Welcome to the Website of Kanoone Khavaran

The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran

 

 

 دادخواست

کانون زندانیان سیاسی ایران

كميته بين المللى عليه اعدام

 

کميته بين المللى عليه سنگسار

 
     

زندانی سياسی  آزاد بايد گردد   

 

خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست

 

مقایسه‌ی دو متن متفاوت از «خاطرات زندان» مارینا نمت

 

مارینا نمت یکی از توابان فعال زندان اوین پس از واقعه‌ی ۱۱ سپتامبر و اعلام شروع «جنگ صلیبی» از سوی جورج بوش ریاست جمهوری آمریکا، موقعیت را مغتنم شمرده و تلاش می‌کند از آب گل‌آلود به نفع خود ماهی بگیرد. او که پس از رسیدن به کانادا تبدیل به یک مسیحی فعال شده و حمایت کلیسا را در پشت خود احساس می‌کند، سعی می‌نماید به نحو احسن از فرصت به دست آمده در جهت منافع خود استفاده کند.

کشته شدن خانم زهرا کاظمی در زندان اوین و برانگیخته شدن احساسات افکار عمومی مردم کانادا در سال ۲۰۰۳ نیز زمینه مساعد بیشتری را ایجاد می‌کند تا او دست به کار شود. او بی‌گدار به آب نمی‌زند بلکه با دور‌ اندیشی و برنامه‌ریزی، ابتدا در یک کلاس داستان نویسی در دانشگاه تورنتو شرکت می‌کند تا با رموز کار آشنا شود و سپس دست به کار خلق یک داستان «آبگوشتی» در ارتباط با زندان اوین تحت عنوان خاطرات شخصی‌اش می‌شود.

مارینا نمت که پیش از این کارگر رستورانی در تورنتو است پس از چندین تلاش ناموفق برای چاپ کتابش، با حمایت‌هایی که از سوی کلیسا و محافل مسیحی و دانشگاه تورنتو دریافت می‌کند، مورد توجه انتشارات معتبر پنگوئن قرار گرفته و با چاپ کتابش در زمانی مناسب، سوژه‌ی مطلوب رسانه‌های مختلف آمریکایی، کانادایی و اروپایی می‌شود. سوژه‌های باب طبعی که مارینا نمت به دست می‌دهد در راستای منافع کانون‌های قدرت در سطح بین‌المللی قرار گرفته و به همین دلیل او و کتابش را در بوق و کرنا می‌کنند.   

 

مارینا نمت به عنوان یک دختر مسیحی، اسیر دست «مردسالاری اسلامی» می‌شود و به زور به عقد یک مرد مسلمان در می‌آید. او که در زندان تبدیل به یک مسلمان دو آتشه شده بود و به گفته‌ی شاهدان عینی، صبح تا شام نماز می‌خواند، این بار خود را یک مسیحی معتقد جا می‌زند و سخنگویی عیسی مسیح و تعالیم او را نیز به عهده می‌گیرد.

مارینا نمت که ظاهراً به خاطر ارتباط با جریانات چپ دستگیر شده و در شعبه‌ی شش که مختص به زندانیان مارکسیست بود بازجویی شده، در جای جای کتاب و مصاحبه‌های مطبوعاتی و تلویزیونی تلاش می‌کند که خود را یک مسیحی معتقد جلوه دهد و بر حقانیت مسیحیت و نفرت از کمونیسم پای فشارد. این تلاش به خاطر رابطه‌ی امروز او با کلیسا و حمایت‌ آن‌ها از اوست. او عادت دارد که نان را به نرخ روز بخورد.

مارینا نمت برای این که پای این ادعا را نیز سفت کند مدعی می‌شود که بازجویش نیز پذیرفته بود که وی ارتباطی با گروه‌های چپ نداشته و حتا سمپاتی هم به آن‌ها نداشته چرا که به هنگام شکنجه، بی اختیار «مریم مقدس» را به کمک می‌طلبیده است.

همه چیز این کتاب آگاهانه و هشیارانه تنظیم شده است. مارینا نمت تلاش می‌کند علاوه بر حمایت کلیسا، پشتیبانی محافل خاصی در سطح بین‌المللی را نیز به دست بیاورد. برای همین همچون آشپزی ماهر دست به کار می‌شود و از هر سوژه‌ای که ممکن است باب طبع آن‌ها باشد استفاده می‌کند.

کانون‌های قدرت در سطح بین‌المللی به منظور حفظ منافع‌شان در ایران به دنبال اثبات این نظریه هستند که گویا در رژیم جمهوری اسلامی بخش خوب و بد وجود دارد. و این دو بخش در جدال و نبردی واقعی به سر می‌برند.

کتاب مارینا نمت نیز منافع آنان را تأمین می‌کند. این بار از میان «قربانیان رژیم»، شاهدی بر می‌خیزد و حرف‌های آنان را تکرار می‌کند. اتفاقاً این بار منبع، مسیحی معتقدی است که برای اثبات حقانیت عیسی مسیح تلاش می کند و لابد از «صداقت» لازم نیز برخوردار است.

طبق روایت مارینا نمت دو وجه متفاوت رژیم جمهوری اسلامی یعنی بخش و خوب و بد حتا در اوین سال ۶۰ هم وجود دارند و در حال نبرد و رویایی هستند. بازجو خوب‌ها دارای تشکیلاتی منسجم هستند و تلاش می‌کنند اوین، قصابخانه‌ی رژیم را در سیاه‌ترین روزهای آن، به محلی که به طور نسبی و قابل قبول ارزش‌های انسانی در آن حاکم است تبدیل کنند. این مبارزه آن‌چنان عمیق و گسترده است که عاقبت یکی از چهره‌های نیک آن که بازجویی به نام «علی موسوی» است جان خود و فرزند به دنیا نیامده‌اش را روی آن می‌گذارد. پدر علی موسوی یکی از چهره‌های بازار که در نقش انسانی خوش قلب، فهیم و انسان‌دوست ظاهر می‌شود از نزدیکان خمینی است و به این ترتیب انسان‌های وارسته و نیک نفس حتا در حلقه‌ی نزدیک به خمینی نیز وجود دارند. پس نباید به این رژیم نا‌امید بود بلکه باید کوشید «خوب‌» ها را در نبرد با «بد»ها تقویت کرد.   

 

چگونگی شکل گیری کتاب «زندانی تهران»

 

این کتاب ابتدا قرار بود با نام «پژواک‌های یک فرشته» انتشار یابد. مارینا نمت نسخه‌هایی از این کتاب را در اختیار تعدادی قرار داده بود تا نظرشان را کسب کند. در فضای جدیدی که وجود دارد این گونه تشخیص داده می‌شود که نام «زندانی تهران» مؤثرتر است و توجهات بیشتری را جلب می‌کند.

من از طریق یکی از دوستان دردمند به این نوشته دست پیدا کردم. او با خواندن پیش نویس، کتاب را غیرواقعی ارزیابی کرده و از من خواسته بود به عنوان یک زندانی سیاسی سابق که در زمینه‌ی زندان تحقیق کرده، راجع به آن واکنش نشان دهم.

پس از خواندن نسخه قدیمی کتاب (پژواک‌های یک فرشته) مطلبی در مورد آن نوشتم. این مصادف بود با انتشار کتاب مزبور تحت عنوان «زندانی تهران». قبل از آن که نوشته را برای سایت‌ها ارسال کنم پیش خودم فکر کردم نکند در متن جدید تغییراتی داده شده باشد. به همین دلیل صبر کردم تا متن اصلی کتاب را به دست آورم.

 

پس از دست یافتن به کتاب انتشار یافته « زندانی تهران»، متوجه شدم مارینا نمت در زمینه داستانسرایی قدم‌های اساسی برداشته و موارد جدیدی را به کتاب اضافه و مواردی را نیز حذف کرده است.

به همین خاطر مجبور شدم هر دو کتاب را مقابله کرده  و نوشته‌ام را نیز تغییر دهم و در یکی دو جا نیز متوجه تغییر موضوع در متن جدید نشدم و همان اظهار نظر مبتنی بر نقد قدیمی‌ام باقی ماند. نوشته‌ام در رابطه با خاطرات مارینا نمت در آدرس زیر موجود است. www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=17526

 

در نوشته‌ی قبلی صحبتی از این که هر دو متن را در اختیار دارم، نکردم تا واکنش‌های احتمالی او را بررسی کنم.

اما نویسنده با آن‌ که از خلال نوشته‌ام متوجه شده بود به روی خود نیاورد و یا صلاح ندانست که بیاورد و همچنان مدعی است که کتابش واقعیت محض است و عنصری از تخیل در آن نیست.  

برای آن که نشان دهم مارینا نمت آگاهانه دست به جعل و فریب و نشر اکاذیب تحت عنوان واقعیات زندان زده،

در اینجا تلاش می‌‌کنم چند مورد اساسی از متن پیشین و متن فعلی را با هم مقایسه کنم.

 

ذکر این نکته ضروری است که انتشارات پنگوئن تقدم و تأخر بخش‌های زیادی از کتاب را تغییر داده است. مثلاً کتاب با لحظه‌ی ورود مارینا نمت و خانواده‌اش به کانادا آغاز می‌شود در حالی که این بخش در کتاب پیشین در انتهای کتاب آمده است.

همچنین بخش دوم کتاب از لحظه‌ی دستگیری او صحبت می‌کند در حالی که در کتاب پیشین این گونه نیست. همینطور الا آخر. این توضیح از این بابت ضروری است که خواننده این متن گیج نشود چرا هنگامی که از کتاب ها کد می‌آورم این همه تفاوت در شماره‌ی صفحات دیده می‌شود.

 

جعل موضوع نوشته شدن نام بر روی پیشانی قبل از اعدام

 

علی بازجو پس از نجات جان مارینا از جوخه‌ی اعدام تصمیم می‌گیرد او را به بند زنان ۲۴۶ بفرستد.

مارینا موضوع را به شکل زیر در کتاب «پژواک‌های یک فرشته» صفحه‌های ۱۲۸ و ۱۲۹ تعریف می‌کند:

 

«او به داخل سلول آمد و مرا بیدار کرد و مرا به یک اتاق کوچک که حدود ۲۰ زن در آن روی زمین خوابیده بودند برد. «تو بایستی اینجا منتظر باشی که آن‌ها بیایند و تو را به بند ۲۴۶ ببرند. مواظب خودت باش. همه چیز بهتر خواهد شد». ...روز بعد، من به ۲۴۶ یکی از ساختمان‌های اوین که به زنان اختصاص داشت برده شدم. وقتی وارد دفتر شدم یک زن به من گفت که چشم‌بندم را بردارم. او نسبتاً بلند قد و دارای چهره‌ای جدی بود. من حیران بودم که آیا او در عمرش خندیده است یا نه؟

مارینا اسم من خواهر مریم است، او گفت. برادر علی به من در مورد تو گفته است. این ساختمان ۲۴۶ و دو طبقه است. طبقه اول ۶ اتاق و طبقه دوم هفت  اتاق دارد. تو در اتاق هفت طبقه‌ی دوم اقامت خواهی کرد. زندانی‌های طبقه اول اجازه ندارند با زندانیان طبقه دوم صحبت کنند. من از نماینده اتاق هفت خواهم خواست که قوانین را برای تو توضیح دهد. اگر هر مشکلی داشتی به من بگو. آیا روشن است؟

بله.

او نامی را در بلندگو صدا کرد. در عرض چند دقیقه یک دختر هم سن من وارد دفتر شد.

بله خواهر؟ او گفت.

مرجان، این مارینا است. او در اتاق تو خواهد بود.

مرجان به من لبخند زد. بیا بریم، او گفت. »

او سپس لباسی را که مرجان به تن داشت تعریف کرده و ...

 

در کتاب «زندانی تهران» او موضوع را در صفحه‌ی ۵۴ و ۵۵ به شکل زیر بیان می‌کند:

« بعد از چند ساعت او برگشت و مرا به اتاقی کوچک برد ...بعد از مدتی مردی آمد و نام ۱۰ نفر از جمله مرا خواند.»

سپس او در اینجا داستان چگونگی انتقالشان به ۲۴۶ را تعریف می‌کند که در کتاب قبلی نیامده بود و موضوع جدید است تا این که به ساختمان ۲۴۶ می‌رسند.

از اینجا دوباره داستان نسبت به قبلی تغییر می‌کند.

« سلام‌ علیکم خواهر. صبح بخیر. من یک نفر تازه برای شما دارم. مارینا مرادی بخت. بفرمایید این هم کاغذها.

صبح بخیر برادر. ممنونم یک زن گفت. در با صدای آهسته‌ای بسته شد. اتاق با بوی چای تازه دم کرده پر شده بود. من تشخیص دادم که دارم از گشنگی می‌میرم.

مارینا چشم‌بندت را بردار. زن با صدایی که حالت تقاضا داشت گفت و من اطاعت کردم. او بیست و پنج ساله و ۱۰ اینج بلندتر از من بود. با چشمانی بزرگ و سیاه، دماغ گنده و لب‌هایی نازک که به او چهره‌ای جدی بخشیده بود. او یک چادر سیاه به سر داشت و حیران بودم که آیا او در عمرش خندیده است یا نه؟

اتاقی که ما در آن بودیم دفتری بود با ابعاد ۱۲ در ۱۴ فوت با یک میز و ۴ صندلی فلزی و یک میز فلزی ساده که با کاغذ پوشانده شده بود. از پنجره اشعه‌ی آفتاب به همه جای اتاق تابیده می‌شد.

مارینا من خواهر مریم هستم. زن گفت. برادر علی در مورد تو با من صحبت کرده است. او توضیح داد ساختمانی که در آن بودیم ۲۴۶ نام دارد و دارای دو طبقه است. طبقه اول دارای ۶ اتاق و طبقه‌ی دوم ۷ اتاق. سپس او نامی را از بلند گو صدا کرد و در عرض چند دقیقه دختری هم سن من وارد دفتر شد. خواهر مریم او را به من به نام سهیلا معرفی کرد. او یک زندانی نماینده اتاق هفت بود. او سپس لباسی را که سهیلا به تن داشت تعریف کرده و ...»

 

در کتاب «پژواک‌های یک فرشته» صفحه‌ی ۱۲۹ و ۱۳۰ مرجان، مارینا نمت را به داخل بند ۲۴۶ و عاقبت سلول ۷ راهنمایی می‌کند. مارینا نمت داستان را چنین ادامه می‌دهد:

«دختر ها یک جایی برای او درست کنید تا بتواند استراحت کند!‌ مرجان داد زد در حالیکه روی زانوش در کنار من نشست. من می دانم تو چقدر درد در پایت داری. اما خوب خواهد شد، نگران نباش.

من سرم را تکان دادم در حالی که اشک در چشمانم پر شده بود.

مارینا! یک صدای آشنا مرا صدا زد.

من بالا را نگاه کردم و برای یک لحظه‌ دختری را که بالای سرم ایستاده بود تشخیص ندادم.

... سارا!‌ خدا را شکر، من خیلی نگران تو بودم!‌‌ آیا خوب هستی؟

من خوبم

سارا به طور وحشتناکی لاغر شده بود و ...

آیا تو او را می‌شناسی؟ مرجان از سارا سؤال کرد.

بله ما از کلاس اول با هم دوست بودیم

ما همدیگر را بغل کردیم تا جایی که رمق داشتیم همدیگر را فشار دادیم.

پدر و مادرم چطور هستند؟ آخرین باری که آن‌ها را دیدی کی بود؟ سارا پرسید و ...»

در کتاب زندانی تهران ، مارینا نمت برای آن که داستان را هیجان انگیز تر کند موضوع زیر را پیش کشیده و جعلیاتی را به صورت زیر در صفحه‌های ۵۶ ، ۵۷ سر هم می‌کند:

« دختر ها یک جایی برای او درست کنید تا بتواند استراحت کند!‌ سهیلا داد زد در حالیکه روی زانوش در کنار من نشست. من می دانم تو چقدر درد در پایت داری. اما خوب خواهد شد، نگران نباش.

من سرم را تکان دادم در حالی که اشک در چشمانم پر شده بود.

مارینا! یک صدای آشنا مرا صدا زد.

من بالا را نگاه کردم و برای یک لحظه‌ دختری را که بالای سرم ایستاده بود تشخیص ندادم.

... سارا!‌ خدا را شکر، من خیلی نگران تو بودم!‌‌ آیا خوب هستی؟

من خوبم»

تا اینجا داستان یک سان است اما یک باره داستان زیر برای هر چه مهیج‌تر شدن موضوع جعل می‌شود:

« من خوبم . اما می‌توانست بدتر از این باشد. من روسری‌ام را از روی سرم کشیدم و انگشتانم را به موهایم که به هم چسبیده بود کشیدم. من در عمرم اینقدر کثیف نبودم.

چرا اسمت روی پیشانی‌ات نوشته شده است؟ سارا پرسید.

چی؟

اسمت با ماژیک سیاه روی پیشانی‌ات نوشته شده است.

من سرم را لمس کردم و یک آینه خواستم. اما سارا گفت که در آن‌جا آینه نیست. او گفت از زمانی که اوین بوده کسی را ندیده که اسمش روی پیشانی‌اش نوشته شده باشد. من نمی‌توانستم به خاطر بیاورم که کی چنین کاری انجام گرفته است و... »

 

طبق ادعای جدید مارینا ظاهراً قبل از بردن او به مراسم اعدام اسم او را روی پیشانی‌اش نوشته بودند! چنانچه ملاحظه می شود. این داستان در کتاب قبلی نیامده بود و در اینجا مارینا نمت آن را جعل کرده است. نکته حائز اهمیت آن که نه خود مارینا، نه علی موسوی بازجوی اوین که او را از جوخه اعدام نجات داده و سوپ در دهانش می‌گذاشته، نه پاسداران ۲۰۹ هنگامی که او را انتقال می‌دادند، نه ۲۰ نفری که در سلول با او بودند، نه پاسداری که او را تحویل گرفته و به ۲۴۶ می‌برد، نه خواهر مریم مسئول بند ۲۴۶ زنان، نه سهیلا نماینده اتاق و نه هیچ کس دیگر متوجه نمی‌شود که اسم مارینا نمت روی پیشانی‌اش نوشته شده است. این سارا دوست اوست که متوجه این امر می‌شود. 

 

جعل گفتگو با ترانه بهزادی زندانی زیر اعدام

در صفحه‌ی ۱۳۵ و ۱۳۶ کتاب «پژواک‌های یک فرشته» مارینا نمت داستان گفتگوی خود با ترانه یک زندانی زیر اعدام  را به این شکل بیان می‌کند:

«آیا حالت خوبه؟ ....

بله خوبم. چطور مگه؟

تو مثل یک مجسمه‌ی خیلی قدیمی می‌مانی، تو حتا پلک هم نمی‌زنی.

من داشتم فکر می‌کردم

درباره چی؟

درباره دوستی که مرده است

من می‌دانم تو چه احساسی داری

چرا دستگیر شدی؟

داستان &#