چه کسی مسئول است؟

 

جامعه‌‌ی ما به خاطر حضور یک رژیم دیکتاتوری مذهبی قرون ‌وسطایی در قدرت نه فقط به لحاظ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و یا به خاطر از بین رفتن منابع طبیعی بلکه به لحاظ فرهنگی و به ویژه اخلاقی نیز چهار نعل به سوی قهقرا پیش می‌رود. فریب‌کاری و پشت‌هم اندازی، دروغ و ریا و... همه جا را فرا گرفته است.

در کجای دنیا دیده شده است که دامنه‌ی جعل و تقلب از اجناس و کالاهای مرغوب فراتر رفته و به خاطرات زندان و رنج و مصیبت زندانیان سیاسی و یاد و خاطره شهدا و رنج‌کشیدگان نیز کشیده شود؟

در کجای دنیا دیده شده است که درد و شکنجه یک نسل به گونه‌ای مستهجن به بازی گرفته شود؟‌

دوستانی که به دنبال تشکیل کمیسیون حقیقت برای محاکمه جنایتکاران در فردای نیامده هستند، چرا این کار را از همین امروز و در میان خودمان شروع نمی‌کنند؟ چرا اجازه می‌دهند در حضورشان دروغ‌های شاخ دار اشاعه پیدا کند؟‌ چرا خود در مقابل لکه‌‌دار شدن حقیقت سکوت می‌کنند؟

چگونه می‌توان انتظار داشت که فردا حقیقت گفته شود؟ حقیقتی که امروز پایمال می‌شود فردا چگونه سر برخواهد آورد؟

در مقابل تولید و نشر آنار مخرب و نادرستی که بر همه چیز سایه افکنده چرا سکوت پیشه می‌شود و باری به هر جهت گذرانده می‌شود؟

گروه‌های سیاسی به اصطلاح اپوزیسیون چرا اعتراضی نمی‌کنند؟ چرا جلوی این اعمال را نمی‌‌گیرند؟ یعنی حقیقت را نمی‌دانند! چرا در مقابل این همه فریب موضع‌گیری نمی‌کنند؟ آیا به خاطر ناآگاهی ست؟ اگر تا این حد ناآگاهند و با واقعیت‌های جامعه بیگانه‌اند چگونه می‌خواهند رژیم حاکم را به زیر بکشند؟ آیا خود این فرهنگ منحط را اشاعه نمی‌دهند؟ آیا اشاعه چنین اخباری را در مسیر اهداف خود می‌بینند؟

 

آن‌چه مرا علیرغم میلم وادار به نوشتن مطلبی که در پی خواهد امد کرد توهین و جفایی که در مقاله «زن ایرانی» به زندانیان سیاسی زن و هوش و فراست خوانندگان شده، می‌باشد. متأسفم که این توهین و نشر اکاذیب توسط سایت خوب دیدگاه انجام گرفته است. به خاطر کارهایی که می‌بایستی در این روزها دنبال می‌کردم قصد نداشتم در این رابطه چیزی بنویسم. ولی از آن‌جایی که مطلب در ویژه نامه دیدگاه انتشار یافته و در موارد قبلی سکوت نکرده بودم، لازم دیدم در این مورد هم به سهم خود واکنشی درخور نشان دهم چرا که خود بیش از دو سال با این سایت همکاری نزدیک داشته‌ام. امیدوارم آقای ناظر با پذیرش مسئولیت این اشتباه زمینه بروز چنین اشتباهاتی را تا حد ممکن از بین ببرد و چاره‌ای برای جلوگیری از بروز چنین اشتباهاتی بیاندیشد.

 

علی ناظر ظاهراً می‌‌خواسته خدمتی کند چرا که در مقدمه ویژه نامه نوشته ‌‌است:

 

«دردآور زماني است که رسانه هاي خبري مانند بي بي سي به ياري مرتجعين زن ستيز آمده و خواسته (و يا نا خواسته) بر ايدئولوژي اسلاميون معمم که زن را تنها پديده اي براي تکميل آفرينش مي دانند صحه مي گذارند، از آنچه بر زن مي گذرد گزارش نمي کنند، و اگر هم اطلاع رساني بکنند بيشتر در راستاي دستيابي به  اهداف سياسي رسانهء خودشان است. ويژه نامهء آبان ماه به زن در زندان اختصاص دارد. ديدگاه اميدوار است که با تنظيم چنين ويژه نامه اي بتواند آنچه را که بر زن در زنداني به بزرگي ايران، مي گذرد مورد بررسي قرار داده باشد.»

اما به نظر من انتشار چنین مقالاتی نیز به اندازه کافی «دردآور» است. انتشار مقاله‌ی «زن ایرانی» نیز چیزی نیست جز نمک پاشیدن به زخم قربانیان و انتشار ویروس دروغ و جعل و فریب. چاپ و نشر چنین مقالاتی اتفاقاً نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند بلکه آن‌چه که «بر زن ایرانی در زندانی به بزرگی ایران» رفته را نیز لوث می‌کند و در یک کلام در نهایت در خدمت جانیان حاکم بر میهنمان قرار می‌گیرد و در ساده ترین شکل آن دوستی خاله خرسه است.    

 

ظاهراً‌ فردی به نام «ث – دال» خاطرات زندان خود را نوشته و وظیفه نشر این خاطرات بعد از ۹ سال به دوش خانم زری عرفانی که از قضا مسئولیت اداره‌ی‌ یک سایت زنان را نیز به عهده دارد، افتاده است. معلوم نیست وقتی نام و نام خانوادگی تعدادی از سوژه‌ها در مطلب مشخص است چرا نام راوی خاطرات نا مشخص و مخفف است؟

 

خانم زری عرفانی که به باز تولید خاطرات «ث- دال» پرداخته، می‌نویسد «به ۹ سال قبل بر میگرديم و از لابلای خاطرات ث دال در مورد زندان که هنوز جائی منتشر نشده با هم تاريخ را ورق می زنيم...»

 

در سال ۸۵ به سر می‌بریم و خانم عرفانی ما را به ۹ سال قبل برده و همراه با خاطرات «ث دال» تاریخ را ورق می‌زند. اتفاقاتی که به آن‌ها در حین ورق زدن تاریخ اشاره می‌شود لاجرم می‌بایستی پیش از سال ۷۶ اتفاق افتاده باشند. با هم تاریخی را که ورق زده شده مرور می‌کنیم. ظاهراً بسیاری از این ماجراها در زندان اوین اتفاق افتاده است.

 

قبل از آن که  وارد داستان شویم ذکر این نکته را ضروری می‌دانم که کلیه زندانیان سیاسی زن اعم از مجاهد(باقیمانده‌ قتل‌عام شدگان) و کمونیست و... که در دهه‌ی ۶۰ در تهران دستگیر شده بودند بعد از قتل‌عام ۶۷ تا سال ۷۰ از زندان آزاد شدند و پس از آن هیچ زندان سیاسی زن قدیمی در زندان به سر نمی‌برد. این را می‌توان از زندانیان زن آزاد شده قدیمی که در خارج از کشور هستند پرس و جو  کرد.

 

«مريم گلزاده ۱۲ سال در اوين بود که برای اعدام خوانده شد...»

 

ظاهراً راوی اعدام مریم گلزاده را دیده است! مریم گلزاده از بستگان من و یکی از معروف‌ترین زندانیان زن مجاهد است. نامش در بسیاری از خاطرات زندان‌ها آمده است. ۶ سال و خورده‌ای زندان بود و در قتل‌عام ۶۷ به همراه همسرش علیرضا حاج صمدی در اوین اعدام شد. آیا وی از زمان شاه در زندان بوده است؟

شاید مغلطه کرده و گفته شود این مریم گلزاده دیگری‌ است و تنها تشابه اسمی است. بازهم تأکید می‌کنم آخرین زندانیان زن قدیمی اوین در سال ۷۰ از زندان آزاد شدند. کسی بعد از ۱۲ سال اعدام نشد. می‌توانید این را از زندانیان زن آزاد شده پرس و جو  کنید و دو نفر با نام مریم گلزاده در اوین نبودند. 

 

«سلطنت -۷ ۳۶ ساله بود و بعد از ۱۶ سال اعدام شد»

 

چه اسم با مسمایی! سلطنت که در ۲۰ سالگی دستگیر شده چه کاره بود که بعد از ۱۶ سال وی را اعدام کنند. چرا زودتر به کار او رسیدگی نشده بود؟‌ همان گونه که گفتم همه زندانیان سیاسی زن قدیمی تا سال ۷۰ از زندان آزاد شدند. سلطنت کجا جا مانده بود؟

 

«دختر سرلشکر نصيری، ايراندخت، حدود ۲۰ سال است که زندانی است، اکنون ۵۳ ساله است... »

 

لابد منظورشان ارتشبد نصیری رئیس سابق ساواک و ... می‌باشد که راوی وی را تنزل مقام داده و دو درجه‌ی او را بازپس گرفته است. در سال ۷۶ وی ۲۰ سال زندان بوده است. ایراندخت کذایی ظاهراً‌ از  سال ۵۶ و هنگامی که پدرش رئیس ساواک بود زندانی بوده است!‌ در دوران انقلاب هم یادشان رفته وی را آزاد کنند. نکته جالب آن که وابستگان به رژیم شاه بیش از وابستگان گروه‌های سیاسی در زندان بوده‌اند.

 

«خانمی به اتهام سلطنت طلب ۱۸ ساله بود که دستگير شده بود، اکنون حدود ۴۰ ساله است. همزمان ۳ يا ۴ مرد به او تجاوز کرده و فيلم پرنو تهيه می کردند.»

خانمی سلطنت طلب ۱۸ ساله دستگیر می‌شود و تا چهل سالگی در زندان است. و یا در سال ۷۶ چهل ساله می‌شود در بیرون از زندان است. اگر حساب کتابی در کار باشد با احتساب این که ۱۸ سالگی دستگیر شده و در سال ۷۶ وی ۴۰ ساله است بایستی او  در سال ۵۴ و در دوران محمدرضا شاه به جرم سلطنت طلبی دستگیر شده باشد. ظاهراً‌ رژیم شاه دچار مازوخیسم شده بود و هواداران خودش(سلطنت‌طلب‌ها) را دستگیر می‌کرد. داستان تجاوز و فیلم پرنو بماند.

 

«شيدا مجد، دختر خرّم بود، قبل از اعدام تمام ناخنهايش را کشيده بودند و طلا هايش بين زندانبانان تقسيم شده بود و مقيسه آنها را به رخ ما می کشيد. شوهرش را هم اعدام کرده بودند.»

 

ظاهراً منظور از «خرم» می‌بایستی رحیم‌علی خرم از سرمایه‌داران رژیم پهلوی بوده باشد که در سال ۵۸ اعدام شد. این که چرا فامیلی دختر او مجد است توضیح داده نمی‌شود. توضیحی داده نمی‌شود چرا قبل از اعدام تمام ناخن‌هایش را کشیده بودند، سیاسی بود یا غیر سیاسی. چرا بایستی دختر «سرلشگر نصیری» و دختر خرم دستگیر شوند اولی بعد از ۲۰ سال در زندان باشد و دومی بعد از کشیده شدن ناخن‌هایش اعدام شود؟ تازه همین قدر هم کافی نیست شوهرش را هم قبلاً اعدام کرده بودند.

ظاهراً چند کیلو طلا به شیدا مجد وصل بوده که طلاهایش را بین زندانبانان تقسیم کرده‌اند! خدا پدر مسئولین زندان را بیامرزد که همه طلاها را یک دفعه بالا نکشیدند و بین زندانبانان تقسیم کردند تا آن‌ها طلاهای او را به رخ زندانیان بکشند.

 

«فتّانه ۲۲ ساله در اراک پدرش در رابطه با سلطنت طلبان کشته شده بود. او را به اوين آوردند. فتاّنه بسيار زيبا، جوان و دانشجو بود. او را برای بزم های سران مملکتی می بردند. او بايد در بزم می رقصيد و در پايان مراسم به يک آخوند تقديم می شد. يک روز که از اين برنامه به زندان برگردانده شده بود، از حضور ملاقاتی ها استفاده کرده، فرياد و فغان سر می دهد و افشاگری می کند. با اينکه حکم اعدام نداشت پس از شکنجه های فراوان او را اعدام کردند. هنگام اعدام ۲۴ ساله بود و ۲۲ سال حکم داشت...»

 

آیا قحطی رقاص بود که یک زندانی دانشجو ۲۲ ساله را برای رقصیدن در بزم‌های سران مملکتی ببرند؟ پدر فتانه در رابطه با سلطنت طلب‌ها کشته شده بود خود او چه کار کرده بود و چرا ۲۲ سال حکم گرفته بود.

 

ظاهراً‌ مبارزان سلطنت طلب و وابستگان اعدام‌شدگان سال ۵۸ به ویژه دخترانشان نقش مهمی در پیش‌برد مبارزه در داخل کشور دارند.

 

«ننه اقدس حدود ۲۰ سال بود که در زندان بود. از بچه ای که مادرش اعدام شده بود و هنوز در زندان بود نگهداری می کرد. او ۶ ماه حکم داشته ولی يک دختر مجاهد به نام شقايق رستمی که حکم اعدام داشته را توی کيسه زباله کرده همراه با کيسه های ديگر از زندان بيرون فرستاده و او را فراری داده بود. ننه اقدس در بند مجاهدين و مسئول حمل زباله بود.»

 

ننه اقدس ۲۰سال زندان بوده خاطرات مربوط به سال ۷۶ است. ظاهراً ننه اقدس بایستی قبل از انقلاب به زندان رفته باشد. ۶ ماه حکم داشته. ولی زندانی مجاهد زیر اعدام شقایق رستمی را در کیسه زباله کرده و از زندان فراری می‌دهد. این کار پیش از انقلاب اتفاق می‌افتد یا بعد از انقلاب؟‌ چرا او که حکمش ۶ ماه بوده در زمان انقلاب آزاد نمی‌شود؟‌ چطوری می‌توان دختری ۵۰ کیلویی را در کیسه زباله کرد و بالا و پایین گذاشت خدا می‌داند و راوی و ... آیا راوی می‌داند از دم درب بند اوین تا جایی که آشغال ها برده می‌شود و تا خروج از زندان چقدر فاصله است و این پروسه چگونه طی می‌شود؟ آیا کسی در این مسیر متوجه سنگینی کیسه زباله نمی‌شود؟ ننه اقدس همه این راه را خودش سوت زنان طی می‌کرده؟ آیا راوی و گزارشگر و ناشر نمی‌دانند که از در بند کسی بیرون نمی‌توانست برود؟ شقایق رستمی بعد از فرار قهرمانانه از زندان چه کرد؟ آیا شوهر کرد و به بچه‌داری پرداخت؟ چگونه چنین دلاوری بعد از ۲۵ سال کشف می‌شود؟ اعدام زندانیان مجاهد از سال ۶۰ شروع شد. ننه اقدس که فقط ۶ ماه حکم داشته چگونه تا سال ۷۶ بیست سال زندان بوده؟ آیا عقل و درایتی برای خوانندگان در نظر گرفته می‌شود؟

 

«مامان منير ۱۸ سال در زندان بود.»

 

در سال ۷۶ هستیم. مامان منیر از سال ۵۸ زندان بوده است به چه جرمی خدا می‌داند. همان طور که توضیح داده شد همه زندانیان زن سیاسی قدیمی تا سال ۷۰ از زندان آزاد شدند. این یکی چرا جا مانده بود، خدا می‌داند.

 

 

«ناهيد حدود ۱۵سال در اوين بود. که بعلّت شکنجه بسيار از ناحيه دست فلج شده بود.حدود ۴۱ ساله بود و عضو حزب توده. آدم پری بود و هميشه مبارزه می کرد به مناسبت تحويل مدرک و افشاگری زمان ملاقات لو رفته بود ( در مورد زندان افشاگری کرده بود)...»

 

ناهید از سال ۶۱ زندان بوده است. بخشی از رهبران حزب توده در بهمن ۶۱ دستگیر شدند و بقیه در اردیبهشت ۶۲. ناهید از همان سال ۶۱ در زندان باقی میماند و ظاهراً بعد از آزادی کیانوری و عمویی و مریم فیروز(همسر کیانوری) و ... یادشان می‌رود او را آزاد کنند. از قرار معلوم او خطرناک تر از بقیه بوده است.

 

 

«پريوش و پريسا دو خواهر فعاّل سياسی جريان آمل سربداران بودند. برادرشان مرتضی فرار کرده بود. از سال ۶۰ بدون حکم در زندان بودند. بدست پاسداران در آمل شکنجه شده بودند و به آنها تجاوزشده بود. بسيار شکنجه شده بودند بدن پريوش را با سيگار سوزانده بودند.بعد از ۱۶ سال آثار سيگار هنوز بر بدنش بود...»

وابستگان اتحادیه کمونیست‌ها(سربداران) همگی در سال ۶۱ و ۶۲ تعیین تکلیف شدند. جریان دادگاه آن‌ها از تلویزیون رژیم پخش شد. چرا این دو در آن موقع تعیین تکلیف نشدند پاسخی برای آن نیست.

 

دو خواهر که در ارتباط با اتحادیه کمونیست‌ها بودند ۱۶ سال در زندان به سر برده‌اند. چرا از میان زنان مارکسیستی که تا روز آخر در اوین با هم بوده‌اند نسبت به این چرندیات موضع‌گیری نمی‌شود؟ چرا زندانیان سیاسی زن خاموشی گزیده‌اند؟ چرا اجازه می‌دهند چنین هجویاتی انتشار یابد؟

 

«فرشته گداز ۱۳ سال است که زندانی است. هنگام دستگيری ۱۸ ساله بود. مصادره اموال شده بودند. يک پاسدار از مادرش خواسته بود که فرشته را به او بدهد که از اين امر خود داری شده بود. اين دختر بعد از ازدواج با مردی ديگر و داشتن فرزند يک روز ديگر دو باره با اين پاسدار که اسمش قاسم بهمنی بود و روی پرونده مصادره شده ها کار می کرد ، مواجه شد. پاسدار از او می خواهد که از شوهرش جدا شده و صيغه او شود. فرشته خود داری کرده ولی چند روز بعد شوهرش ناپديد شده و بعد جسدش که در اثر ضربات چاقو به قتل رسيده بود در جاجرود پيدا می شود. پاسدار قاسم بهمنی دو باره ظاهر شده ابراز علاقه کرده و از فرشته می خواهد به دفتر او مراجعه کند( قاسم رتبه اش بالا رفته بود و سرهنگ شده بود و با حاجی نيرّی کار می کرد) .قاسم در دفتر قصد حمله داشته که فرشته از خود دفاع کرده و او را هل می دهد و قاسم سرش به سنگ اصابت کرده و می ميرد. اکنون او به اين جرم ۱۳ سال است که در زندان بسر می برد.»

 

در سال ۷۶ به سر می‌بریم فرشته گذار ۱۳ سال است که در زندان به سر می‌برد. حادثه‌ی منجر به مرگ قاسم بهمنی بایستی در سال ۶۳ به وقوع پیوسته باشد. نویسنده مدعی است:‌ « قاسم رتبه اش بالا رفته بود و سرهنگ شده بود و با حاجی نيرّی کار می کرد» نویسنده و راوی نمی‌دانند که پس از پایان جنگ و به ویژه از سال ۶۹ به بعد پاسداران درجه گرفتند و در سال ۶۳ هیچ پاسداری نمی‌توانست سرهنگ شده باشد!

 

 

«کژال از حزب دمکرات کردستان بود، زمانی که هيئت باز ديد کننده خارجی ها از زندان ديدن می کرده او  توضيح می دهد که آنچه آنها از غذا و ميوه و ملافه و پتو می بينند همه فقط برای بازديد آنها به زندانيان داده شده و هميشگی نيست. باسنش را که جای سوزاندن با اجاق پيک نيکی بر آن بود به هيئت بازديدکننده نشان داد. اين زن شجاع را بعد از رفتن ميهمانان خارجی بقدری شکنجه کردند که مچ دستش برگشته بود ولی باز هم اگر عکسی از خامنه ای به در و ديوار می ديد پاره می کرد...»

 

لابد این قهرمانی در زندان اوین اتفاق افتاده است. هیئت بازدید کننده خارجی از کدام کشور بود و چرا موضوع را انعکاس نداد؟ لابد خواهند گفت با رژیم ساخت و پاخت کرده بودند. مچ دست چگونه بر می‌گردد خدا می‌داند و راوی.

 

«مژگان از شهرک شاهد در تهران پارس آورده شده بود. او ۱۸ ساله بود که شوهرش شهيد شده بود و تا کنون ۱۲ سال است که در زندان اسير است. يک بچه ۲يا ۳ ساله داشته که يکروز يک آخوند در اين شهرک او را برای صيغه فرا می خواند و او رد می کند. آخوند از نفوذش استفاده کرده و دست بردار نبوده. يک روز مژگان آخوند را به خانه آورده و به بهانه خواب کردن بجه به آشپزخانه رفته و با چاقوی آشپزی به آخوند حمله می کند. بعد به اتهام جاسوسی به زندان می افتد. حالا ۱۲ سال است که اينجاست و طبق معمول مورد تجاوز قرار می گيرد. می گويد اگر می دانستم هر روز به من تجاوز می شود بيرون می ماندم و بالاسر بچه ام بودم.

 

آیا منطقی در این نوشته هست؟‌ آخوندی که در آشپزخانه مورد حمله با چاقو قرار می‌گیرد داستان اتهام جاسوسی را چگونه به زن شهید وصل می‌کند؟ زنی که از ۱۴ سالگی در خانه شوهر بوده و در پانزده سالگی وضع حمل کرده و خانه دار هم بوده جاسوسی کجا را می‌کرده که به خاطرش ۱۲ سال زندان بماند؟ جالب است این تراژدی به زن شهید خود رژیم وصل می‌شود.

 

«نسترن رياحی قبل از من ۳ سال اينجا بوده. مجاهد بود. توبه نامه نوشته بود ولی اعدام شد...»

 

فقط آن که مجاهد بوده توبه نامه نوشته و اعدام شده. بقیه چنین کاری نکردند. البته اگر تاریخ دقیق زندانی بودن «ث دال» در نوشته مشخص می‌شد بهتر می‌شد مچ‌اش را گرفت و جعلیاتش را رو کرد.

 

«پروانه رحيمی از زندانبانان حامله شده بود و برای خنثی کردن شکايت اقوامش مدرک را يعنی بچه را شبانگاه در کنار مادر با آوار کردن شوفاژ بر سرش مخش را ترکاندند و مادر را با تزريق ويروسی به بدنش بسوی مرگ روانه کردند... »

معلوم است که بچه‌ تنها ۹ ماه در شکم مادر می‌ماند. معلوم است که مادر کی دستگیر شده. معلوم است که حاملگی در چه دورانی اتفاق افتاده. در زندان که نمی‌شود گفت لابد با دوست پسرش رابطه داشته و ... این جعلیات چرا ساخته و پرداخته می‌شود؟ گیرم که بچه را کشتند، اگر زنده بود خود بچه شیرخواره شهادت می‌داد؟ مثلاً نمی‌شد اقوامش موضوع را بعد از مرگ بچه دنبال کنند؟ چرا رژیم برای جلوگیری از افتضاح پیش آمده ویروس فوق را زودتر و به هنگام بارداری به مادر تزریق نکرده بود؟ یعنی متوجه بالا آمدن شکم مادر در دوران اسارت نشده بودند؟

چگونه می‌توان شوفاژ را بر سر کسی آوار کرد؟ شوفاژ مگر در بالای جایی آویزان است؟ شوفاژ که روی زمین و به لوله‌ای وصل است به چه شکل بر سر کسی آوار می‌شود؟‌ ظاهراً‌ مرگ بچه را حادثه قملداد کرده‌اند و منکر وجود بچه نشده‌اند. اما نمی‌گویند این بچه از کجا آمده؟ مرگ با تزریق ویروس دیگر چه صیغه‌ای است؟ مگر با کسی تعارف دارند؟‌ چرا در رابطه با این پروانه رحیمی نوع جدیدی از مرگ را اختراع کردند؟ چگونه ویروس را به کسی تزریق می‌کنند؟ مگر جنگ میکروبی بود؟

 

«...بعد از ۳ روز در انفرادی بدون غذا به اطاق بازجوئی برده شدم، ۳ ماه در انفرادی بودم دو پاسدار همزمان ۷ بار در ۲۴ ساعت به من تجاوز کردند و از شوک اين عمل شنيع تمام گيسوانم سپيد گشت. توسط گودرزی و عبدالرزاقّی  شکنجه شدم. بعد به بند ۱ سياسی به يک اطاق ۱۲متری با حضور ۲۶ نفرديگر منتقل شدم.»

 

در بند ۱ اوین در زمان فوق اتاق ۱۲ متری وجود نداشت. مگر یکی برای راوی ساخته باشند. دزد ناشی به کاهدان زده است.

 

«زندانبانان: خانم اکبری مسئول، مقيسه ، خواجگان و آزاده در بند نسا و مردان حاج رضائی رئيس زندان بودند.»

 

این که کاری ندارد تحقیق کنید ببینید اصلاً اوین در سال‌های گذشته رئیسی به نام حاج رضایی داشته است؟ در باره عصر حجر که اطلاعات نمی‌دهیم. به هنگام دروغ‌گویی حتا بدیهیات را نیز رعایت نمی‌کنند.

 

«دختری ۲۴ ساله بعد از چند ماه زندانی بودن با سيم بگسل اعدام شد...»

 

مثلاً راوی فکر کرده درد اعدام با سیم بگسل بیشتر از طناب است. حالا با چه مصیبتی سیم بگسل را گره می‌زنند و به شکل طناب دار در می آورند خدا می‌داند. ظاهراً مقامات رژیم قبل از هر چیز به دنبال زجر دادن به خودشان هستند تا قربانی.

 

«مريم دانشجوی جامعه شناسی بود. ۴ ماه زندانی اداره آگاهی در سلول انفرادی بود. همراه دو خانم ديگر بسيار شّلاق خورده بود. بعد به اوين فرستاده شد. رقيه و زينت را که همراه او بودند اعدام کردند.»

 

زندانی سیاسی چرا در زندان آگاهی بوده است؟ آن‌هم به مدت ۴ ماه. لابد به اتهام سرقت و کلاهبرداری دستگیر شده بود. رقیه و زینب که اعدام شدند چرا در آگاهی بودند.

 

«پروانه مظفّری برادرش در زندان لمس شده. ناخنهايش را کشيده بودند. قبل از اوين در زندان کرج بود. قپانيش می کردند. بسيار شکنجه شده بود. در اوين به انفرادی منتقل شد. بازجويش عبدالرزاقّی بود. در زندان کرج حدود ۴-۵ ماه بوده. پدر و مادرش را اعدام کردند. در بازداشتگاه ويژه روحانيت زندان اوين، آخوندی که سرپرست آنجا بود به او تجاوز می کرد و قبل از تجاوز نماز هم می خواند...»

 

معروف‌ترین بازجوی روایت فوق «عبدالرزاقی» است که فقط راوی او را می‌شناسد و برای دیگر زندانیان ناشناخته است.

هیچ‌کس خبری از خانواده مظفری با این همه مصیبت ندارد. پدر و مادر اعدام شده. پسر لمس شده و دختر ناخن‌هایش کشیده شده مورد تجاوز قرار گرفته و... در این وسط راوی خودش دارای اسم مخفف است.

 

پروانه مظفری در بازداشتگاه ویژه روحانیت زندان اوین مورد تجاوز آخوندی قرار می‌گرفته و قبل از تجاوز آخوند مورد نظر نماز هم می‌خوانده. زن در بازداشتگاه ویژه روحانیت زندان اوین که تنها مختص مردان است چه کار می‌کرده خدا می‌داند! آیا جای دیگری نمی‌شد این کار را کرد که فرد تابلو نباشد؟

 

«مژگان ۲ ماه جلو تر از من در اوين بود. دانشجوی سال سوّم پزشگی بود. جسد جوان ۲۷ ساله ای را که سياسی بوده و اعدام شده بود را بايد تشريح و کالبد شناسی می کردند. به اين امر اعتراض کرده بود. بسيار شکنجه شد و بدون حکم در زندان بود...»

 

مژگان از کجا فهمیده بود که جوان اعدام شده‌ای را که بایستی کالبد شکافی کند سیاسی بوده. مگر روی پیشانی جنازه‌ سیاسی ها نوشته است من سیاسی بوده‌ام. مرده که زبان ندارد چیزی بگوید. آیا به این ترتیب جنایات رژیم مخدوش نمی‌شود؟

 

«اشرف و شوهرش رحمان مسئول رسيدگی به امير انتظام در بيمارستان بودند. امير انتظام بطور کتبی افشاگری کرده و مدارک را به رحمان داده که به خارج از کشور بفرستد. وضعيت جسمی امير انتظام وخيم بود. بعد از يک هفته اشرف را می برند زندان و رحمان با مدارک به انگليس فرار کرد. دو بچه داشتند. امير انتظام افشاگری های وحشتناکی کرده بود. اشرف هنوز در زندان است...»

 

داستان اشرف و شوهرش را می‌شود از آقای امیر انتظام پرسید. امیر انتظام را از زندان برده بودند و یا در مرخصی بود. اگر در مرخصی بود که خودش فرصت کافی برای این کار داشت. اگر در زندان بود که پاسداران مراقبش بودند زن و شوهر دوتایی چگونه مسئول رسیدگی به او بودند. رحمان که مدارک وحشتناک را به خارج آورده چرا در مورد «افشاگری‌های وحشتناک» امیر انتظام حرفی نزده است. حالا که امیرانتظام آزاد است چرا خودش دوباره همان افشاگری‌ها را نمی‌کند؟ موضوعات را فراموش کرده است؟ جالب است به امیرانتظام که افشاگری وحشتناک را کرده کاری ندارند، زن فردی که افشاگری‌های