|
نقد
بیغشم آرزوست...
پاسخی به
ضرورت
به «نقد»
احمد موسوی بر کتاب «نه زیستن نه مرگ»
۱
آنچه
که گروههای سیاسی و جامعهی روشفنکری ما از آن رنج میبرد، بیگانه بودن
آنها با ابتداییترین اصول جوامع مدرن و به ویژه مسئله نقد و انتقاد در این
گونه جوامع است. زمانی که کتاب «نه زیستن نه مرگ» را مینوشتم، به خوبی
میدانستم در چنین اجتماعی با این پس زمینه فرهنگی، پا به چه عرصهای گذاشته
و چه تابوهایی را میشکنم و نور به کدام تاریکخانهها میتابانم. در این میان
منتظر واکنشهای غیرعادی، هیستریک و کینتوزانهی این و آن فرد و گروه سیاسی
هم بودم. برای من بسیار طبیعی بود که در این وانفسا آقای علیرضا نوریزاده
«نویسنده، شاعر، پژوهشگر، تحلیلگر، منتقد و ژورنالیست و ...» چنین جامعهای،
که مردم صبح تا شام تحلیلهای سیاسی ایشان را از رادیوهای مختلف فارسی زبان
میشنوند، وارد معرکه شود و بدون آن که حتا کتاب من را از دور هم دیده باشد،
به صورت مضحکی در ستون «یک هفته با خبر» کیهان لندن ۱۰۳۸
بنویسد و بعد در تلویزیون تکرار کند: «...در طول تعطيلات پايان سال
ميلادي يك كتاب سه جلدي را با عنوان «غروب سپيده» خواندم. بحث درباره اين
كتاب را كه به ظاهر خاطرات يك زنداني سابق وابسته به سازمان مجاهدين خلق به
نام «ايرج مصداقي» است به وقت ديگري ميگذارم.» و به
قول سیروس کاشانی «البته مهم هم
نیست، کتابی که ایشان ادعای
خواندن آن را کردهاند، به جای سه جلد، چهار جلد و نام اصلی آن هم نه
«غروب سپیده»، بلکه «نه زیستن نه مرگ» بوده باشد!»
در
جامعه ما تا آنجا که «نقد»! در ارتباط با دشمنان و مخالفان ما باشد هیچ
اشکالی ندارد، بلکه هر چه بیشتر، بهتر! هر جه کوبنده تر، سازنده تر! مثلا در
کتاب «نه زیستن نه مرگ» تا آنجایی که به نقد مجاهدین و کتابها و آمار و
ارقام داده شده از سوی آنها در ارتباط با مسئلهی زندانها پرداختهام، از
نظر مخالفان و منتقدان مجاهدین کاری است بسیار پسندیده و نیکو که حتا کم هم
انجام دادهام و لابد میبایستی سر مجاهدین را نیز برایشان تحفه میآوردم.
اما از نظر هواداران مجاهدین کاری است ناپسند و مذموم و در این کتاب
میبایستی به همه چیز و همه کس کار داشته باشم الا مجاهدین و به آنها نازک
تر از گل هم نگویم. نتیجه همان میشود که میبینیم: در بهترین و
آبرومندانهترین شکل! یکی از هواداران مجاهدین به نام آقای جمشید پیمان که
حتا از دور هم کتاب مرا ندیده و با استدلالهای من آشنا نیست، چشم بسته مدعی
میشود: «برای من جالب است بدانم که آقای مصداقی با چه معیاری ، با احتساب
ضریب احتمال خطای ۱۰ تا
۱۵ درصد
رقم اعدامیان را در حدود چهار هزار نفر اعلام میکنند.» و با کلی صغرا و کبرا
چیدنهای پیش و پس از آن، دیدگاه مرا تخطئه میکند. یا آن دیگری که جرأت رو
به رو شدن مستقیم با کتاب را ندارد، در پس پرده و با توسل به این و آن به
نویسندگان معترض میشود که چرا از کتاب من در نوشتههاشان حمایت کردهاند!
وقتی
به «نقد» گروههای چپ و یا هواداران آنها و یا روایتهای ساخته و پرداخته
شده از سوی آنها در رابطه با زندان و یا مسائل آن که ربط مستقیم به تاریخ یک
برهه از کشورمان دارد، میپردازم، بدون شک هواداران مجاهدین خوشحال میشوند
ولی آن وقت است که از سوی مبارزان و مدافعان «چپ انقلابی» من یک لا قبا میشوم هیولایی که یک
جریان(آن هم مجاهدین) پشت آن است و کتابی را که با هزار زحمت نوشته و همه
مصائب آن را به تنهایی تحمل کردهام، میشود کار تیمی و ... هر کدام نیز بوی توطئه را از این
سوی و آن سوی استشمام میکنند و وا مصیبتا سر میدهند.
البته دور از نظر نباشد که بسیاری از
هواداران نیروهای چپ و مجاهدین به ویژه آنانی که چشمهایشان را بر واقعییتها
نبستهاند، علیرغم انتقاداتی که به کتاب داشتهاند، از من و کتاب «نه زیستن
نه مرگ» دفاع کرده و میکنند که همین باعث دلگرمی و ایجاد انگیزه بیشتر در
من است. اگر چه حتا اگر این تشویقها و پشتیبانی ها هم نبود، باز نسبت به
درستی کاری که کردهام تردیدی به خود راه نمیدادم. من برای نسل پس از خودم
چیزی به یادگار گذاشتهام. همین.
مطمئنا
بسیاری از مخالفان و منتقدان آنچنانی کتاب، به دنبال واقعیت نیستند. آنها
تنها به دنبال منافع خویشاند. وگرنه در ارتباط با کتاب من و نقد آن،
بدبختانه همه چیز شنیدم بجز پرداختن به کشف واقعیت. من در کتابم اشتباهی را
مرتکب شده و در دو جا مطرح کردهام که نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده
ایران، در موج دوم دستگیری رهبران آن حزب دستگیر شد و مدعی شدهام که فاصلهی
بین دستگیری و مصاحبه او بسیار کم بود (سه روز) و به این ترتیب بدون آن که
قصدی در میان باشد، حقی را از کیانوری که امروز در میانمان نیست، پایمال
کردهام. در حالی که این اشتباه است و او در موج اول دستگیری (نزدیک به سه
ماه قبل) رهبران حزب توده دستگیر شده و تا آن موقع نیز فشارهای زیادی را برای
انجام مصاحبه متحمل شده بود. اما آیا جایی دیدید که حتا یکی از منتقدان من به
این مسئله بپردازد؟ حتما که آن را خواندهاند. چه چیز باعث شد که این اشتباه
را اصلا نبینند و به آن
اشارهای نکنند؟ دنبال دست یافتن به چه چیزی بودند؟ چه چیزی را میخواستند
ثابت کنند؟
پاسخ
روشن است. برای آنها مهم نیست که اشتباهی در رابطه با کیانوری کرده باشم و
حقی از ایشان ضایع شده باشد. چون کیانوری رقیب سیاسی آنها بوده است؛ پس از
نظر آنان چه بهتر که کیانوری هرچه بیشتر به حق یا ناحق، زیر ضرب گرفته شده و
حتا شخصیتش هم لجنمال شود! یا در مورد دیگری در جلد ۴ کتاب
در ارتباط با حبیبالله سلحشور مغانلو و گروه «مشورت» وابسته به «خط
۵» که
آن هم مورد انزجار «چپ انقلابی» است، قضاوتی عجولانه کردهام که نباید
میکردم، چرا که شناختی از آنها نداشتم و اتهامات رژیم در رابطه با آنها را
بایستی در گیومه میآوردم تا به عنوان نظر من تلقی نشود و خواننده را به
اشتباه نیاندازد؛ در این رابطه بایستی توضیح میدادم تا مبادا علیرغم
خواستهام، حقی از آنها ضایع شود (که متأسفانه شده است.) این را بعد از
بازخوانی دوباره متن متوجه شدم و کسی به من نگفت. اما از نظر بسیاری از این
«منتقدان»، گور پدر آنها را هم کرده، بگذار به جای ما، کس دیگری لجنمالشان
کند، اتفاقا این وسط یکی به نفع ما!
اما در
ارتباط با نقدهای انجام گرفته بر کتاب «نه زیستن نه مرگ» کسی تا کنون به
شخصیت من و سابقهی زندانم نپرداخته بود و لااقل آن را زیر سؤال نبرده بود که
این مهم را نیز فردی به نام احمد موسوی به عهده گرفته است.
۲
احمد
موسوی مطلبی تحت عنوان «تا طلوع انگور چند سال مانده است؟» در سی صفحه، نخست
در سایت گویا (۳۰ بهمن)
و سپس در سایتهای دیگر منتشر کرده است و ظاهراً به بهانهی «نقد و بررسی»
کتاب «نه زیستن نه مرگ»، بارها به من، نویسندهی کتاب، نسبت بیصداقتی داده و
جا به جا مرا به استفاده از: «شیوهای ناصادقانه»، «شیوهی خواننده را در
ابهام گذاشتن... تا حقیقت در هالهای از ابهام بماند»، «تردستی»، «بندبازی»،
«اسیر روحیهی انتقامگیری»، «دفاع اغراق آمیز از مجاهدین و خاک پاشیدن در
چشم کمونیستها»، «توهم پراکنی» نسبت به زندانیان کمونیست، «استعداد در تحریف
نظر دیگران» و ...متهم کرده است. احمد موسوی که خود را «مبارزی کوچک از
خانوادهی بزرگ چپ» میداند، در این اتهامزنیها تا آنجایی پیش میرود که
مستقیم و غیر مستقیم تلاش میکند تا به خوانندهی خود القا کند که گویا من(که
خود را در کتابم، بیهیچگونه ادعایی، انسانی معمولی معرفی کردهام) در تحمل
شرایط زندان و شکنجه، کم آورده و از این رو با کتمان کردن نیمی از حقیقت، در
پی ارایه دادن چهرهای قهرمانی از خود بودهام.
با این
همه، نخست خواستم خوشبینانه بپندارم که احمد موسوی در خواندن متن فارسی و
درک مطلب، دچار مشکلی جدی و اساسی است و همهی نارواهایی که به کتاب و به من
نسبت داده است نیز ناشی از سطحینگری و بیدقتی وی در خواندن متن بوده (مشکلی
که بدبختانه بسیاری از خوانندگان غیرحرفهای و حتا حرفهای ما را نیز در بر
میگیرد)، اما وقتی که در بازخوانی نوشتهی وی، با تحریفهای آشکار ایشان
در نقلقولهایی که از کتاب آورده و اطلاعات سراپا نادرست و موضوعهای در کل
غیرواقعیای که در نوشتهاش به آن اشاره و مغلطههایی که کرده است مواجه
شدم، متأسفانه دیدم مسئله بیشتر به «غرضورزی» پهلو میزند تا یک نقد و بررسی
ضعیف و سطحینگرانه. با این همه فکر میکنم که مشکل ایشان نه من، بلکه بیشتر،
کتاب «نه زیستن نه مرگ» و بحثهای مطروحه در آن بوده است. با کمی دقت در
نوشتهی ایشان، این را میتوان دریافت. هرچند که در پایان نوشتهاش در مورد
آن آورده باشد که:
«اما
با همهی اینها باعث نمیشود، تا کار بزرگ و ستودنی ایرج مصداقی را قدر
ندانیم. کاری که میتواند سندی باشد گویا علیه جنایتهای جمهوری اسلامی در
تمام مجامع بینالمللی و نیز برای جلوگیری از ننشستن غبار فراموشی بر ذهن
ملتی که یکی از جنایتکارترین سیستمهای حکومتی را طی بیش از یک ربع قرن با
پوست و گوشت خود لمس کرده است.»
۳
شاید
لازم به تذکر نباشد که من نه تنها با بررسی و نقد کتابم و چند و چون آوردن در
مسائل مطرح شده در آن مخالف نیستم، بلکه صمیمانه از آن استقبال کرده و خواهم
کرد و این مهم را برای ضبط و ثبت هرچه دقیقتر تاریخ وقایع زندانهای جمهوری
اسلامی و مسائل مربوط به آن، بسیار ضروری میدانم و در واقع آن را در راستای
همان هدف و انگیزهای میدانم که در مقدمهی «نه زیستن نه مرگ» بر آن تأکید
داشتهام، یعنی: «ارائه دادن گزارشی
هرچه دقیقتر از رویدادهای زندانهای جمهوری اسلامی». مطالعه و بررسی
و نقد آنهمه کتاب و نوشته در «نه زیستن نه مرگ» نیز تلاشی در این راه بوده
است. در واقع انگیزهی من در نقد و بررسی کتابهای خاطرات زندان نیز
همانگونه که در مقدمهی کتاب آورده و سعی کردهام که به آن وفادار بمانم، نه
بر پایهی شک در صداقت نویسندگان آن بوده، بلکه نوعی از فرهنگ سیاسی و تربیت
و آموزش غلط در رویایی ما با واقعیتها را مورد آماج قرار داده است. یعنی
یکی از علتهای اصلیای که موجب شده تا بسیاری از چیزها واژگونه و ناراست در
ذهن و خاطرهی تاریخی ما جای گرفته و ثبت شود؛ مسئلهای که ما را در درک و
تجزیه و تحلیل واقعیت در مقطعهای بسیار مهم تاریخی فلج کرده و موجب
عقبافتادگیمان را در زمانی بسیار دراز فراهم آورده است.
با این
همه، راست آن است که در نوشتن پاسخ به نوشتهی احمد موسوی، نوشتهای در
چنین سطحی از بیدقتی، سهلانگاری، تحریفهای آشکار و تهمتزنیهای بسیار که
بوی غرضورزی میدهد، شک داشتم. اما از آنجایی که پای سمپاشی و توهمپراکنی
در رابطه با کتابی در میان بود که یکی از انگیزههای اصلی در نشر دادن آن،
روشنگری و نزدیک شدن به روایتی هرچه دقیقتر از زندانهای جمهوری اسلامی بوده
است، نتواستم در مقام دفاع از کتاب برنیایم و سکوت پیشه کنم. با این حال باید
بگویم که این پاسخ نه صرفاً پاسخی به نوشتهی احمد موسوی، بلکه بیشتر پاسخی
نوعی، به تمامی «نقد و بررسی»هایی از این دست خواهد بود که پر از تحریفهای
آشکارند و بیشتر بوی کینهورزی و دشمنی میدهند تا روشنگری و باز کردن
مسئلهای؛ «نقد و بررسی»هایی که پرداختن به آنها متأسفانه موجب دامن زدن به
بحثهای فرعی و منحرف کننده و هدر دادن وقت و انرژی
است.
در زیر
سعی میکنم که به گوشههایی از این «نقد و بررسی» نوعی، یعنی نوشتهی احمد
موسوی که خود را «مبارزی کوچک از خانوادهی بزرگ چپ» میداند و همچنان از
پشت «چشمبند» به مسائل مینگرد، بپردازم.
۴
پیشدرآمد:
من خود
را در مقدمه کتاب «نه زیستن نه مرگ» چنین معرفی میکنم:
ادعایی
ندارم جز آن که انسانی بوده ام معمولی که در یکی از سیاه ترین برهه های تاریخ
میهنمان تلاش کرده با همه ضعف هایی که دارد انسان باقی بماند و تا حد
تواناییاش در راه دفاع از ارزشهای انسانی بکوشد. (جلد ۱
صفحهی ۵)
احمد
موسوی، نویسنده مقاله، خود را «مبارزی کوچک از خانواده بزرگ چپ ایران» معرفی
میکند و تلاشش این است که در
«تمامی مجامعی که انصاف و اخلاق انسانی بر آن حاکم باشد» من(ایرج مصداقی) را
به مصاف بکشد.
۵
احمد
موسوی، «مبارز کوچک» که البته بعید میدانم چندان خود را «کوچک» شمرده باشد،
به
گفتهی خودش با «یکی دو نکته» در کتاب، واداشته میشود تا در «نوع نگاه
نویسنده» «تأمل» کند. این «تأمل» سپس باعث میشود تا به انگیزه و هدف
نویسندهی کتاب شک کرده، صداقتاش را در روایت کردن خاطرات زندان به زیر
علامت سؤال ببرد و در نهایت از وی فردی بیآفریند که نه تنها از منظری
قهرمانگرایانه میپندارد «همهی حقیقت» با اوست، بلکه با « روحیهانتقام
گیری» که دارد گویی کاری جز «خاک پاشیدن در چشم کمونیستها» و «توهم پراکنی»
بر علیه آنها نیز ندارد! اما این «یکی دو نکته»
کدامند؟
ایشان
در ابتدای نوشتهاش آورده است که:
انگیزه و شوقم با
خواندن مقدمهی کتاب فزونتر شد، چرا که نویسنده در مقدمهی کتاب
به درستی با یادآوری نکاتی اصولی از خاطره نویسی میگوید:
۳-" برای من بسیار مهم بوده است
که در رابطه با کسانی که امکان پاسخ گویی ندارند، پرده دری نکرده باشم.
بههمین دلیل نام کسانی را که در میان ما نیستند و یا نام شان در جایی
ثبت نشده و کسی تا کنون در بارهی نقاط ضعف آنان اظهار نظری نکرده به
اختصار آورده ام."
و با
همین شوق به مطالعهی کتاب میپردازد تا این که:
برای اولین بار در
صفحه ۱۸۵ جلد اول سوالی در
ذهنم شکل گرفت و مرا به تامل واداشت. نویسنده از شخصی با اختصار"ا- م– ب" که
هم اتاقی او بوده و یک افتضاح اخلاقی به بار آورده بوده، نام می برد. تا
این جای مساله قابل فهم بود و درست هم بود که اسم زندانی به طور کامل برده
نشود. اما در صفحهی بعد میخوانیم او یعنی" ا-م-ب" " به آنتن و تواب
جدیدی تبدیل شده است . . . ولی بعد به اوین منتقل شد و مدتی در اتاقهای
مختلف آموزشگاه بهعنوان نفوذی گردانیده شد. بعد از لو رفتن
ماهیتاش، از وی به شکلی علنی بهعنوان تواب استفاده میکردند."
به واسطه گزارش های "الف-م-ب" و قاسم ملایی که فردی نفوذی در بند بود در تلاش
برای سناریوی "تشکیلات" و به زیر ضرب بردن عده ای از افراد از جمله رضا عصمتی
و... بودند.ص۲۳۶
ج۱ .
"
الف-م-ب" زندانیی مجاهدی بوده که نویسنده به خوبی از او شناخت داشته و
تلاش میکرده او را در میان خودشان نگه دارد. فقط با اطلاع
یافتن از در میان گذاشتن "افتضاح اخلاقی" با پاسداران و اینکه دستور
تشکیلاتی آنها را رعایت نکرده ، او را از اتاق بیرون میاندازد و
میگوید" تا امروز اگر تحملات میکردیم ، صرفا به خاطر این بود
که از درغلتیدنات به دامان رژیم جلوگیری کنیم. حالا که راهت به بیرون و
میان آنها(پاسدارها) باز شده دیگر نمیتوانی در اتاق زندگی کنی( ص
۱۸۶).
به راستی چرا
نویسنده در حالی که از ذکر کامل نام هیچ عنصر توابی خودداری نکرده، و حتا در
کنار "الف-م-ب" از
قاسم
ملایی نام میبرد، چه منافع فردی یا سازمانی برایش متصور بوده که خواسته
از افشا شدن "الف-م-ب" به عنوان یک جاسوس که خود بدان اذعان دارد
جلوگیری کند. "الف-م-ب" داستان های زیادی در رابطه با تشکیلات
مارکسیستها و همچنین مجاهدین ساخته بود.ص ۲۳۶ ج
۱. با دانستن
اینکه رسالت "الف-م-ب" گزارش نویسی"در رابطه با تشکیلات
مارکسیستها" بوده واظهار نظر "همچنین مجاهدین" برای خالی نبودن
عریضه از طرف ایرج مصداقی به کار گرفته شده ، بهتر می توان پاسخ سوال را
دریافت.
ببینیم
«سوالی» که
ظاهراً در ذهن
ایشان
شکل گرفته و او را در صفحهی ۱۸۵ کتاب
«به
تامل»
واداشته
چیست. احمد موسوی ادعا میکند
از آنجایی که «الف-م-ب» هوادار مجاهدین بوده است و درباره مارکسیستها
گزارش داده، به خاطر منافع فردی یا سازمانی نام کامل او را نیاوردهام. و
همین پایهی اولین شک وی میشود تا در نهایت و بر اساس داوریهای دیگری از
این دست، در چند صفحه بعد خود را از طرف نویسنده کتاب، «توهین» شده بیابد و
این «توهین» شدگی به چنان درجهای از دشمنی و کینهورزی بدل شود تا بی هیچ
دغدغهای، هر تهمت و ناسزایی را که میخواهد به نویسندهی کتاب روا دارد و
بیرحمانه شخصیت سیاسی و مبارزاتی او را زیر علامت سؤال
ببرد!
اما
واقعیت چیست؟
بر خلاف نظر ایشان که «خاک در چشم»
واقعیت پاشیده و نوشتهاند که: «" الف-م-ب" زندانیی
مجاهدی بوده که نویسنده به خوبی از او شناخت داشته» من
در جلد دو صفحهی ۴۴ کتاب
در بارهی اتهام «الف- م- ب» و همانجا که از قاسم ملایی دوباره نام
بردهام، آوردهام که «الف- م- ب» یکی از هواداران «اقلیت»، سازمانی که احمد
موسوی نیز هوادار آن میباشد، بوده است. چنانچه ملاحظه میشود او اساسا مجاهد
نبوده است که بخواهم نام او را کتمان کنم. و در
این رابطه، با توجه به مسائل انسانی و
اخلاقیای که رعایت آن را در همه حال بر خود واجب میدانم و همچنین
پایبندی به آنچه که در مقدمهی کتاب بر آن تأکید داشتهام، نوشتهام: «الف
–م – ب» یکی از زندانیانی که تنها اتهام وابستگی به «اقلیت» داشت». یعنی
اعمالش هم ربطی به سازمان مربوطه ندارد. توجه داشته باشید «الف- م- ب» فردی
است که باعث به انفرادی رفتن من بوده است و همچنین یکی از کسانی است که مسؤل
دوباره به بازجویی رفتن و زیر شکنجه قرار گرفتن من بوده است. ولی با این همه، بازهم از ذکر
نام کامل او، علیرغم منافع
فردی خودداری کرده و میکنم. همان گونه که ملاحظه میشود، نام «الف- م- ب» را
که هوادار اقلیت است، به اختصار و نام قاسم ملایی را که هوادار مجاهدین است،
کامل آوردهام. من حتا از ذکر نام
کامل کسی که باعث دستگیریام شده نیز خودداری کرده و میکنم. نمیدانم
چه کسی رعایت «اخلاق و انصاف
انسانی» را باید به دیگری
یادآوری کند، من یا ایشان؟! در همان جلد دوم کتاب، در باره نام زندانی دیگری
که از قضا تودهای بوده است نیز به اختصار از «ط- ر» استفاده کردهام. چرا که
او نیز امروز در میان ما نیست. در کنار نام «الف-م –ب» در همان صفحه
۴۴ از
محمد حسن مولایی نام بردهام که اتهام هواداری از بنیصدر و در ارتباط با
مجاهدین داشت. چنانچه مشاهده میشود برخلاف اظهار نظر احمد موسوی، بنده تا
اینجای کار «هوای» هوادار «اقلیت» را داشتهام، یعنی سازمانی که آقای موسوی
بدان وابسته است و به هیچ وجه «هوای» مجاهدین و هواداران آنها را نداشتهام.
آقای موسوی آیا ریگی به کفش من است یا شما؟ آیا من «روحیه انتقامگیری»
دارم یا شما؟ آیا من نگاه گروهی و سیاسی و تشکیلاتی به مسائل زندان دارم یا
شما؟
کافیست
کسی جلد یک کتاب مرا بخواند که ببیند یکی از بیشترین ستایشهایی که در جلد
یک کتاب شده، از فردی به نام اسدالله است که از هواداران «اقلیت» بوده است.
آقای موسوی! کمی «چشمبندتان» را جا به جا کنید تا ببیند در همان جلد یک، در
زندان گوهردشت، یکی از دو - سه
زندانیای که نام برده و راجع
به او توضیح داده و مورد تمجید مشخص قرار دادهام، رضا عصمتی است که از
وابستگان کومله بود. آیا یک بخش از جلد ۱ کتاب
را به دلاوری و از خودگذشتگی یک زن هوادار سازمان پیکار در زیر شکنجه که قصد
روحیه دادن به یک زندانی مجاهد را داشت، اختصاص ندادهام؟ آیا نام آن بخش را
شکوه همبستگی در رنج و حرمان قرار ندادهام؟
احمد
موسوی در همین ابتدای کار نشان میدهد تا کجا به بیراهه رفته است و روح آنچه
که در تمامی به اصطلاح «نقد» ایشان حاکم است، به درستی مشخص میشود. و
خوانندگان محترم به سادگی میتوانند پی ببرند که «انصاف و اخلاق انسانی» حاکم
بر « مجامعی» که «مبارز کوچک خانواده بزرگ چپ» قرار است در آن گریبان «انسانی
معمولی» همچون ایرج مصداقی را بگیرد از چه نوع انصاف و اخلاقی است. داوری
آقای موسوی به خوبی نشاندهنده «چشمبندی» است که بر چشم
دارند.
اما
دومین نکتهای که ظاهراً ایشان را برآشفته کرده تا مرا به انکار کردن حقیقت
متهم کند و شیوهام را ناصادقانه بپندارد، نقدی است بر نظر یرواند آبراهامیان
در ارتباط با گنجایش و تعداد زندانیان موجود در زندان قزلحصار که بطور مبسوط
در کتاب به آن پرداختهام؛ یعنی یک بحث سادهی آماری اما مهم در ارتباط با
مسائل زندان. احمد موسوی آورده است:
من مدافع نطر
یرواند آبراهامیان نیستم طبیعتا خود او میبایست به نقل قولهایی که
از کتاب ایشان توسط ایرج مصداقی آورده شده است پاسخ گو باشند. اما به عنوان
خوانندهی کتابهای "اعترافات شکنجه شدگان" آبراهامیان و خاطرات
زندان ایرج مصداقی بر خود لازم میدانم که موضوع را بدون تحریف و بدون
این که بخواهم از قبل نتیجهی بحث را مطلوب نظر خودم ثبت کرده باشم دنبال
کنم. اگر ایرج مصداقی کمی با تامل و به دور از موضع گیری از پیش تعیین شده،
بحث مورد نطر آبراهامیان را پی میگرفت، بهتر میتوانست انگشت روی
اشتباه آبراهامیان بگذارد و آنگاه با کمی انصاف و مسامحه فقط به یادآوری
اشتباه او بسنده کند. آبراهامیان قبل از دادن آمار زندانیان قزلحصار
ذهنیت اشتباه خود را از زندان قزلحصار این گونه بیان میکند:"قزل
حصار، در جادهی کرج، توسعه یافته و فقط برای زندانیان سیاسی استفاده
میشد. بر سردر این زندان، شعری با مضمون "زندان ضدانقلابیون- زباله دان
تاریخ" نصب شده بود ص ۲۱۷ متن فارسی. با
توجه به جملهی "فقط برای زندانیان سیاسی " اشتباه آبراهامیان در این
بوده که فکر میکرده هر سه واحد قزل حصار را زندانیان سیاسی تشکیل می
دهند...
البته
احمد موسوی وقتی مینویسد من مدافع نظر یرواند آبراهامیان نیستم، خود به خوبی
میداند که در ارتباط با نقل قولهایی که از کتاب آبراهامیان آوردهام و
آنها را نقد کردهام تا کجا حق با من است وگرنه از هیچ کوششی برای تحریف
نوشتههایم دریغ نمیکرد. چنانچه در این مورد کرده است.
ماجرا
از این قرار است که آبراهامیان »ظرفیت»
قزلحصار را ده هزار تن و تعداد زندانیان آن را پانزده هزار تن برآورد کرده
است و احمد موسوی تلاش کرده همین حفره را بپوشاند. در پاسخ بایستی بگویم.
خیر من دچار اشتباه نشدهام. پیشداوری هم نکردهام. نسبت ناروایی هم مثل شما
به آبراهامیان ندادهام. اتفاقاً شما ناآگاهانه گفتهی آبراهامیان را تحریف
کردهاید. البته در این رابطه نیز اشکال از شما نیست و به مترجم کتاب
برمیگردد. آبراهامیان در متن اصلی کتاب که به زبان انگلیسی است، به هیچ وجه
ننوشته است: «قرلحصار فقط برای زندانیان سیاسی استفاده میشد» که شما از
گفتههای او نتیجه بگیرید او تصور میکرده هر سه واحد به زندانیان سیاسی تعلق
داشته است. آبراهامیان در متن اصلی از کلمه Mostly
استفاده کرده
است که در زبان انگلیسی «فقط» معنی نمیدهد. اگر زحمتی برایتان نیست
به متن اصلی کتاب مراجعه کنید و در صفحهی ۱۳۵
خواهید دید که وی مینویسد: قزلحصار «عموما» برای زندانیان سیاسی استفاده
میشد و راست هم میگوید. دو واحد از سه واحد آن برای زندانیان سیاسی بود و
تنها یک واحد به زندانیان عادی اختصاص داشت. من از جمله او ( و به نفع
آبراهامیان و نه به نفع استدلال خودم) این برداشت را کردم که او زندانیان
قزلحصار را پانزده هزار تن گرفته و از آنجایی که بیشتر آنها سیاسی بودند،
یعنی دو واحد آن، پس تعداد زندانیان سیاسی را ۱۰ هزار
نفر فرض کرده و بر اساس آن جلو رفتم. هر انسان منطقی میفهمد که من تا کجا
انصاف را رعایت کردهام. اگر من با منطق شما پیش میرفتم قضیه به لحاظ آماری
بسیار فاجعهآمیزتر میشد. چرا که بایستی ۱۵ هزار
تن در دو واحد جای داده میشدند. این منطق صحیح نیست که اگر او میگفت:
۲۰ هزار
تن، بگویم: پس خب او تصور میکرده قزلحصار ۴ واحد
دارد و... چرا که دکتر غفاری که شما از او در جای دیگری دفاع کردهاید،
قزلحصار را دارای
۴ واحد
معرفی کرده است.
آبراهامیان
تنها در رابطه با آمار زندانیان قزلحصار اظهار نظر کرده است و من فرض
کردهام که او تعدادی را نیز به زندانیان عادی اختصاص داده است. مهم تر از
همه آبراهامیان اساساً بر این فکر و نظر نبوده که زندانی قزلحصار «فقط» شامل
افراد سیاسی بوده است، این چیزی است که شما به غلط به او نسبت میدهید و بر
روی داوری غلط خودتان یک آسمانخراش هم بنا کردهاید. اگر انتقادی دارید، به
مترجم کتاب آبراهامیان وارد است و نه من که به اصل نوشتهی او رجوع کردهام و بعد بر اساس آن
گفتههای او را نقد کردهام. اگر میخواستم «پلمیک» کنم که آمار
۱۵ هزار
نفره او را نقد میکردم و نه ۱۰ هزار
نفره را.
در
رابطه با آمار بندها نیز این شما هستید که به پلمیک متوسل شدهاید و از یک
گفتهی من به دلخواه خودتان نتیجه گرفتهاید. من در نتیجهگیری از نوشتهی
آبراهامیان که ظرفیت قزلحصار را ۱۰ هزار
تن معرفی کرده بود، نتیجهگیری کردم که در بیشترین دوران، تعداد افراد بندها
۷۰۰ نفر
(حتا بگیرید بیشتر) بود و به
این وسیله توضیح دادم که با پذیرش ادعای آقای آبراهامیان، رژیم و حاج داوود
انصاف به خرج داده و در بندهای قزلحصار کمتر از ظرفیت مورد نظر آبراهامیان
نیز زندانی محبوس میکردند. تازه توضیح دادم که این آمار متعلق به بیشترین
دورانی است که در بندها زندانی بوده و نه در همه مواقع . این هم بر میگردد
به دورانی که تنها یک واحد به زندانیان سیاسی اختصاص داشت و به علت ازدحام
بیش از حد بندها یک واحد دیگر را نیز به زندانیان سیاسی اختصاص دادند. البته
در آن دوران هنوز شما به قزلحصار منتقل نشده بودید و اطلاعی از اوضاع آن
نداشتید. بعد از آن که دو واحد به زندانیان سیاسی اختصاص یافت، بندهای بزرگ
در حدود ۵۰۰ و یا گاه کمتر از ۵۰۰
زندانی داشتند. (البته مقاطع کوتاهی گاه تا چند هفته به علت بعضی نقل و
انتقالات در سطح زندان تعداد افراد بندها بیشتر هم میشد) بندهایی بودند که
از این هم کمتر جمعیت داشتند.
مثلا یکی از بندهای بزرگ واحد ۳ (بند
۲ واحد
۳) کمتر
از ۱۵۰
زندانی داشت و آنها کسانی بودند که در کارگاه و مرغداری و آشپزخانه و خدمات زندان
کار میکردند. و عاقبت در سال ۶۳ جای
آنها را با بند ۵ مجرد
عوض کردند. در هر واحد حداکثر
۳ هزار
زندانی میتوانست وجود داشته باشد. دو هز ار نفر در بندهای بزرگ و حدود ۱۰۰۰ نفر
در بندهای کوچک و مجرد. از نظر من تعداد واقعی و دقیق از این هم میتواند
کمتر باشد. این ماکزیممی است که باهر متر و معیاری میتوان در نظر گرفت. به
تازگی متوجه شدم که مدتی نیز یکی از مجردهای واحد ۱ را به
قیامت زنان تبدیل کرده بودند و من تا کنون از آن اطلاعی نداشتم. یعنی به این
شکل یک بند مجرد نیز از دور خارج میشود. مجرد ۶ واحد
۱ نیز
که من در آن بودم بر خلاف اظهار نظر آقای موسوی که افراد آن و بندهای مشابه
را ۵۰۰ نفر
معرفی میکنند، کمتر از ۱۳۵
زندانی داشت. از این تعداد، در حدود ۱۱۰
زندانی ما بودیم که از گوهردشت به قزلحصار منتقل شده بودیم و در
۶ سلول
بند جای گرفته بودیم و یک سلول نیز به زندانیان قدیمی بند که
۱۶ نفر
بودند، تعلق داشت. ۵ سلول
بقیه نیز به ۷-۸ نفر
از توابین بند تعلق داشت که به صورت شخصی از آن ها استفاده میکردند. دو اتاق
زیر هشت نیز یکی به مسئول بند تعلق داشت و به عنوان دفتر بند و یا اتاق
فرماندهی توابین از آن استفاده میشد و دیگری نیز به انبار بند اختصاص یافته
بود.
تازه
چرا مغلطه میکنید؟ آیتالله منتظری که نمایندگانش در رابطه با زندانها فعال
بودند و لااقل از من و شما بیشتر به آمار زندانها دسترسی داشت، در یک نامه
رسمی و خصوصی به خمینی از تعداد
۱۵ هزار
زندانی در کلیه زندانهای تهران و کرج ( اوین، قزلحصار، گوهردشت و ...) نام
میبرد. از نظر من نیازی نیست که وی در یک نامهی خصوصی از ذکر آمار واقعی
زندان که مسئولیتاش با او بوده، امتناع کند.
اگر
هنوز هم پافشاری میکنید که در
سال ۶۳ ، ده
هزار زندانی در قزلحصار به سر میبردند، آیا فکرش را کردهاید که چگونه
در سال ۶۵ این
ده هزار نفر به روایت شما و ۱۵ هزار
نفر به روایت آبراهامیان را در اوین و گوهردشت جای دادند؟ چون در این سال
زندان قزلحصار از زندانی خالی شده و تحویل سازمان زندانها شد. هیچ یک از
زندانیان آن هم اعدام نشده بودند.
زندانیان
مرد را که بخش اعظم زندانیان را تشکیل میدادند، بعد از انتقال از قزلحصار به
اوین، تنها در سالنهای ۳ و
۵
آموزشگاه اوین جای دادند. تازه از قبل هم این بندها زندانی داشتند. میتوانید
پرس و جو کنید. کار سادهای
است. در گوهردشت هم با وجود انتقال بخشی از زندانیان قزلحصار از جمله بند ما
۱ واحد
۳و بخشی
از زندانیان بندهای ۴ واحد
۱،۶ واحد
۱،
۳ واحد
۱، ۲ واحد
۳ ،
۵ واحد
۳،
تعداد کل زندانیان در همه حال بسیار کمتر از ۲۰۰۰ نفر
بود. در بهار سال ۶۵ تمامی
بندهای زنان قزلحصار را در بند ۴
قزلحصار جمع آوری کردند. این را چه میگویید؟ آیا معتقدید که رژیم بیش از
۶-۷ هزار
زندانی به روایت شما و ۱۱-
۱۲ هزار
زندانی به روایت آبراهامیان را در این دو سال از قزلحصار آزاد کرده بود؟( هر
چند تعدادی را به شهرستانها منتقل کرده بود؛ ولی مگر تعدادشان چقدر میشد؟)
احمد
موسوی در پایان همین مطلب نتیجه میگیرد که «اما نمونهی برخورد با
آبراهامیان میتواند نمونهای از نگاه و شیوهی پلمیکی ایرج مصداقی در برخورد
به نوشتههای دیگران باشد... » توصیه من به ایشان این است: نوشتههای دیگران
را اولاً با دقت بخوانید، به گفتهها
و استدلالهای خود کمی بیاندیشید و بعد دیگران را مورد تخطئه قرار
دهید. این شمایید که به خودتان توهین میکنید، نه من!
اما
نکتهی دیگری که به ظاهر احمد موسوی را نسبت به صداقت نویسندهی کتاب، بیش از
پیش مسئلهدار کرده، در رابطه با مطلبی است در کتابم که پیرامون بعضی
گفتههای دوست عزیزم دکتر غفاری نوشتهام. احمد موسوی اینبار دست به تحریف
آشکارتری در رابطه با کتاب میزند و چنین مینویسد:
در میان صفحات
خاطرات ایرج مصداقی میتوان به دو تصویر متفاوت از او دست یافت. آنگاه که
تنها به روایت خاطرات خود می پردازد تلاش کرده به زعم خود، انصاف را در بیان
روایتها رعایت کند، اما آنگاه که در منظر نقد دیگران میایستد به
نظر میرسد تا حدودی دچار روحیه انتقام گیری شده و نه تنها از جادهی
اعتدال و انصاف خارج میشود بلکه ذهنش در جریان پاسخگوئی به دیگران چنان
اسیر این روحیهی انتقام گیری میشود که گاهاً به نفی پارهای
حقایق و واقیتها می پردازد. من پیشتر به نمونه یرواند آبراهامیان اشاره کردم
و اینک به ذکر نمونههای دیگری خواهم پرداخت.
ایرج مصداقی در ص
۳۴۴ جلد دوم کتابش
برای نفی ادعای دکتر غفاری چنین مینویسد: در سلولی به مساحت
۴ متر مربع یا اندکی
بیشتر ... باید
۲۵نفر کف اتاق
مینشستند که امریست محال. زیرا اگر جائی را یک نفر روی زمین اشغال کند
۴۰ سانتی متر مربع
تصور کنیم در اتاقی به ابعادی که ایشان گفته اند(۵،
۴–
۴متر مربع) بیشتر از
۱۲-۱۱ نفر جای نخواهند
گرفت و ایشان برای ۱۳ نفر کم خواهند
آورد". جدای از اینکه روایت دکتر غفاری درست یا نادرست باشد از جنبه محاسبه و
احتمال وقوع چنین شرایطی، اگر ایرج مصداقی یک محاسبه کوچک ریاضی انجام
میداد طبق فرضیهی ادعائی خودش که هر نفر ۴۰ سانتی مترمربع جای
بگیرد میتوانست به این نتیجه برسد که هر یک متر مربع ده هزار سانتی متر
مربع است و اگر منظور ایشان از ۴۰ سانتی متر مربع
همان ۱۶۰۰ سانتی متر مربع
باشد(۴۰*۴۰) بنابراین در هر
متر مربع حدود ۶ نفر میتوانند
بنشینند و از آنجائی که ایرج مصداقی سطح اتاق را ۴ متر مربع در نظر
گرفته اند؛ فضای فوق با محاسبهی بالا برای ۲۶نفر خواهد بود. حال
این موضع گیری را مقایسه کنید با آنچه خود در مقام روایت زندان شرح داده و می
نویسد: در فضای یک متر در دو متر گاه تا بیش از ۳۰ نفر برای مدتی بیش
از یک سال... هزاران نفر چنان شرایطی را در زندان خمینی تجربه کرده اند . ص
۲۳۸ ج
۴ .اگر بگویم
قسمتهای نقد و بررسی کتاب نویسندگان دیگر را، کسی غیر از ایرج مصداقی
نوشته شاید چندان بی ربط نگفته باشم.
حال به
پردازیم به نظر احمد موسوی و «حقایق و واقعیتها»یی که او در رابطه با ادعای
دکتر غفاری کتمان میکند. وی
به خوبی آگاه است و لابد در کتاب موارد زیادی را در ارتباط با نقد نوشتههای
دکتر غفاری از سوی من خوانده است و به صحت آنها واقف است و گرنه همه را در
اینجا آورده و از چیزی فروگذار نمیکرد. اما در رابطه با این نمونه مشخص باید
بگویم که احمد موسوی به خوبی میداند آنچه که دکتر غفاری بیان داشته، غیر
واقعی است و ایشان در پاییز سال ۶۳
هنگامی که به قزلحصار آورده شدند، نمیتوانستند در بندهای مجرد آنچنانی جای
گرفته باشند. چرا که پیشتر،
شرایط زندان تغییر
یافته بود. خود احمد موسوی در نوشتهاش اعتراف میکند که در «دوم مهرماه
۶۳» حتا
درهای سلولهای بند خودشان نیز باز شده بود. چون مدتی بود چنین بندهایی
برچیده شده بودند ولی حرفی در این باره نمیزند. من در رابطه با نقد گفتههای
دکتر غفاری، نوشتهام:
نیاز
به توضیح نیست که انباشتن جمعیتی در حدود ۳۰
نفر در سلولی با مساحت ۴
متر مربع یا اندکی بیشتر، یکی از شکنجههایی است که زندانیان زیادی آن را
متحمل شدهاند. ولی وضعیت قرار گرفتن زندانیان در این سلولها، به شکلی که
دکتر غفاری گفتهاند، غیر
ممکن است. چون ایشان آن شرایط را خود از سر نگذرانده، مانند هر فرد دیگری با
مسئله به شکل ذهنی برخورد کرده است. دکتر غفاری در حالی که عرض
سلول را حداقل یک متر و هشتاد سانتیمتر گفته است، مینویسد:
«پشت
شان به دیوار بود و فضا آنقدر تنگ که کف پاهایشان به دیوار مقابل
میرسید.»خاطرات
یک زندانی، رضا غفاری صفحهی
۱۲۱
لابد
باید افراد مزبور بیش از سه متر قد داشته باشند که در حالت نشسته و پشت
داشتن به دیوار، پایشان به دیوار مقابل برسد!
با
توجه به توضیحاتی که ایشان داده است، ۲۵
نفر کف اتاق مینشستهاند که امری است محال. زیرا اگر جایی را یک نفر روی
زمین اشغال میکند، ۴۰
سانتیمتر مربع تصور کنیم، در اتاقی به ابعادی که ایشان گفتهاند، بیشتر از
۱۰
تا ۱۲
نفر جای نخواهند گرفت و ایشان جا برای ۱۳
نفر کم خواهند آورد. مطمئناً کسی که بعدها اینگونه نوشتهها را به دقت
بخواند، شاید ناآگاهانه به کل واقعیت و جنایت رژیم شک کند. برای روشن شدن
موضوع باید متذکر شوم که در اینگونه بندها بیشترین استفاده از فضای سلول
صورت میگرفت و نه سطح سلول. سقف سلول در حدود سه متر و نیم ارتفاع داشت. یک
تخت سه طبقه در سلول قرار داشت که طبقهی اول آن را در آورده بودند، تخت در
واقع دارای طبقات دوم و سوم بود. تخت را از هر طرف، با فاصله از دیوار قرار
داده و بین ۱۰
تا ۱۲
نفر دور تا دور تخت و روی آن در طبقهی سوم مینشستند و پاهایشان را از بالا
آویزان میکردند. همین طور نفرات روی تخت طبقهی دوم این کار انجام میدادند.
پای نفرات طبقهی بالا جلوی دهان طبقهی پایین بود. پنجرهای در سلول وجود
داشت که جلوی آن یک هره بود و دو نفر روی آن مینشستند و برای این که از پشت
نیافتند، با یک لنگ که بصورت کمربند عمل میکرد، خود را به میلههای جلوی
پنجره میبستند. اینجا در واقع بهترین جای سلول بود وافراد به نوبت جایشان
را عوض میکردند تا مبادا به علت سنگینی هوا غش کنند!
چنانچه
مشاهده میشود وی با آگاهی کامل و با شیوه پلمیک تلاش میکند استدلال مرا زیر
سؤال ببرد. خود به خوبی آگاه است چه میکند. برای همین میگوید من کاری
ندارم روایت غفاری «درست است یا نادرست». من به دقت توضیح میدهم که
افراد یاد شده چگونه در این سلولها جای میگرفتهاند! چون در آنجا
زندگیکردهام و با شرایط از نزدیک آشنا هستم. نه مانند دکتر غفاری که در این
شرایط نبوده و ظاهرا با نیت خیر و افشاگری بر علیه جنایات جمهوری اسلامی،
چنین ادعایی کرده و متأسفانه بر خلاف میلشان، توضیحات نادرستشان کل واقعیت
جنایت رژیم را در رابطه با آن مورد مشخص، زیر سؤال میبرد.
هدف
من در نقد گفتههای دکتر غفاری چنانچه در کتاب نیز توضیح دادهام، بیان
جنایت رژیم به طور واقعی است و میخواهم بطور ملموس برای خوانندگان توضیح
دهم که چگونه بیش از ۳۰
نفر زندانی در این مساحت کم جای میگرفتند. من نخست میگویم که در یک سلول
چهار مترمربعی، بیشتر از ده تا دوازده نفر نمیتوانند روی زمین بنشینند. سپس
مسئلهی استفاده از فضای سلول را پیش میکشانم و آن شرایط و وضعیت ویژه را به
تصویر میکشم. متأسفانه در تبدیل واحد سطح، به اشتباه نوشتهام برای هر نفر
۴۰
سانتیمترمربع. اما این از آن گونه اشتباهاتی است که هر آدم بیغرضی به
راحتی میتواند آن را دریابد، بدون آن که بخواهد اصل ماجرای پرداختن به روایت
دکتر غفاری و استدلال مرا زیر علامت سؤال ببرد. آیا آقای احمد موسوی
نمیتواند خودش روی زمین نشسته و ببیند چقدر جا در روی زمین اشغال میکند؟
خودش میداند که آقای غفاری گفته بود افراد به دیوار تکیه داده و پاهایشان
را نیز دراز کرده و به دیوار روبرو میچسباندند. یک بار دیگر توجه کنید عرض
سلول به گفتهی آقای غفاری «یک متر و ۸۰
سانتیمتر» و طول آن دو متر و نیم است؟ آیا در چنین اتاقی که افراد پاهایشان
را نیز دراز میکنند، و بخشی از مساحت اتاق را نیز پایههای تخت اشغال میکند،
۲۵
نفر میتوانند روی زمین بنشینند؟ آیا پیش کشیدن مسئلهای که به این روشنی در
کتابم راجع به آن بحث شده است، به قصد مغلطه کردن نیست؟ آیا آقای موسوی،
چنانچه در رابطه با آبراهامیان که البته به اشتباه قضاوت کرده، نمیتوانست
بنویسد ظاهرا ایرج مصداقی در این جا در تبدیل واحد سطح یک اشتباه کوچک کرده
است؟ آیا به آنچه که در رابطه با نحوه برخورد درست با آبراهامیان گفته،
پایبند است؟ چه کسی پلمیک میکند؟ چه کسی آسمان و ریسمان به هم میبافد؟
وی
سپس بخشی از جلد ۴
کتاب را که در مقایسهی زندان شاه و خمینی است، آورده و به این بخش اضافه
میکند. اما بخش اصلی نوشته را سانسور کرده و به میل خود دو مطلب را به هم
میچسباند. چه کسی «تردستی» میکند، من یا شما؟
من
در جلد ۴
کتاب نه زیستن نه مرگ مینویسم:
یکی
از مبارزان دوران شاه در مصاحبهای میگوید:
داخل
هر سلول نسبت به شلوغی یا خلوتی کمیته [مشترک] افراد کم و زیاد می شدند.
اتفاق افتاده بود که در همان فضای یک متر در دو متر یازده نفر دو روز زندگی
کرده بودند که البته خودتان مجسم کنید که در این ازدحام چه وضعی میتوان
داشت. در زندان کمیته بر ما چه گذشت. (هفته نامه تهران مصور شماره
۷
اسنفد ۱۳۵۷)
جلد ۴ صفحهی ۲۳۸
سپس
در توضیح گفته بالا بلافاصله اضافه میکنم:
این
در حالی است که در زندانهای خمینی، گاه تا بیش از ۳۰
نفر، نه برای تنها دو سه روز، بلکه برای مدتی بیش از یک سال، آن هم نه به
شکلی اتفاقی! بلکه سیستماتیک و گسترده، در چنان فضایی به سر میبردند و
هزاران نفر چنان شرایطی را در زندان های خمینی تجربه کردهاند.
چنان
چه مشاهده میشود، من بدون این که وارد مناقشهای با زندانی زمان شاه در باره
طول و عرض سلولهای انفرادی کمیته مشترک و قزلحصار(که در اینجا نیازی به
انجام آن نیست) شوم ،به او توضیح میدهم که در سلول های انفرادیای که او با
۱۰
نفر دیگر دو روز به سر بردهاند، در رژیم خمینی تا بیش از
۳۰
نفر هم برای مدت بیش از یک سال به سر بردهاند. قبلا در جای دیگری چگونگی جا
گرفتن و زندگی این تعداد زندانی در یک سلول انفرادی را نیز به طور کامل شرح
دادهام و به این ترتیب اوج جنایت رژیم خمینی را در مقایسه با رژیم شاه نشان
میدهم. آیا در آنچه که احمد موسوی نقل کرده ذرهای «صداقت» و«اخلاق انسانی»
پیدا میشود؟
۶
آقای موسوی همچنین مدعی
دیگران هم شده و مینویسد:
و نیز برایم جالب
بود که نویسنده تمام کتابهای خاطرات زندانیان و حتا مقالات نوشته شده
در بارهی زندانهای جمهوری اسلامی را که در دههی
۷۰ نگاشته شده اند،
همه را به دقت مطالعه کرده و نیز نشریات و اسناد فراوانی از سازمانها را
مطالعه کرده و به طور مستند از آنها فاکت آورده است.
نشریاتی که پیدا کردن هر کدام شان امروز اگر کاری ناممکن نباشد بسیار دشوار
است. و همهی این کارها بدون کمک گرقتن از دیگران انجام گرفته چرا که نویسنده
در مقدمهی کتاب هیچ اشارهای به کمک دیگران در مورد دست یافتن به
اطلاعات بیشتر درون زندان، یا کمک در مورد تصحیح پاره ای مسائل درون
زندان ذکر نمیکند و تنها از تمامی دوستانی که "در زمینههای گوناگون
از جمله در مراحل ویرایش، نمونه خوانی متن، صفحه بندی، طراحی صفحهها و
جلد کتاب و لیتوگرافی و چاپ" او را یاری داده اند سپاس گزاری می
کند.
احمد
موسوی تلاش میکند به صورتی دیگر گفتههای علیرضا نوریزاده را تکرار کند که
گویی تیمی در این راه مرا پشتیبانی میکرده است. چون در جاهای دیگر نیز گفته
است که بخشهایی از کتاب را دیگران برایم نوشتهاند. البته مایه مباهات من
است که کارم را تیمی فرض کنند. چه خوب، خوشا به حال من، و خوشا به حال افرادی
که حاضرند در دنیایی که هر کس به دنبال اثبات خویش است، دسترنج شان را به نام
من بیرون دهند. جهت اطلاع خوانندگان، بایستی عرض کنم که کلیه کتابهای
زندان را از کتابفروشی «آلفابت ماکزیما» (کتاب آبراهامیان به زبان اصلی
را نیز با صرف انرژی و هزینه از طریق آشنایانم در آمریکا تهیه کردهام) در
استکهلم شخصا خریداری و مطالعه
کردهام و جهت اطلاع احمد موسوی مطالب آن ها را نیز از حفظ هستم. بماند که چه روزهایی
را نیز در آنجا سر کرده و
مشغول مطالعه بودهام. به سادگی میتوان از مسئول آنجا تحقیق کرد. در
این زمینه از کسی باید تشکر کنم؟ کلیه اسناد و نشریات سازمانهای مختلف
سیاسی را نیز از میان نشریات انبوه دوست عزیزم رضا منصوری مسئول «کتابفروشی
و انتشارات آلفابت ماکزیما» در سوئد، خود با صرف روزها و ساعاتها وقت و
انرژی، پیدا کرده، نتبرداری کرده و یا به امانت گرفتهام. در این راه از کمک
هیچ کسی برخوردار نبودهام. اگر احمد موسوی به چنین اسنادی دسترسی ندارد،
من چه کنم؟ اگر تلاشی در این راه به خرج نمیدهد، مسئول آن کیست؟ گرایش
سیاسی و ایدئولوژیک رضا منصوری نیز لابد برای ایشان مشخص است، اگر نیست
میتوانند از همان صاحب انتشاراتی که کتابشان را قرار است چاپ کند، بپرسند.
توصیه من به ایشان این است: لطفاً اگر شرمنده شدید و متوجه شدید رضا منصوری
مدتی در سازمانی که شما هوادار آن بودید، مسئولیتی نیز داشتهاند، لااقل یک
بار هم که شده پیش خودتان در رابطه با بافتههای ذهنیتان تجدید نظر
کنید. لازم نیست «سرتان را هم به دیوار بکوبید». آیا شما وکیل و وصی
کسانی که من از آنها تشکر نکردهام نیز هستید؟ کدام منتقد جدی و بی غل و غشی
در نقد یک کتاب چهارجلدی، با آنهمه مسائل و موضعهای مهم و جدی که به بحث
گذاشته شده است، به این دست مسائل میپردازد؟
۷
احمد
موسوی که خود را یک «مبارز کوچک» از «خانوادهی بزرگ چپ» میداند، میپندارد
من مجاهدی هستم که چهار جلد
کتاب منتشر کرده تا فقط کار «خاکپاشی در چشم کمونیستها» را به انجام
برسانم. (البته چنین به نظر میرسد که گویا ایشان چنین قضاوتی را حتا پیش از
خواندن کتاب داشتهاند و خواستهاند که هر طور شده مصداقهایی در کتاب بر
اثبات ادعای افتراآمیزشان دست و پا کنند. وگرنه فکر نمیکنم هیچ خوانندهی
منصفی از کتاب من، چنین مسئلهای را دریافت و استنباط کند.) و همین گویا
قصد و انگیزهای میشود که
ایشان بیاخلاقی و بیانصافی خود را به تمامی به نمایش
بگذارد:
با نویسنده وارد
انفرادی گوهردشت شدم و شرح فشارهایی که بر او رفته بود و نحوهی
زندگیاش در سلولهای
انفرادی که نشان از یک زندگی سالم و با روحیه خوب بود مرا به هم دردی و دوستی
با نویسنده کشاند. تا این که نویسنده را از انفرادی جهت انجام مصاحبه وارد
بند عمومی میکنند. نویسنده ادعا میکند که تا قبل از ورود به بند
عمومی مطلع نبوده که برای مصاحبه برده میشود. با توجه به تیزهوشی و
ذکاوت نویسنده که در جای جای کتاب خود را به نمایش میگذارد و در
پارهای مواقع حتی خود نویسنده نیز بدان اذعان دارد چطور متوجه درخواست
"صبحی" نشده است؟ نویسنده برای بیان این که متوجه درخواست مصاحبه از طرف صبحی
نشده ، در صفحهی ۲۳۴ جلد یک می نویسد:
در یکی از جمعه شبها که در حال قدمزدن در سلولم بودم ناگهان در باز
شد و صبحی و پاسداراناش در آستانهی در ظاهر شدند . . . . صبحی گفت"
نترس برای تنبیه نیامدهایم و میخواهیم شما را به بند عمومی منتقل
کنیم . . . وقتی به بند رفتید میخواهیم دریافتهایتان را به
دوستاتنان بگویید. متوجه منظورش نشدم و پاسداران نیز چیزی نگفتند."
نمیخواهم بگویم چرا نویسنده به مصاحبه تن داد. انفرادیهای گوهردشت
در سالهای ۶۱تا نیمه ی دوم
۶۳یکی از
مخوفترین انفرادیها و دشوارترین شرایط زندان برای زندانیان
بود.
البته
همدردی با خودم را اصلا باور نمی کنم و چنین انتظاری نیز از ایشان ندارم.
به تیزهوشی و فراستم نیز تنها زمانی اعتراف میکند که میخواهد وصلهای
بچسباند. خیلی ممنون از لطف ایشان. من اما هیچ گاه از هوش و ذکاوت خودم
تعریفی نکردهام، همیشه هم آن را عادی فرض کردهام. از نظر ایشان نتیجهی
داشتن یک «زندگی سالم و روحیه خوب» در انفرادی هم اندکی بعد روشن میشود. جهت
اطلاع خوانندگان بایستی بگویم: انفرادیهای گوهردشت در آن سالها از نظر من
که در آن به سر بردم و بسیاری دیگر، «مخوف» در استانداردهای رژیم نبود. و من
که خود در آنها بودم، چنین ادعایی ندارم و معتقدم شرایط آنها بسیار بهتر از
بندهای قزلحصار بود. این را در کتاب نیز صادقانه بیان کردهام. حتا از حاج
داوود خواستم که مرا به آنجا بازگرداند که خندید و گفت: بری آنجا که از شر
ما خلاص شی؟ فکر میکنی برای چی آوردیمتان اینجا؟ این را از این بابت گفتم
که خیالتان را جمع کنم که قصد سابقهتراشی برای خودم ندارم، به اندازه کافی
از چنین سابقهای برخوردار هستم. در ضمن مسعود امیر پناهی یک زندانی مجاهد دیگر نیز
به حاج داوود گفته بود که مجاهدین را قبول دارد و میخواهد به گوهردشت
بازگردد، حاج داوود به او نیز گفته بود: کورخواندی برو تو بند. و...
میتوانم اسم های دیگری را هم ردیف کنم.
در این
دورهی مورد بحث، من بیش از شش ماه در انفرادی به سر برده بودم و با این همه
همچنان از روحیهی خوبی برخوردار بودم. در ضمن از بقیه دوستانم بیشتر تحت
فشار بودم، چون از من تشکیلات بند را میخواستند. با همهی فشارهایی که وارد
آوردند، هیچگاه موفقیتی حاصلشان نشد. البته آقای موسوی مختار است تصور کند
که من متوجه منظور «صبحی» رئیس وقت زندان گوهردشت برای انجام صحبت در بند و
در حضور زندانیان شده بودم و حالا آن را کتمان میکنم. اما باید از ایشان
پرسید که این چه تغییری در صورت مساله ایجاد میکند؟ چون من خودم نوشتهام که
در بند صحبت کردم و اینکه چرا صحبت کردم و موضوع صحبت را نیز به تمامی
گفتهام. در همان بخش از کتاب که مورد اشارهی ایشان است، اتفاقاً من دقیقاً
توضیح دادهام که:
در
موقعیت خطیری قرار گرفته بودم. این کارشان در واقع شکلی از «مصاحبه» داشت.
شاید حیلهای در کارشان بود که موضوع را با من در میان نگذاشته بودند و شاید
موضوع به روشنی برایم مطرح نشده بود و ... در هر صورت هیچ یک از این مسائل در
آن موقعیت فرقی در ماهیت موضوع به وجود نمیآورد. باید تصمیم میگرفتم که حرف
زدن برای جمع را بپذیرم یا این که دوباره به انفرادی برگردم. اگر موضوع در
سلول با من مطرح شده بود، برخورد با آن ساده بود. بهانهای جور میکردم و از
انجام آن سر باز میزدم و حساسیتی را هم به وجود نمیآورد، جز آنکه در
انفرادی باقی میماندم. ولی حالا موضوع کاملاً فرق میکرد. این بار رنگ و بوی
دیگری مییافت. تلاش برای برهم زدن برنامهی تنظیمی آنان به معنی تحریک کردن
زندانیان بند بود و میتوانستند مرا به تلاش برای ایجاد حرکت اعتراضی و شورش
متهم کنند. باید تمامی این مسائل را در نظر گرفته و در مدت کوتاهی تصمیم
میگرفتم. تصمیم میتوانست باعث به وجود آوردن فشار مضاعفی روی زندانیان و
خودم شود. در تردید و دودلی به سر میبردم که چه کنم. دوران سخت شکنجه و
بازجویی در انفرادی را پشت سر گذاشته بودم و به محیط آن نیز عادت کرده بودم.
تقریباً میتوانم بگویم که مشکل چندانی در رابطه با تحمل شرایط انفرادی
نداشتم...
سپس
دلایل انجام این کار را به روشنی توضیح داده و اثرات آن در بند را نیز با
جزییات تشریح میکنم. اما مشکل موسوی جای دیگری است و خوب میداند چه کار
میکند. ایشان با تردستی جملهی «در حالی که سلولم را ترک میکرد» را
که پیش از جملهی «گفت: وقتی به بندتان رفتید، میخواهیم دریافتهایتان را به
دوستانتان بگویید» آمده، حذف کرده است. یعنی جملهای که نشان میدهد که
موضوع به وضوح با من در میان گذاشته نشده بود.
به هر
حال بچههایی که وضعیت مرا در قبل و بعد از انفرادی رفتن دیدهاند، به خوبی
میتوانند در این مورد قضاوت کنند و این که آیا من شکسته بودم یا نه. همه
زندگی من در بند مجرد ۶
قزلحصار و درگیریهای روزانهام با توابین نیز مشخص است. اصولاً امکان ندارد
کسی که تا چند لحظه قبل به گفتهی آقای موسوی «یک زندگی سالم با روحیه
خوب» داشته باشد، بدون زمینههای روانی قبلی، به یک باره بشکند. کسی که چندی قبل شکسته باشد، بعد از
آن نمیتواند به گونهای بسیار فعال و پرشور برخورد کرده باشد، به ويژه آنهم
در اوج خفقان دوران حاج داوود و در دورانی که تیغ قبر و قیامت و ... روی سر
همه بود. چنین چیزی به لحاظ روان شناسی، ممکن نیست. لااقل بازجویان اوین این
برداشت را در رابطه با من داشتند که به عنوان شاخصترین فرد یک بند برای
بازجویی دوباره به اوین برده شوم. با همه ضعف ها و مشکلاتی که داشتم، با همه
انتقاداتی که در این زمینه به خودم وارد میدانم اما هیچ کس در این رابطه از
بند ۶ واحد ۱به زیر فشار و بازجویی برده نشد. اینها را به صراحت ننوشتم چرا
که هنوز هم خودم را «انسانی
معمولی» میدانم با انبوهی از ضعفها و مشکلات و هنوز خود را مانند ایشان
«مبارز کوچک» هم نمیدانم. همه کسانی که در بند بودند و زنده هستند،
میدانند که من در آنجا نه تنها چیز خاصی نگفتم، حتا به ساده ترین شکل هم، نه
انزجار دادم و نه مجاهدین و نه هیچ گروه دیگری را محکوم کردم. به همین خاطر
بعدا مهر و محبت زندانیان به من حتا بیشتر هم شده بود. اتفاقا یکی از کسانی
که بیش از همه در آن روزها مرا مورد لطف و مرحمت و مهربانی خود قرار میداد،
رضا عصمتی از وابستگان کومله بود. در آن شرایط، همان صحبتهای در بندم شده
بود بلای جانم. اگر زندانمان را تغییر نمیدانند دوباره به خاطر همان
صحبتها، بایستی زیر فشار میرفتم. این چیزی نیست که بخواهد از چشم دهها
زندانی آن روزها به ویژه کسانی که با من هم اتاق بودند و زنده هستند، پنهان
بماند. من در کتاب شرح دقیق
گفتههایم را نیز دادم. اما آیا مشکل اصلی ایشان این است؟ به نظر من نه! مشکل
موسوی و امثال ایشان آنجاست که من موضوع قهرمانآفرینی و قداستتراشی را به
چالش کشیده و از جمله در مقدمهی کتابم به صراحت اعلام داشتهام
که:
تلاش
کردهام تا در کنار افشای جنایات رژیم خمینی، زندانی سیاسی و گروههای سیاسی
را نیز از عرش به فرش آورم و در میان مردم و در کنار آنها قرار دهم. چرا که
زندانی سیاسی و گروههای سیاسی تافتهی جدا بافتهای از مردم
نیستند.
اظهارات
احمد موسوی در رابطه با چگونگی بیرون آمدن من از قبر و تابوت و ... نیز
نمونهای دیگر از نوع برخورد ایشان با کتاب «نه زیستن نه مرگ» است و نشان
میدهد که به واقع کتاب را با چه انگیزه و قصدی خوانده است. با مقایسه همین
بخش از کتاب من با روح حاکم بر نوشتهی ایشان، میتوان به خوبی پی برد که چه
کسی در صدد ساختن چهرهای «قهرمان» از خود است، من یا ایشان و امثال ایشان.
من با اینکه در همهی شرایط زندان، مقاومتم بارها بیش از مدعیانی مانند آقای
موسوی بوده است، اما از بیان نقطه ضعفهایم هرگز ابایی نداشتهام. چرا که
قصدم انتقال این تجربهها به دیگران بوده است تا تصویری درست و واقعی از
زندان و شکنجه و مقولههایی مانند ضعف و مقاومت به دست داده باشم. معمولاً
کمتر کسی که خاطرات زندان نگاشته، به گفتن این مسائل نزدیک شده است. در کتاب
در بخش «شکنجه» این مسئلهها را بر پایهی تجربههایم، تا حد توان بیان
کردهام.
باید
بگویم من در آنجا دچار بحران روحی که به بریدن منجر شود، نشده بودم. هر چند
دغدغههای روحی و تضادهای ذهنیام را توضیح میدهم. در این بخش از کتاب
اتفاقاً تلاش میکنم تا نشان دهم انسانی که در زیر فشارهای طاقتفرسا قرار
میگیرد، با چه مونولوگ روانیای سر و کار پیدا میکند و چگونه در ذهناش به
دنبال توجیههایی میگردد که آن را دستاویزی برای گریز کند. در کتاب این
مسئله را تا آنجا که به خاطر دارم به طور مبسوط توضیح میدهم تا شاید در
آینده مورد بررسی کسانی که در این رابطهها تحقیق میکنند، قرار گیرد.
نمیدانم آیا ایشان شکنجه به معنای اخص آن و با «معیارهای رژیم» شدهاند یا
نه؟ نمیدانم احساسشان در آن موقع چه بوده است و در کتاباش تا چه حد حقیقت
را گفته است و به چه قصدی. هنوز کتاب «شب به خیر رفیق»اشان را که قرار است در
بیاید، نخواندهام.
به
ظاهر مشکل ایشان این است که من «جزییات بازجویی» را نگفتهام و مشخص نکردهام
که «چند ساعت یا چند روز بازجویی» شدهام. البته این ظاهر امر است. اما جالب
اینجاست که اتفاقاً در کتاب، من در شرح وقایع شکنجه و بازجویی دوبارهام در
اوین، دلایل بازجویی مجدد را به طور مبسوط توضیح میدهم. در سال
۶۲-۶۳ به
خاطر سرکوب جریانهای سیاسی در داخل کشور، بازجویان سرشان خلوت شده بود، به
همین دلیل پرداخته بودند به مسايل داخل زندان و به اصطلاح کشف تشکیلاتهای
داخل زندان. من بطور مشروح وقایع مربوط به فرارم از دست آنان و بازگشتم به
قزلحصار را توضیح دادهام و این که بازجوییهایم در ادامهی بازجویی قبلی
بوده است. به هر حال میتوان منتظر شد و دید که ایشان به کدام یک از این
سؤالات در رابطه با خود در کتاباش پاسخ داده است. و این که تا کجا و چه حد
«ریز بازجویی» هایش را بیان کرده است. هیچ یک از آنهایی که در قبرها نشسته
بودند، موقعیت مرا نداشتند و در آن شرایط از مواضع جریانشان دفاع نکردند.
شاید برای خوانندگان گرامی این نوشته، از آنجایی که بتوانند تصویر روشنتری
از شرایط آن دوره، موقعیت زندانها و وضعیت زندانی داشته باشند، ضروری باشد که مسئلهای را در میان
بگذارم. در دورهی مورد بحث آنقدر با ضرب و شتم (روزها) وادارم کرده بودند
سرپا بایستم که دیگر زمان و مکان را هم گم کرده بودم. کسانی که
۲۴ ساعت
بدون خواب سرپا ایستادهاند، به خوبی میدانند روزها سرپا ایستادن آنهم در یک
شرایط بحرانی روحی و جسمی و بعد از پشت سر گذاشتن بیش از شش ماه انفرادی با
جیرهی شکنجه و کتک از سوی لاجوردی در گوهردشت(فقط هفت بار در ماه رمضان
۶۲ و در
همین حدود در ماه محرم) و سپس مجردهای قزلحصار، بازجویی و شکنجههای اوین و
بازگشت با بدنی آش و لاش به قزلحصار و حضور در قبر و قیامت یعنی چه؟ هر
ساعتش، یک روز است. زندانی به خاطر سرپا ایستادن و بیخوابی زیاد، دچار نوعی
از هالوسیناشون (دچار وهم و
خیالات شدن) و تشنج میشود. من در چنین موقعیتی قرار داشتم و به دلیل ضربه
های متعدد به سر و همچنین اختلالات مغزی دچار حملات شدید صرع شده بودم و
متأسفانه بخشی از خاطرات آن روزهایم را نیز از دست دادهام و یا چون شبحی در
ذهن دارم تا جایی که گاه در واقعی و غیرواقعی بودن آن نیز شک میکنم. بعضی
اوقات تصور میکنم اوهام و خیال است چون به هنگام سرپا ایستادن از این
اوهامها زیاد داشتم. من بخش زیادی از فشار یک بند را (مجرد
۶
واحد۱) که
اتفاقاُ از نظر مسئولان یکی از خطرناکترین بندهای زندان بود (در مدت کوتاهی
فقط مسئولان زندان چند مسئول بند را عوض کردند چیزی که در بندهای دیگر سابقه
نداشت) تقریباً یک نفره تحمل کرده و دم نیاوردم. شهدا رضا محمدی بهمنآبادی و
مهشید رزاقی نیز بعدها به من پیوستند، در حالی که هیچگاه دوباره بازجویی
نشدند و تنها شرایط قبر و قیامت را سپری کردند. میخواستند من را تا مرز
بریدن سرپا نگاه دارند، با تعدادی این کار را کردند و من شکستن آنها را بعد
از یک هفته و دو هفته دیده بودم و کل این ماجرا را در کتاب توضیح میدهم.
البته محتوای بحث ایشان و نوع پرسشهاشان به خوبی نشان میدهد که ایشان چنین
تجربههایی را از سر نگذرانده و مطمئناً به چشم هم ندیده است و بعید میدانم
حتا پیش از این نیز شنیده باشد! ایشان که خود را یک «مبارز کوچک» میدانند،
بهتر است که برای خوانندگانشان روشن کنند که کدام فشار «ویژه» و کدام یک از
این فشارها را که من و امثال من در دوران حاج داوود متحمل شدهایم، از سر
گذرانده است؟ و اینکه آیا به قبر و انفرادی و تجدید بازجویی و سرپا
ایستادنهای متوالی و... هم برده شده است یا نه؟ من دو بار دادگاهی شدم یک
بار در سال ۶۱ و بار
دیگر با کیفرخواست جدید در سال ۶۴. لابد
دلیلی هم از سوی مقامات دادستانی و دادگاه انقلاب وجود داشته است؟ اگر پاسخ
ایشان به این سؤالات منفی است و به همان یک بار بازجویی و دادگاه در ارتباط
با ایشان اکتفا کردند، باید توضیحی داشته باشند که چرا در مورد ایشان چنین
نیازی پیش نیامد؟
با این
همه، قصد من گفتن از مقاومتهایم نبوده است و در کتابم، به سادگی از کنار
آنها گذشتهام و خود را تنها انسانی معمولی خطاب کرده و نخواستهام تاج سر
عالم باشم. شاید روایتهای آقای موسوی از زندان و تجربههاشان، این مسئله را
روشن کند تا بدانیم «انصاف و
اخلاق انسانی»ای که مدام از آن دم میزند، کدام است.
برای
من اصلاً عجیب نیست چرا احمد موسوی هیچ اشارهای به جاهایی که در کتاب در
رابطه با ضعفهایم نوشتهام، نمیکند و چرا تمام تلاشش این است که نقاط
قوتام را زیر سؤال ببرد و آنجایی که واقعا مقاومتی هم به خرج دادهام،
موضوع را مشکوک نشان دهد؟ به نظر من پاسخ این پرسش در گرو بررسی شیوهی
مکانیسم دفاعی ایشان و امثال ایشان نهفته است. قهرمانگرایی محض! اینکه مردم
هنوز باید سرنوشتشان را به دست قهرمانان بسپارند! ایشان از یک طرف تلاش
میکند، بگوید مقاومت من را میستاید (در حالی که خودم چنین احساسی در
رابطه با خودم ندارم و تنها به خودم نمره قبولی میدهم، همین) و از طرف
دیگر در حالی که حتا یک روز هم با من نبوده است، میخواهد ثابت کند که من
قرار بوده در مصاحبه بهجای دفاع از مجاهدین و مواضع آنها، در محکومیت
مجاهدین صحبت کنم! و در لفافه به خوانندهاش چنین القا میکند که گویا همکاری
هم کردهام! کسانی که کتاب مرا خواندهاند، در ارتباط با شرایط سخت قیامت و
قبر و نوع برخورد و توضیحاتی که در این زمینه دادهام، لحظهای در آن، آنچنان
که ایشان مدعی است، ضعف و زبونی نمیبینند. من علیرغم ضعفهایم، از همهی
آنهایی که آقای موسوی نام
بردهاند، لااقل اگر ثابت قدمتر نبودم، کمتر نبودم. و کسی را هم سراغ ندارم
که در دوران سخت حاج داوود و در آن شرایط فشار حاضر شده باشد از عقایدش دفاع
کند. تازه در نظر داشته باشید که این حرفها در ارتباط با مجاهدین است.
نمیدانم آیا این واقعیت را هم کتمان میکند که ضدیت رژیم با مجاهدین بیش از
همه جریانهای دیگر بوده است؟ و فشار روی افراد وابسته به این سازمان بیش از
جریانهای دیگر بوده است؟ این را از زاویه برتر دانستن این گروه یا آن سازمان
نمیگویم. دلیل ضدیت وحشیانهی رژیم بر ضد مجاهدین بسیار روشن بود. سازمان
مجاهدین در سطحی وسیع و با نیرویی قابل توجه همچنان درگیر مبارزهی مسلحانه
با رژيم بود و در آن زمان با آن پایگاه تودهای که در میان مردم داشت، رژيم
آنها را خطری بسیار جدی برای بقای خود میدانست.
آقای
موسوی واقعیت گفتوگوی من با حاج داوود را که در کتاب به آن پرداختهام،
مورد پرسش قرار میدهد. در صورتی که من در کتاب به طور مشروح توضیح میدهم
که حاج داوود به خاطر کدام منافع و بر چه اساسی، دفاع من از مجاهدین(آنهم به
شکل رقیق و ضمنی) در آن لحظه را تحمل میکرد و با این کار میخواست از من چه
استفادهای ببرد. و به طور مشروح توضیح میدهم به چه دلیل و با کدام محمل از
زیر بار انجام مصاحبه به نفع مجاهدین سرباز زدم.
ایشان
نتیجهگیری میکند مصاحبه تنها در محکومیت جریانهای سیاسی است و نه دفاع از
جریانی! از کجا چنین حکمی میتوان صادر کرد؟ ولی او توضیحی نمیدهد اگر چنین چیزی بود،
چرا از من مصاحبهی مزبور را نگرفتند؟ من که خودم در کتابم نوشتهام از کسانی
که میشکستند، بلافاصله مصاحبه میگرفتند و ایشان هم حتماً به چشم دیدهاند.
مقامات زندان از کسی که میپذیرفت در محکومیت جریانش مصاحبه کند، بدون انجام
مصاحبه نمیگذشتند. به ویژه اگر این فرد یکی از افراد شاخص بند مجرد
۶ واحد
۱ بوده
و مصاحبهاش به نفع رژیم، میتوانست تأثیراتی را لااقل روی کسانی که او را
میشناختند، داشته باشد. اینکه چرا ایشان به خودش هم دروغ میگوید، به نظر
من باز بر بستر همان مکانیسم دفاعی قابل بررسی است. من آن روزها و لحظههای
پر از دغدغههای خاطرم را برای انجام یا عدم انجام مصاحبه با حاج داوود در
دفاع از عقایدم، در کتاب به ریزترین شکل بیان کردهام و اتفاقاً باز کردن این
مسئله را از زاویهی تجزیه و تحلیل کردن شرایط روانی انسانی که در زیر
شکنجههای شدید قرار دارد، ضروری میدانستم. بسیاری از زندانیان آن روزها و
مواضع من در مقابل زندانبانان و توابان را به چشم دیدهاند. اگر من و یا هر
کس دیگری، هم مانند آن زندانیان کذایی که ایشان نام بردهاند، درهم شکسته
بودم، چگونه میشود که چند ماه
بعد در بند و در حضور صدها زندانی به دفاع از عقاید در ارتباط با «نظریه
تکامل» و ... بپردازم؟ این هنگامی اتفاق افتاد که یک آخوند حوزه علمیه قم در
پاییز ۶۳ رد
«نظریه تکامل» را در بند تدریس میکرد و همهی افراد بند در آن شرکت میکردند. دفاع من از نظریه
تکامل در حالی بود که تا آن روز از هر اتاق بندی که متعلق به زندانیان چپ
بود، یک نفر خزعبلات آخوند کذایی را در ارتباط با «رد نظریه تکامل» از پشت
میکروفونی که به این منظور در جلوی بند قرار داده بودند، تکرار کرده بود.
البته دلایل انجام این کار را در کتاب توضیح داده و انتقادی هم به
«فرادستانی» که سکوت کرده بودند، نکردهام. من در آن زمان در اتاق
۲۱ بودم
و ۲۰ اتاق
چنین کرده بودند و بند دارای ۲۳ اتاق
بود. یک اتاق به آبدارخانه تعلق داشت.
کسی که
درهم شکسته است، قاعداً نمیتواند روزی ۱۴ تا
۱۶ ساعت
برای دیگران (از جمله دهها نفر
از رفقای شما) کلاس درس بگذارد و یا آن برخورد را در جمع با حسین
شریعتمداری کند که مجبور شود جل و پلاسش را جمع کرده و بند را ترک کند و یا
بعدها با میثم، رییس زندان برخورد کند و ... بسیاری از زندانیانی که شاهد
این ماجراها بودهاند، هنوز زنده هستند.
مهم
اینجاست که ایشان از کجا با این قاطعیت میگوید که من کم آورده بودم و یا
نتوانستم شرایط را متحمل شوم؟ آیا کسی که اعلام میکند که حاضر است با حاج
داوود به بحث بپردازد، کم آورده است؟ چه مسئلهای ایشان را وادشته است که به
چنین نتیجهگیریای برسد؟ از میان دوستانشان که در آن روزها با من بودهاند،
نمیدانم کدام شاهد را سراغ دارند که لااقل به اندازه من مقاومت کرده باشد؟
اگر زمانی از فرط فشار طاقتفرسا به جای زانو زدن و شکستن و ... با یادآوری
خاطرهی تابناک موسی خیابانی سرپا ایستادم و چشم در چشم حاج داوود و دستگاه
اختناقش ایستادم ، شکستن و بریدن است، خوشا به حال شکستگان و بریدگان. آیا
این نگاه، انسانی نیست که میگویم لابد آنهایی که بریدند از من بیشتر زیر
فشار رفته بودند؟ این ناشی از همدردی من با شکستگان است که میدانم و مطمئنم
که اکثریت آنها فشار کمتری از من متحمل شده بودند. من از آنجایی که به
بازگویی واقعبینانهی روایتها ایمان دارم، میگویم اگر حاج داوود به دادم
نرسیده بود، معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم بود. این نگاه دقیقاً ضد
قهرمانسازی است.
ایشان
باید پاسخ دهند که کجا من در هم شکستگان را محکوم کردهام؟ من حتا به
صراحت بارها نوشته و گفتهام و در کتاب آوردهام که کسی که در آن شرایط
نبوده، کسی که شکنجه نشده است و آن شرایط خوفناک را تجربه نکرده است، حق
ندارد در رابطه با آنها قضاوت کند و از شکسته شدنشان در زیر شکنجه بگوید.
من در صفحهی ۷۳ جلد
۲ کتاب
نوشتهام:
قصدم
توجیه ضعف ها نیست، ولی بدون شک افرادی که آن شرایط را تجربه نکردهاند، به
هیچ وجه نباید کسانی را که تاب تحمل آن شرایط را نداشتهاند و در نتیجه، گاه
اعمال غیر انسانی از آن ها سر زده، مورد عتاب و سرکوفت قرار دهند!
اما
اگر از کسانی که خدا را بنده نبودند و در بندها بارها به بایکوت دیگران دست
زده بودند و با کمترین فشاری (در مقیاس رژیم) به سرعت به زندانبان دیگران
تبدیل شدند، انتقادی کرده و یا وضعیتشان را گزارش دادهام، بر پایهی
پیشگیری کردن از تکرار تبدیل
ساده آدمی به یک جانی بوده است؛ که این پروسه به سادگی آب خوردن صورت نگیرد.
کسانی که زندان بودهاند، آن دوران را خوب به خاطر دارند. آیا من مانند آنها
بودم. زندانیانی که مرا همسنگ آنها قرار میدهید، زندان بان شده بودند.
دوستانشان را شکنجه میدادند. راه های چگونه بیشتر فشار آوردن را به
زندانبانان میآموختند. قضاوت را به خوانندگان وا میگذارم چه کسی از «روحیه
انتقام گیری» برخوردار است. هیچ یک از اینان پس از برداشته شدن فشار،
برنگشتند. در کتاب، آنجایی که احمد موسوی ظاهراً برخورد من را «خاک پاشیدن
در چشم کمونیستها»، مینامد، آوردهام که تعدادی از مجاهدین نیز شکستند ولی
تعدادشان کمتر از زندانیان مارکسیست بود (منظورم زندانیان زن در قیامت است.)
من این گزارش را بطور مشخص در رابطه با مسئلهای خاص آوردهام و اگر پای
دفاع از حقی به ناحق تحریف شده در میان نبود، امکان نداشت آن را به زبان
بیاورم و یا در کتابم بنویسم.
احمد
موسوی مینویسد:
نویسنده از آغاز
دستگیری هر آنجا که تاریخ زمانی به طور مشخص مربوط به خودش است و دیگران
نمیتوانند از آن با خبر باشند از ذکر تاریخ دقیق خودداری میکند اما
هر آن جا که تاریخ زمانی مربوط به جمع زندانیان میشود و یا با کمک گرفتن
از قرینه سازی میتوان به تاریخ آن دست پیدا کرد به طور دقیق به ذکر روز
تاریخ میپردازد. برای نمونه نویسنده از تاریخ دستگیری خود تنها به
صورت ابهام از دی ماه سال ۶۰ نام میبرد که
می تواند از ۱ تا ۳۰ دیماه باشد
اما تاریخ انتقال به گوهردشت را که همراه با زندانیان دیگر است به طور دقیق
"بعد از ظهر شنبه ۲۴ مهر ماه
۶۰ ( که باید
۶۱ باشد) ص
۱۵۸ جلد اول، بیان می
کند. از ذکر تاریخ رفتن خود به انفرادی گوهردشت فقط با عنوان"ساعت
۱۱ و پانزده
دقیقهی شب، بعد از اعلام خاموشی" یاد میکند، ص ۱۸۸ جلد اول، و
خواننده میبایست با مراجعه به صفحههای قبل حدس بزند که احتمالا
فروردینماه ۶۲
بوده
است و نیز تاریخ برگشت از انفرادی را تنها با نوشتن:"در یکی از جمعه
شبها که در حال قدم زدن در سلولم بودم ناگهان در باز شد و صبحی و
پاسدارانش در آستانهی در ظاهر شدند..." ص ۲۳۴ جلد اول ، بیان می
کند و این بار حتا نمیتوان به
تاریخ ماه اش هم دست پیدا کرد. اما تاریخ انتقال از گوهردشت به قزلحصار
به طور دقیق"در شب یلدای ۱۳۶۲" ص ۱ جلد ۲، قید میشود.
تاریخ رفتن مجدد به بازجویی اوین به صورت" بعد از گذشت یک سال و اندی دوباره
به اوین بازگشتم" ص ۴۴ جلد ۲، بیان میشود.
این بار نیز حتا
تاریخ
ماهی که به اوین میرود معلوم نمیشود و فقط خوانندهی کنجکاو و
جستجوگر است که باید بتواند در لابلای صفحات و جملات دریابد" در نیمههای
اسفند ماه" ص ۵۶ جلد ۲، آخرین روز
بازجویی را در اوین پشت سر میگذارد و به قزلحصار برمیگردد که
با ورود به قزلحصار توسط حاج داوود و ایادیاش به قیامت فرستاده
میشود.
چنانچه
ملاحظه میشود احمد موسوی باز هم ظاهراً چون و چرا کرده است که چرا تاریخ
دقیق بعضی وقایع مربوط به خودم را ننوشتهام. البته با یک نگاه کلی در کتاب
مشخص میشود که دهها تاریخ در رابطه با خودم را نوشتهام. اما مسئله
اینجاست که احمد موسوی اصلاً هدف و انگیزه اصلیای که مرا به نقد و بررسی
کتابهای خاطرات زندان واداشته و روح حاکم بر آن نقدها را درنیافته، یعنی
توان دریافت آن را نداشته است. و بخاطر همین هم فکر کرده است که حالا که
ایرج مصداقی به تاریخهای داده شده از طرف این و آن، ایراد گرفته، من هم به
او ایراد بگیرم. این یک دید و برخورد سطحیگرانهی محض با کتاب «نه زیستن نه
مرگ» است. بحث من با نویسندگان این کتابها و بازخوانی نوشتههاشان، نه بر
پایهی بهانهگیریهایی از این دست و یا موردهای اخلاقی و اتهامزنی، بلکه
بررسی نوعی از فرهنگ سیاسی را در نظر داشته تا مسئلهی واقعیتگرایی و
ذهنیگرایی در این فرهنگ را به چالش برکشم. این روح حاکم بر تمام تأملاتی است
که من بر این کتابها داشتهام. و اتفاقاً برای این که سوءتفاهمی هم پیش
نیاید بارها تأکید کردهام که به هیچوجه قصد برخورد اخلاقی و یا شخصی و
سازمانی با نویسندگان محترم این کتابها در میان نبوده است. من این تاریخ به
ارث برده را، این مرده ریگ را ، این تاریخی را که در حال نوشتن آن هستیم، به
چالش کشیدهام. برخورد من با مسئلهی ارقام و آمار و ... نیز تنها از این
زاویه بوده است و تأثیری که این مسائل بر نگاه و اندیشهی ما داشته و سپس
تحلیلهایی که بر پایهی آن شکل گرفته و میگیرند، بوده است. یعنی گشودن
دریچهای به یک بحث نظری.
اگر من
در متن مثلاً نوشتم در دیماه ۶۰
دستگیر شدم و ننوشتم ۲۹ دیماه
دستگیر شدم، در ثبت تاریخ تغییری ایجاد شده است؟ چه حقیقتی در پرده مانده
است؟ تازه حکم دادگاهم را نیز دارم. تاریخ دستگیریام در آن نوشته شده است،
میتوانم با رجوع به آن بنویسم. اول دی دستگیر شده باشم یا
۳۰ دی چه
فرقی به حال ایشان و خوانندگان میکند؟ گیریم که ۳۰ دی؛
آیا تحریفی در تاریخ شده است؟ برای کسی که یک دهه زندان بوده، چند روز کمتر
یا بیشتر چه فرقی میکند؟ شما در ذهن خودت همیشه آنچه را که به ضرر من است،
بگیر. اگر بنویسم ۲
اردیبهشت به انفرادی رفتهام، دردی از ایشان دوا میشود؟ من در روایت مورد
بحث، همهی آنچه را که در عید نوروز ۶۲ و
سیزده بدر و ... اتفاق افتاده، توضیح دادهام. مگر ایشان مدعی شود که موعد
عید و سیزده بدر را نمیداند! اما گویا خوشبختانه! میداند و برای همین هم
تصور کرده است در فروردین به انفرادی رفتهام. در آن روایت من توضیح مشروحی
در رابطه با تحولات بعد از عید نوروز و به انفرادی رفتن مسئول بند و انتخاب مسئول بند جدید و رابطه من
با او و ... میدهم و ایشان هم
به خوبی میداند همه اینها بعد از عید و سیزده بدر انجام گرفته است. آیا
همهی این فعل و انفعالها جایی را به لحاظ زمانی در ذهن احمد موسوی
نمیگیرد؟ اگر ایشان به اشتباه تصور کرده است که چند روز زودتر و در فروردین
به انفرادی رفتهام ، باید پرسید که این چند روز بیشتر ماندن من در انفرادی
چه مشکلی بر مشکلات ایشان و یا خوانندهی کتاب میافزاید و یا چه اعتبار و
ارزشی به راوی افزوده و یا از او کم میکند؟ من نگفتم دقیقا چه تاریخی از
انفرادی بیرون آمدم؛ حق با شما، آیا مشخصا ننوشتم شب یلدا به قزلحصار منتقل
شدیم؟ بعد فاصلهی بین از انفرادی در آمدن و به قزلحصار رفتنم را با شرح
ریزترین وقایع توضیح ندادهام؟ ایشان به ظاهر بحث میکند که معلوم نیست چند
وقت انفرادی بودهام. ولی آیا وقایع محرم سال ۶۲ را
توضیح ندادهام. گیریم نمیداند که محرم مصادف با چه ماهی بود. اما در رابطه
با وقایع مهرماه و بعد از آن که به صورت مشروح در کتاب شرح دادهام، چه دارد
که بگوید؟ و در این رابطه که یک بار در پاسخ پاسداری که میخواست سلولم را
تغییر دهد، بطور مشخص گفتم: که ۶ ماه
است انفرادی هستم. در همین بخش در ظرف توضیحی مفصلی که در رابطه با زندگیام
در انفرادی و آنچه که در این مدت رخ داده، نوشتهام، به روشنی میتوان
دریافت که لااقل بیش از ۶ ماه
انفرادی بودهام. اما با گفتن این که: من فکر میکنم در ۲۷ آبان
از انفرادی در آمدم، آیا مشکل ایشان حل میشود؟ و عطش کنجکاوی ناپرسشگرانه و
غیر جدی ایشان فرو مینشیند؟ نمیدانم با دانستن این موضوع، چه تغییری در
صورت مسئله ایجاد میشود؟ آیا اینکه نوشتهام در ۲۴
مهرماه ۱۳۶۱ از
اوین خارج شدم و بعد از یک سال و اندی به اوین بازگشتم و وقایع
۱۲ بهمن
۶۲ و پس
از آن را در زندان قزلحصار با جزییات توضیح دادهام، مشخص نمیسازد چه ماهی
ممکن است به اوین رفته باشم؟ در آخر بهمن یا اول اسفند به بازجویی اوین رفتم،
و همان طور که خود ایشان هم تصدیق کرده است، نوشتهام نیمههای اسفند ساعت
حوالی ۹ صبح
از اوین به قزلحصار بازگشتم. در ادمهی مطلب نوشتهام که بلافاصله به قبر
منتقل شدم. نمیدانم آیا ایشان تصور و میتواند درک ملموسی از منتقل شدن از
شکنجهگاه اوین به قبر داشته باشد و بفهمد تحمل کردن این فشارها یعنی چه؟
میتوان
پرسید که اگر چنین کتابی را دوست و هم تشکیلاتیاش نوشته بود آیا باز هم
اینگونه با آن برخورد میکرد ؟ در دوم خردادماه ۷۰ آزاد
شدم. وقایع اردیبهشت را در
کتاب توضیح داده و سپس گفتهام چند روز بعد در خردادماه آزاد شدم. گیریم که
من بین ۱ تا
۳۱ خرداد
آزاد شدم. من خاطراتم را در کتاب «نه زیستن نه مرگ» بصورت واقعی و بر اساس
تاریخ تقویمی نگاشته تنظیم کردهام و تقدم و تأخر روایتها نیز حاکی از تاریخ
تقویمی آنها هست. ولی من فکر نمیکنم که حتا وجود این تاریخها هم بتواند
مشکل ایشان را حل کند.
نمیدانم
چرا احمد موسوی به تاریخ مهم دیگری که مربوط به آزادی من پس از دستگیری اولم
در ۶
مهرماه ۶۰ بوده،
اشاره نکردهاست! چرا که در آنجا نیز به روشنی صحبت نکردهام. جای تعجب است
که چرا ایشان در مورد آن چیزی نپرسیدهاند و سؤالی مطرح نکردهاند؟ من در
کتاب دو جا اشاره کردهام که یک بار دیگر نیز دستگیر شده بودم. جهت روشن شدن
ایشان در ارتباط با آن نیز بایستی بگویم: من قصد ساختن چهره از خودم نداشتم.
به همین دلیل حتا در کتاب به شکنجههایی که در بار اول دستگیریام شده بودم
نیز اشارهای نکردهام. اصلا هر کجا به شکنجه و ضرب و شتم در رابطه با خودم
رسیدهام، کمتر صحبتی کردهام. در دستگیری اولم، در خیابان توسط دختر عمهام
به عنوان «عضو مجاهدین»! شناسایی شده و متعاقب آن دستگیر شده بودم و برای
یافتن سرنخی از من، شدیدا تحت فشار قرار گرفته بودم. نمیدانم آیا تصوری از
شکنجه در روزهای پس از ۵ مهر
۶۰ در
ارتباط با یک زندانی مجاهد را دارند یا خیر؟ یک ماه پس از آزادی وقتی یکی از
آشنایانم قصد تزریق آمپولی به من را داشت تازه متوجه آثار شکنجه روی بدنم شد.
من تا کنون هم چیزی در این باره به کسی نگفته بودم. لازم نمیدانستم. مشکلی
را حل نمیکرد. اگر همین قدر را هم که در رابطه با شکنجههای خود نوشتهام
تنها به اصرار دوست عزیزم که بیشتر زحمات فنی کتاب را نیز به عهده داشته،
بوده و تنها موردهایی را که برای روشن شدن موضوع جنایت رژیم ضروری تشخیص
دادهام، گفتهام. قصد من همانگونه که در مقدمه کتاب نیز یادآور شدهام «در
واقع خاطرات زندان است و نه زندگینامه و بیوگرافی من.»
۸
احمد
موسوی تلاش میکند ثابت کند حاج داوود احمقی بیش نبوده است. این نظر ایشان
است. من اینگونه فکر نمیکنم. این افتخار را که تمامی عوامل رژیم را احمقانی
فرض کند که دست چپ و راستشان را نمیشناسند، به ایشان واگذار میکنم. آن وقت
این وظیفه ایشان است که میبایستی پاسخ دهد چگونه است که در مقابل این همه
آدم درمانده و احمق، ۲۶ سال
است که درجا میزنند و هیچ موفقیتی کسب نمیکنند. من نگاهم به مسائل واقعی
است به دور از شعر و شعار. تلاش میکنم دنیا را آن گونه که بوده است، ببینم
نه آنگونه که میخواهم. تفاوت من و ایشان در این جاست که من خود را «انسانی
معمولی» میپندارم و احمد موسوی خود را «مبارزی کوچک» و تفاوت این دو از زمین
تا آسمان است. یکی پایش روی زمین است و دیگری در عوالم بالا سیر میکند.
۹
احمد
موسوی همچنان برای زیر علامت سؤال بردن شخصیت نویسنده میکوشد و در پی
دستآویزهایی در کتاب میگردد تا برای خوانندگان خود، هدف اصلی کتاب را تا سطح
نوشتهای بر علیه کمونیستها تنزل دهد. البته من نمیپرسم این کارها چه نفعی
برای احمد موسوی دارد. ایشان آورده است که:
اما چرا ایرج
مصداقی اینجا نیز قصور کرده و از زندانیانی که
« از
تعداد انگشتان دو دست کمتر بوده اند» و نماز نمیخواندند حرفی
نمیزند.
منظور
او تعدادی است که در بند ۵۰۰ نفره
زندانیان مارکسیست نماز
نمیخواندهاند و در
ادامه مینویسد:
زندانیانی که در آن
شرایط بند، که ایرج به توصیف آن پرداخته، میتوانند قهرمانان آن بند
باشند. تا آنجا که من اطلاع دارم قبل از رفتن ایرج به آن بند، زندانیانی
که نماز نمیخواندند در یک اتاق بزرگ بصورت در بسته بسر میبردند.
آیا در دوره ای که ایرج از آن صحبت میکند آنها هنوز در اتاق در
بسته و جدا از دیگرزندانیان بودند یا خیر؟ آیا فیروز الوندی و همایون سماطی
که دوستی نزدیکی با ایرج داشتند نماز میخواندند؟. زندانیانی که نماز
نمیخواندند نیز، همانند ایرج به بیگاری میرفتند یا خیر؟ چرا ایرج
مصداقی به شرح جزئیات زندگی زندانیان مارکسیست نمازخوان بند و زندانیان مجاهد
می پردازد اما هیچ اشاره از نحوهی زندگی آن قهرمانان «تعداد کمتر
از انگشتان دو دست» نمیکند و توضیحی نمیدهد. شیوهای که پیشتر
در شرح ماجرای قیامت نیز بکار گرفته شد. شرح زندگی زندانیان فرو دست(منفعل و
نماز خوان). مسکوت گذاشتن موقعیت زندانیان فرا دست(زندانیانی که نماز
نمیخوانند)، تا موقعیت نویسنده برجستهتر شده و توجیه پذیر
گردد.
با توجه به شرایط
بند و مسئله جدا سازی زندانیان «کافر» از مسلمانان، فیروزالوندی
میباید نماز
میخوانده، وگر نه نمیتوانست با ایرج مصداقی هم تخت بوده باشد. درک
این مسائل زمانی بهتر قابل فهم است که با دیدگاه ایرج مصداقی نسبت به کمونیست
و چپ آشنا شویم. او دیدگاهش را غیر مستقیم اما صریح و روشن از زبان فیروز
الوندی چنبن بیان می کند« یکی از هواداران دانش آموزی جنوب شهری مجاهدین که
در عمرش شاید یک کتاب هم نخوانده، به همهی این بند می ارزد»ص
۱۱۱ ج ۲ . فیروز الوندی
امروز میان ما نیست تا پاسخگو باشد.
اما
سکوت ایرج مصداقی در مقابل فیروز با این توجیه «که نخواستم در حریم
خصوصیاش کنکاش کنم»، در واقع بیان نظر ایرج است از زبان فیروز. ایرج و
فیروز «که برای فرار کردن ازشر کلاسهای ایدئولوژیک» تن به شرایط بیگاری
میدادند و «اولین کاندیدای اتاقشان» برای رفتن «به پشت آشپزخانه
بودند تا کوهی ازاشغال را که در آنجا انبار شده تمیز کنند». «بوی تعفن
را که به سختی میشد در آنجا دوام آورد»، تحمل می کردند و حتا
مجبورمی شدند«زبالهها را با بیل زیر و رو کرده و قوطی های پلاستیکی را
از آنها جدا کنند»،«در حالی که باهربیل زدن انبوهی از مگس و پشه به هوا
بر میخواست» و مهمتر از همه، تحقیرنگهبانان تواب را که«به عنوان سر
کارگر و کاپو در اردوگاه های کار «اس اس»ها بالای سرشان» حضور داشتند، و
همهی این اوامر را به آنها فرمان می دادند اینگونه توجیه کند:
«برای فرار کردن از شر کلاس های ایدئولوژیک، ازبیگاری استقبال می
کردم»ص۱۱۰ ج ۲ ؛ با چه
انگیزهای از زبان فیروز بیان میکند « یکی از هواداران دانش آموزی
جنوب شهری مجاهدین که در عمرش شاید یک کتاب هم نخوانده، به همهی این بند
می ارزد». در بالاترین حد ممکن فرض کنیم از میان ۵۰۰ زندانی بند،
۲۰۰ نفر تواب و بریده
باشند. به راستی در عمل چه فرقی میان فیروز و ایرج مصداقی با آن ۳۰۰ زندانی دیگر که
اتفاقا نماز هم میخواندند وجود دارد. این دو چه کارهایی انجام
میدادند که با آن بقیه متفاوت بودند. من از آن تعداد قهرمانان بند که در
آن شرایط نماز نمیخواندند، از هویت خود دفاع میکردند و
میتوانستند یک سر و گردن از خیلی ها بویژه از فیروز و ایرج مصداقی برتر
و بالاتر باشند حرف نمیزنم، اگر چه نظر
فیروز و ایرج، آنها را نیز در بر میگیرد.
من نمی فهمم ایرج
مصداقی چه اصراری دارد، درست در تمامی روایتهایی که به زعم
خودش نقاط ضعف زندگی دوران زندانش هستند دنبال توجیه کردن غیر منطقی مسئله
میپردازد. هیچ انسان سالم و عاقلی جهنمی را که ایرج در ص ۱۱۰ ج ۲به عنوان بیگاری
توصیف میکند نمیپذیرد
برای اینکه از «نشستن در کلاس های ایدئولوزیک فرار کند». ایرج با آوردن
این توجیهات بجای اینکه همدردی خواننده را از شرایط طاقت فرسایی که
به اجبار به همهی زندانیان بند تحمیل شده با خود همراه سازد.
خواننده را پیش از همدردی به کنکاش و تامل در شخصیت نویسنده
میکشاند و ذهن خواننده را نسبت به انگیزههای روایی نویسنده مسئله
دار میکند و این از برجسته ترین نقاط ضعف نویسنده و کتاب است که
میتواند به زحمات بی دریغ نویسنده لطمه وارد کند.
لطفاً
دلتان برای «زحمات بیدریغ نویسنده» نسوزد. تنها در یک کلام میتوان گفت:
«مبارز کوچک» اوج «صداقت» و «اخلاق انسانی» خود را در این جا با تحریف وقایع
زندان، آشکار کرده و با آسمان و ریسمان بافتنهای متوالی تلاش میکند شرایط
زندان را واژگونه جلوه دهد.
اولا
او آشکارا به تحریف شرایط بند ۱ واحد
۳ که
حتا به اعتراف خود لحظهای در آن نبوده، پرداخته و مدعی میشود که اتاق
دربستهای در بند وجود داشته و کسانی که نماز نمیخواندند در آن بودند. در
حالی که از اساس چنین چیزی حقیقت ندارد و زمانی که من به بند
۱ واحد
۳ رفتم
تنها یک اتاق دربسته به زندانیان نظامی تودهای تعلق داشت که تازه حکم گرفته
و به قزلحصار منتقل شده بودند و نماز خوان هم بودند(البته اگر بعدا مدعی
نشوند که با بیان این واقعیت، جانب تودهایها را گرفتهام) و من در به
اصطلاح یکی از بدترین اتاقهای آن( از نظر رژیم)، یعنی اتاق
۲۱ به سر
میبردم. اتاقی که تعدادی از افراد سرموضعی آن را کسانی که از زندانیان
گوهردشت و از «قبر» بازگشته بودند، تشکیل میداد. همهی آنها نیز انسانهای
بسیار دوستداشتنی و مقاومی بودند و از قضا در اتاق ما همه نماز هم
میخواندند و تظاهر به روزه داری هم میکردند. البته اگر نماز خواندن من را
نشانه ضعف و زبونی به حساب نیاورد و اعتراف کند که لااقل در آن موقع به آن
اعتقاد داشتم. در ضمن در این بند کسانی که نماز نمیخواندند نیز از هیج فشار
مضاعف آنچنانی(در استانداردهای رژیم) رنج نمیبردند. تنها اجازه نداشتند به
مسجد بند که فروشگاه بند در آنجا قرار داشت بروند و خریدهایشان را کس دیگری
به جای آنها انجام میداد. توالتشان هم از دیگر توالتها جدا بود. فقط
کثیفتر بود ولی این حسن را داشت که به جای ایستادن گاه یک ساعته در صف
توالت، بدون نوبت از آن استفاده میکردند. من خود نیز از این توالت استفاده
میکردم. اما نمازنخوانهای بند هر روز مانند من و ... به بیگاری برده
میشدند. این افراد نمازنخوان نیز مانند بقیه زندانیان این بند، از امکان
شرکت در تیمهای فوتبال، والیبال بند برخوردار بودند، در مقابل توابها هم
بازی کرده و به رقابت با آنها میپرداختند. من علیرغم تسلط نسبیام در بازی
فوتبال و والیبال(علیرغم بلندنبودن قدم و کوچک بودن دستم، اگر باور بفرمایید)
و علاقهام به بازی و ورزش، از بازی در مقابل توابین در دوران حاج داوود در
قزلحصار پرهیز میکردم و معتقد بودم با این کار نبایستی به آنها اعتبار داد.
ولی هیچ انتقادی هم به کسانی که به این کار مبادرت میکردند، نداشتم و تنها
آن را تفاوت در روش برخورد میپنداشتم. در آن بند هیچ «فرادستی» نسبت به من
نبود. البته من نیز خودم را هیچگاه «فرادست» تر از دیگران ندیده و
نمیبینم. برای همین در مقدمهی کتاب مینویسم «انسانی هستم معمولی». ذکر این
نکته نیز ضروری است که تعدادی از نمازخوانهای آن موقع، در قتلعام سال
۶۷ به
شهادت رسیدند در حالی که تعدادی از نمازنخوانها از قتلعام سال
۶۷ جان
سالم به در بردند. قصد نام بردن از افراد در این رابطه را ندارم.
ایشان
به شکل غیر شرافتمندانهای تلاش میکند، بگوید: کسانی که در دوران حاج داوود
به «بیگاری» برده میشدند، ظاهرا به میل خود و برای فرار از شرایط بند تن به
این کار میدادند. هر کسی که در دوران حاج داوود زندان بوده باشد، میداند که
تنها کسانی را به «بیگاری» میبردند که جزو سرموضعیترین افراد بند شمرده
میشدند و توابین برای کنترل آنها در حین کار برده میشدند. «بیگاری» یکی
از تنبیهات روزانه زندان بود و نه پوئن مثبتی برای زندانی. توجه شود در این
جا «مبارز کوچک» تا کجا دست در جعل و تحریف وقایع زندان دارد. تا کجا عدم
صداقت را در گزارش وقایع زندان جاری ساخته است. او میپرسد: آیا فیروز الوندی
و همایون سماطی که دوستی نزدیکی با ایرج داشتند نماز میخواندند؟ زندانیانی
که نماز نمیخواندند نیز، همانند ایرج به «بیگاری» میرفنتند یا
خیر؟
با
توجه به اینکه بارها گفتهام این توابین اتاق و نمایندگان سیستم بودند که
افراد را برای رفتن به بیگاری انتخاب میکردند. ولی با این حال احمد موسوی به
شکل مغرضانهای میپرسد: همایون و فیروز همانند ایرج به «بیگاری» میرفتند یا
خیر؟ جهت اطلاع خوانندگان باید بگویم کسانی که در بند نماز نمیخواندند از
جمله بهرام سلطانی (پیکار) هادی شاه علی( سهند) محمود گلرخی (سهند) و... که
همه از دوستان من بودند نیز از اولین کاندیداهای «بیگاری» بودند. اما گویا
کینه و «روحیه انتقامگیری» ایشان تا آنجاست که حتا همایون سماطی(هوادار
پیکار) و فیروز الوندی (هوادار راه کارگر) را نیز به خاطر دوستیشان با من،
بی نصیب از تیرهای زهرآگیناش نمیگذارد و تا آنجا که میتواند «خاک در
چشمانشان میپاشد». بایستی بگویم از نظر من: یکی از قهقهههای از ته دل
همایون سماطی در آن شرایط دهشت زا و پس از پشت سر گذاردن شرایط سخت قبر و
قیامت حاج داوود به همهی دوران زندان شما میارزد. همایون سماطی جزو معدود
کسان و دستچینشدگانی بود (کمتر از انگشتان دست) که از بندی که ایشان در آن،
دوران حاج داوود را بدون فشارهای «خاص حاج داوودی» گذراندند، به «قبر و
قیامت» برده شد و آنجا را سرفرازانه پشت سر گذاشت. ایشان کجا و همایون سماطی
کجا که حالا از او ایراد بگیرند! اصلاً این مسئله قابل مقایسه نیست. فیروز
الوندی کسی بود که علیرغم پایان یافتن حکماش، در اعتراض به شرایط زندان، خود
را نشسته دار زد. تصورش را هم نمیتوان کرد. او با بذل جانش موجبات آزادی
خیلیها را فراهم کرد اعم از مجاهد و مارکسیست. من هیچگاه خاطره تابناک او را
فراموش نمیکنم و تمام تلاشم در کتاب هم در همین خلاصه شده تا خاطرهی جاودان
او را زنده نگاه دارم و نگذارم عناصری همچون احمد موسوی او را آماج تیرهای
کینهجویانهی خود قرار دهند. البته اینها چیزی نیست که ایشان نداند. در
کتاب به تفصیل در بارهی آنها توضیح دادهام.
احمد
موسوی با تحریف در باره شرایط بند ۱ واحد
۳ که به
قول خودش یک روز هم در آن نبوده مینویسد:
با توجه به شرایط
بند و مسئله جدا سازی زندانیان «کافر» از مسلمانان، فیروزالوندی
میباید نماز
میخوانده، وگر نه نمیتوانست با ایرج مصداقی هم تخت بوده باشد.
باید
بگویم هم تخت بودن افراد با من و همچنین هم تخت بودن من با آنها در آن
شرایط حاکی از نشانشدگی افراد از نظر توابین و دستگاه حاج داوود بود. برای
همین کسانی را که زندانبانان
رویشان بیشتر از همه در اتاق مسئله داشتند، از جمله فیروز الوندی، همایون
سماطی، فرامرز کنوزی و مظفر در مقاطعی همتخت بودیم. برای این که از ما
تقریباً قطع امید کرده بودند. کجا زندانیان کافر از مسلمانان جدا بودند؟ در
ثانی تقریباً تمام جز تعداد معدودی بند نمازخوان بودند و اگر احمد موسوی نماز
خواندن اجباری را نشانهی مسلمانی میداند، تقریبا همهی بند مسلمان
بودند.
ایشان
دوباره با تحریفی آشکارتر، به ظاهر در پی محکوم کردن من به ضد کمونیست بودن،
چنین ادامه میدهد:
درک این مسائل
زمانی بهتر قابل فهم است که با دیدگاه ایرج مصداقی نسبت به کمونیست و چپ آشنا
شویم. او دیدگاهش را غیر مستقیم اما صریح و روشن از زبان فیروز الوندی چنبن
بیان می کند« یکی از هواداران دانش آموزی جنوب شهری مجاهدین که در عمرش شاید
یک کتاب هم نخوانده، به همهی این بند می ارزد»ص ۱۱۱ج ۲ . فیروز الوندی
امروز میان ما نیست تا پاسخگو باشد.اما سکوت ایرج مصداقی در مقابل فیروز
با این توجیه «که نخواستم در حریم خصوصیاش کنکاش کنم»، در واقع بیان نظر
ایرج است از زبان فیروز.
در
حالی که من در کتاب «نه زیستن نه مرگ» در باره این جمله فیروز الوندی
مینویسم:
یک روز
بعد از ظهر که دوتایی در حال سیگار کشیدن بودیم، بی مقدمه در حالی که به
راهروی بند اشاره میکرد، گفت: یکی از هواداران دانش آموزی جنوب شهری
مجاهدین که در عمرش یک کتاب هم
نخوانده، به همهی این بند میارزد. نمی دانم چرا این قدر بی رحمانه قضاوت
میکرد. ولی هر چه که بود، میخواست دل خوری و عصبانیتاش را نشان دهد.
نخواستم در حریم خصوصیاش کنکاشی کنم، به همین دلیل نپرسیدم چرا این گونه فکر
می کند یا این که مگر چه پیش آمده است؟ پیش خودم گفتم: اگر خودش صلاح
بداند، توضیح خواهد داد. سؤالی در این مورد نکردم و او نیز توضیح بیشتری
نداد. جلد ۲ صفحهی ۱۱۱
چنانچه
ملاحظه میشود من به صراحت نظرم را اعلام داشته و مینویسم: «نمی دانم چرا
این قدر بیرحمانه قضاوت میکرد. ولی هر چه که بود، میخواست دل خوری و
عصبانیتاش را نشان دهد» ولی آقای موسوی با سانسور و تحریف نوشتهام، به
سادگی موضوع را منحرف میکند. آیا میتوان به «صداقت» کسی که اینگونه
نوشتهای را تحریف میکند باور داشت؟ من در جلد ۲
صفحهی ۱۰۰ یعنی
۱۱
صفحهی قبل نظرم را به صراحت در ارتباط با زندانیان مارکسیست آن هم در مقابل
سؤال حاج داوود که پرسیده بود:
تو که
میگویی مسلمانی، پس چرا با این مارکسیست ها راه میروی و هم داستان میشوی؟
پیش از این که پاسخ دهم گفت:
از نظر اسلام این ها نجساند و فقط زیر باران پاک هستند و در بقیه زمانها
باید از آنها احتراز کرد!
پاسخ
داده بودم:
... شما میگویی «نجس» هستند، من
که چنین اعتقادی ندارم. من هم اگر اعتقادات شما را داشتم، مانند شما عمل
میکردم. برای چی این همه مصیبت تحمل کردهام؟ من نمیتوانم بگویم من
پاکم، اما انسانهای وارستهای چون بیژن جزنی و مسعود احمدزاده که ساواک بر
بدنش اتو کشیده بود، ناپاک هستند. کسانی که بدون هیچ چشمداشت و وعده و وعیدی،
جان خود را فدا کردند. برخلاف من وتو، آنها هوای بهشت را نیز در سر نداشتند.
چطوری ممکن است که آنها نجس باشند؟
گیریم
که در بدترین شکل، من اصلا چنین چیزی به حاج داوود نگفته باشم، آیا با نوشتن
این مطلب در کتاب، در این که چنین چیزی اعتقاد آن موقع من بوده است، هم
میتوان شک داشت؟ باید دید که انگیزهی ایشان با این بهانهگیریها چیست؟ و
قصد خاک پاشیدن در چشمان چه کسانی و چیزی را دارد؟
یک بخش
از کتاب «نه زیستن نه مرگ» به محمد علی ابرندی(عمو) هوادار «اقلیت» و
گرامیداشت یاد او پیش از مرگش از سوی زندانیان مجاهد، اختصاص دارد. و جالب
است که من «ضد کمونیست» مجری و برگزار کنندهی مراسم یادبود «عمو» که به
کمونیسم اعتقاد داشت، بودم و اکثریت قریب به اتفاق بچههای بند نیز در آن
مراسم شرکت داشتند.
طبیعی
است که این موردها نمیتواند به چشم کسانی همچون احمد موسوی نمایان شود.
نمیخواهند اینها را ببینند. اینها در کتاب آمده
است.
احمد
موسوی ناشیانه مینویسد:
ایرج و فیروز «که
برای فرار کردن ازشر کلاسهای ایدئولوژیک» تن به شرایط بیگاری
میدادند و «اولین کاندیدای اتاقشان» برای رفتن «به پشت آشپزخانه
بودند تا کوهی ازاشغال را که در آنجا انبار شده تمیز کنند». «بوی تعفن
را که به سختی میشد در آنجا دوام آورد»، تحمل می کردند و حتا
مجبورمی شدند
«زبالهها را با بیل زیر و
رو کرده و قوطی های پلاستیکی را از آنها جدا کنند»،
«در
حالی که با
هر
بیل
زدن انبوهی از مگس و پشه به هوا بر میخواست» و مهمتر از همه،
تحقیر
نگهبانان تواب را که«به عنوان
سر کارگر و کاپو در اردوگاه های کار «اس اس»ها بالای سرشان» حضور داشتند، و
همهی این اوامر را به آنها فرمان میدادند اینگونه
توجیه کند: «برای فرار کردن از شر کلاس های ایدئولوژیک، ازبیگاری استقبال می
کردم»ص۱۱۰ ج
۲ ؛ با چه
انگیزهای از زبان فیروز بیان میکند « یکی از هواداران دانش آموزی
جنوب شهری مجاهدین که در عمرش شاید یک کتاب هم نخوانده، به همهی این بند
می ارزد». در بالاترین حد ممکن فرض کنیم از میان ۵۰۰ زندانی بند،
۲۰۰ نفر تواب و بریده
باشند. به راستی در عمل چه فرقی میان فیروز و ایرج مصداقی با آن
۳۰۰ زندانی دیگر که
اتفاقا نماز هم میخواندند وجود دارد. این دو چه کارهایی انجام
میدادند که با آن بقیه متفاوت بودند. من از آن تعداد قهرمانان بند که در
آن شرایط نماز نمیخواندند، از هویت خود دفاع میکردند و
میتوانستند یک سر و گردن از خیلی ها بویژه از فیروز و ایرج مصداقی برتر
و بالاتر باشند حرف نمیزنم، اگر چه نظر
فیروز و ایرج، آنها را نیز در بر میگیرد.
اما من
در باره شرایط بیگاری نوشتهام که:
در
همین ایام عدهای از زندانیان بند را صبح و بعد از ظهر به بیگاری
میفرستادند. با بیگاری زندانیان، بسیاری از کارهای زندان انجام میگرفت.
زندانیانی که به بیگاری گمارده میشدند، گاه مجبور بودند در هوای سرد زمستان
به حفر کانال مشغول شوند. گاهی بیگاری به صورت یک تنبیه، همراه با سرپا
ایستادن انجام میگرفت. در واحد ۱، به
ویژه در رابطه با زندانیان مجاهد از این شیوه استفاده میشد. مثلا برای
روزهای متوالی افراد مجبور بودند شب تا صبح را سرپا ایستاده و صبح زود تا
غروب به بیگاری که کندن کانال در زندان بود، مشغول شوند. توابان به صورت
شیفتی بالای سر زندانیان به نگهبانی میایستادند و شب گزارش میدادند که کدام
یک از زندانیان کم کاری کرده و باید تنبیه شوند. ...
مسئول
بند مشخص میکرد که از هر اتاق چند نفر باید معرفی شوند. انتخاب افراد به
عهدهی مسئول اتاق بود که از توابان مورد اعتماد مسئولان بند به شمار میرفت.
من و فیروز الوندی هر روز اولین کاندیداهای اتاق مان بودیم. کسانی که از
نظرشان سر موضع بودند، به بیگاری فرستاده میشدند. توابان با بیگاری فرستادن
افراد، در واقع ارزیابی خود از فرد را نیز به او گوشزد میکردند. برای فرار
کردن از شر کلاس های ایدئولوژیک، از بیگاری استقبال میکردم. .... جلد
۲ ص
۱۰۹
بعد
نیز توضیح میدهم:
یک روز
احساس کردم ساسان مسئول اتاق[تواب مورد اعتماد مسئولان زندان]، وقتی مرا به
آماده شدن برای بیگاری میخواند، احساس قدرت و شور وشعف زایدالوصفی میکند.
این را در خطوط چهره و از حالت لب و دهانش میشد فهمید. پیش خودم گفتم:
بایستی سرجایش بنشانماش. در بند مشغول قدم زدن بودم که ساسان به نزدم آمد و
گفت لباس پوشیده و برای کار آماده شوم. چپ- چپ نگاهی به او انداختم و با حالت
تحقیرآمیزی گفتم: متأسفم، برو بگو فلانی گفت که به بیگاری نمیرود و... به
سرعت به اتاق فرماندهی رفت و مسئول بند را در جریان قرار داد. اسماعیل به
نزدم آمد و گفت: مثل این که به شما گفتهاند که برای کار آماده شوید. با
حالتی برافروخته به او گفتم: مثل این که به قاصدتان توضیح دادم که به بیگاری
نمیروم. بعد با تحکم گفتم:من عادت ندارم چیزی را دوبار بگویم و ....(جلد
۲
صفحهی۱۱۱
)
من
احساس درونی خودم را صادقانه بیان میکنم. هنوز هم میگویم بین اجبار به
نشستن در کلاس ایدئولوژی و گوش دادن به خزعبلات آخوند طباطبایی در بارهی
«۷۰ لشکر
عقل و ۷۰ لشکر
جهل» و یا بحثهای کشاف آخوند تهرانی در باره «عقل یا شهوت»، ترجیح میدادم
که به بیگاری اجباری برده شوم و حتا آشغال زیر و رو کنم. آیا من حق ندارم در
بارهی تنبیهات و فشارهایی که از سوی زندانبانان بر علیه زندانیان صورت
میگرفت، نظر دهم. مسئله گویا نباید خیلی بغرنج باشد. احمد موسوی ترجیح
میداد به آن خزعبلات گوش دهد که البته به خودشان مربوط است. اما سیلقه من
به گونهای است که گفتم. اگر به کتاب مراجعه کنید، خواهید دید که همان جا نیز
مینویسم: اما وقتی متوجه میشوم از این که مسئول اتاق وقتی نامم را برای
رفتن به بیگاری میخواند، خوشحال میشود و احساس قدرت میکند، علیرغم مخاطرات
جدیای که ممکن بود برایم ایجاد شود، با صراحت اعلام میکنم که به بیگاری
نمیروم. در روزگار حاج داوود و شرایط مورد بحث، حتا یک نفر هم در مقابل
دستور توابین مبنی بر رفتن به بیگاری چنین موضعی نمیگرفت و یا از رفتن به
بیگاری سرباز نمیزد. قضاوت را به عهده خوانندگان میگذارم، با توجه به آنچه
که در بالا آورده شد چه کسی از «عدم آگاهی خوانندگانش» سوءاستفاده
کرده و «به قلب روایت ماجراهای زندان پرداخته»
است؟
احمد
موسوی در جای دیگری مینویسد:
ایرج مصداقی در جلد
دوم کتاب خاطرات خود برای رد ادعای دیگران که نوشته
اند،
در دوران میثم مورد ضرب و شتم توابان واقع شده اند، اینگونه اظهار نظر
میکند:«اصولا بعد از دوران حاج داوود هیچ توابی نمیتوانست دست روی
زندانی بلند کند و او را مورد ضرب و شتم قرار دهد»ص ۳۴۷.
من خود شاهد دو
نمونه در درون اتاق و راهروی بند بودم تا چه رسد به بیرون از بند. نمونه اول
وقتی در ۲۵دی ماه
۶۳
یک
زندانی توده ای برای گرفتن کتاب وارد اتاق۱۷ شد، نگهبان تواب
بند جلوی در اتاق او را مورد موُاخذه قرار داد و چپ و راست به
گونهاش سیلی حواله داد. نمونه دوم در اولین روز ماه رمضان سال
۶۴، نگهبان تواب به
بهانهی اینکه یکی از رفقای من که روبرویم نشسته بود چیزی در دست دارد و
مشغول خوردن آن است وارد اتاق شد. در هنگام بیرون رفتن از اتاق در حالی که
متوجه اشتباه خود شده بود تلاش کرد رفیقم را آرام کند و وقتی من هم به او
اعتراض کردم در حالی که نشسته بودم یک سیلی به گونه ام نواخت، من هم بلند شدم
و با مشت به صورتش کوبیدم و آنگاه راهی قرنطینه شدم.
اولا
من در مورد بخش مشخصی از روایت دکتر غفاری چنین چیزی نوشتهام و نه آن گونه که احمد موسوی
میگوید:
ایرج مصداقی در جلد دوم کتاب
خاطرات خود برای رد ادعای دیگران که نوشتهاند، در دوران میثم
مورد ضرب و شتم توابان واقع شده اند، اینگونه اظهار نظر میکند:« اصولا
بعد از دوران حاج داوود هیچ توابی نمیتوانست دست روی زندانی بلند کند و
او را مورد ضرب و شتم قرار دهد»ص ۳۴۷.
گفتهی
من در پاسخ به دکتر غفاری بوده است که آوردهاند:
«در
پاییز سال ۱۳۶۳ از
قرنطینه به واحد ۳ بند
۱
فرستاده شدم... در اوایل من در سلولهای دربسته نگهداری میشدم، نه نرمش و نه
ورزش و نه چیز دیگر علاوه بر توابان درون سلول توابان راهرو هم مدام ما را
زیر نظر داشتند... من بارها مشت و لگد توابان را مزمزه کردهام و یک بار
وادارم کردند ۱۰ ساعت
بی وقفه روی دو پایم بایستم.»
من
توضیح دادم هیچ یک از موارد بالا صحیح نیست. هیچ اتاق در بستهای در بند
مذکور نبود. دکتر غفاری از روزی که در پاییز ۶۳ به
بند ۱ واحد
۳
آمدند، هم اتاق من بودند. اتاق در باز بود و اصولا هیچ اتاق دربستهای در بند
نبود. ایشان هیچ گاه از توابی در بند کتک نخوردند و سرپا هم
۱۰ ساعت
نایستادند و بعد اظهار نظر میکنم که اصولا بعد از دوران حاج داوود
هیچ توابی نمیتوانست دست روی زندانی بلند کند و او را مورد ضرب و شتم
قرار دهد. هدفم
از آوردن این مطلب، معلوم کردن روایتهای غیرواقعی تاریخ زندان بوده است.
مشخصا میخواستم بیان کنم که شرایط تغییر کرده بود و در شرایط جدید توابین
حاکمیتی نداشتند و ما وارد دوران جدیدی شده بودیم.
وانگهی
بحثهایی از این قبیل که در کتاب «نه زیستن نه مرگ» آوردهام، در واقع
مثالهایی است برای بررسی و شناخت
نوعی از فرهنگ و نوعی از نگاه. نه اینکه بخواهم دیگران را (چه برسد به فرد نازنینی چون دکتر
غفاری)، به دروغگویی متهم کنم. اتفاقاً بحث نظری من این است که چگونه نوعی
از فرهنگ ما را به دادن گزارشهایی خلاف واقع، آنهم در کمال حس نیت و از سر
خیرخواهی وادار میکند و دود این نوع نگرش و طرز دیدنها در نهایت به چشم چه
کسانی میرود. چه کسانی را در ارزیابیهاشان از واقعیت به اشتباه میاندازد؟
وگرنه ارادت من به دکتر غفاری بسیار بیشتر از آقای موسوی است که بعید میدانم
ایشان را از نزدیک بشناسد و علیرغم انتقاداتم به کتابشان، همچنان معتقدم
ایشان به شدت در بازجویی شکنجه شده و مقاومت کرده بودند و از عوارض آن رنج
میبردند.
چنان
چه ملاحظه میکنید، خود آقای موسوی نیز همان حرف مرا میگوید؛ زیرا به مجرد
این که در ماه رمضان سال ۶۴ توابی
به او یک کشیده میزند، وی در پاسخاش یک مشت حواله صورت آن تواب میکند و
این به خوبی نشانگر آن است که شرایط بعد از دوران حاج داوود همان گونه است که
من نوشتهام و توابین از چنین امکانی برخوردار نبودند که دست روی کسی بلند
کنند چه برسد به این که بارها کسی را مورد ضرب و شتم قرار دهند و هیچ واکنشی
از سوی فرد و زندانیان دیده نشود. (توضیح این نکته ضروری است که در دوران حاج
داوود توابان دست بازی در زدن زندانیان مقاوم داشتند و این زندانیان تقریبا
واکنشی از خود نشان نمیدادند)
در
مورد دیگر هم خود وی کمی پایینتر، وقتی ظاهرا میخواهد مرا در جای دیگری
محکوم کند، این موضوع را کامل توضیح میدهد ولی در بالا به اختصار میآورد!
او مینویسد:
رفت و آمد به
اتاقها همچنان ادامه داشت، تا اینکه ساعت ۱۱ صبح یک زندانی
توده ای برای گرفتن کتاب وارد اتاق ۱۷ شد و پس از چند
لحظه بیرون آمد، نگهبان تواب او را در جلوی در همان اتاق مورد مواخذه قرار
داد و بی محابا چند کشیده چپ و راست حواله او کرد و او مات و مبهوت جلوی
نگهبان تواب ایستاده بود. با دخالت زندانیان دیگر ماجرا به درگیری کشیده شد
که منجر به شکستن بینی یکی از توابین به نام "مورچه خوار" توسط مشتهای هادی
گردید.
چنانچه
ملاحظه میشود دست بلند کردن یک تواب به روی زندانی، به درستی چنان که احمد
موسوی روایت میکند، چنان وضعی را در بند به وجود میآورد که « با دخالت زندانیان
دیگر ماجرا به درگیری کشیده شد که منجر به شکستن بینی یکی از توابین به نام
"مورچه خوار" توسط مشتهای هادی گردید»
دو
نمونهای را که احمد موسوی آورده، و هر دو در دوران پس از حاح داوود اتفاق
افتاده، ظاهراً به نفع استدلال من است. نه در نفی آن. نمیدانم او چگونه با
این دلایل واضح که خود آورده، بر خلاف من نتیجهگیری میکند؟ چه چیزی
چشمهای او را بسته است؟
تازه
این در شرایطی است که چند ماه قبل در بند ۶ مجرد
واحد ۱
زندانیان مجاهد با حمله دسته جمعی کلیه توابین بند را به شدید ترین وجه مورد
ضرب و شتم قرار داده بودند. یا مدتی بعد هنگامی که علی هاشمی، تواب مسئول
سابق بند ۴ واحد
یک دوران حاج داوود در بند ۶ واحد
۳ که
تعدادی از زندانیان مجاهد بند ۴ در آن
جا تنبیهی به سر میبردند، حضور یافت، شدیدا مورد ضرب و شتم زندانیان مجاهد
واقع شد. اینها همه در کتاب آمده و یادآوری آن در اینجا از این روست که نشان
دهم در دوران پس از حاج داوود هیچ توابی نمیتوانست دست روی کسی بلند
کند.
۱۰
حالا
به نمونهای دیگر از داوری «منصفانه» و حاوی «اخلاق انسانی» احمد موسوی نگاه
کنیم.
من در
کتابم نقدی دارم بر روایتی از کتاب« شهیدان حزب توده ایران». نویسندهی کتاب
«شهیدان حزب توده ایران» در رابطه با سیفالله غیاثوند (که من از صمیم قلب
دوستش داشتم و در کتاب نیز عنوان کردهام) نوشته است:
«در سال
۱۳۶۳ پس از مشاجره و
درگیری که بین زندانیان سیاسی با پاسداران رخ میدهد، رفیق غیاثوند را به
دلیل محبوبیت زیاد در بند، به همراه تعداد دیگری به اتاق مخصوص بنام جهنم
منتقل می کنند. جهنم
در زندان قزل حصار توسط داوود رحمانی رئیس جلاد این زندان پایه گذاشته شده
بود. در آن شرایط فوق العاده حاکم بود و معمولا زندانیان محبوس در اتاق جهنم
دچار بیماری های علاج ناپذیر روحی و جسمی میشدند. رفیق غیاثوند بیش از چند ماه
را در جهنم گذراند و علی رغم بیماری جسمی با روحیه محکم به بند باز
گشت»(ص ۵۶ شهیدان حزب
توده).
من در
نقد این مطلب آوردهام که:
من خود در "جهنم"
یاد شده بودم و در تمام سال ۶۳
[میبایستی مینوشتم در تمام
دوران حاج داوود در سال ۶۳ تا
مقصودم آن گونه که بود، بهتر بیان میشد] با دکتر سیف اله غیاثوند در
بند ۱ واحد
۳ بودم. "جهنم" و یا
" قیامت" در مهر ماه ۶۲ آغاز به کار کرد و
در تیر ماه ۶۳
به
کار خود پایان داد.
سیفالله غیاثوند به همراه افضلی و دیگر افسران تودهای محاکمه شده و در
اسفندماه ۶۲ بعد
از اعدام بقیه، به قزلحصار منتقل شده بود. دکتر سیفالله غیاثوند در سال
۶۳ هیچ
مشاجره و یا درگیریای با پاسداران نداشت. در ضمن نه او نه کس دیگری از بند
۱ واحد
۳ در
سال ۶۳ به
«جهنم» و یا «قیامت» برده شده است که بر پایهی آن بتوان به سابقه تراشی ای
از این نوع، دست زد. سیف الله غیاثوند هیچ گاه، حتا یک روز نیز در محل مزبور
به سر نبرد، چه برسد به ماه ها تحمل شرایط آنجا! خود نیز چنین ادعایی نداشت.
اصولا هیچ تودهای در «جهنم» و یا «قیامت» به سر نبرد. هنگامی که آنان از زیر
بازجویی به در آمده و به دادگاه رفتند و حکم گرفتند، زمانی بود که آرام- آرام
«قیامت»به کار خود پایان میداد و فرصتی برای تجربهی آخرین دستاورد «جمهوری
ضدامپریالیستی امام خمینی» و «شایعه شکنجه» در آن به دست نیاوردند. (جلد
۲
صفحهی ۳۶۶-۳۶۷)
احمد
موسوی با «تردستی» تمام عبارت «جهنم در زندان قزل حصار توسط داوود رحمانی
رئیس جلاد این زندان پایه گذاشته شده بود. در آن شرایط فوق العاده حاکم بود و
معمولا زندانیان محبوس در اتاق جهنم دچار بیماری های علاج ناپذیر روحی و جسمی
میشدند.» را که در وسط
نوشته حزب توده آمده بود و تکیهی اصلی نقد من نیز بر پایهی همین قسمت بوده
است، سانسور میکند تا به زعم خود زیرآب استدلال من را بزند. ملاحظه کنید. او
مینویسد تودهایها ادعا کردهاند:
در سال
۱۳۶۳ پس از مشاجره و
درگیری که بین زندانیان سیاسی با پاسداران رخ میدهد، رفیق غیاثوند را به
دلیل محبوبیت زیاد در بند، به همراه تعداد دیگری به اتاق مخصوص بنام جهنم
منتقل می کنند. رفیق غیاثوند بیش از چند ماه را در جهنم گذراند و علی رغم
بیماری جسمی با روحیه محکم به بند باز گشت(ص ۵۶
شهیدان حزب توده).
چنانچه
ملاحظه میشود و از مقایسه متن اصلی که من در کتاب آوردهام و در کتاب شهیدان
حزب توده نیز آمده با آنچه که ایشان از آن نقل کرده است، مشخص میشود که
احمد موسوی هر کجا را که خواسته(آن هم از وسط جمله)، حذف کرده است تا به
مقصود خود که بدون شک «اخلاق انسانی» نمیتواند در آن جایی داشته باشد، برسد.
و در
ادامه با تحریف نوشتهی من مینویسد:
نمیدانم
چطور
ایرج
مصداقی فکر میکند " تمام حقیقت
در مشت او" جای دارد و با کدام حافظه با قاطعیت از بودن خود با غیاثوند در
تمام سال ۶۳ در بند
۱ واحد ۳ صحبت میکند،
در حالی که سیف اله غیاثوند همراه با ۴۰ زندانی توده ای
دیگر در اواخر خرداد ماه ۶۳ از بند
۱ واحد ۳ به بند
۱ واحد ۱ که من در آن بودم
انتقال داده شدند و تمام سال ۶۳
را از
تاریخ فوق به بعد در بند ۱ واحد ۱ بسر
بردند.
از دوم مهر ماه
۶۳، که بند باز و
عمومی شده بود، حدود ۵ ماه گذشته بود اما
زندانبانان نتوانسته بودند قانون کذائی منع رفت و آمد زندانیان به اتاق های
یک دیگر را به اجرا درآورند. از صبح ۲۵
دیماه
۶۳ تمامی نگهبانان
تواب گویا دستورالعملی مبنی بر
جلوگیری و سرکوب زندانیان در صورت رفت و آمد به اتاقهای دیگر گرفته
بودند.
رفت و آمد به
اتاقها همچنان ادامه داشت، تا اینکه ساعت ۱۱ صبح یک زندانی
توده ای برای گرفتن کتاب وارد اتاق ۱۷شد و پس از چند
لحظه بیرون آمد، نگهبان تواب او را در جلوی در همان اتاق مورد مواخذه قرار
داد و بی محابا چند کشیده چپ و راست حواله او کرد و او مات و مبهوت جلوی
نگهبان تواب ایستاده بود. با دخالت زندانیان دیگر ماجرا به درگیری کشیده شد
که منجر به شکستن بینی یکی از توابین به نام "مورچه خوار" توسط مشتهای هادی
گردید. هنگام نهار پاسداران وارد بند شدند حدود ۲۰ نفری از زندانیان
از جمله سیف اله غیاثوند را از بند بیرون کشیدند و روانه "قرنطینه" کردند.
سیف اله بعد از ۲ ماه وارد بند شد و
آخرین نفرات دو تن از رفقای اقلیت بودند که پس از سه ماه و نیم بودن در
قرنطینه، به بند بازگشتند و همه اینها در دوران میثم
بود.
با خواندن این سطور
و صفحات، احساس بدی پیدا کرده بودم، بر اعتماد من نسبت به نویسنده خدشه وارد
شده بود و حسی در درون من نطفه میبست که تا حدودی بوی تحقیر شدن از آن
به مشامم میرسید. احساس میکردم نویسنده از عدم آگاهی خوانندگانش به
علت هم بند نبودن با او بهره برداری کرده و به قلب روایت ماجراهای زندان
پرداخته است. هنگام مطالعهی فصل فصل کتاب، با خود میگفتم من حتی یک
روز با ایرج هم بند نبوده ام تا به قضاوت روایتهای او بنشینم، و سعی
میکردم به صداقت و حافظهی نویسنده اعتماد داشته باشم. اما مورد
غیاثوند مرا به سرگیجه کشانده بود.
من
هیچگاه اینچنین سادهلوح و بیمار نبوده و نیستم که آن گونه که احمد موسوی
عنوان کرده، فکر کنم «همهی حقیقت در مشت» من است. مگر این که ایشان
در رابطه با خودشان چنین نظری داشته باشند و برای همین برآشفته شده باشند. من
تنها در جلد ۳ ص ۳۱۰ آوردهام که من «تنها چند حقیقت جزیی را در مشت دارم»
این را هم هنگامی به کار بردم که در تلاش برای روشنگری در ارتباط با آمار و
ارقام های مبالغهآمیز داده
شده توسط افراد و گروههای سیاسی بودم.
آیا
تنها چند حقیقت جزیی، «همه حقیقت» است؟ آیا این تحریف آشکار نوشتهی افراد
نیست؟
افرادی
که به این سادگی نوشتههای چاپ شده دیگران را تحریف میکنند، میتوانند
روایتگران «صادقی» هم باشند؟
از این
بگذریم و به این نوشتهی نوعی و یکی از شکلهای دیگر و شناختهی شده حذف و
تحریف بپردازیم. اصل ماجرا این
است که:
حزب
توده تلاش کرده با بهره گیری از یک واقعه که پس از دوران حاج داوود و به
تصدیق آقای موسوی در دوران میثم (۲۵دیماه ۶۳)
اتفاق افتاده بود و افراد به صورت تنبیهی به قرنطینه منتقل شده بودند، نتیجه
بگیرد که تودهای ها در اوج سرکوب و خفقان در زندان در دوران حاج داوود مانند
دیگر زندانیان در «قیامت» و «جهنم» که یکی از دهشتناکترین بخشهای زندان
رژیم بوده است، به سر بردهاند. در حالی که موضوع از اساس چیز دیگری
است. جهنم
و قیامت ماهها قبل برچیده شده بودند و جایی که سیفالله غیاثوند رفته بود،
«قرنطینه» نام داشت و از اساس هم شرایط زندان و هم شرایط آن جا متفاوت از
دوران «جهنم» و «قیامت» بود. قرنطینه مزبور در میان زندانیان نیز به هیچ وجه
به «قیامت» و «جهنم» معروف نبود. آقای موسوی به خوبی از این مسئله آگاه است
ولی با خلط مبحث و بهره گیری از یک اشتباه من در نگارش، تلاش میکند واقعیت
را با آسمان و ریسمان بافتن به هم خدشه دار کند. واضح است که نویسنده کتاب
شهیدان حزب توده مدعی است سیفالله غیاثوند به «قیامت» و «جهنم» حاج داوود
برده شده و من هم استدلال میکنم چنین چیزی حقیقت ندارد. هنوز هم روی آن
تأکید میکنم. بحث من در واقع هیچ ربطی به دکتر سیفالله غیاثوند و شخصیت او
که مورد احترام عمیق من بوده است، ندارد. بلکه یک بحث نظری است در رابطه با
تاریخنگاری از نوع ایرانیاش که به عنوان نمونه آوردهام. چنانچه در تمام
استدلال هایم مشخص است تمام تلاش من معطوف به بازکردن موضوع در دوران حاج
داوود یعنی تا تیرماه ۶۳ است. سؤال من از احمد موسوی این است
آیا به تصور او سیفالله غیاثوند در «قیامت» و «قبر» حاج داوود بوده است؟ آیا
او شرایطی را که منجر به بیماریهای لاعلاج افراد میشد، سپری کرده بود؟ آیا
در این که من میگویم «قیامت» و «جهنم» در تیرماه ۶۳
برچیده شده بود و تودهایها در قیامت و قبر حاج داوود نبودند، شک دارید؟
احمد
موسوی چرا به این سادگی واقعیت را قلب میکند؟ ایشان که محاسبات ریاضیشان هم
خوب است. دوم مهرماه تا ۲۵ دیماه
را نزدیک به ۵ ماه
محاسبه میکند که ظاهراً میشود سه ماه و ۲۳
روز. کسی
که موقع برخورد با من حتا حساب میلیمتر ها را هم میکند، وقتی به خودش
میرسد، نمیتواند حساب کند که از دوم مهرماه تا
۲۵ دیماه
نزدیک ۵ ماه
نمیشود! آیا
مایه تعجب نیست؟ دلیل آن چیست؟ آیا به قول خودشان، آن محاسبات را کس دیگری
برای ایشان نکرده است؟
جالب
است که من این نقد بر روایت نویسندهی کتاب «شهیدان حزب توده ایران» را صرفاً
از این زاویه نوشتم که ذهن خوانندهام را به سوی شک کردن (شک اسلوبی و
دکارتی) در تاریخ نگاری رهنمون سازم. یعنی این نقد نه با هدف و نیت «افشاگری»
و گرفتن موضعی سخیف و کوتهفکرانه، بلکه به قصد روشنگری و کنکاش در تاریخ
بوده است تا بتواند ما را در رسیدن به درکی واقعبینانه از واقعیت کمک کند.
همین!
۱۱
احمد
موسوی، در جایی دیگر در نوشتهاش به من ایراد گرفته است که چرا گفتهام : کار آیتالله منتظری مبنی
برملا کردن جنایتهای درون زندانهای جمهوری اسلامی که به قیمت از دست دادن
قدرت ولیعهدیاش انجام داده، قابل قدردانی است.
یک بار
دیگر نیز میگویم و به داشتن چنین دیدگاهی هم افتخار میکنم که کار شایسته و
درست را از هر کسی که باشد، نادیده نگیرم. هنوز هم اعتقاد و باور دارم که از
یک نظر، آیتالله منتظری در تاریخ ما نمونه است. او به خاطر دفاع نسبی از
حقوق انسانی مخالفانش حکومت و قدرت را داد و به گوشهگیری و حصر در منزل و
... تن داد. او میتوانست سکوت اختیار کند و سپس از مواهب قدرت بهرهمند شود.
من در کتاب توضیح میدهم او این کار را در چه چامعهای و در چه شرایطی انجام
داد. من از این بابت با وجود این که هیچ قرابتی بین خود و او نمیبینم، به او
احترام میگذارم. توجه داشته باشید که رهبران سازمانی که احمد موسوی هوادار
آن است، بر سر تصاحب یک رادیو و برخورداری از قدرت بیشتر در یکی از دهات
دورافتاده کردستان عراق بر روی هم و بر روی مادر شهید اسلحه کشیده و شلیک
کردند و عدهای از رفقای خود را به خاک و خون کشیدند. چشم پوشی بر قدرت کم
چیزی نیست. ما در چنین دنیایی زندگی میکنیم و نمونهی منتظری را هم داریم.
کافی است کمی صادقانه به اطرافمان نگاه کنیم.
۱۲
احمد
موسوی در پایان بخش دوم نقدش به وضوح اعتراف میکند که به نظر او مجاهدین و
رژیم از یک جنس هستند. و این چیزی است که من از آن، به عنوان افتادن در دام
عوام فریبی رژیم نام میبرم و در کتاب هم آن را عنوان کردهام و از زندانیان
چپ تقدیر کردهام که در زندان در چنین دامی نیفتاده بودند. من با آوردن این
بخش در کتاب و توضیح نظراتم، تلاش کردهام بخشی از سیاست رژیم در این رابطه
را روشن کنم. در ارتباط با فیلم به نمایش درآمده توسط حسین شریعتمداری برای
زندانیان نیز باید بگویم: شما که تشریف نداشتید فیلم را ببینید. من هم
استنباط خودم را نوشتم. شما که نمیتوانید بگویید حق ندارید چنین استنباط
کنید. در بندی که نیمی از آن زندانیان مارکسیست هستند و در فیلم فقط یک بار
روبوسی صدام حسین و مسعود رجوی نشان داده میشود، اما متجاوز از
۱۰ بار
بوسیدن ضریح توسط مسعود رجوی و به سجده رفتن او در نماز با حرکت آهسته نمایش
داده میشود، آیا به این معنی نیست که رژيم تلاش میکند تا به زندانیان
مارکسیست بگوید: مجاهدین نیز مانند ما هستند و زمین را بوسیده و چهرهشان را
به در و دیوار ضریح میمالند؟ چرا میخواهید بدیهیترین موارد را هم نپذیرید؟
از این فاکت مشخصتر هم وجود دارد؟ آیا با دیدن این صحنه زندانیان مجاهد
مسئلهدار میشوند؟ آیا آنها خودشان روزی چند بار در نماز سجده نمیکنند؟
آیا ایشان میتوانند پاسخ دهند که این نظر من چه ربطی به حکم قصاص دارد که از
آن به عنوان حکمی «قصاص گونه» نام برده است؟
۱۳
از
دیگر مواردی که با اتکا به آن میتوان به خوبی به شیوهی برخورد
کینهجویانهی احمد موسوی به روایتم از زندانهای جمهوری اسلامی و همچنین
روایت دقیق و منسجم من از قتلعام زندانیان سیاسی و اختصاص دادن یک جلد کتاب
۴۰۰
صفحهای به آن پی برد. اشاره به مسئلهای است که در زیر به آن میپردازم. او
مینویسد:
ظاهرا هر جا خواستم
از کتاب لذت ببرم و با گوش جان به روایت زندان ایرج مصداقی گوش بسپارم. اظهار
نظرهای این چنینی و تحریف کردن واقعیت های ملموس زندان، مرا از لذت بردن
باز داشت.
لحظه های روز شمار
کشتار زندانیان مجاهد را از زبان ایرج مصداقی میخواندم و به خود وعده
داده بودم از فضای بی اعتمادی بیرون آمده و همچنان اصل را برروایت
صادقانهی نویسنده بگذارم. حتا میخواستم باور کنم که ایرج مصداقی از
زیر چشمبند هم محتویات داخل کیسهها را تشخیص میداد؛"پاسدار خاکی
مسئول سالن ملاقات زندان، عرق کرده از سمت حسینیه می آمد. کیسهای در دستش بود که
تعدادی ساعت و چشمبند و مقادیری پول در آن قرار داشت" ص۱۴۰ ج
۳ .
احمد
موسوی به خوبی میداند و لابد در کتاب خوانده است که به طور مشروح توضیح
دادهام بسیاری از بچههای بند ما و از جمله من، به جای چشمبند از لنگی که به صورت بسته بودیم استفاده
میکردیم. دلایل استفاده از آن را نیز به طور مبسوط تشریح کردهام. با ذکر
جزئیات توضیح دادهام که از پشت لنگ همه جا را به خوبی میدیدم، گویی اصلا
چشم بندی ندارم. توضیح میدهم که ظاهر لنگ از بیرون اصلا چنین چیزی را نشان
نمیدهد ولی از پشت آن همه جا به راحتی پیدا است و همه چیز دیده میشود. ولی
ظاهرا ایشان به هنگام مطالعه کتاب نه با عینک خاص که با «چشمبند» خاص آن را مطالعه کرده و بخشهایی از آن
را ندیدّه است. در کتاب به روشنی توضیح میدهم که وقتی دیدم که پاسداری
همراه با لنگهای بچهها که حکم چشمبندهایشان را داشت، باز میگردد متوجه
شدم بچهها اعدام شدهاند. مسئله لنگ و استفاده از آن به جای چشمبند
آنقدر در کتاب مورد تأکید قرار
گرفته که توجه هر خوانندهای را در اولین لحظه جلب میکند. به ویژه که یکی
از دلایل اولیه پی بردن به اعدام همبندانم نیز دیدن همین لنگها بوده است.
احمد
موسوی ادامه میدهد:
و نیز
میخواستم حرفش را در مورد نوشتن دومین انزجارنامه باور کنم که
میگوید:"متن آنرا دقیقا به یاد نمیآورم، زیرا هیچ تمایلی به حفظ آن
نداشتم" ص ۱۵۴ . اما آنگاه که
برای بار سوم به شرح نوشتن انزجارنامه تکمیلی خود میپردازد و
مینویسد: دوباره یک انزجارنامهی دیگر نوشتم، این بار با آرامش
بیشتر و فشار کمتری به این کار دست زدم. به لحاظ محتوا، با قبلی فرق چندانی
نمیکرد و فقط چند خطی شرح و بسطش داده بودم، اضافه کردم در طول زندان
همیشه سعی کرده ام که قوانین را به رسمیت بشناسم و در هیچ حرکت جمعی نیز شرکت
نداشتهام و بیشتر آدم گوشه گیرو منزوی بوده ام". ص ۱۸۲ . علی رغم گفتن
اینکه انزجار نامه سوم "به لحاظ محتوا با قبلی فرق چندانی نمیکرد"
کماکان متن انزجار نامه را به یاد ندارد، اما جملات بعدی را که به دنبال
انزجارنامه نوشته کلمه به کلمه، بطور کامل به یاد دارد. آیا ایرج مصداقی
تمامی نزدیک به دو هزار صفحه روایت و تحلیل زندان را از پیش " با تمایل به
حفظ کردن" آن به روی کاغذ آورده است؟
نمیدانم
آیا نوشتن: «در طول زندان همیشه سعی کرده
ام که قوانین را به رسمیت بشناسم و در هیچ حرکت جمعی نیز شرکت نداشتهام
و بیشتر آدم گوشه گیر
و
منزوی بوده ام»
چنانچه
ایشان مدعی است، نوشتن «کلمه به کلمه» متنی است که نوشتهام یا تنها اشاره به
اضافاتی است که کردهام. آیا تصور میکنید که «مبارز کوچک» متن
انزجارنامههای زندان را که همهی افراد آزاد شده نوشتهاند، نمیداند؟ این
انزجارنامهها به طور یکنواخت حاوی این جملهاست: اینجانب ...
انزجار خود را از کلیه گروههای سیاسی به ویژه .... (سازمان متبوع خود) اعلام
میدارم. اما این که چه موارد دیگری در متن انزجارنامه گنجانده شود، بر
میگردد به شرایط. آیا زندانیای هست که این را نداند؟ آیا اگر کسی نوشت
انزجارنامه نوشتم، لااقل زندانیای که سالها زندان بوده، دچار بدفهمی
میشود؟ اگر کسانی که زندان
جمهوری اسلامی را تجربه نکردهاند، بپرسند باز میتوان گفت نمیدانند
انزجارنامه چیست، ولی آیا «مبارز کوچک» هم نمیداند؟ من در جلد
۴ کتاب
در صفحهی ۲۶۴ قسمت
«فرهنگ لغات زندان»، معنی انزجارنامه را ثبت کردهام. واقعاً چه کسی مشغول
«خاک پاشیدن در چشم دیگران است»؟
ایشان
همچنان مدعی است:
با نوشتن این سطور نمیخواهم روی
جراحتهای عمیق نویسنده نمک بپاشم و حتا نمیخواهم بگویم که چرا
انزجارنامه نوشته است. اساسا چنین پرسشی را برای خود مجاز نمیدانم.
باید
پرسید: چرا دروغ میگویید؟ روح نوشتهتان غیر از این را نشان میدهد. من که
از انجام آن کارها احساس شرم نمیکنم، تازه آنها را جراحتی بر روح و روانم
نمیدانم که شما بخواهید درجه عمیق بودن آن را مشخص کنید. این را آنهایی که
مرا از نزدیک دیده و یا پای صحبت من نشستهاند، میدانند. اتفاقا با سربلندی
هر چه تمامتر و با صدای بلند آنچه را که انجام دادهام، اعلام کرده و از آن
دفاع میکنم. اگر چنین احساسی داشتم که به سادگی، آنهم در چند جای کتاب، آن
را اعلام نمیکردم. چند بار در طول زندانتان انزجار نوشتید و اعلام کردید؟
کسی که در دهه ۶۰ در
زندان جمهوری اسلامی به سر برده، بازجویی پس داده و زنده بیرون آمده، لااقل
نمیتواند چنین ادعاهایی داشته باشد. لااقل به خودتان دروغ نگویید.
لطفا
در کنار توضیحاتتان مشخص کنید در سال ۶۷ در
خلال قتلعام زندانیان سیاسی چگونه زنده ماندید؟ آیا اصلا به دادگاهی برده
شدید؟ اگر پاسختان منفی است، لطفا پاسخ دهید چرا شما و امثال شما که دشمنان
درجه یک رژیم بودید، به دادگاه برده نشدید؟ چرا شما را که همیشه جزو
«فرادستان» بودید و حتا در ذهنتان هم لحظهای به نماز و روزه فکر نکرده
بودید، به دادگاه نبردند؟ آیا در صورت رفتن به دادگاه مزبور از مارکسیسم
لنینیسم و سازمان «اقلیت» دفاع جانانه کردید؟ آیا در مقابل خواندن نماز و ...
موضعگیری جانانه کردید؟ «مبارز کوچک» چه کسی را گول میزنید؟ شما چگونه از
زندان آزاد شدید؟ لابد ضمن دفاع از مارکسیسم لنینیسم و اعلام هواداری از
سازمان «اقلیت» از زندان آزاد شدید؟ شما چگونه از کشور خارج شدید؟
من از
طریق کوه، پای پیاده و همراه
با همسر تازه سزارین کردهام که بیش از پنج سال زندانی بوده و فرزند زودتر از
موعد به دنیا آمده ۲۵
روزهام از کشور خارج شدم و نزدیک به سه ماه در زندانهای ترکیه به همراه
همسر و فرزندم بوده و مزهی ضرب و شتم و شکنجههای آنان را نیز چشیدهام.
لطفا شما در مورد نحوهی خروج از کشورتان توضیح دهید. امیدوارم به همین
سوالات در کتابتان پاسخ داده باشید.
احمد
موسوی دوباره مینویسد:
اما آنگاه که
مینویسد: "متن را دقیقا به یاد نمیآورم
زیرا هیچ تمایلی به حفظ آن نداشتم". حق دارم از نویسنده بخواهم" به خوانندگان
خود احترام بگذارد و حداقل هوشیاری را برایشان قائل باشد"، چرا که با چنین
اظهار نظری ادعای اینکه "ماشین کشتار در روزهای ۲۵، ۲۲ ،۲۱ ،۱۸ ،۱۵ ،۱۲ ، ۹ ،۸ مرداد یعنی جمعا
هشت روز در گوهر دشت مشغول قتل عام زندانیان مجاهد بود...کلیه تاریخهای
داده شده و دعاوی مطروحه در این مورد از سوی هرکس که باشد عاری از حقیقت است"
ص ۱۸۶. ادعای بسیار
بزرگی خواهد بود، که حتا ناصری، لشکری، نیری و دیگر دست اندرکاران کشتار در
آن روزها ، بدون مراجعه به دفاتر ثبت خودشان نمیتوانند این ادعا را
داشته باشند.
هر چند
ایشان در همان جا نیز بخش «به جز چند نفر که در شهریور ماه همراه زندانیان
مارکسیست به شهادت رسیدند» را از وسط جملهام به دلخواه سانسور کردهاند،
اما «مبارز کوچک» که به دنیا از منظر ذهن کوچک خود و حتا «ناصریان، لشکری،
نیری و دیگر دستاندرکاران کشتار در آن روزها» مینگرد، تصور میکند همه
افراد میبایستی دایرهی تواناییهایشان به اندازه ایشان و افراد نام
برده در بالا باشد.
ایشان
بدون آن که ذرهای واهمه داشته باشد، به این وسیله روایت من از روزهای
قتلعام زندانیان سیاسی مجاهد در گوهردشت را نیز به گونهای نفی میکند. او
تلاش میکند روایت مستند تاریخ قتل عام زندانیان را که میتواند در هر
دادگاهی برای محاکمه سران رژیم جمهوری اسلامی و دستاندرکاران جرم و جنایت
علیه مردم ایران مورد استفاده قرار گیرد، زیر سؤال ببرد. به «صداقت» و «اخلاق
انسانی» چه کسی باید شک کرد؟ به چه کسی میبایستی «بیاعتماد» بود؟ چه کسی
«خاک در چشم» دیگران میریزد؟ او حتا نمیداند مکانیزم باقی ماندن و یا
برجسته ماندن بسیاری از وقایع در ذهن افراد چیست؟
او
یادش میرود چند صفحه قبل نوشته بود:
در
ترسیم روزهای کشتار جمعی زندانیان سیاسی در مرداد و شهریور
۶۷ به
رغم تلاش وافر نویسنده از ثبت لحظه لحظهی آن روز ها بدون شک باید از
نویسنده قدردانی کرد.
قسم
حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را. ایشان که روایت لحظه به لحظهی من از
قتلعام را شایسته قدردانی دانسته است، چرا چند صفحه بعد آن را به شکل
کینهتوزانهای زیر سؤال میبرد؟ آیا منطقی نیست که از ایشان پرسیده شود:
گویا دو یا چند نفر این نقد شما را نوشتهاند؟ یا این شما هستید که دارای دو
شخصیت کاملا متضادید؟
تمام
اینها در حالی است که دهها زندانی مجاهد که هم اکنون زنده و در عراق، اروپا
و آمریکا هستند لحظهای در صحت آن تردید نکردهاند. لااقل کسانی که در اروپا
و آمریکا هستند از چنین امکانی به خوبی و راحتی برخوردارند تا حقیقت را
پرسوجو کنند.
۱۴
ایشان
تا آنجا نسبت به زندانیان مجاهد قتلعام شده کینه توز و بی «انصاف» و عاری از «اخلاق
انسانی» است که مینویسد:
اهمیت برگزاری
مراسم عید غدیر در تاریخ ۱۱ مرداد
۶۷ را چندین
بار در صفحه های مختلف
تکرار کرده و بدان اهمیت و بزرگی داده تا از قبل آن حقیقتی دیگر را بپوشاند:
ناصریان مدت ها بود که به دنبال فرصتی می گشت تا مقاومت بچه ها را در هم
بشکند. تمام سعی اش این بود که لااقل بفهمد در بند چه کسی به مناسبت عید غدیر
شربت داده است. ده ها نفر از بچههای بند ما را به دار آویخته بودند. با
وجود این کوچکترین اطلاعی به دست نیاورده
بودند... روز 28 مرداد ناصریان می
خواست از من دربیاورد که چه کسی در بند و هنگام برگزاری مراسم شربت داده است.
در حالی که من مجری مراسم بودم. آیا باعث افتخار نبود که با چنین انسان هایی
زندگی میکردم ص189 ج
3 . ایرج مصداقی از
هر زندانی دیگری بهتر میداند که موضع و پاسخ زندانی به اولین سوال باز جو،
نقش تعیین کننده برای نوع و کیفیت سوالهای بعدی دارد. زندانی مجاهدی که
در مقابل اولین سوال، یعنی پرسش اتهام، میگوید "هوادارمجاهدین" در واقع
با بازجوی خود تعیین تکلیف کرده است.
دیگر از او پرسیده نمیشود در مراسم عید
غدیر چه کسی شربت داده است. سوالهایی تا حد خبر چینی ازدرون بند فقط از
کسانی پرسیده میشود که در مراحل اولیه پایشان لغزیده است. همین لغزش
بازجو و یا دادگاه را وسوسه میکند تا گامهای بعدی را بردارند و از
زندانی تا حد خبر چینی بهره بگیرند. واین آنچنان که ایرج مصداقی در چند جای
کتاب با برجسته کردن آن بدان مباهات ورزیده، چندان قابل مباهات
نیست.
«مبارز
کوچک» مقاومت قهرمانانه زندانیان مجاهد را به سخره میگیرد. حتا یک نفر از
میان دهها نفر به بهای جان حاضر نشد بگوید در روز عید غدیر از دست چه کسی
شربت گرفتهاست و بر طناب دار بوسه زد و او این گونه تلاش میکند تا با بهرهگیری از
تمامی شیوههای غیراخلاقی، چهرهی آنها را مشوش کند. او حتا نوشته مرا نیز
سانسور میکند.
من در
کتاب پس از جمله «من مجری مراسم بودم» آوردهام:
«یعنی
مشخص ترین فرد در ارتباط با برگزاری مراسم. تنها کسی که چهره و نامش در این
رابطه از سوی کسی فراموش نمیشد، من بودم.» و بعد آورده ام: «آیا باعث افتخار
نبود که با چنین انسان هایی زندگی میکردم؟»
چنانچه
ملاحظه میشود وی جملهی اصلی متن مرا سانسور کرده و تلاش کرده از بار آن
بکاهد. آیا چنین انسانهایی قابل مباهات نیستند که دست از جان خود شستند؟
بسیار خوب، به من هر چه میخواهید بگویید، اشکالی ندارد، لااقل این امکان
را دارم که از خودم دفاع کنم. ولی چه کسی میتواند دم از «اخلاق انسانی» بزند
و آن وقت در رابطه با کسانی که این گونه قهرمانانه مقاومت کردند، چنین بی
محابا و گستاخانه قضاوت کند. کسانی که امکان پاسخگویی ندارند.
آقای
محترم! آیا میدانید بسیاری از
آنان چرا مورد این سؤال قرار گرفتند؟
جرم
اصلی تعدادی از آنها این بود که در محلی به سر میبردند که از آنجا در حضور
سه تواب کرمانشاهی با سالن ۲ به
وسیله مورس تماس گرفته و مؤکدا از آنها به ویژه (محسن زادشیر) خواسته میشد
که با بندهای زندانیان چپ از طریق مورس نوری تماس گرفته و آنها را نسبت به
شرایط زندان و قتلعام زندانیان مجاهد آگاه سازند.(من خود یکی از آن مورس
زنندگان بودم و در کتاب به طور مبسوط موضوع را شرح دادهام و لابد شما
خواندهاید) زندانیان کرمانشاهی در دادگاه حاضر شده و نسبت به این موضوع بر
علیه آنان شهادت میدادند. به هنگام تکذیب مورد از سوی زندانیان مجاهد،
اعضای دادگاه از آنها میپرسیدند بسیار خوب، آیا تا چند روز پیش در بند
۲ بودی؟
و پس از تأیید موضوع از سوی زندانی از او پرسیده میشد، خیلی خوب چه کسی در
بندتان در عید غدیر شربت داد؟ در برابر انکار و امتناع بچهها از پاسخگویی
میپرسیدند، بسیار خوب یک نفر سر موضعی بندتان را معرفی کن.
آیا
نبایستی در صداقت شما شک کرد؟ آیا این شما نیستید که به «قلب روایتماجرای
زندان» پرداخته و «از عدم آگاهی خوانندگان» آن هم در امر خطیر «جنایت علیه
بشریت» و قتلعام زندانیان سیاسی سوءاستفاده میکنید؟ آیا این شما نیستید که
شریف ترین فرزندان میهن را که آگاهانه به بهای جانشان سکوت اختیار کردند، به
لغزش متهم میکنید؟ آیا این شما نیستید که آگاهانه «خاک در چشم» حقیقت
میپاشید؟
مسئلهی
اصلی دیگر این است که «مبارز کوچک» و آنانی که نمایندگی و دفاع از «خانوادهی
بزرگ چپ» را به عهده وی گذاشتهاند، تلاش میکنند تا ثابت کنند که مجاهدین
حتا مبارزین خوبی هم نیستند! و این یعنی انکار بدیهیترین امور.
از نظر
من هر کسی آزاد است، هر آنچه را که در مورد مجاهدین تصور میکند، بیان دارد،
میتواند در هر زمینهای به آنها انتقاد کند. هر اتهام کرده و نکردهای را به
آنها نسبت دهد، ولی این ادعا که فردی یا جریانی در زمینه مبارزه با رژیم در
زندان و جامعه از مجاهدین جلوتر و مبارزتر بوده و یا در زندان مقاومت مجاهدین
کمتر از دیگران بوده و یا شرایطی که مجاهدین در آن به سر میبردند، سهل تر از
دیگران بوده، مجاهدین کمتر از دیگران شکنجه شده و بیشتر از دیگران تواب تحویل
داده و ... تنها طنز تاریخ است. کسی آن را جدی نخواهد گرفت.
البته چنانچه که در کتاب نیز بارها
اعلام کردهام، مطلب بالا و حقیقت فوق به منزله درستی خط مشی، استراتژی و
ایدئولوژی مجاهدین نیست و از آن نبایستی چنین نتیجهای گرفت بلکه تنها روایت
واقعی تاریخ است. برای این که «مبارز کوچک» آگاه شود، بایستی بگویم من امروز
هیچ وابستگی سیاسی، تشکیلاتی و ایدئولوژیک به هیج جریان سیاسی ندارم. ولی
همچنان به گذشتهام به عنوان یک زندانی مجاهد افتخار میکنم.
اندکی
بیاندیشیم، آیا میتوان باور کرد که احمد موسوی آنچنان که مدعی است، «فقط از
سر احساس مسئولیت» دست به قلم برده است؟ و اگر پاسخمان آری است، احساس
مسئولیت نسبت به چی و چه کسی؟
احمد
موسوی در حین خواندن کتاب به جایی میرسد که مینویسد:«از بغضی که بر گلویم
نشسته بود دلم میخواست سرم را به دبوار بکوبم».
نه
آقای موسوی! بغض گلویتان را نگیرد. لازم نیست سرتان را هم به دیوار بکوبید.
کافی است چشمهایتان را باز کنید. آن وقت نیاز به خودزنی هم نخواهید
داشت.
۱۵
در
ارتباط با قتلعام زندانیان چپ در سال ۶۷، نظر
من این است که لااقل بخش زیادی از کسانی که اعدام شدند، متوجه وخامت اوضاع و
ماهیت پرسش و پاسخها نبودند. اما آقای احمد موسوی که در مقام مدافع
«خانوادهی بزرگ چپ» برآمدهاند، بیان این نظر را توهین به مارکسیستها
میدانند. خیلی عجیب است. البته من دلایل خود را بطور مشخص و مشروح در کتاب
آوردهام و در اینجا تنها اشارهای کوتاه به آن خواهم
کرد:
بنا به نوشتهی دکتر غفاری از آنجایی
که افراد بند ایشان آخرین نفراتی بودند که به دادگاه برده شدند، همگی به جز
یک نفر زنده ماندند. این خود نشان دهنده آن است که قتلعام زندانیان چپ در
عین غافلگیری انجام گرفته و آنها علیرغم دریافت اطلاعات زیادی در این مورد
هنوز باور نداشتهاند که در زندان چه میگذرد و در چه شرایطی قرار دارند.
همچنین هشت نفر زندانی مارکسیستی که به عنوان تنبیهی در ارتباط با تحریم غذا
از بند بیرون آورده شده بودند، به صورت تنبیهی در سلولهای مجاور ما به سر
میبردند. با آگاهی نسبت به شرایط و دریافت اخبار از سوی ما، همگی از قتلعام
جان سالم به در بردند. این نشان دهنده آن است که لااقل بخش زیادی از کسانی که
اعدام شدند، متوجه وخامت اوضاع و ماهیت پرسش و پاسخها نبودند. من نسبت به
دریافتم ایمان دارم. شما نظر خود را داشته باشید.
«انصاف»
احمد موسوی تا آنجاست که در رابطه با نظر من که در طی بحثی مفصل گفتهام:
برخورد رژیم با زندانیان مارکسیست، در سالهای قبل از ۶۷
برخوردی از زاویه ایدئولوژیک نبوده است، مینویسد:
شاید
در آن سالها ایرج مصداقی به عنوان یک فرد مذهبی از ظلمی که بر زندانیان
کمونیست میرفت لذت میبرد و چندان بدش نمیآمد که مجبور بودند گرسنه بمانند
و در صورت خوردن یک لیوان آب محکوم به سرپا ایستادن زیر هشت میشدند.
آیا
آنان که کتاب مرا خواندهاند، چنین احساسی دارند؟ آیا با یک ذهن بیمار طرف
نیستیم؟ آیا من توضیح نمیدهم که یکی از دغدغههای روحی من در زیر فشار «قبر
و قیامت»، برخورد نامنصفانه زندانیان با قطب زاده در آخرین لحظات زندگیاش
بود؟ آیا فردی با چنین ذهنیتی، در رابطه با دوستان مارکسیستاش چنان احساس و
آرزویی را خواهد داشت؟ آن هم بعد از آن دغدغهی روحیای که چندی قبل به خاطر
قطبزاده دچارش شده بود؟ چه کسی «خاک در چشم دیگران میریزد» من که روزی
۱۴ تا
۱۶ ساعت
وقت و انرژیام را صرف آموزش زندانیان چپ میکردم، دارای چنین روحیهای
هستم؟
من
هنوز هم معتقدم، چنانچه در سال ۶۳ نیز
بارها با دوستان مارکسیستم مطرح کرده بودم، که اگر رژیم بخواهد از زاویه
ایدئولوژی خود و بدون تفاسیر عجیب و غریب، با شما برخورد کند، یکی از شماها
را نیز نباید زنده بگذارد. این را در ارتباط با توابین مارکسیست و از جمله
مسئول اتاقمان ساسان که ادعای اسلام آوردن داشتند، نیز بارها بیان کرده بودم.
چرا که اگر بپذیرند یک روز، تنها یک روز مارکسیست بودهاند، به لحاظ
ایدئولوژی رژیم، مرتد بوده و واجب القتل میباشند و طبق فتاوی متعدد هزار
ساله، توبهی آنها پذیرفته نیست. برخورد ایديولوژیک ناب رژیم از این دست است.
آن را در کتاب و در بخش قتلعام زندانیان مارکسیست توضیح
دادهام.
حالا
ایشان هر چه میخواهد آسمان و ریسمان به هم ببافد هیچ فرقی نمیکند.
برخوردهای رژیم برای اجبار افراد به نماز خواندن، روزه گرفتن و ... را تلاش
برای گسترش جو سرکوب و تحقیر و توهین به زندانیان مارکسیست میدانم. اگر هدف
رژيم برخورد ناب ایدئولوژیک بود، یکی از آنها را بنا به فتاوی متعدد شرعی،
زنده باقی نمیگذاشت.
۱۶
من در
کتاب خود فاکتی از برشت به نقل از مقالهای به ترجمه جهانگیر فکری ارشاد که
در کتاب جمعه شماره
۱به
تاریخ چهارم مرداد
۱۳۵۸ منتشر
شده بود، آوردهام و همچنان به درستی برداشت شخصیام ایمان دارم و در کتاب،
منبع و مترجم آن را نیز دقیقا ذکر کردهام. احمد موسوی که نقش سخنگویی و
وکالت همه را نیز به عهده گرفته است، در این رابطه مینویسد:
این
مقاله با تمام نشانی های یاده شده که ایرج مصداقی در کتابش از آن یاد کرده
بدون کلمهای کم و کاست در کتاب گفتگوهای زندان، ویژه سرکوب، اختناق و زندان،
شماره ۱ پاییز ۱۳۷۶ آورده شده است. به احتمال زیاد ایرج مصداقی باید این
مقاله را از گفتگوی زندان جلد ۱ خوانده باشد که در این صورت باید سوال شود
چرا عنوان منبع مورد استفاده خود را که میبایست ابتدا به ذکر آن میپرداخت
نام نمی برد.
این
دیگر نمایش مشخص و مضحکی از بهانهگیری و پرتوپلاگویی صرف است. آخر این چه
مرضی است که من مقالهای را که در منبع اصلی خواندهام و از آن فاکت
آوردهام، موقع ارجاع و رفرنس دادن، خوانندهام را به منبع دست دوم همان
مقاله ارجاع دهم؟
با این
همه برای اینکه به ایشان کمک کرده باشم تا از این پریشانگویی نجات یابد،
باید بگویم میتوانند از رضا منصوری، مسئول کتاب فروشی و انتشارات «آلفابت
ماکزیما» سؤال کنند تا مطمئن شوند که من به تمامی آرشیو کتابهای جمعه از
شمارهی ۱ تا
آخر آن دسترسی داشتهام و روزهای متمادی، به تنهایی و در حضور ایشان وقت صرف
نسخهبرداری از آرشیو کتابهای جمعه کردهام و این که آقای منصوری بارها به
من پیشنهاد کرده بودند که همه آن کتابها را به منزل ببرم.
۱۷
احمد
موسوی مدعی میشود که شعار صد هزار زندانی سیاسی ایرانی را آزاد کنید که در
سالهای پیش از انقلاب شعار اصلی کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی و
تمام گرایشهای سیاسی خارج از کشور بود، ساخته و پرداختهی ذهن من است و چنین
شعارهایی وجود نداشته است. او
در مقام وکیل مدافع کنفدراسیون و نیروهای خارج از کشور در زمان شاه
مدعی که من بایستی سندی ارائه دهم مبنی بر این که کنفدراسیون مدعی وجود
صدهزار زندانی سیاسی در ایران
بوده است. او مینویسد:
که
ایرج مصداقی بخواهد با برداشتن کلمهی تمثیلی «صدهزار» و مقایسه آن با شعار
نیروهای کنفدراسیون( که ایرج مصداقی برای آن هم بایست سند ارائه دهد و به
گفته شد بسنده نکند)
از
ایشان تقاضا میشود از رهبران کنفدراسیون که حی و حاضر در خارج از کشور هستند
و یا کسانی که تظاهرات های پیش از انقلاب در خارج از کشور را به یاد
میآورند، سؤال کنند و یا خودشان به روزنامه ۱۶آذر
ارگان (احیا) و رزیستانس ارگان انگلیسی آن مراجعه کنند. اگر تا به امروز پس
از گذشت ۲۶ سال
از سقوط شاه و حضور سالها در زندان های خمینی و حضور چند ساله در خارج از
کشور به این حقیقت پی نبرده و به دنبال کشف آن از طریق ارائه اسناد از طرف من
باشید، ما را به آگاه شدن شما امیدی نیست. لطفا کمی چشمبندتان را جا به جا
کنید.
۱۸
من در
جلد چهارم کتاب در ارتباط با یکی از دوستانم که از افراد مطرح طرح فرار از زندان در مرخصی بود،
نوشتهام:
چند
روز بعد وقتی (م-ر) به مرخصی با مأمور رفت و اقدامی برای فرار نکرد و به بند بازگشت به
صحت تردید آن شبم نسبت به گفتههایش پی بردم. .. اگر چه سابقا مقاومتهای
زیادی از خود نشان داده بود و مورد اطمینان صد در صد سیامک طوبایی بود و حاضر
بود روی او قسم یاد کند.... لحظهای به من نزدیک شد و گفت: خیلی حفاظت شان
قوی بود، امکان فرار نبود... این آخرین برخورد ما بود. هیچ تمایلی به ادامه
ارتباط با او نداشتم.
احمد
موسوی این بار مقام وکالت دوستم «م-ر» را به عهده گرفته و به همین بهانه
مینویسد:
موضع
گیری بایکوت کردن(م-ر) را مقایسه کنیم با دو مرخصی بدون مأمور رفتن ایرج
مصداقی که هر بار پس از سه روز رفتن به مرخصی دوباره به زندان باز میگردد و
این که «امکان فرار برایش پیش نیامد» به شناخت بهتری از نویسنده و نحوه قضاوت
او نسبت به دیگران دست خواهیم یافت.
حال
بشنوید از واقعیت داستانی که به تمام و کمال و با تشریح ریزترین وقایع در
کتاب آمده است و احمد موسوی چشمش را بر همهی آن بسته است و مرا متهم به
«بایکوت» کردن یکی از دوستانم میکند.
من در
کتاب توضیح میدهم که قرار بود چگونه در مرخصی از زندان فرار کرده و از کشور
خارج شویم. سپس توضیح میدهم که «م-ر» یکی از چند نفری بود که در این طرح
شرکت داشت و من در مرخصی اول، در به در به دنبال وصل کانالی برای فرار بودم و
در ادامه میگویم که در همان موقع سیامک طوبایی نیز از طرف دیگر به دنبال
همین موضوع بود. وقتی به زندان بازگشتیم، سیامک به کانال مربوطه وصل شده بود
که ظاهرا تصور میکردیم کانال سازمان مجاهدین خلق است.
مرخصی
دوم را که قرار بود در آن فرار کنم نیز با جزئیات کامل شرح میدهم. من به
خانهی مورد نظر که وعدهگاهمان بود، رفته اما کسی که رابط بود، مرا
نمیشناسد و هر چه التماس میکنم، بیشتر شک میکند. ۶ روز
قبل جواد تقوی یکی از بچههایی که در طرح بود، از همین کانال اقدام کرده بود.
رابط تصور میکرد من از افراد اطلاعاتی هستم و برای دستگیری جواد تقوی اقدام
کردهام. مجبور میشوم برای وصل ارتباط، دوباره به زندان بازگشته و از سیامک
طوبایی بخواهم که نزد کانال مربوطه، مرا تأیید کرده تا دوباره اقدام کنم. این
اصل ماجرا بود.
اما
مگر آقای احمد موسوی قرار است برخورد صادقانهای با کتاب من داشته باشد؟ من
هیچ گاه در کتاب نمینویسم که «م –ر» را بایکوت کردم. او به وضوح نشان میداد
که مایل به ادامه طرح نیست. او مشکل من در رابطه با شناسایی توسط رابط را نیز
نداشت. او بعد از آزادی از زندان هم تمایلی به خروج از کشور نداشت و ندارد.
ما در ارتباط با طرح فرار از زندان و کشور و ادامه مبارزه ارتباطاتی داشتیم.
آیا «مبارز کوچک» انتظار دارد در صورت امتناع کسی از اجرای طرحی، بازهم باید
ارتباط با او در آن زمینه را ادامه داد؟ آیا «مبارز کوچک» در آن سطحی هست که
بتواند شرایط و پیچیدگیهای کار مبارزاتی را درک کند و بفهمد که ادامه دادن
چنین ارتباطی میتواند از نظر امنیتی، آنهم در زندان، برای هر دو طرف خطرناک
باشد؟ آیا ایشان تصور میکنند افراد مشغول «خاله بازی» بودهاند؟ یا به دنبال
«قهر و قهرکشی» بودهاند؟ آیا ایشان تصوری از انجام یک طرح جدی که حداقل ریسک
آن، قمار روی جان خود است، دارند؟ آیا آنچنان که ادعا میکنند مفهوم «مبارز»
و مبارزه را میفهمند؟
۱۹
من در
کتاب نوشتهام که: اکثریت چپ ایران در سالهای ۶۰-۶۱ از
رژیم و جنایات آن دفاع کرده است. این را هم در جایی آوردهام که تلاش میکنم
تا دلایل جانبی بریدن افراد را در زندان و زیر فشار توضیح دهم و سعی دارم
روشن کنم که بر خلاف دوران شاه، با وجود حمایت حزب توده و اکثریت در داخل و
کوبا، ویتنام، اتحاد شوروی، کره شمالی، آلبانی، چین و ... در سطح جهانی از
رژیم ، توجیههای روانی بریدن وجود داشت. در این رابطه همانجا در پاورقی
توضیح دادهام که حزب توده و سازمان فداییان خلق ایران اکثریت بخش عمده چپ
ایران را تشکیل میدادهاند. ایشان همین مسئله را نیز بعنوان توهین و «اتهام
بزرگ» به «چپ ایران» تلقی کرده و پس از آن که خود را «تحقیر شده»
یافته، نوشتهاند که:
ایرج مصداقی باید
این اتهام بزرگ را که به چپ ایران روا داشته اثبات کند. من به عنوان مبارزی
کوچک از خانواده بزرگ چپ ایران شاکی این ادعای نویسنده هستم و در تمامی
مجامعی که انصاف و اخلاق انسانی بر آن حاکم باشد انگشتم به سوی این اتهام
نویسنده خواهد بود. آوردن یک سطر در پاورقی همان صفحه که "حزب توده و سازمان
فدائیان خلق ایران ( اکثریت) بخش اعظم جریان "چپ " ایران را تشکیل میدادند"،
وآنگاه بر اساس آن حکم صادر کند که: " اکثریت چپ ایرا ن از رژیم و جنایات آن
دفاع میکردند" نه فقط باری از اتهام او نمی کاهد بلکه خود ادعا و اتهام
دیگری خواهد بود بر علیه کمونیست ها و چپ انقلابی ایران که باید بدان پاسخگو
باشد. ایرج مصداقی در القاء این نظر خود همانند بهروز مازیار نویسنده کتاب
"شورشیان آرمان خواه" با ترجمه "مهدی پرتوی" عمل کرده است. با بکار گیری
ترفند و شعبده بازی: "حزب توده و سازمان فدائیان خلق ایران(اکثریت)، بخش اعظم
جریان چپ ایران را تشکیل میدادند"، و نیز با
بکار گیری واژه "مارکسیستها" برای
همهی زندانیان چپ، بدون مشخص کردن مواضع و مرزبندیهای سازمان ها با
یکدیگر, و همچنین با شیوهی زیرکانه و برجسته کردن حزب توده و
اکثریت در زندان، "خاک پاشیدن در چشم کمونیستها و چپ انقلابی ایران را"
به کمال رسانده است. و درست در همان زمان که با دستان خود "خاک در چشم
زندانیان کمونیست پاشیده" و کورشان کرده با هوشیاری تمام که فقط از مجاهدی
همچون او بر میآید آنها را روی صندلی مینشاند تا به
آرایش موهایشان به پردازد و به همهگان نشان دهد که چقدر مدافع نیروهای
چپ و کمونیست زندان بوده است: "من از توالت کفار استفاده می کردم... تا با
کسانی که نماز نمیخواندند و "نجس" و"کافر" قلمداد میشدند احساس
همدردیام را نشان دهم" ص۹۳ج ۲ .
مسئله
ای که لاینحل و بی پاسخ مانده این است که آیا احمد موسوی، حزب توده ایران و
سازمان فداییان خلق ایران(اکثریت) را جزو نیروهای چپ و مارکسیست میداند یا
خیر؟ آیا مارکس و لنین هم
وکالت خودشان را به ایشان سپردهاند تا معتقدانشان را مشخص کند؟
آیا
این دو نیرو از جنایات رژیم در سالهای آغازین ۶۰-۶۱ حمایت
کردهاند یا خیر؟
باید
بگویم: «مبارز کوچک» عزیز چشم تاریخ را که به این سادگی نمیشود بست؟
نکته
جالب این است که احمد موسوی هنگامی که میخواهد به اصطلاح خودش مچ من را در
«ضد کمونیست» بودن بگیرد، استناد میکند به سیفالله غیاثوند و سیاوش کسرایی
که تودهای بودهاند و هنگامی که قرار است مواضع حزب توده و اکثریت مورد
بررسی قرار گیرد، آنان میشوند «کفر ابلیس» که حتا مارکسیست و چپ خواندنشان
هم میشود گناه نابخشودنی و لابد مستوجب مجازات!
چیزی
که احمد موسوی حتا به آن نزدیک هم نمیشود، موضوع نقد مجاهدین در کتاب است.
تا آنجا که به نقد خاطرات و روایت های انتشار یافته در رابطه با مسائل زندان،
شکنجه، اعدام و ... بر میگردد، کمتر جریان سیاسی کشور به اندازه مجاهدین در
کتاب «نه زیستن نه مرگ» مورد نقد منصفانه من قرار گرفته است. آیا احمد موسوی
آنها را ندیدهاست. منطق و شیوهی برخورد من در همه حال با همه یکسان بوده
است. حتا دوستان و هم بندیهای سابق خودم(زندانیان مجاهد) را نیز از قلم
نیانداختهام. با این همه نمیدانم چرا احمد موسوی هیچ اشارهای به آنها
نکرده و انتقادی به شیوهی برخورد من با آنها نداشته است؟ چرا همه را یکسره
نادیده میگیرد؟ چرا از حق آنان دفاع نمیکند؟ چرا از به اصطلاح «پلمیک»های
به کارگرفته شده علیه آنها شکایت نمیکند؟
۲۰
احمد
موسوی در جای دیگری در تحریف نوشته و مقصود من، از موضعی ظاهرا اخلاقی نوشتهاست:
من تلاش
کردهام نمونههایی از نوع قضاوت و دیدگاه ایرج مصداقی را بر اساس
نوشته و روایتهای خودش ارائه دهم و آنگاه از آن نقبی بر موارد دیگر
بزنم، که یک جانبه از طرف نویسنده روایت شده اند.برای پرداختن به هر موضوع و
نوع مواضع افراد و سازمانها، زمانی میتوان به قضاوت منصفانه نشست
که روی تاریخ و زمان اعلام مواضع به درستی تاکید شده باشد و سپس به
مقایسهی مواضع خود و سازمانها در همان تاریخ زمانی پرداخته شود. در
این زمینه نیز ایرج مصداقی ابتدایی ترین اصول بررسی تحلیل روی مواضع افراد
وسازمانها را در مواردی به عمد زیر پا میگذارد.
وی سپس
با اشاره به بخشی از نوشتهی من، فاکت زیر را از کتابم
میآورد:
"وقتی ذهن شاعر و
هنرمند ایرانی این سان شکل گرفته و فرمان میداد: دارمت پیام، ای امام که
زبان خاکیانم و رسول رنج، بر توام درود بر توام سلام، آمدی خوش آمدی پیش پای
توست ای خجسته ای که خلق می کند قیام".ص۲۱۹ ج۴_ سیاوش کسرایی
.
و سپس
اضافه میکند:
همان طور که از
محتوای شعر بر می آید، اشاره به روزهای ورود خمینی به ایران است.
نویسندهای که تا این حد در
نقد مواضع دیگران از هوشیاری قابل ستایشی برخوردار است ، چطور از مواضع خودش
و سازمانش یادی نمیکند که نه فقط در همان تاریخ زمانی بلکه تا نزدیک به
دوسال هم بعد از آن تاریخ صفحات نشریه "مجاهد"در تمجید از "امام خمینی" پر
بود.
نویسنده
که ظاهرا از «هوشیاری قابل ستایش» من سخن میگوید، تلاش میکند با یک ترفند
«غیر اخلاقی» دیدگاه مرا تحریف
کند. موضوعی که در کتابم به آن اشاره کرده و از سیاوش کسرایی شاعر بزرگ
مهینمان فاکت آوردهام، بر میگردد به تحلیلی از من در رابطه با ریشههای
قتلعام ۶۰ و
۶۷. من
با انتقاد از خود و انتقاد از
همهی گروه های سیاسی ایران، در آن بحث تحلیلی آوردهام که:
سهم
و مسئولیت مقامات سیاسی، مذهبی، قضایی، امنیتی و... رژیم و نیروهای سیاسی
هوادارشان و جریانهای سیاسی متحد با آنها در تحکیم پایههای این رژیم و
جنایتهای بعدی متولیان آن، مشخص است. سوال این است بدون آن که ذرهای از
مسئولیت حاکمان وقت در ارتکاب این جنایت بیسابقه بکاهیم، آیا نیروهای مترقی
و پیشرو به سهم خود آگاهند؟
آیا
دعوت ما از روحانیون و تحریک و تحریص آنان به دخالت در امور سیاسی و مشارکت
در مخالفت با رژیم سلطنتی حاکم بر ایران در بروز این فاجعه دخیل نبوده
است؟
پس
از سرنگونی رژیم سلطنتی، هنگامی که ارتجاع مذهبی در حال بنا کردن سیستم
سرکوب و اختناق منحصر به فرد قرون وسطایی خود بود، ما و نیروهای انقلابی و
مترقی در این بین چه میکردیم و کدام اقدام و فعالیت ملموسی را در مخالفت با
روند شکلگیری این سیستم انجام دادیم؟
آیا
گاه تشویقها و تهییج کردنهای ما و گاه سکوت تأییدآمیز ما به شکلگیری این
ساختار و قوام و دوام آن کمک نکرده است؟
اینها
سوالهایی است که هر انقلابی و نیروی مترقی و مسئولی بایستی به آن پاسخ دهد.
آیا از
این واضحتر میشود به موضوعی پرداخت؟ به متن
اصلی کتابم در این بخش نگاه کنید تا کیفیت و درجهی «انصاف» احمد موسوی را
دریابید. من در کتاب پس از توضیح دادن پروسهی تشکیل دادگاهها و محاکم شرعی،
مینویسم:
هیچ
جریان سیاسی آن
روزها به حقوق
بشر، حقوق
ابتدایی انسانی، حق
دفاع، هیئت
منصفه و آیین
دادرسی
نمیاندیشید.
آنها نه
تنها به روند دستگیریها و
محاکمهها
و
اعدامهای
غیرقضایی سران رژیم پهلوی که
در زمرهی دشمنان ما بودند، اعتراض
جدی نداشتند
بلکه
همچنان
خواستار ادامهی کار
به همان شیوه و سبک و سیاق بودند
و در پنهانی و آشکار بدون توجه به پیامدهای آن، ادامهی کار دادگاهها و
دادسراهای انقلاب را میخواستند. البته در همان دوران نیز اینجا و آنجا
غرولندهایی بود و گروههای سیاسی اطلاعیههایی مبنی بر برگزاری دادگاههای
علنی صادر میکردند. اما این اطلاعیهها رعایت حقوق متهمان و یا مخالفت با
آیین دادرسی به کارگرفته شده در این محاکمهها را مد نظر نداشتند، بلکه
اعتراض به عدم افشای جنایتهای رژیم شاه، شیوهها و کارکرد آن بود(که
البته اعتراضی بود منطقی و درست). اما کسی به مسئله اصلی یعنی رعایت حقوق بشر
نمیپرداخت، چون اصول آن، از پیش در ما
نهادینه نشده بود. کسی را باکی نبود و گویا هیچ اتفاق شومی نمیافتاد. هیچ کس
درآن شرایط، به این مهم نمیپرداخت و پیشبینی نمیکرد که اتفاقا چنین
دادگاههایی با چنان عنوانها و شیوهی کاری، برای به بند کشیدن آتی نیروهای
ملی، مترقی، مجاهد، مبارز و چپ، بهترین دستمایه خواهند بود.
تنها زمانی صداها و نغمههای مخالف برخاست که نوبت به خودمان
رسید!
هیچ
جریان سیاسیای
در
سالهای اولیه پس از انقلاب با عفو
بینالملل
و دیگر سازمانهای
حقوق بشری و ارگانهای
بینالمللی
که خواهان رعایت حقوق بشر و استانداردهای بینالمللی
در خلال کار دادگاهها و
هیئتهای
رسیدگی
کننده به اتهامات سران رژیم شاه بودند،
همراهی نکرد.
و
بعد از این توضیحات مینویسم:
وقتی
ذهن شاعر و هنرمند ایرانی این سان شکل گرفته و فرمان میداد:
دارمت
پیام
ای
امام
که
زبان خاکیانم و رسول رنج
بر
توام درود بر توام سلام
آمدی
خوش
آمدی پیش پای توست ای خجسته ای که خلق
میکند
قیام
حق
ما بگیر
داد
ما برس
تیغ
برکشیده را نکن به خیره در نیام
حالیا
که میرود سمند دولتت، بران،
حالیا
که تیغ دشنه تو میبرد
بزن
توقع
دارید دیوی که سر از خواب سالیان برآورده است، چگونه عمل میکرد؟
خمینی تا آنجا که
میتوانست و تا آنجا که تیغ دشنهاش میبرید، زد. وقتی مهندس
بازرگان که تا چند روز
قبل، رئیس "کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران" بود به شکلی بسیار خفیف از در مخالفت با آیین دادرسی جدید
برآمده و خواهان ارجاع پروندهها به دادگستری شد، علیاصغرحاج
سیدجوادی که از قضا
حقوقدان و عضو "کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران"! نیز بود، در روزنامه اطلاعات نوشت: "لاتاخذكم
رأفته فی دينالله دراجرای احكام الهی دستخوش رأفت و عطوفت
نشويد" وی سپس بدوی گونه اظهار داشت:
محيط
انقلاب، بايد با سرعت و شدت پاكيزه شود. يعنی همهی دشمنان انقلاب، همهی
ميكربها و سمومات مولد فساد و ظلم بايد و بدون كمترين درنگ نابود شوند...
صاحبان قلوب رئوف و با گذشت هرگز نمیتوانند قانون و ناموس انقلاب يك ملت
ستمديده را درك نمايند و بين بردباری و صبر برای روبهرو شدن با مشكلات و
عجله و شتاب برای نابودی عناصر فاسد و خطرناك رژيم استبدادی فرق بگذارد...
اگر شما بخواهيد آنها را به دست دستگاه عدالت زمان استبداد بسپاريد،...
روزنامهی
اطلاعات ۲۸ بهمن ۵۷.
دستگاهی
که متولی امور قضایی و مبارزه با "دشمنان انقلاب و همهی میکروبها و سمومات مولد فساد و ظلم"
شده بود، به توصیهی علیاصغرحاجسیدجوادی و همفکران وی
که تقریباً اکثریت جامعه و نیروهای سیاسی را شامل میشد، با شدت عمل هرچه
تمامتر و بدون فوت وقت عمل کرده و آنان نیز از مصادیق بارز "فساد و میکروب و
سمومات" شناخته شدند. و علیاصغر حاجسیدجوادی و بسیاری دیگر شانس آوردند که
به دست سیستم جایگزین "دستگاه
عدالت زمان استبداد" سپرده نشدند.
اتفاقاً
خمینی به هنگام صدور
دستور قتلعام زندانیان بیدفاع در سال ۶۷، با
تأسی از نظر حاج سیدجوادی گفت: "دراجرای احكام الهی دستخوش رأفت و عطوفت
نشويد" و همه را از دم تیغ بگذرانید! آیا در شرایطی که حکومتی مذهبی و خونریز
حاکم بود دم زدن از اشداء علیالکفار تیز کردن تیغ زنگی مست نبود. بعدها
لاجوردی با توسل به همین شعار به قتل و کشتار و شکنجهی زندانیان میپرداخت.
دردمندانه باید اعتراف کرد که یک جنون دستجمعی و عمومی بر مردم و نیروهای
سیاسی مسلط شده بود.
احمد
موسوی، به خوبی متوجه منظور من شده است و به همین دلیل با حذف قسمت اصلی شعر
کسرایی که تأکید و تکیهی من نیز بر آن بوده، یعنی بند
زیر:
تیغ
برکشیده را نکن به خیره در نیام
حالیا
که میرود سمند دولتت، بران،
حالیا
که تیغ دشنه تو میبرد بزن
به
تحریف دیدگاهام میپردازد. من با توجه به این بند شعر است که نتیجه
میگیرم: وقتی شاعر ما با آن روح لطیف، خمینی را دعوت میکند که تیغ برکشیده را در نیام نگذار ، حالا که
تیغ دشنه تو میبرد بزن، از دیگران چه انتظاری دارید؟
خواهش
من از همه کسانی که این نوشته را میخوانند، این است که اگر به کتابم دسترسی
دارند، همان مطلب را یک بار بطور کامل بخوانند تا خود متوجه شوند در تمامی
مواردی که او از کتابم فاکت آورده تا کجا ناصادقانه و تا کجا در پی تحریف
دیدگاههایم بوده است.
۲۱
احمد
موسوی در جایی دیگری در ارتباط با تحریف دیدگاه من که نوشتهام:
اگر دستگاه
انگیزیسیون در طول سه قرن موجودیت خود بیش از سیصد هزار نفر را در
سیاهچالهای خود شکنجه کرد و بیش از بیست هزار نفر از روشنفکران،
دگراندیشان و مردم عادی را به اتهامهای مختلف در آتش سوزاند، سیستم
قضایی نوظهور خمینی.... در کمتر از یک دهه به سقفی بسیار بالاتر از آنچه ذکرش
رفت، دست یافت."
ص۲۲۴ ج ۴
مینویسد:
ایرج مصداقی که
تمامی آمار زندانیان زندانهای جمهوری اسلامی را که از طرف دیگران در
کتابهایشان ذکر گردیده با اعتماد به نفسی بالا، از منظر اغراق آمیز بودن
آمار داده شده به چالش طلبیده و رد میکند؛ وقتی از بحث
نظری اغراق و فضای به چالش گرفتن دیگران بیرون می آید و بر مسند روایت خود از
زندانهای جمهوری اسلامی مینشیند، چنین مینویسد:" اگر دستگاه
انگیزیسیون در طول سه قرن موجودیت خود بیش از سیصد هزار نفر را در
سیاهچالهای خود شکنجه کرد و بیش از بیست هزار نفر از روشنفکران،
دگراندیشان و مردم عادی را به اتهامهای مختلف در آتش سوزاند، سیستم
قضایی نوظهور خمینی.... در کمتر از یک دهه به سقفی بسیار بالاتر از آنچه ذکرش
رفت دست یافت." ص۲۲۴ ج ۴ . یعنی در طول هشت
سال افرادی که وارد زندانهای جمهوری اسلامی شده و شکنجه گردیدند"به سقفی
بسیار بالاتر از بیش از سیصد هزار تن بوده است".(بخوان چهارصد هزار نفر). طبق
نظر ایرج مصداقی تعداد کل آمار زندانیان قتل عام شده در تابستان ۶۷ ، "۳۸۰۰ نفر و با در نظر
گرفتن احتمال ۱۰ در صد خطا حد اکثر
۴۲۰۰ نفرمی
باشد".ص۳۵۷ ج ۳. اگر بپذیریم بیش
از هفتاد درصد کل زندانیان در تابستان ۶۷ قتل عام شدند،
زندانیان باقی مانده بعد از کشتار طبق نظر ایرج مصداقی میبایست حدود دو
هزار نفر در تمام زندانهای جمهوری اسلامی بوده باشند. حال باید پرسید،
به راستی این تعداد "زندانیان بسیار بالاتر از بیش از سیصد هزار نفر" تا قبل
از کشتار تابستان ۶۷ در کدام
زندانهای ایران بودند و کی آزاد شدند که فقط ۶ هزار زندانی سیاسی
در تابستان ۶۷ در زندانهای
جمهوری اسلامی باقی مانده بودند. یعنی به طور متوسط باید هرسال چهل هزار نفر
زندانی آزاد شده باشند. تا سال ۶۳
که
مدام دستگیری داشتیم تا آزادی زندانیان. ایرج مصداقی چگونه میخواهد خود
را از چنبره این تناقضات بیرون بکشد. اگر وجود تعداد بسیار بالاتر از بیش از
سیصد هزار نفر زندانی را در کمتر از یک دهه در زندانهای جمهوری اسلامی
بپذیریم ، بنابراین آمارهای داده شده توسط دیگران از جمله یرواند آبراهامیان
که ایرج مصداقی همه را غلو و عاری از حقیقت دانسته باید به حقیقت نزدیکتر
باشد. و اگر بخواهیم آمارهای داده شده توسط ایرج مصداقی را
بپذیریم.(۶هزار زندانی سیاسی
در کل زندانهای ایران در تابستان ۶۷ )
چنانچه
ملاحظه میشود من به وضوح نوشتهام که دستگاه انگیزیسیون در طول سه قرن
موجودیت خود بیش از سیصدهزار نفر را در سیاهچالهای خود شکنجه کرد و بیش از بیست هزار
نفر از روشنفکران، دگراندیشان و مردم عادی را به اتهامهای مختلف در آتش
سوزاند و
رژیم خمینی در کمتر از یک دهه
به سقفی بیش از آن دست یافت. آیا من نوشتهام که رژیم خمینی بیش از ۳۰۰ هزار
و به طبق نظر ایشان که از قول من نوشتهاند ۴۰۰ هزار زندانی سیاسی داشت. کجا
در بارهی تعداد زندانیان سیاسی در این نوشته صحبت
میشود؟
آیا
رژیم خمینی کمتر از ۲۰ هزار
تن را به طروق مختلف اعدام کرد و یا کشت و سر به نیست کرد و ... آیا من در
کتابم به کمتر از این اشاره
کردهام؟
آیا
«سیستم قضایی نوظهور خمینی» کمتر از ۳۰۰ هزار
نفر را در
سیاه چال های خود به تخت شلاق بست و یا مورد انواع انواع و اقسام شکنجههای
روحی و جسمی قرار داد؟ آیا من در جملات بالا آمار زندانیان سیاسی را اعلام
میکنم؟ از کجا به چنین قرینهای دست مییابند؟
آیا
فراموش کردهاید گاه برای دستگیری یک نفر، همهی اعضای خانوادهی او را
دستگیر کرده و به گروگان گرفته و مورد اذیت و آزار جسمی و روحی قرار
میدادند؟ آیا همهی آنها در زمرهی زندانیان سیاسی باقی ماندند؟
آیا
کسی از آنها به عنوان زندانیان سیاسی نام برده است؟ آیا شکنجهی آنها حساب
نیست؟
آیا در
سالهای ۶۰-۷۰
هزاران نفر سالانه به بهانههای مختلف دستگیر و روانه کمیتهها و مراکز سپاه
نشده و مورد اذیت و آزار قرار نگرفتند؟ آیا
آنان در زمرهی زجردیدگان و شکنجهشدگان «سیستم قضایی نوظهور خمینی» که همهی
احاد مردم را در بر میگرفت، قرار نمیگیرند؟ آیا انگیزیسیون فقط به عناصر
سیاسی کار داشت؟ آیا رژیم خمینی فقط به عناصر سیاسی کار داشت و یا دارد؟
مگر در ارتباط با دستگاه انگیزیسیون از لفظ «مردم عادی» استفاده نکردهام؟
چطور برای جنایات دستگاه انگیزیسیون «مردم عادی» قبول است ولی در ارتباط با
جنایات خمینی و رژیم او جنایات انجام گرفته علیه «مردم عادی» به حساب
نمیآید؟
آیا
فراموش کردهاید کاربدستان «سیستم قضایی نوظهور خمینی» روز و شب مردم ایران
را در سیاهچال هایشان به جرم بدحجابی، شراب خواری، روابط نامشروع، دزدی و
... به تخت شلاق و شکنجه بستند؟ آیا
آنها جزو رنج دیدگان و شکنجه شدگان نیستند؟ معیار شما چیست؟
آیا
شکنجه فقط به آنچه که بر سر
شما و من سیاسی آمده است، اطلاق میشود؟ آیا سیاه چال به جایی اطلاق میشود
که شما و من در آن به سر بردیم؟
آیا
طبق نظر من ۳۰۰ یا
۴۰۰ هزار
زندانی سیاسی در زندان ها بودهاند؟ این موردها را نمیدانم پای مشکل شما در
درک مطلب باید گذاشت، یا شامل همان کینهتوزی بیپایهی یک «مبارز کوچک» است
که به دفاع از «خانوادهی بزرگ چپ» کمر همت بسته است تا به هر شکل ممکنی
حساب کتاب و من را یکجا کف دستم بگذارد؟
آیا من
آماری از زندانیان سیاسی در کتابم دادم؟ شما چرا از خودتان مایه نمیگذارید و
هی به این و آن متوسل می شوید. شما ارزیابی مشخص خودتان را
بدهید.
آقای
موسوی در نوشتهاش مدعی شده است که من «با دستان خود خاک در چشم
زندانیان کمونیست پاشیده و کورشان کرده»ام،
امیدوارم این زمینهای نباشد تا بعد مدعی شود که من باعث «کوری» او شدهام و
به همین دلیل بسیاری از چیزها را در کتاب ندیده یا بد دیده است و بابت آن
نیز به ایشان بدهکار شوم.
۲۲
در
رابطه با مسئلهی توبه تاکتیکی و واقعیت آن در زندان و همچنین بایکوت و...
از آنجایی که بحث کردن در بارهی آنها به اختصار نمیشود، خوانندگان گرامی
را رجوع میدهم به کتاب «نه زیستن نه مرگ» تا اصل موضوع را که در آنجا مفصل
توضیح داده و بررسی کردهام، پیگیرند.
احمد
موسوی در نوشتهاش به «دفاع» از برتولت برشت و سعید سلطانپور هم برخاسته است
تا مرا از تیغ «نقد» خود بینصیب نگذاشته باشد. اما از آنجا موضوع بحثی است
نظری برای طولانی شدن بیش از حد این مقاله، از پرداختن به آن در میگذرم.
البته
در پایان یک بار دیگر تأکید میکنم من حساب احمد موسوی و امثال او را از حساب
مارکسیستهای اصولی، آزادیخواه و عدالتجو جدا دانسته و میدانم.
همانگونه
که در طول این مقاله، اشاره کردهام، یکی از موضوعهای اساسی کتاب «نه زیستن
نه مرگ»، از جمله این بوده است که خواننده را با زندگی واقعی در زندانهای
جمهوری اسلامی و شرایط و موقعیتی که زندانیان داشتند و جنایاتها و
شکنجههایی که در آنجا اتفاق افتاد، آشنا کنم. در مقدمه میآورم که این کتاب
«در واقع خاطرات زندان است و نه زندگینامه و بیوگرافی من.» تلاش من بر این
بوده است که این روایت را همانگونه که بوده بیان کنم. هر چه نزدیکتر به
واقعیت. پس مسئلهی غلو و بزرگنمایی را به زیر ضرب میگیرم از سوی هر فرد و
گروهی که باشد، با مثالهای متعدد و مشخص. به تاریخ معاصر و حتا گذشته
مراجعه میکنم، پای فرهنگ به میان میآید و ... پای دقت، موشکافی، بحث و
نقد.
و
میگویم: مسئلهی ستایش و قدردانی من از کسانی که با فداکاری و ایثار جان
خویش، بر عهد خود پای فشرده و از آرمانهای والای انسانی دفاع کردهاند، با
مسئلهی قهرمانسازی و قهرمانپروری، دو مقولهی کاملاً متفاوت است. و این از
جمله موردهایی میشود که میتواند خیلیها را خوش نیاید.
و به
صراحت تأکید میدارم:
تلاش
کردهام تا در کنار افشای جنایات رژیم خمینی، زندانی سیاسی و گروههای سیاسی
را نیز از عرش به فرش آورم و در میان مردم و در کنار آنها قرار دهم. چرا که
زندانی سیاسی و گروههای سیاسی تافتهی جدا بافتهای از مردم
نیستند.
این
پاشنهی آشیل است. این موضوعی است که امثال آقای احمد موسوی نمیتوانند
هضماش کنند. پس باید زیرکانه بر علیهاش موضع گرفت. و حاصل کار «منتقدان»
اینچنانی کتاب، نوشتهای میشود از جنس نوشتهی نوعی آقای احمد موسوی. امروز
که در قدرت نیستند، جز حذف و سانسور جمله، کار دیگری از دستشان برنمیآید؛
اما اگر روزی قدرت به چنگشان بیافتد؟ آری بهجای جمله، شاید! کمر به حذف
نویسندهاش هم بگیرند.
با این
همه، در پایان میخواهم به آقای موسوی توصیهای کنم:
پیش از
آنکه بخواهید به عنوان یک «مبارز کوچک» به دفاع از «خانوادهی بزرگ چپ» بر
علیه کسی برخیزید، آنچه را که میخوانید با دقت بخوانید، آنچه را که قرار
است «نقد» کنید، با دقت و وسواس بسیار بیشتری بخوانید!
این را
نیز از من به یاد داشته باشید: کسی که میخواهد به «تمامی مجامعی که انصاف و
اخلاق انسانی بر آن حاکم باشد» به دادخواهی پای بگذارد، پیش از آن باید کمی
از آن صفتهای متعالی و انسانی را در خود داشته باشد.
جه زیبا درددل می کند
حافظ :
«نقدها را بود آيا كه عياري
گيرند
تا همه صومعهداران پي كاري
گيرند»
ایرج
مصداقی
۲۸
فوریهی ۲۰۰۵
|