کشتار 67
جنايت بزرگ و حماسه هاي مقاومت
در تابستان سال 1367 در طول چند روزي كه از يازده شهريور آغاز شد، رژيم جمهوري اسلامي هزاران نفر از زندانيان سياسي را در دادگاه هاي يك دقيقه اي محاكمه و بلافاصله اعدام كرد. يك هفته، شبانه روز به دار مي کشيدند و پيشروترين زنان و مردان ايران را درو مي كردند. كاميونها و كانتينرها شبانه و دزدانه پيكر اين گوهران سرزمين ما را در دل گورهاي دسته جمعي پنهان مي كردند تا نام و نشاني از آنان نماند؛ كه وقتي كودكان به سن جواني مي رسند با بيابان برهوتي روبرو شوند و چنين بيانگارند كه در اين جا و عليه تبهكاران حاكم هيچ شورش و مبارزه اي در كار نبوده است. هنوز كه هنوز است اسرار اين فاجعه تاريخي كاملا بيرون نيامده است. اين كشتار به دستور شخص خميني و با توافق و حمايت نظري و عملي همه سران رژيم انجام شد. هر دو جناح رژيم جمهوري اسلامي، محكم بر دريچه اين اسرار نشسته اند زيرا خوب مي دانند كه چه بيرحمانه و تبهكارانه آگاه ترين عناصر خلقهاي ستمديده ما را نابود كردند تا رژيم منحطشان را پابرجا نگاه دارند.
در اين سالهائي كه سپري شد، آمران و عاملان اين كشتار كوشيدند اين واقعه را از حافظه جامعه پاك كنند. تعداد زيادي از بازجويان و شكنجه گران و مقامات امنيتي دهه 1360، دستان خون آلود خود را شستند و لباس روزنامه نگاري و اصلاح طلبي به تن كردند تا گذشته خويش را از ديد نسل جوان پنهان كنند. پس از ارتكاب جنايت تابستان 67، رژيم جمهوري اسلامي براي خريدن سكوت نيروهاي موسوم به ملي مذهبي و عده اي از روشنفكران و هنرمندان كه مماشات جوئي با جلادان اسلامي را پيشه كرده بودند، به آنان اجازه نشر و قلم محدود داد. آنان نيز چه خوش خيالانه اين رشوه خفت بار را قبول كردند غافل از آنكه آدمكشان جمهوري اسلامي به آنان نيز رحم نخواهند كرد و ماجراي مماشاتشان هم بالاخره از دل تاريخ سر بيرون آورده و رسوايشان خواهد كرد. كشورهاي اروپا و آمريكا نه تنها به اين كشتار اعتراض نكردند بلكه محرمانه بر آن مهر تائيد زدند. اين فاجعه بي مانند كه هزاران و هزاران نفر از مخالفين سياسي، دانشجويان مبارز، شعرا و نويسندگان و هنرمندان انقلابي ايران، در فاصله چند شبانه روز اعدام شدند، حتا در رسانه هاي به اصطلاح آزاد اينان منعكس نشد.
سران و نظريه پردازان هر دو جناح رژيم مشتركا همه تلاش خود را بكار بردند تا نسل جوان، آرمانهاي والا و اهداف آزاديخواهانه و عدالت جويانه آن مبارزين اسير را نشناسد و از حماسه آفريني قهرمانان جانباخته خلق در سياهچالهاي جمهوري اسلامي بي خبر بماند. تا دختران جوان ندانند كه شمار بزرگي از اين دلاوران، زناني بودند كه بر بالهاي انقلاب 57 در فضاي سياسي كشور به پرواز درآمدند، زنجيرهاي سنت را شكستند، ترانه آگاهي خواندند، براي رهائي ستمديدگان جنگيدند و جان بر سر پيمان خويش نهادند.
در مصاحبه زير، ندا، که يکي از بازماندگان آن کشتار است، جنايتهاي رژيم و مقاومتها و ضعفهاي زندانيان سياسي را شرح مي دهد و از آن جمله به يادآوري جنايت تکان دهنده سال 67 مي پردازد. ندا، از زندانيان سياسي اتحاديه کمونيستهاي ايران (سربداران) بود که در سال 1362 دستگير شد.
٭٭٭
ح- تعداد قابل توجهي کتابهاي خاطرات زندان بيرون آمده اما از بازماندگان اتحاديه کمونيستها کسي کتاب خاطرات ننوشته. بنظر تو چرا ؟
ندا- شايد بخاطر اينکه نسبت به بعضی از سازمانهای ديگر درون جنبش اکثر بچه هاي ما اعدام شدند و تعداد محدودي ماندند. سر و بدنه را با هم زدند و در واقع تعداد انگشت شماري زنده ماندند. در بيرون هم خوب ماندند.. بنظر من خوبست که خاطرات زندان بشکل جمعي بيرون بيايد که صرفا تعريف خاطره نباشد بلکه يک بررسي همه جانبه و تحليل از تاريخ زندان هاي جمهوري اسلامي و تحليل کردن از اينکه چي شد که زندانهاي جمهوري اسلامي به اين شکل در آمد؛ حتما پايه هاي مادي داره که زندانها اينطور شد.
ح – منظورت چيست؟
ندا – ببين زندانهاي جمهوري اسلامي ويژگي هاي خاص خودش را داشت. يعني در عينحال که واقعا يک شيوه انگيزاسيون و تفتيش عقايد بود بلکه فشارهاي همه جانبه اي بود. زنداني را تنها بخاطر اطلاعات مورد بازجوئي و زير فشار قرار نمي دادند بلکه مي خواستند او را از تمام انديشه هايش خالي کنند؛ از لحاظ ايدئولوژيک او را خالي کنند. همه اين چيزها بود و هم اينکه يک دوره با يک افت شديد در زندان مواجه شديم که تقريبا موازي بود با افت شديد در اوضاع سياسي جامعه، پس از شکست انقلاب. خط مبارزه و شکل مبارزه قطع نشد اما در اقليت قرار گرفت. بنابراين بايد تجزيه و تحليل کرد. مثلا، پديده توابها چه بود؟ يا داستان تواب تاکتيکي چه بود. در واقع زندان بازتاب تمام نماي وضعيت جامعه بود. آحاد عظيمي از توده ها وارد مبارزه شده بودند با آرا و گرايشات مختلف، با سطح و سطوح مختلف و افت و خيز. همه اينها در زندان بازتاب خودش را داشت و در واقع زندان همانند جامعه مملو بود از اينجور تضادها. در مبارزات درون زندان گاهي وقتها سطح بالاي برخوردهاي سياسي را مي ديديم و گاه سطح پائين برخوردهاي سياسي. و تمام اينها در کنار هم هم زيستي ميکردند ويک تعادلي بوجود مي آوردند. مبارزه درون زندان با جدال پيش ميرفت؛ به اشکال مختلف؛ چه در رابطه با خودمان و چه در رابطه با دشمن. از اين زاويه لازم است که يک کار جمعي و شورائي انجام شود. خاطراتي که نوشته شده خيلي با ارزش هستند و حتما بايد ادامه پيدا کنند اما يک کار جمعي و همه جانبه با يک خط صحيح، لازم است. مثلا بنظر من نگاه يک فرد سياسي انقلابي به مسئله زندان مهم است. يک انقلابي، نبايد به مسئله زندان به عنوان تمام شدن مبارزه نگاه کند. بلکه مبارزه به عرصه ديگر منتقل مي شود. اين نيست که دشمن تو را دستگير کرده پس مبارزه تمام شد. مبارزه تمام نمي شود. به شکل ديگري ادامه پيدا ميکند.
ح – منظورت از اينکه جمعي يا شورائي بنويسند و بررسي کنند چيست؟
ندا – منظورم اين است که جمعي، مسائل را بررسي و تجزيه تحليل کنند. مثلا پديده اي بنام توابين، برخورد رژيم، برخورد ديگران، اعتصاب غذاهائي که در زندان صورت ميگرفت و نماز خواندن هاي تاکتيکي چه تاثيري در جو زندان داشت. همه اينها بايد تجزيه تحليل بشود که بتوانيم براي نسل بعد بگذاريم. اين بحث تواب تاکتيکي خيلي مهم است؛ براي اينکه يک عده از زنداني ها که از اين طريق جانشان را حفظ کردند، بحث ميکردند که اين تاکتيک، عاقلانه است. هنوز هم اين را مي گويند.
ح - خب، حالا تو که زنداني سر موضعي بودي در مقابل اين جريان، چطور موضع خود را حفظ ميکردي؟
ندا- قبلا گفتم که زندان پر از تضاد و کشمکش بود، هم در رابطه با دشمن و هم در رابطه با خودمان. اين يکي از آن تضادها بود. يکي از بحثها و جدلهاي مهم در زندان، همين بود. در واقع افراد ي اين بحث را فرموله ميکردند که سطح پائيني از مقاومت را داشتند، کساني بودند که داشتند در مقابل فشارهاي دشمن عقب نشيني ميکردند، و با اين بحثها داشتند اين عقب نشيني را تئوريزه ميکردند و سعي مي کردند موضوع را سياسي کنند، به اين ترتيب که بايد گاهي در مقابل دشمن عقب نشيني کرد. اما بحث من اين است که وقتي ضعف نشان مي دهي نبايد ديگر آن را به صورت يک مشي سياسي فرموله کني و بخواهي برايش توجيه سياسي بتراشي که حالا داريم تاکتيک مي زنيم. اين خط تواب تاکتيکي را عمدتا مجاهدين مطرح کردند. يعني در واقع خط از رهبري مجاهدين آمد. بخاطر اينکه هم شديد زير ضرب رژيم بودند و هم بريده هائي که از طرفشان به طرف دشمن مي رفتند، زياد بودند. با اينکار مي خواستند خود را کمي از زير فشار بيرون بياورند. و فکر ميکردند که خب حالا تاکتيک بزنيم ، به شکل ديگري درون رژيم و درون سيستم اداري زندان نفوذ کنيم و اطلاعاتي بدست بياوريم. البته در اين کار موفقيتهائي هم داشتند و يکسري از اين کارها را هم کردند؛ مثلا ميکروفيلمهائي از درون زندان تهيه کردند و بيرون دادند. اما به چه بهائي اين چيزها را بدست آوردند؟ مجبور مي شدند بدترين کارها را بکنند تا اعتماد بازجوها را بدست بياورند و با اينکارهايشان روحيه عمومي زندان را پائين مي کشيدند. بهائي که پرداختند بسيار سنگينتر از آن چيزي بود که بدست آوردند. بخاطر اينکه مدرکي از درون زندان بدهند بيرون که بله اينجا دارند شکنجه مي کنند، با اين تاکتيکشان کمر جنبش را شکستند. فشاري که روي بچه هاي سر موضعي بود نامحدود بود. اين فشار نا محدود بود چون تعداد سرموضعي محدود بود و جو عمومي تاکتيک زدن اين بود که لاقل نمازه را بخوانيم و حداقل وانمود کنيم که ديگه مسلمان شديم. در چنين وضعي، وقتي کسي قبول نمي کرد با اين جو حرکت کند و مي خواست خلاف اين جريان شنا کند، در واقع بايد نيروي عظيمي را بکار مي گرفت و زير انواع و اقسام شکنجه هاي فيزيکي و روحي قرار ميگرفت که بتواند به انديشه اش ادامه بدهد. مواقعي بود که براي شکستن سر موضعي ها آنها را يکسال تا دو سال مي انداختند توي انفراديهاي گوهردشت. و بچه ها سر موضع مي ماندند. واقعا از نظر مقاومت بي نظير بودند. برخي از اينها آنقدر جوان بودند که از مدرسه آنها را گرفته بودند و آورده بودند. روحيه شان با خيابان فرقي نمي کرد و برايشان مسئله اين طور بود که اينجا حالا يک زنداني سياسي اند و بايد مسئوليت يک زنداني سياسي را بپذيرند و پايش بايستند. واقعا بچه ها را يکسال، يکسال و نيم در گوهردشت نگه ميداشتند، توي انفرادي، بدون يک ورق روزنامه، بدون امکانات فکري و غيره. روي بچه هاي سرموضعي اينطور فشار مي آمد. ولي رژيم شکست خورد. يعني رژيم توانست ريسمان مقاومت را نازک کند اما نتوانست قطع کند. قطع نشد. نتوانستند قطعش کنند و واقعا امکان نداشت که بتوانند قطعش کنند چون نماينده راديکاليسم انقلابي درون جامعه بود که وجود داشت، هر چند در اقليت بود. براي همين درون زندان نيز استمرار خودش را نشان مي داد. البته رژيم هميشه سعي ميکرد وجود سر موضعي ها را با سکوت بر گذار کند و محو کند و نگذارد که در جامعه مطرح شوند. برعکس، واداده ها را تو بوق و کرنا ميکرد که بگويد اين است زنداني سياسي. جو اينطوري بود. زماني زيادتر ميشد ولي بخش کامل و غالبي را بدست نياورد و اين رژيم شکست خورد و با همه سرکوبش و انواع و اقسام نتوانست اين جنبش را بخواباند. همان شکستي را که در جامعه خورد، در اينجا نيز خورد. رژيم نتوانست جامعه را مطيع کند حتا با شکنجه و سرکوب. هيچ ايدئولوژي نمي تواند اينطور خودش را غالب کند. اين درسي است که بايد فاشيستها بگيرند که هيچ وقت با زور و خشونت نمي توانند پيروز شوند.
ح – خودت درجه هاي مختلف مقاومت و ضعف کساني را که توان مقاومت تا به آخر را نداشتند را چطور ارزيابي مي کني. کلا، سر موضعي ها به اينها چطوري نگاه ميکردند؟
ندا – خب، باز اينهم سطح و سطوح مختلفي داشت. بعضي ها بودند که خيلي پيش ميرفتند براي اينکه چيزي بشوند. بعضي ها از طبقات خيلي مرفه بودند و اين مبارزه نه خيلي برايشان جا افتاده بود و نه اينکه از زندگي مادي شان سرچشمه ميگرفت و نه اينکه خط سياسي شان اين بود که وارد يک کارزار قهرآميز با دشمن بشوند و اعدام بدهند و شکنجه بشوند و غيره. يعني خط سياسي شان اين چيزها را بر نمي تابيد. اين دو نوع تواب، يکديگر را تقويت مي کردند. عده زيادي از تواب هاي اتحاديه در واقع يک همچون چيزي بودند. مخصوصا دستگيريهاي اول که عمدتا از خط راست سازمان بودند و در ارتباط با دشمن معتقد بودند که در هر حال ضد امپرياليست است و از توي دل انقلاب بيرون آمده! بنابراين خيلي قاطع نميتوانستند در قبالش مرز بندي کنند. در ضمن پايه طبقاتي شان هم دخيل بود يعني وقتي که وارد مبارزه شدند فکرش را هم نمي کردند که روزي بخواهند چنين بهائي بپردازند و بخاطر مبارزه از زندگي يا جواني شان و زيبائيشان مايه بگذارند . تصحيح ميکنم، منظورم اين نيست که هرکس از خانواده مرفه بود مقاومت نکرد، اغلبشان ايستادند. من دارم ميگويم بعضي از کساني که تواب شدند زندگي مادي و خط سياسي شان اين سطح مقاومت را بر نمي تابيد. به اين دليل تواب شدند. خيلي بد بودند. يعني در واقع اون بچه هاي خط راست اتحاديه مواضع خيلي پائيني داشتند بطوريکه وقتي ما دوره دوم دستگير شديم ....
ح – چه سالي بود؟
ندا – من در سال 62 دستگير شدم،.... سال 61 بود که اتحاديه ضربه اول را خورد. در ضربه اول بيشتر بخش کارگري و بخش راست اتحاديه که مخالف سربداران بودند، دستگير شدند. خيلي برخورد ومواضع پائيني داشتند. اکثرا تواب شدند و همکاري کردند و روحيه خيلي بدي داشتند . تعدادي از رده هاي بالا که اغلبشان از رهبران خط راست اتحاديه بودند خوب نبودند، اما رهبراني مانند سورنا درخشان داشتيم که شنيدم زير شکنجه کشته شد. وقتي ما دستگير شديم، سر موضعي هاي زندان از ما دوري مي کردند. فکر ميکردند که حتما ما هم اينجوري بايد باشيم ؛ بريده باشيم و غيره. ولي بعد از مدت کوتاهي متوجه شدند که اصلا موضوع تفاوت دو تا ايدئولوژي و دو تا تفکر است و مبارزه خطي بوده و در واقع آن خط، خط راست اتحاديه بود. بنابراين، در مدت کوتاهي اعتمادشان جلب شد. درواقع خيلي از اين بچه ها که تواب شدند در اوج پاسيويسم و در شرايطي که سعي مي کردند خود را حفظ کنند، دستگير شده بودند. کسيکه اين طور دستگير شود، نمي تواند مقاومت کند و فشارهاي آنچناني را تحمل کند. اما کسي که در ميدان مبارزه، در حال حرکت و در حال تلاش براي تغيير جامعه و در ميدان جنگ دستگير مي شود، قدرت و امکان مقاومتش بسيار بيشتر است.
ح- در شکل گيري يک پديده پيچيده، تضادهاي زيادي دخيل است اما يکي از آنها عمده است که بقيه را نيز جهت مي دهد و هدايت مي کند. فکر نمي کني از ميان اين عوامل گوناگون، شکست انقلاب و تثبيت ضد انقلاب جمهوري اسلامي، همان عامل عمده و فعال کننده روحيه باختگي و گرايشات عقب مانده در زندانياني بود که به درجات گوناگون تسليم شدند؟
ندا- البته که اينطور است. مثل هر بحران ديگر در اينجا نيز افراد، گرايشات پيشرو و ميانه و عقب مانده نشان مي دهند. و همه يکدست برخورد نمي کنند. اما منظورم اين است که در چارچوب اين عامل عمومي تعيين کننده، هر دسته بندي هم دلايل خاصي براي عقب نشيني داشت. مثلا طرز تفکر و مشي آنها قبل از دستگير شدن، در مورد عده اي؛ از سوي عده اي ديگر، نگاه کم عمق و ساده اي که به انقلاب کردن و فراز و نشيب هاي آن داشتند. براي همين تجزيه و تحليل مسئله پيچيده است.
ح – شما بعد از شوراي چهارم دستگير شديد يعني بعداز دوره اي که باز سازي بعد از ضربه سراسري را شروع کرده بوديم .
ندا – بله؛ ما تازه از کردستان برگشته بوديم؛ آن شور مردم کردستان خيلي به آدم روحيه ميداد چون مردم کردستان، پير و جوانش هنوز مسلح بودند ؛ هنوز مبارزه در کردستان ادامه داشت . در سرزمينهاي آزاد کردستان شوراي چهارم را برگذار کرديم. براي دشمن خيلي سخت بود که يک عده پيدا شده اند که بعد از آن ضربه وحشتناک که به اتحاديه زده اند، شبانه از کوه ها گذشته اند، مسلحانه از خط جمهوري اسلامي گذشته اند و رفته اند به منطقه آزاد، و دور هم جمع شده اند که جمعبندي کنند و دوباره شروع کنند! تمام اينها براي دشمن خيلي سخت بود. براي اينکه فکر ميکرد ديگر اتحاديه از بين رفته، تمام شده، سربداران را که قلع و قمع کرده؛ سران و رهبران اتحاديه را هم اعدام کرده ، بقيه هم که پشت ميله هاي زندانند. سوال برايش پيش آمده بود که چي مانده از يک تشکيلات که خيلي هم بزرگ نبود که الان بخودش چنين جسارتي را داده که مي خواهد دوباره سر بلند کند. اين براي دشمن خيلي سخت بود. هيچ تشکيلاتي در سال 62 نبود که با وجود تحمل چنين ضرباتي، همچون جسارتي را بکند که دوباره افرادش را جمع کند و برود در کردستان شورايش را بگذارد و برگردد و بخواهد در نقاط ديگر هم سازماندهي کند. يعني همه تشکيلاتها به شکلي يا منحل شده بودند يا رفته بودند بيرون ؛ اينکه دوباره بخواهند تو جامعه يک حرکتي انجام بدهند اصلا نبود. اين بود که به شديدترين وجهي رژيم ميخواست اينهائي را که مانده اند سرکوب کند. برايش محرز بود که اينها از توي مبارزه غربال شده اند و کساني نيستند که جا بزنند . واقعيتش مثلا من خودم جاي مهمي در تشکيلات نداشتم و يک عضو ساده تشکيلات بودم و مرتبه خاصي نداشتم ولي دشمن مي ديد که اين را که الان دستگير کرده اند روحيه خوبي دارد؛ در سرکوب ها هم پاسيو نشده؛ برخي رهبرايش را هم در تلويزيون ديده ولي پاسيو نشده؛ اينور را ديده آنور را ديده ولي هنوز ميرود کردستان و ميخواهد بيايد در نقاط ديگر هم يک کارهايي انجام بدهد و توي خيابان مي گيرندش. مسلما حکمش اعدام است .
ح- تو را با اسناد سازماني گرفتند؟
ندا– خير؛ با شناسنامه جعلي گرفتند و سندي نداشتم. در زندان شناسائي شديم. اما دنبالمان بودند. من را وقتي شلاق ميزدند، ميگفتند تو فلاني هستي و اسم اصلي مرا ميدادند ولي من انکار ميکردم. از همسرم هم اسم و فاميل نداشتند. يک نفر را آوردند که هويت مرا تائيد کرد؛ من با چشم بند بودم ولي متوجه شدم که دارد هويت مرا مي دهد ولي فقط پاهايش را ديدم؛ نميتوانستم حدس بزنم کيست. بعد از اين رفتارشان تغيير کرد و ديگر هيچوقت از من سئوال نکردند تو کي هستي بلکه اطلاعاتم را مي خواستند و براي اين مي بردند زير شکنجه .
ح – بازجوها چي ميگفتند ؟ مثلا سر شوراي چهار ؛ ادامه راه؛ غير از شکنجه، چه کاري از نظر ايدئولوژيک مي کردند؟
ندا – مي گفتند شما مي خواهيد با آمريکا همکاري کنيد و جمهوري اسلامي را سرنگون کنيد؛ شما ملحدهاي کثيف؛ شما که روابط تان بي بند و بار است و بي ناموسي مي کنيد و از اين حرفها . بطور مشخص براي شکستن زنان از مسائل ناموسي استفاده ميکردند. مثلا وقتي يک زن را دستگير مي کردند سعي مي کردند به او تحميل کنند که تو بخاطر اينکه دنبال شوهر بودي وارد مبارزه شدي يا اينکه وقتي وارد اين تشکيلات شدي فاحشه شدي يا اينکه مي گفتند، مردها فريبتان دادند که بتوانند از شما استفاده جنسي کنند. در واقع هيچ ارزشي، هويتي، شخصيتي براي خودت قائل نبودند که تو يک انساني، فکر داري و در اثر تضادهاي اين جامعه شورش کردي و نمي خواهي بپذيري که زير بار اين چيزها بروي. تمام اينها را تبديل مي کردند به مسائل جنسي و سعي مي کردند اينطوري آدم را خوار کنند؛ زني که بدليل فريب خوردن وارد مبارزه شده نه مثل يک آدم آزاد که زنجيرهايش را پاره کرده و وارد مبارزه شده. آنقدر اين حرفها را تکرار مي کردند که بعضي ها که بچه هاي جوان بودند باورشان ميشد. برخي را مي بردند در حسينه اوين که گريه ميکردند و به اصطلاح اعتراف مي کردند که بله من عاشق پسري بودم و موقع پخش اعلاميه دست هم را مي گرفتيم و بعد احساس گناه ميکرد و گريان مي گفت من آدم فاسدي بودم. در واقع اين جنايتکاران يک چيز طبيعي و عواطف انساني دو تا جوان مبارز و علاقه شان بهم را تبديل به يک چيز کثيف مي کردند.
اون آخوند کثيف که همه جور کثافتکاري کرده، يک جواني را مي آورد که اينجوري جلوي جمعيت اشک بريزد و به اصطلاح اعتراف کند که چه گناهکاري هستم که دست اون پسره را گرفتم يا توي کوچه که ميرفتيم بوسم کرد، بوسش کردم و غيره. اين جوانان را وادار مي کردند که اينها را بعنوان يک چيز کثيف و زشت باور کند و بيايد آنجا گريه کند که واي من چه گناهي کردم. سعي مي کردند اينها را چنان مچاله کنند که از آن چيزهاي طبيعي که اتفاقا در مورد اين جوانان مبارز شکل زيبائي هم داشت، ابراز انزجار کنند. در حاليکه در حين مبارزه، روابط عشق و عاشقي و عاطفي هم زيبا شده بود و اتفاقا در آن مقطع چقدر بين جوانان، ارزشها در اين مورد تغيير کرده بود؛ چقدر ساده لباس مي پوشيدند، چقدر ساده رفت و آمد ميکردند، و چقدر نگاههايشان، چه زن به مرد چه مرد به زن، اين بود که فکر طرف چيست و دارد با زندگيش چه مي کند و چقدر در راه مردم فعال است، چقدر از خود گذشته است يا چقدر جمع گرا ست . اينها براي عشق معيار بزرگي شده بود. متاسفانه طليعه هاي کوتاهي در تاريخمون بود و دوام نياورد. آره، بازجويان مي خواستند اينجور به جوان ، به يک دختر جوان يا پسر جوان، اينطور تحميل کنند که تو بخاطر چيزهاي شهواني اينکارها رو ميکردي. به زنها در اين زمينه بيشتر فشار مي آوردند. يک فشار ديگر در همين رديف اين بود که بازجوها سعي ميکردند از قرباني خود استفاده جنسي ببرند و به اشکال گوناگوني خودشان را ارضا کنند و در همان حال که شکنجه ميدادند، با زنداني يک جورهائي مي لاسيدند. وقتي من شکنجه شده بودم ، پاهايم خيلي باد کرده بود و وقتي آدم عرق ميکند خيلي زياد آب از بدن خارج مي شود. بعد از تمام شدن شکنجه آدم احتياج شديدي به آب دارد. اما اگر در اين حالت آب بخوري، چون کليه ها منقبض شده اند و ماهيچه ها بسته اند، آب خوردن کليه را درب و داغان ميکند. وقتي من گفتم آب ميخوام، بازجو آمد روي پاي من که مثل دو بالش شده بود ايستاد و خودش را به من ماليد و در گوشم با لحن کشيده گفت، آخه، دياليزي ميشي! و اين براي من کمتر از شکنجه نبود که اينطوري بدن کثيفش را به من مي مالد. بله، اين چيزها بود. و به دخترهاي جوان، دخترهاي دانش آموز پيشنهادهائي ميدادند. سطح و سطوح مختلفي داشت. مثلا اگر دختر زيبائي را پيدا ميکردند که کم سن وسال است، دست از سرش بر نمي داشتند. يعني بيشتراز بقيه زير شکنجه قرار ميگرفت. مثلا يکي در بند ما بود که بازجويش به او مي گفت ميخواهم با تو ازدواج کنم و تو بايد توبه کني که من بتوانم با تو ازدواج. از او نمي پرسيد که تو ميخواهي يا نه بلکه مي گفت چون من مي خواهم با تو ازدواج کنم بنابراين بايد توبه کني. هر روز اين بيچاره را مي بردند و مي آوردند. شکنجه بدني اش مي کردند ولي شکنجه هاي روحي اش بيشتر بود. هم شکنجه مي کردند، هم سعي مي کردند وسوسه اش کنند و هم اينکه رفقايش را در ديد او خراب کنند. همه اينها يعني اينکه داشتند رويش کار مي کردند. اما اين دختر با وجود آنکه مچاله شده از بازجوئي بر مي گشت، يکي از آن نمونه ها بود که تا آخر نه گفت. حتي او را بردند جلو جوخه اعدام که اعدامش کنند، باز هم نه گفت. خوشبختانه اعدام نشد و الان زنده است. وقتي گفت نه، روي نه خود ايستاد، تا آخرش هم ايستاد و نتوانستند او را بشکنند. از بچه هاي اقليت بود. از اين نمونه ها خيلي داشتيم. يعني واقعا حماسه هائي که در زندان آفريده شد، همانطور که در بيرون هم مردم در مبارزه حماسه مي آفريدند. ولي در زندان فشارها بي انتها بود. مقاومت بچه ها هم واقعا عالي بود.
ح – زندانيان سر موضعي در مقابل شکنجه چطوري ايستادگي ميکردند، چطوري تجزيه و تحليلش ميکردند؟
ندا- يعني منظورت چيه؟
ح – يکبار موقع صحبت گفتي که درد شکنجه، به ضد خودش تبديل مي شود و به عجز و لابه نکردن تبديل ميشود به يک شکل مقاومت. خيلي حيرت انگيزه. کمي هم در اين مورد حرف بزن؛ يعني خودت چطور بودي؟
ندا- من وقتي دستگير شدم روحيه ام خيلي خوب بود چون هم در جريان يک مبارزه حاد بودم و هم اينکه در بيرون زندان هنوز مبارزه طبقاتي بشدت جريان داشت و تشکيلات ما خط درستي را در مبارزه پيش گذاشته بود. در زندان هم، رفيقم، همسرم، که دفاع مي کرد و برخورد خيلي عالي داشت در کنارم بود. اين پشتگرمي بزرگي بود. اين عوامل باعث شد که برخوردم در بازجوئي خوب باشد. وقتي داشتند من را شکنجه ميکردند سعي ميکردم جيغ نزنم. بازجو يک پتو انداخته بود رويم و با هيکل درشتش نشسته بود روي سرم، طوري که هنگام شلاق زدن بيش از اينکه درد شلاق را حس کنم، احساس مي کردم که همين الان خفه ميشوم. اينها دستشان هست که آخرين مقاومت آدمها چقدره. فکر ميکردند من بيهوش شده ام. براي همين از رويم بلند شد. شلاق جوري است که خود به خود آدم جيغ ميکشد چون درد خيلي شديده ولي من تصميم گرفته بودم جيغ نکشم. در واقع مي خواستم لج آنها را در بياورم. براي همين موقع شلاق جيغ نمي کشيدم. رو تخت خوابيده بودم، دونفر داشتند شلاق ميزدند. يکي به آن يکي گفت، داره مقاومت ميکنه و بعد به شلاق زدنشان ادامه دادند اما ديدند من جيغ نمي کشم. فکر کردند بيهوش شده ام. رفتند يک سطل بزرگ آب سرد آوردند، ريختند روي من. من بيهوش نبودم و همه حرفهايشان را مي شنيدم. بعد که آب را ريختند رويم، تازه سرحال تر شدم . به شلاق زدن ادامه دادند، بعد منو از روي تخت بلند کردند آوردند بيرون. من واقعا عجز و ناتواني را در وجود او ميديدم تا در وجود خودم. وقتي داشت منو از پله ها ي زير زمين شکنجه گاه مي آورد بالا، ناله مي کرد. من شکنجه شده بودم ولي اون سختتر خودش را بالا ميکشيد. با اينکه پاهام دوتا بالش شده بود و خون ميزد بيرون و تمام راه خوني بود، احساس مي کردم که من اسيرم ولي اون اسير منه و زنداني منه! با تمام وجود اين را احساس مي کردم. وقتي آدم مقاوم مي ماند و روحيه اش خوب است، اوضاع برعکس ميشود و چرخش مي کند. فکر مي کردم، « اون حداکثر مي تونه منو بکشه ولي هدفش اينه که اسرار رو بکشه بيرون و موفق نمي شه؛ اون بره خودشو بکشه.» وقتي اينطور مي شود واقعا اوضاع برعکس مي شود و به ضد خودش تبديل ميشود. وقتي فهميدم همسرم را زير شکنجه کشته اند، همين احساس را داشتم. پيش خودم مجسم مي کردم چقدر شکنجه شده و چقدر آسيبهاي جسمي ديده چون مطمئن بودم با آنها همکاري نخواهد کرد. مي دانستم که مثل يک بند تسبيح است که اگر ببرد از بالا تا پائين تشکيلات مي ريزد چون خيلي روابط را مي دانست، خيلي چيزها، از آدمها، جاي اسلحه ها، اسناد داخلي، و چه دارد مي شود و بازسازي و غيره. او را تا دم مرگ زدند که اينها را از او بکشند بيرون. بعد از مرگ او، نه اسلحه ها دست خورد، نه مدارکي به دست آنها و نه رفقا آسيبي ديدند. تشکيلات تکان نخورد، فقط يک موجود با ارزش رهبري ما از بين رفت، کشته شد ولي هيچ چيز ديگر تکان نخورد و با مقاومت خودش مثل مادري که کشته ميشود و نمي خواهد بچه اش آسيب ببيند، اسرار را حفظ کرد؛ به تشکيلات اينطور نگاه ميکرد؛ يعني زائيده خودمان بود و ما بايد اينطور حفظش ميکرديم حتي اگر کشته ميشديم. او اينطور بود. اين فکر که خي