همزيستى با مرگ
بهروز جلیلیان
behrouzan@gmail.com
منتشر شده در مجله آرش،
شماره 94، فوريه 2006
مرورى بر مجموعه چهار
جلدى كتاب: نه زيستن نه مرگ
خاطرات زندان ايرج
مصداقى، انتشارات آلفابت ماكزيما، سوئد،
2004.
جلد اول: غروب سپيده،
جلد دوم: اندوه قوقنوس ها، جلد سوم: تمشك
هاى ناآرام. جلد چهارم: تا طلوع انگور.
مجموعه چهار جلدى كتاب
" نه زيستن نه مرگ"، اثر متفاوتى در فرهنگ
و ادبيات زندان و مقاومت سياسى در دوران
معاصر است. البته اين متفاوت بودن به معنى
حتما خوب بودن آن نيست، اگر چه ارزش هاى
قابل اشاره اى دارد كه در پى مى آيد. مى
توان گفت كه زندانيان سياسى مجاهد در
جمهورى اسلامى در سال هاى 1360، بيشترين
از كل زندانيان بوده اند، اما تعداد كتاب
هاى خاطرات زندان از ساير زندانيان سياسى
غير مجاهد بسيار بيشتر بوده است. در اين
ميان اين كتاب با حجمى بالا و تقريبا
پرداختن به اغلب موضوعات زندان نقش قابل
توجهى دارد. خاطرات از اين گونه كه
كندوكاوى به گذشته سياسى از دورانى
پرتلاطم از تاريخچه مبارزاتى مردم ما را
نيز شامل مى شود همواره واكنش هاى متفاوتى
به تعداد انديشه هاى سياسى همان جامعه در
بر دارد. گاه اين بازتاب هاى فكرى منتشر
مى شود و گاه در پس پشت افكار مه آلود
بوجودآورندگانش باقى مى ماند. آقاى ايرج
مصداقى، نويسنده اين كتاب، با توجه به اين
مهم و پس از گذشت سال ها از آزاديش و
زندگى در خارج از كشور، متاسفانه نتوانسته
گردوغبار يكسونگرى و گاه جانبدارى هاى
بشدت افراطى از سازمان محبوبش را از خود
بزدايد و چنين اثر پر زحمتى را، پر بارتر
به مقصد برساند.
پس از پايان مطالعه
كتاب، مدت ها در باره آن فكر مى كردم، كه
دچار شتابزدگى در قضاوت نشوم. مهمترين
نكاتى كه در اين كتاب يافتم كه در پايين
توضيح بيشترى مى دهم، بدين قرار است كه،
علاوه بر دشمن اصلى كه رژيم جمهورى اسلامى
و زندانبانان آن است، همواره دو گروه خودى
و غير خودى، مجاهد و غير مجاهد كه به
نادرست، به نام " ماركسيست ها" خوانده شده
اند، وجود دارد؛ همواره اين مجاهدين هستند
كه بهترين، مبارزترين، با اصالت ترين،
پيگير، تشكيلاتى، منظم، مهربان، دلسوز و
بسيارى صفات ديگر را دارا مى باشند و
ديگران در رده هاى بسيار پايين ترى قرار
دارند. نويسنده با اعتماد به نفس فوق
العاده، خود را در جايگاه بهترين قاضى و
تحليل گر و منتقد سياسى و ادبى نسبت به
اطرافيان خود دانسته است؛ آقاى مصداقى با
پرداختن به تقريبا همه مسائل زندان سعى در
ناخنك زدن به همه چيز در اين مورد داشته،
كه در واقع بينانه ترين حالت مجبور به
سطحى نگرى و توضيحات مغالطه آمیز شده است
كه گاه در يك فصل به نقض خود مى رسد. در
بهترين حالت، وى مى بايستى صرفا به
يادآورى خاطرات خود مى پرداخت و موضوعات
ديگر را در فرصتى بيشتر و مطالعاتى دقيقتر
موكول مى كرد.
نويسنده اين كتاب، آن
گونه كه از متن بر مى آيد از فعالين
تشكيلاتى سازمان مجاهدين خلق ایران در
تهران بوده است. وى پيش از قيام بهمن
1357، براى ادامه تحصيل دانشگاهى به
آمريكا رفته و با شروع انقلاب مردم به
كشور بازگشته و پس از قيام به همراهى و
همكارى فعالانه با سازمان مجاهدين خلق
پرداخته كه در دى ماه سال 1360 دستگير و
به اتهام فعاليت در اين سازمان توسط
جمهورى اسلامى ايران به ده سال حبس محكوم
مى گردد و در خرداد 1370، از زندان آزاد
مى شود. نويسنده در مقدمه اين كتاب در جلد
اول، يادآورى مى كند كه صرفا به بازگويى
خاطرات دوران زندان خود در اين مجموعه
پرداخته است. اين مجموعه چهار جلدى كه روى
هم در حدود هزار و ششصد صفحه را در بر مى
گيرد، بر خلاف عنوان روى جلدهايش تنها
خاطرات زندان نويسنده نيست. اگر چه بيشتر
حجم كتاب را به خاطرات اختصاص داده است.
نويسنده علاوه بر خاطراتى كه خود مستقيما
در آن حضور داشته به نقل رويدادهايى كه
افراد ديگر براى وى گفته اند، نقد و بررسى
كتاب ها و مقالات درباره زندان هاى جمهورى
اسلامى، نظرها و گزارش هايى ازپيامدها و
موضوعات زندان، از قبيل، شكنجه، تجاوز به
زنان، برنامه هاى آموزشى زندان، مصاحبه
هاى تلويزيونى و يا در حضور جمع زندانيان،
مديريت زندان، و بسيارى مسائل ديگر نيز مى
پردازد كه متاسفانه به علت تعدد بسيار اين
موضوعات و عدم تعمق و بررسى تخصصى از
آنها، ناقص و ناكافى به نظر مى رسد.
آقاى مصداقى در جلد
اول 244، جلد دوم 280، جلد سوم 256 و
سرانجام در جلد چهارم 192 صفحه از كتاب را
به خاطرات مستقيم خود از رويدادهاى زندان،
كه در مجموع 927 صفحه ، و به مسائل ديگر
564 صفحه را اختصاص داده اند. همانطور كه
ملاحظه مى شود بيش از يك سوم حجم كتاب ها
به موضوعاتى است كه مستقيما به خاطرات
آقاى مصداقى مربوط نمى شود. به اعتقاد
نگارنده ايشان مى بايستى نظرات و مسائلى
را كه مايل به ابراز آنها بوده اند در
كتاب هايى جداگانه منتشر مى كردند و يا
اين كه براى حفظ ظاهر، عنوان خاطرات زندان
را از روى جلد كتابشان بر مى داشتند.
البته بسيار گويى و پرداختن به اغلب مسائل
زندان سياسى علاوه بر افزودن بر حجم كتاب،
موجب پراكنده گويى، غلو كردن و شاخه به
شاخه پريدن هاى نويسنده شده است. اين مهم
اساسا باعث از دست رفتن بسيارى از نكات
مهمى است كه نويسنده براى اولين بار به
آنها اشاره مى كند. آقاى مصداقى در مقدمه
جلد اول در صفحه دوم، به اين " تلفيقى ...
از گزارش و خاطره نويسى" اشاره دارد،
دلايلى نيز ارائه داده، اما به اعتقاد
نگارنده اين دلايل نه تنها قانع كننده
نيست كه اساسا نادرست است.
اگر چه در لابلاى
بازگويى يادهاى آقاى مصداقى، ايشان باز هم
به توضيح مسائل و ابراز نظراتشان در مورد
همان رويدادها مى پردازد كه اغلب درست و
كافى هستند، بايستى توجه داشته باشيم كه
اين كتاب، شرح مقطعى از تاريخ سياسى
كشورمان است و بدون ابراز نظر نويسنده و
طرفدارى سياسى وى امكان پذير نيست. آقاى
مصداقى در متن، طرف سياسى اش را به صراحت
و صداقت بيان مى كند.
همانطور كه در بالا
گفته شد، كتاب از دو بخش خاطرات و نظرات
نويسنده پيرامون مسائل زندان در جمهورى
اسلامى ايران، تشكيل شده و به همين دليل
نيز نگارنده سعى دارد مرورى بر اين دو بخش
داشته باشد. آقاى مصداقى كه بنا بر
اعتقادات سياسى و ايدئولوژيكش، فردى
مسلمان و هوادار سازمان مجاهدين خلق بوده
است، در تمامى كتاب تلاش در موجه جلوه
دادن زندانيان مجاهد و تحقير و كمتر موجه
دانستن زندانيان غير مجاهد دارد. نويسنده
همواره زندانيان را به مجاهد و غير مجاهد
و در واقع خودى و غير خودى تقسيم مى كند.
در اين ميان به زندانيان غير مجاهد با
اصطلاح بى مورد و غريب «ماركسيست ها»!!
اشاره میکند. آيا كسى در ايران، سازمان و
يا گروهى با نام "ماركسيست ها"، مى شناسد
كه آقاى مصداقى از آنها در زندان یاد مى
كند؟ به نظر نگارنده يكى از دلايلى كه
نويسنده از اين اصطلاحات براى زندانيان
سياسى استفاده مى كند، ايجاد شباهتى با
زندان سياسى دوران پيش از انقلاب است، كه
البته نه اين زندانيان از آن گونه مجاهدان
بوده اند و نه اين همه گوناگونى و گستردگى
جريان هاى كمونيستى در آن دوران وجود
داشته است، اساسا مقايسه اين دو دوره
زندان سياسى از پايه و اساس غلط و شبهه
برانگيز است.
كمى جلوتر در متن كتاب
متوجه مى شويم كه منظور نويسنده از عنوان
جعلى " ماركسيست ها" خطاب به تمامى
زندانيانى است كه با تعلق سياسى و سازمانى
بسيار متفاوت در اين عنوان از نظر
ايدئولوژيك مى گنجند. از حزب توده و
سازمان فداييان اكثريت گرفته تا سازمان
پيكار و اتحاد مبارزان كمونيست. آيا مثلا
نويسنده ديگرى مى تواند به زندانيان
مجاهد، عنوان زندانيان مسلمان خطاب كند و
يا در همين كتاب آقاى مصداقى تمام عناوين
مجاهد و مجاهدين را به مسلمان و مسلمين
تغيير دهيم و سپس متوجه شويم كه منظور نظر
نويسنده چيست. و يا بهتر بود به زندانيان
عناوين، بى خدايان و خداباوران مى داديم
كه بيش از پيش متوجه تفاوت هاى سياسى اين
افراد شويم! زندانيانى كه آقاى مصداقى از
آنها با نام "ماركسيست ها" نام برده،
حداقل با اتهامات سياسى و تعلقات سازمانى
خود در رژيم جمهورى اسلامى محكوم شده و
گاه جان در اين راه گذاشته اند، كه
نويسنده حتى از رژيم جمهورى اسلامى نيز
عقب مانده تر به آنان اشاره مى كند. به
اعتقاد نگارنده اين مهم صرفا به دگم
سازمانى و كمبود دانسته هاى سياسى ايشان
بر مى گردد، وگرنه چگونه مى توان مثلا
سازمان هاى رزمندگان و پيكار را به همراه
حزب توده و فداييان اكثريت در يك كيسه كرد
و نامشان را "ماركسيست ها" گذاشت. آيا
ايشان هيچگاه در زندان متوجه تفاوت آنها
با هم نشده بودند؟
همانطور كه گفته شد
اين دگماتيسم سازمانى آقاى مصداقى
متاسفانه باعث نابينايى ايشان از بسيارى
وقايع گشته و همواره در بسيارى از مسائل
صنفى زندان به انتقاد از غير مجاهدها در
عدم همراهى و همكارى با ايشان و دوستان
مجاهدشان مى پردازد. نويسنده نمى تواند و
نمى خواهد اين مهم را دريابد كه اساسا
جنبش كمونيستى در ايران پس از قيام بهمن
1357، در توافق و همراهى با "سازمان
مجاهدين خلق ايران" نبوده است. نمونه پيش
چشم ما بعد از متجاوز از ربع قرن از قيام
بهمن، اين سازمان است كه بيش از پيش جدا
افتاده و کمتر همراهى با آن در ميان
كمونيست ها مى يابيد. به اعتقاد نگارنده
كمونيست ها هيچ گاه به سازمان مجاهدين خلق
ايران در اين دوره اعتمادى نداشته اند.
سازمان مجاهدين به رفراندم جمهورى اسلامى
در سال 1358 راى داد. در حمله رژيم به
كردستان و تركمن صحرا با رژيم به مماشات
پرداخت و به سازمان و گروه هاى كمونيستى
که افشاگر رژیم بودند، تاخت. از واقعه
اشغال سفارت آمريكا، استقبال كرد و به
تحسين خمينى در اين مورد پرداخت. تشكيل
بسيج به دستور خمينى را تاييد كرد و خمينى
را براى اين اقدام ستود.1
در جريان جنگ ايران و عراق، دوشادوش
نيروهاى رژيم جنگيدند و بطور غير مستقيم
دست نيروهاى رژيم را براى سركوب انقلابيون
در ساير نقاط همچون كردستان، آزاد كرد.
حتى تا كمى قبل از 30 خراد 1360 به
چاپلوسى و تملق خمينى و رژيم جمهورى
اسلامى مى پرداخت و سرانجام بدون هيچگونه
هماهنگى با ساير انقلابيون و گروه هاى
سياسى، حوادث 30 خرداد و ترورهاى پس از آن
را به راه انداخت كه در يورش زودرس رژيم
به تمام گروه ها و سازمان هاى سياسى و
كشتار عام انقلابيون بهانه ی بیشتری داد.
اين البته از ماهيت پليد و ضد مردمى
جمهورى اسلامى كم نمى كند و به هيچ وجه
قصد شستن دستان رژيم از خون دلاوران سياسى
نيست. اما اگر به اعلاميه هاى آن دوران و
حتى نوشته هاى مجاهدين در باره 30 خرداد
نگاه كنيد، متوجه مى شويد كه آنها تنها
خود را محور مبارزه با رژيم مى دانستند و
ديگران را هيچ مى شمردند. سازمان سياسى كه
تا بدين حد فرصت طلب و ماكياوليست باشد،
چگونه مى تواند در قلب و مغز زندانيان
گروه ها و سازمان هاى ماركسيستى در رژيم
جمهورى اسلامى، اعتمادى به خود جلب كند،
تا با زندانيان وابسته به آن همكارى حتى
صنفى، داشته باشند. در واقع همان مقدار
هميارى نيز كه در كتاب از آن نام برده
شده، به اعتقاد نگارنده كه خود چند سالى
در سال هاى 1360 زندانى بوده ام، صرفا
بخاطر تعلقات فردى و شخصى بود و نه گروهى
و سازمانى. جالب اين جاست كه در چند موردى
از جمله در صفحه 253 جلد دوم هم كه
نويسنده از همكارى ماركسيست ها!! ياد مى
كند، آنها از وابستگان حزب توده و سازمان
فداييان اكثريت هستند.
آقاى مصداقى همچنان و
پس از سال ها آزادى از زندان رژيم جمهورى
اسلامى و زندگى در اروپا، همچنان با همان
دگم سازمانى، كينه هاى سازمان مجاهدين را
از اعضاى ماركسيست اين سازمان كه در سال
1354، اعلام تغيير مواضع كردند و چند سال
بعد بيشتر آنها در "سازمان پيكار در راه
آزادى طبقه كارگر" به فعاليت پرداختند
بازگويى مى كند. در اين ميان در فصلى كه
به مصاحبه حسين روحانى و ساير اعضا و
مسئولين اين سازمان اختصاص داده، خود را
بخوبى نشان مى دهد. با توجه به اين كه
بسيارى از اطلاعاتى كه آقاى مصداقى در اين
كتاب ارائه مى دهد در كمتر كتابی راجع به
خاطرات زندان بازگو شده، همچنان داراى
نادرستى هاى بسيارى است كه در پى مى آيد.
در مقدمه اى براى اين
فصل، ايشان از احمد رضا كريمى با عنوان
زندانى دو نظام ياد مى كند، كه می دانیم
در هر دو رژيم به خيانت و همكارى با عوامل
آنها پرداخته بود. آقاى مصداقى با مخدوش
كردن واقعيت در صفحه 97 مى نويسد كه "او
در زمان شاه تلاش مى كرد با نفوذ در جريان
هاى سياسى و بويژه مجاهدين به شناسايى و
دستگيرى آنان مبادرت كند". وانمود می شود
كه احمد رضا كريمى از ابتدا و اساسا دست
پروده ساواك بوده است كه البته اين چنين
نيست. وى از اعضاى سازمان مجاهدين خلق و
در اوايل سال 1350 و توسط همشهريش، شهيد
محمد حسن ابرارى به عضويت اين سازمان در
آمد و در 31 فروردين 1352، به اتفاق فاضل
البصام مصلحتى كه وى نيز از اعضاى سازمان
و توسط شهيد محمد مفيدى عضو گيرى شده بود،
دستگير شد. اين دو در اواخر تيرماه 1352
در يك مصاحبه تلويزيونى و مطبوعاتى به
انتقاد از سازمان مجاهدين و در مدح رژيم
شاهنشاهى پرداختند. فاضل مصلحتى در زندان
مجددا جذب اعضاى مسلمان سازمان مجاهدين شد
و پس از قيام 1357 در اين سازمان فعاليت
مى كرد كه در ارديبهشت سال 1361، در يورش
رژيم جمهورى اسلامى به خانه هاى تيمى
مجاهدين به شهادت رسيد. احمد رضا كريمى به
همكارى گسترده با ساواك پرداخت و حتى در
شناسايى و شكنجه زندانيانى از جمله بهمن
روحى آهنگران از فداييان دست داشت. پس از
قيام مجددا توسط دادگاه انقلاب در نهم
تيرماه 1358 دستگير و در مرداد ماه سال
بعد بخاطر همكارى با ساواك به حبس ابد
محكوم مى گردد.2
در زندان جمهورى اسلامى نيز به جاسوسى
عليه زندانيان مقاوم و از جمله تقى شهرام
مى پردازد كه مختصرى از آن در كتاب آقاى
مصداقى آمده است. وى بعدها آزاد شد و در
روزنامه هاى طرفدار اصلاحات همچون " كلك "
مقاله مى نوشت.
بى اهميت جلوه دادن
افراد مسئول سازمان مجاهدين كه در اسارت
رژيم به سازش و توبه از گناهانشان مى
افتند، تنها به كريمى خلاصه نمى شود. كه
چند مورد ديگر را در پى مى آورم. در جلد
سوم و در صفحات 5-244، نويسنده تا آنجا كه
ممكن مى داند به تقليل مقام و رتبه سعيد
شاهسوندى مى پردازد تا بگونه اى شكستن وى
در اسارت را توجيه كند. در حقيقت آقاى
مصداقى در اين كتاب همواره سعى در ستايش
بى حد و مرز از مجاهد و مجاهدين به هر
قيمتى دارد و گاه گاه به خرده انتقادى هم
دست مى زند كه آش را بيش از پيش شور نكند.
در صفحه 100، آقاى
مصداقى عنوان مى كند كه " در اواخر اسفند
ماه 60 بود" كه زندانيان را براى مصاحبه
حسين روحانى به حسينه زندان اوين مى برند.
اين اطلاعات كاملا اشتباه است و خود باعث
گمراهى مى شود. حسين احمدى روحانى، عليرضا
سپاسى آشتيانى و مسعود جيگاره اى از
مركزيت سازمان پيكار به همراه عده ديگرى
از مسئولين اين سازمان را در چند روز پيش
از 22 بهمن سال 1360 و در پى يورش رژيم به
خانه هاى تيمى دستگير مى كنند تا به بهانه
سالگرد قيام بهمن، به تبليغات پيروزمندانه
اى در اين مورد بپردازند. خبر دستگيرى
آنها در 22 بهمن در راديو و تلويزيون و در
24 بهمن ماه در مطبوعات منتشر شد. حسين
روحانى نه در اواخر اسفند ماه كه در اواخر
فروردين ماه، اولين بار در حسينه اوين و
سپس در 14 ارديبهشت 1361 و به
مناسبت نزديكى به سالگرد شهادت مجيد شريف
واقفى در يك مصاحبه راديو و تلويزيونى به
انتقاد از سازمان هاى مجاهدين و پيكار و
ستايش از رژيم پرداخت3.
در اينجا بايد خاطر نشان كرد كه حسين
روحانى با وجود حضورش در تلويزيون در
انتقاد از مواضع گذشته اش و ستايش رژيم،
ضربه بسيار هولناكى به جنبش زد، اما
بلافاصله تسليم رژيم نشد و پس از شكنجه تن
به اين ذلت داد. وى در روزهاى اول پس از
دستگيرى مى توانست باعث دستگيرى عده
بسيارى از مسئولين ديگر گردد، كه چنين
نكرد و با مقاومت كوتاه مدتش، باعث گريز
آنها از چنگ رژيم شد.
آقاى مصداقى در لابلاى
بازگويى گفته هاى حسين روحانى نظرات و
اطلاعاتى ارائه مى دهند كه نادرست است.
ايشان در صفحه 104 مى نويسد: "بهمن
بازرگانى كه زمانى از اعضاى مركزيت
مجاهدين بود و بعد از ضربه سال 54 به
ماركسيسم گرويده بود". بهمن بازرگانى نه
تنها از مركزيت سازمان، بلكه از اعضاى
اوليه و کادرهای سازمان مجاهدين بود كه در
سال 1352 و در زندان مشهد، ماركسيست مى
شود. آقاى بهمن بازرگانى خوشبختانه هنوز
در ايران زندگى مى كند. سازمان مجاهدين و
به تبع آن آقاى مصداقى همواره از تغيير
مواضع ايدئولوژيك سازمان مجاهدين در سال
1354 را ضربه و كودتا مى نامند، انگار كه
اعضاى ماركسيست شده اين سازمان يك شبه
تغيير موضع داده اند. بايستى مجددا به
آقاى مصداقى و خوانندگان عزيز يادآورى كرد
كه پروسه ماركسيست شدن سازمان مجاهدين در
درون و بيرون زندان و بصورت جداگانه از
چند سال پيش از اعلام آن در مهر ماه 1354،
آغاز گشته بود. نمونه ی شهید باقر عباسی
را که مارکسیست شده بود (و این را با صدای
بلند از پشت میله های زندان اعلام می کرد)
و همراه با شهید محمد مفیدی در اواخر سال
1351 اعدام شد نباید از یاد برد.
آقاى مصداقى از ضعيف
شدن تشكيلاتى سازمان پيكار مى خواهد به
اوج كينه سازمانى خود در اين جمله در صفحه
105برسد كه: "سازمانى كه قرار بود دژ
آهنين طبقه كارگر باشد، در اولين قدم به
اضمحلال مى گرايد". آقاى مصداقى نمى گويد
كه در كجا، سازمان پيكار مدعى دژ آهنين
طبقه كارگر بود و اساسا نمى تواند چنين
ادعايى را هم اثبات كند، چرا كه اين
سازمان هيچگاه چنين ادعايى نداشت و اصولا
و همواره حزب كمونيست و تشكيل آن را سنگر
طبقه كارگر مى دانست. از سوى ديگر بازى با
كلمات بدون هيچ معنا و پشتوانه اى ظاهرا
خوشآيند اقاى مصداقى است. " در اولين قدم
..." چه معنايى مى دهد، آيا پيش از آن هيچ
اقدامى نشده بود؟
در صفحه 106، آقاى
مصداقى در نقل قولى مستقيم از شهيد "منيژه
هدايى" در انتقاد از حسين روحانى مى گويد:
"تو جزو فراكسيونيست ها بودى." کسانی که
تحولات درونی سازمان پیکار را دنبال کرده
اند می دانند که شهيد منیژهء هدايى با
توجه به آگاهى كه از موقعيت حسين روحانى
داشته نمى توانسته وى را " فراكسيونيست"
بداند. حسين روحانى در واقع مخالف
فراكسيونيست ها و هرگونه جناح بندى در
سازمان پيكار بود. خوشبختانه از افراد
رهبرى كننده در سازمان پيكار و جناحى كه
به "فراكسيونيست ها" معروف گشته اند هنوز
زنده هستند و مى توان صحت اين قضيه را
پرسيد. از سوى ديگر به نظر مى آيد كه آقاى
مصداقى در اين مورد چيزى شنيده و بدين
صورت آن را از زبان شهيد هدايى نقل كرده
است. نويسنده پيشتر هم در يادآورى خاطرات
اشتباه كرده است.
آقاى مصداقى ، در همين
صفحه در مورد حسين روحانى مى نويسد: " ...
مرد روزهاى سخت نبود. " و ادامه مى دهد كه
در اوايل سال هاى دهه 1350 بخاطر ترس جان
از آمدن به ايران بنا بر درخواست رضا
رضايى خوددارى كرده بود. متاسفانه اين از
نمودهاى بد و كثيف كارى سياسى در كشورمان
است كه پس از اين كه فرد در زير فشار و
شكنجه بريد و نتوانست تحمل كند، تمام
گذشته و شخصيت او را زير سوال ببريم و آن
را كمال شجاعت بدانيم. ادعاهايى كه آقاى
مصداقى در همين چند جمله كرده است به هيچ
وجه ثابت شدنى نيست، نمى دانم وى بر چه
اساسى به اين نادرستى ها دست زده است.
حسين روحانى از اعضاى قديمى سازمان
مجاهدين بوده كه در عمليات نجات 6 نفر از
اعضاى دستگير شده سازمان مجاهدين در دبى
ــ از جمله موسى خيابانى ــ و ربودن
هواپيماى حامل آنها نقش اساسى داشته،
موقعيتى كه در صورت اشتباه موجب خطر جانى
به مراتب بالاترى مى شد. از سوى ديگر وى
فردى شناخته شده و معروف براى ساواك و از
سوى سازمان مسئول تشكيلات خارج از كشورى
آن بود. بر پایه ی اطلاعاتی که فعالین
سازمان در آن زمان دارند چنین امتناعی از
روحانی دیده نشده، بلکه او در سال 1354
دوبار و در سال 1357 یک بار با پذیرش
بالاترین خطرات برای مأموریت سازمانی به
ایران رفت. براى اين مهم سازمان شهيد
محمود شامخى كه در اين مورد فرد مناسب و
از نظر مسئوليت مرتبه كمترى داشت به ايران
مى فرستد. در اين مورد مى توانيد به كتاب
خاطرات آقاى محسن نجات حسينى مراجعه كنيد.
یک خبر دروغ دو خبر
است: یکی خودش، یکی تکذیبش
در صفحه 106، آقاى
مصداقى به همان اتهامات و افتراهایی متوسل
شود كه رژيم های شاه و خمینی بارها به قصد
خراب كردن مبارزان سياسى بدانها دست زده
اند. آقاى مصداقى در جهت خراب كردن حسين
روحانى و در نتيجه سازمان پيكار به وى
اتهام برقراى روابط "غير اخلاقى" در رابطه
با همسرش، رفيق شهيد زهرا سليم مى زند.
آقاى مصداقى با وقاحت بسيار مى نويسد: " [
حسين روحانى] در حالى كه از امكان يكى از
هواداران پيكار به نام زهرا سليم جهت
اسكان خود استفاده مى كرد، دل در گرو او
كه از قضا بسيار هم زيبا بود، بسته و آن
گونه كه مسعود جيگاره اى و ديگر رهبران
پيكار معتقد بودند روابطى "غير اخلاقى
وغیر تشكيلاتى" برقرار كرده بود". همچنين
اينكه به عدم ازدواج شرعى بين روحانى و
همسرش اشاره مى كند كه بيش از پيش در مورد
سلامت نظرى آقاى مصداقى به تردید مى افتم،
ايشان انتظار دارند كه رهبر يك سازمان
ماركسيستى به ازدواج شرعى و اسلامى تن
دهند؟! واقعا اگر اين جملات در اين كتاب
نوشته نشده بود، فكر مى كردم كه بازهم يكى
ديگر از تبليغات رژيم در مورد داشتن روابط
غير اخلاقى از قبيل يافتن قرص هاى ضد
حاملگى و مجله هاى پورنو در خانه هاى تيمى
است. البته به اعتقاد من تفكر مذهبى و
مردسالارانه آقاى مصداقى را هم كه براى
زنان هيچ حق و انتخابى قائل نيست را
نباستى از نظر دور داشت. شهيد زهرا
سليم همسر حسين روحانى و خواهرش سيما سليم
همسر يكى ديگر از اعضاى قديمى سازمان
مجاهدين و پيكار، یعنی جليل سيد احمديان
بود كه هر دو بدست رژيم جمهوری اسلامی به
شهادت رسيدند. حسين روحانى نيز از طريق
رفيق احمديان با همسرش آشنا شده بود. از
سوى ديگر فرض بر اين بگيريم زهرا سليم كه
بقول آقاى مصداقى "از قضا (!) زيبا هم
بود"، آيا هيچ گونه اراده و شخصيتى از خود
نداشت كه بدام هوا و هوس حسين روحانى
نيفتد؟ آیا نوشتن این ناسزاها در یک کتاب
خاطرات زندان خود انحطاط و فضای مسموم
برخی از محافل اپوزیسیون را نشان نمی دهد؟
در لجن مال كردن حسين
روحانى، آقاى مصداقى حتى از افرادى كه
نقشى در زندگى وى داشته اند نيز نگذشته و
به افشای نام همسر سابق وى در كتابشان دست
مى زنند، اگر چه همين نام هم اشتباه است،
اما هيچ از خطاى نويسنده نمى كاهد. از
آقاى مصداقى مى پرسم كه آوردن نام ايشان
چه كمكى به كتاب شما مى كند، آيا از اين
خانم، اجازه گرفته بوديد كه نامشان را در
كتاب بياوريد. همانگونه كه آوردن نام
همسرتان در اين كتاب بى مورد بوده است، به
چه اجازه و اراده اى نام فردى را آورده
ايد كه پس از سال 1354 و تغيير ايدئولوژى
حسين روحانى از وى جدا شده و به زندگى
عادی و خصوصى خود در ايران پرداخته است؟
آقاى مصداقى در مجموعه
لجن مالى سازمان پيكار به نقل خاطراتى از
مصاحبه مسعود جيگاره اى مى پردازد. اگر چه
وى در صفحه 113 مى نويسد كه: " از محتواى
مصاحبه مسعود حيگاره اى مشخص بود كه براى
فرار از زير بار فشار شكنجه، به يك مصاحبه
تلويزيونى تن داده است." و بنابر اين چنين
مصاحبه اى به هيچ وجه نمى تواند حقانيتى
برای استناد داشته باشد، امااین امر وى را
از نتيجه گيرى دلبخواهى از صحبت هاى
جيگاره اى راجع به وجود انحراف هاى اخلاقى
در سازمان مجاهدين در زمان شاه، باز نمى
دارد، كه:
" از نظر من شنيدن
موارد متعدد انحراف و سوء استفاده جنسى از
سوى كسانى كه دچار انحراف سياسى و اخلاقى
بودند، دور از انتظار نبوده و نيست. كسانى
كه براى پيشبرد مقاصد خود و نيز كسب و حفظ
قدرت، مى توانند تا جايى پيش روند كه حتا
به نابودى فيزيكى رفيقان و همراهان خود،
تنها به جرم اين كه متفاوت از آن ها مى
انديشند، تن دهند، مستعد انجام هر عمل غير
انسانى و غير اخلاقى ديگرى نيز خواهند
بود."
همانطور كه ملاحظه مى
شود فرصت طلبى آقاى مصداقى در تعمیم
اتفاقاتى كه هنوز تحقيق درباره آنها
ناتمام است و گفته هاى بسيارى باقى مانده،
صرفاً به معنی تنها به قاضى رفتن و راضى
برگشتن ايشان است. جالب اينجاست كه با اين
نتيجه گيرى، در صفحه 116 به خلاف نوشته
خود مى رسد و مى پرسد: " چگونه است كه هم
دستگاه شاه و هم دستگاه خمينى، قربانيان
خود را به فساد و انحراف جنسى و اخلاقى
متهم مى كردند؟" وى در ادامه مصاحبه
جيگاره اى اشاره به سؤالى از وى در مورد
فردى به نام " جلال" مى كند و از قول
جيگاره اى مى نويسد كه "جلال" كانديداى
مركزيت بوده و شبى كه خانه يكى از اعضا
استراحت مى كرده، قصد تعرض به همسر اين
عضو داشته كه با مخالفت اين خانم، سرو صدا
بالا مى گيرد، جلال مدتى از مركزيت در پى
انتقاد از خود بدور مى ماند.
پس از خواندن اين سطور
نگارنده با مسئولين باقى مانده سازمان
پيكار و از جمله تراب حقشناس تماس گرفتم.
ايشان بكلى چنين واقعه اى را منكر شده و
اساسا از چنين امری در سازمان پيكار اظهار
بی اطلاعی می کند. سازمان پيكار داراى پنج
نفر در مركزيت بوده كه سه نفر از آنها به
نام هاى؛ حسين احمدى روحانى، عليرضا سپاسى
آشتيانى و مسعود جيگاره اى به چنگ رژيم
افتادند و از بين رفتند. دو نفر ديگر با
نام هاى مستعار بهرام و قادر هم اكنون در
اروپا زندگى مى كنند. اين سازمان همچنين
داراى دو كانديد مركزيت به نام هاى احمد
على روحانى با نام مستعار ناصر، كه در
بهمن ماه سال 1360 دستگير و در اواخر سال
1362 اعدام شد، و شهرام محمديان باجگيران
با نام مستعار جواد بود كه در مهرماه 1362
دستگير و در تيرماه 1364 اعدام شد. آقاى
مصداقى مى توانند مدعى شوند كه تنها بازگو
كننده اين رويداد بوده اند، اما ايشان
بايستى بياد داشته باشند كه هيچكس ديگرى
هم اين ماجرا ها را باز نگفته است و ايشان
اين مهم را در كتابشان ثبت كرده اند و
مسئوليتش بر عهده خودشان است. واقعا چگونه
است که نويسنده در يادآورى اين رويدادها،
تنها مواردى را كه به مسائل اخلاقى مربوط
بوده، بياد داشته است؟
در جلد چهارم، صفحه
242، نويسنده مجددا با كلمات غلو آميز و
بى پايه در مورد سازمان پيكار مى نويسد: "
در مورد جريانى مانند پيكار كه اكثر
رهبرا