|
ایرج مصداقی
|
|
در شمار کسانی که روشنگریهای کتاب «نه زیستن نه مرگ» را بر نمیتابند و احساس میکنند این کتاب واقعیتهایی را بیان کرده که میبایست پنهان بماند! جای یک هوادار دو آتشهی سابق سازمان پیکار خالی بود. پیشتر، افراد و وابستگان گروههای مختلف سیاسی که در کتاب مورد انتقاد قرار گرفتهاند هر چه خواستند گفتند و البته گذشتند. تازه اینها صفحههائی را که پشت سر نویسنده کتاب گذاشته شده! شامل نمیشود و به ظاهر نقدهای انتشار یافته است و از یک نظر بایستی سپاسگزار باشم که حرفهایشان را مکتوب کرده و روی اینترنت انتشار دادهاند تا من فرصت پاسخگویی داشته باشم. به هر روی، در تمام این مدت و با توجه به همهی مشکلات، «نه زیستن نه مرگ» به زندگی ! ادامه داده و برخلاف انتظار و تمایل آنهایی که روشنگری و بیان حقیقت را سمّی مهلک میدانند، به سرعت نایاب شد. در این میان یک چیز روشن است: تلاش برای جلوگیری از آگاه شدن افراد، آنهم در دنیای کامپیوتر و اینترنت بیهوده است. البته این قسمت خالی لیوان بود و نه همهی آن. بودند کسانی که به کمک من و کتاب آمده و با نقد سالم و دلسوزانهی خود مرا نیز متوجهی اشتباهم در برخی زمینهها کردند. به ویژه دوست خوبم محمدرضا معینی که با بلندنظریاش اشتباه مرا در ارتباط با «کانون دفاع از زندانیان» گوشزد کرد و نوشت: « ... تلاش خانوادهها و کانون دفاع از زندانيان در داخل در سال ٦٧ و ارزيابی غير واقعی بودن آن، خطای تاريخی بزرگی ست که بدون شک از بیاطلاعی نويسنده سرچشمه میگيرد».
آقای بهروز جلیلیان، مطلبی با عنوان «همزيستى با مرگ ــ مرورى بر مجموعه چهار جلدى كتاب: نه زيستن نه مرگ»، نخست در مجلهی آرش و سپس در سایتهای مختلف اینترنتی و از جمله «اندشیه و پیکار» متعلق به آقای تراب حقشناس منتشر کرده است. ایشان در نوشتهشان مسائلی را طرح کردهاند که پاسخ به آنها را در راستای بازنگری و نقد فرهنگ سیاسی جامعهی ایران ضروری میبینم.
آقای بهروز جلیلیان نوشته است:
«خود
چند سالى در سال هاى اما بعداً توضیح میدهد که هوادار پیکار است. مرا متهم میکند که نگاه گروهی دارم و پس از سالها زندگی در خارج از کشور هم از دست آن خلاص نشدهام.
من در «اين كتاب[نه زیستن نه مرگ] حجم زيادى از مطالب درست و نادرست را در كنار هم قرار داده كه بررسى و مرور همه آنها نيز حجم زيادى مى طلبد. نگارنده سعى دارد كه به نكات مهم و قابل توجه بپردازد.» تنها اندکی توجه کافیست تا مشخص شود «نکات مهم و قابل توجه» از نظر آقای جلیلیان تنها مطالب مربوط به سازمان پیکار، حسینروحانی و... و ضدیت هیستریک با مجاهدین است. ظاهراً مسئلهای مهمتر از اینها در کتاب نبوده است. برای روشن شدن مطلب و ادعای من، آدرس نوشته ایشان را پایان همین نوشته آورده ام و همه خوانندگان این پاسخ را به خواندن نقد ایشان تحت عنوان «همزیستی با مرگ» دعوت میکنم. البته اسم نقد ایشان به خوبی گویای درون مایهی آن است. فکر میکنم نام هر مطلبی تا حدودی نشاندهندهی شخصیت و منش نویسنده هم هست. اگر مواردی را بی پاسخ گذاشتهام برای جلوگیری از اطالهی بیش از حد مطلب میباشد.
قبل از آنکه پاسخی به نوشتهی آقای جلیلیان دهم مواردی را که حق با ایشان است میآورم تا حق مطلب را ادا کرده باشم. من در کتاب نوشتهام منیژه هدایی، حسین روحانی را جزو «فراکسیونیست» ها معرفی کرد که اشتباه است. او جزو فراکسیونیستها نبوده است. این میتواند ناشی از اشتباه در بیان هدایی در آن لحظه باشد و یا بد متوجه شدن من در جریان بحثهایی که این دو میکردند( که احتمال دومی بیشتر است) چون در آن لحظه هدایی درحالی که بسیار برافروخته بود از مواردی صحبت میکرد که حتا بسیاری از هواداران پیکار نیز اطلاعی نسبت به آن نداشتند.
همچنین من در دفاع از هواداران سازمان پیکار و پایمردیشان در امر مبارزه با رژیم و ضمن تقدیر از علیرضا سپاسی آشتیانی، علیرضا تشید و ...نوشتهام: «اکثر رهبران سیاسی و ایدئولوژیک و تشکیلاتی آن[پیکار] به خدمت جمهوری اسلامی در آمده بودند» بهتر بود مینوشتم رهبران سیاسی ایدئولوژیک و تشکیلاتی دستگیر شده این جریان به خدمت جمهوری اسلامی در آمده بودند و موضوع را ادامه میدادم. اما مگر حسین روحانی رهبر سیاسی و ایدئولوژیک پیکار نبود؟ مگر قاسم عابدینی ار رهبران تشکیلاتی این جریان نبود؟ مگر مهریحیدرزاده کاندید و یکی از بالاترین کادرهای زنان این سازمان نبود؟ دوست من اجازه دهید زیاد در این مورد صحبت نکنیم. منیژه هدایی آنقدر به هنگام بازجویی مورد دیده بود که فکر کرده بود همهی زندان بریده است. او خودش در حسینیه اوین این مطلب را مطرح کرد. البته این موضوع را جهت توجیه اشتباه خودم بیان نکردم بلکه در پاسخ به سؤالی که کرده بودید نوشتم.
در ارتباط با تشکیل مدرسه حقانی به اشتباه نوشتهام این مدرسه در دههی ۵۰ تأسیس شد که دههی ۴۰ صحیح است. آقای جلیلیان ۷ خط را به موضوع فوق اختصاص دادهاند و سر آخر هم نظریه محیرالعقولی را ارائه دادهاند. ایشان نوشتهاند: «مؤسسين اين مدرسه در صدد تربيت منظم و تشكيلاتى كادرهايى براى جناح خود بودند كه پس از انقلاب بخوبى توانستند از آنها در حكومت استفاده كنند.» اما نکته جالب در ادعای شما آن است که ظاهراً بهشتی و قدوسی از دههی ۴۰ پیشبینی وقوع «انقلاب اسلامی» و به دست گرفتن قدرت را داشتند و از همان دوران در صدد تربیت کادر برای قوهی قضاییه و سیستمهای امنیتی رژیم جدید بودند! بهشتی و قدوسی خودشان چنین ادعایی نداشتند.
آقای جلیلیان در باره من مینویسد: «آقاى ايرج مصداقى، نويسنده اين كتاب، با توجه به اين مهم و پس از گذشت سال ها از آزاديش و زندگى در خارج از كشور، متاسفانه نتوانسته گردوغبار يكسونگرى و گاه جانبدارىهاى بشدت افراطى از سازمان محبوبش را از خود بزدايد و چنين اثر پر زحمتى را، پر بارتر به مقصد برساند.» ایشان در خاتمهی نوشتهشان، کتاب «نه زیستن نه مرگ» را « پر حجم و كم محتوا و برکهای بسیار کمعمق» ارزیابی میکند. اما این که کتاب «نه زیستن نه مرگ» « پرحجم و کم محتوا و برکهای بسیار کم عمق» است یا نه را میگذارم به داوری افراد و صاحبنظران. آقای جلیلیان برای به کرسی نشاندن حرف خود به هر چیزی متوسل میشود. از تقطیع جملات گرفته تا وصل کردن چند موضوع به همدیگر بدون توضیح پس و پیش آنها. و ... آنجایی هم که کم میآورد و در دفاع از «سازمان محبوبش» چیزی برای عرضه ندارد، برای اثبات خود به شخصیت و گذشتهی نویسنده میتازد و آن را زیر سؤال میبرد، گویی به این ترتیب واقعیت را میتوان تغییر داد. او که برای دفاع از حسین روحانی از «اخلاق» و «درستی» و... صحبت به میان میآورد وقتی نوبت به من میرسد بیمحابا و با پشتهماندازی و فریب مرا فردی معرفی میکند که «تا مرز فروپاشى و تسليم به دشمن» پیش رفتهام.
ایشان در رابطه با توضیحات مختصر من در ارتباط با سابقهی احمدرضا کریمی مینویسد:
«آقاى مصداقى با مخدوش كردن واقعيت در صفحه
من در صفحهی از کجای جملهی من استنباط میشود که من احمدرضا کریمی را از ابتدا ساواکی معرفی کردهام الا این که بخواهید ایراد بنی اسرائیلی بگیرید؟ آیا احمدرضا کریمی کارهایی که من به او نسبت دادهام را انجام نمی داد؟
آیا تصور میشود که آقای جلیلیان از موضوعات خبر ندارد؟ من از ایشان
سؤال میکنم منبع او در مورد این که احمدرضا کریمی پس از آزادی از
زندان خمینی در مجلهی کلک مقاله مینوشت، کیست؟ چون تنها یک نفر در
این زمینه به عنوان مطلع اظهار نظر کرده است. برای این که نشان دهم
آقای جلیلیان به دنبال کشف حقیقت نیستند بایستی توضیح دهم که آقای فرج
سرکوهی در کتاب «داس و یاس» صفحهی « به دوران پهلوی دوم، ساواک، در مبارزه با گروههای مخفی اپوزیسیون، گاه سازمانهای موازی و مشابه جعل میکرد برای خط دادن و به دام انداختن مخالفان. موفق هم بودند اغلب. به مثل «تشکیلات تهران حزب توده» به رهبری آقای عباس شهریاری (معروف به اسلامی و مرد هزار چهره) که بسیاری را به دام ساواک کشاند. یا گروه آقای احمدرضا کریمی که به نام سازمان مجاهدین همین نقش را بازی کرد. بسیاری به تور ساواک انداخت و خود از آنان بازجویی کرد. ... پس از آزادی از زندان در پوشش فعالیتهای فرهنگی کار خود ادامه داد و در مجلهی کلک و یکی دو نشریهی دیگر با نام احمد کریمی مینوشت» چنانچه میبینید مطالب بالا از من نیست و آن را کسی بیان کرده است که هیچ سابقهی هواداری از مجاهدین ندارد و بر خلاف آقای جلیلیان و منبع مورد نظرشان آقای تراب حقشناس، مدت هشت سال نیز در زندانهای شاه حضور داشته و از نزدیک شاهد بسیاری واقعیتها بوده است. آیا تصور نمیکنید اگر فرج سرکوهی نام آن دو نشریه دیگری را که احمدرضا کریمی در آنها مطلب مینوشت آورده بود در نقد آقای جلیلیان نیز نام آن دو مجله آورده میشد؟ آقای جلیلیان از مطلب منبع مستقلی چون فرج سرکوهی، تنها آنچه را که خواسته آورده است و از آنچه که به ضررش بوده صرفنظر کرده است. آقای جلیلیان توضیحات کشافی راجع به احمدرضا کریمی میدهد اما برای آنکه نشان دهم در ضدیت با مجاهدین تا کجا پیش رفتهاند، توجه شما را به آنچه «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» وابسته به وزارت اطلاعات رژیم که اخیراً کتاب احمدرضا کریمی در ارتباط با تاریخچه مجاهدین را منتشرکرده، جلب میکنم. این مرکز در سایت رسمی خود درباره احمدرضا کریمی و دلیل دستگیری او توسط ساواک چنین مینویسد: «احمد رضا کریمی، در طول سال های ۴۸-۵۱ تماس های غیر تشکیلاتی و بعضا تشکیلاتی با برخی از مجاهدین خلق داشت، از تابستان ۱۳۵۱ همراه با یک دانشجوی عراقی، گروهی مستقل به راه انداخت. این گروه در اوایل سال ۱۳۵۲ توسط ساواک کشف شد. کریمی در یک مصاحبه تلویزیونی شرکت کرد و از آن پس، به همکاری با رژیم متهم شد.»[1]
آقای جلیلیان در این مورد خاص در توصیف کار من مینویسد: «بى اهميت جلوه دادن افراد مسئول سازمان مجاهدين كه در اسارت رژيم به سازش و توبه از گناهانشان مى افتند، تنها به كريمى خلاصه نمى شود. كه چند مورد ديگر را در پى مى آورم. در جلد سوم و در صفحات ۲۴۴-۲۴۵، نويسنده تا آنجا كه ممكن مى داند به تقليل مقام و رتبه سعيد شاهسوندى مى پردازد تا بگونه اى شكستن وى در اسارت را توجيه كند.» در رابطه باهمین نمونه خاص یعنی احمدرضا کریمی که اینهمه قلمفرسایی کردهاند، چنان که دیده شد ایشان از رژیم جمهوری اسلامی هم عقبترند و در ضدیت با مجاهدین کوشاتر. رژیم او را فردی دارای «تماسهای غیرتشکیلاتی و بعضاً تشکیلاتی با برخی از مجاهدین خلق» معرفی میکند که «گروهی مستقل به راه انداخته» و کسی که در رابطه با مجاهدین و سازمان پیکار تحقیق میکند و خود را صاحبنظر هم میداند او را به مرتبهی افراد «مسئول مجاهدین» هم میرساند. آقای جلیلیان وعده میدهد چند تن دیگر که رتبههاشان را پایین آوردهام را در پی می آورد ولی تنها در اینجا به سعید شاهسوندی بسنده میکند. خوب است این مورد را از خود سعید شاهسوندی تحقیق کنند که آیا از سال ۶۵ تا ۶۷ ارتباط ارگانیک و تشکیلاتی با مجاهدین داشتهاست یا خیر؟ آیا در ارتباط با سوابق او چیزی را ناگفته باقی گذاردهام یا خیر؟ آیا به درخواست خود در «عملیات فروغ جاویدان» شرکت کردهاست یا خیر؟ آیا در عملیات مذکور مسئولیتی داشته یا خیر؟ برای راحت شدن کارتان شما را به نوشتههای خود سعید شاهسوندی ارجاع میدهم. آقای جلیلیان یک مورد نیز در انتهای مقالهشان بدون آنکه شناختی از «ولی رضایی» داشته باشد او را از «مسئولین تشکیلات اصفهان مجاهدین» معرفی میکند و بر پایهی آن یک آسمان خراش بنا میکند. در حالی که او تنها یک دانشجو و هوادار سادهی مجاهدین مانند من بود و مسئولیتی در مجاهدین نداشت. من هم در کتاب در بارهی او نوشتهام «او گویا در تشکیلات اصفهان مجاهدین به فعالیت پرداخته بود». امیدوارم ایشان منبعشان در مورد ردهی تشکیلاتی «ولی رضایی» را معرفی کنند. در ارتباط با بقیه مواردی که وعده داده بودند در متن چیزی نیافتم.
آقای جلیلیان وقتی کار به حسین روحانی از رهبران پیکار با آن سابقهی ننگیناش میرسد به جای توضیح راجع به او تلاش میکند چهرهی بالانس شدهای از وی را به نمایش بگذارد. توجه کنید:
«حسين روحانى با وجود حضورش در تلويزيون در انتقاد از مواضع گذشته اش و ستايش رژيم، ضربه بسيار هولناكى به جنبش زد، اما بلافاصله تسليم رژيم نشد و پس از شكنجه تن به اين ذلت داد. وى در روزهاى اول پس از دستگيرى مى توانست باعث دستگيرى عده بسيارى از مسئولين ديگر گردد، كه چنين نكرد و با مقاومت كوتاه مدتش، باعث گريز آنها از چنگ رژيم شد»
حسین روحانی از شرکت در جلسات بازجویی و شکنجه گرفته تا مشارکت در برنامه ریزی طرح «مالک و مستاجر» که باعث دستگیری صدها مجاهد و مبارز و آوارگی و مشقت بسیاری شد حضور داشت. تازه این بخشی از اقدامات او بود. آقای جلیلیان از این مطلب چشم پوشی کرده و تلاش میکند آن را کم رنگ جلوه داده و موضوع را تا حد شرکت در مصاحبهی تلویزیونی و «انتقاد از مواضع گذشتهاش و ستایش از رژیم» پایین بیاورد! حسین روحانی خودش مدعی بود که پیش از دستگیری بسیاری از ارتباطاتش قطع شده بود و حتا جایی برای زندگی نیز نداشت. او خود چنین ادعایی در مورد مقاومتش نداشت. او تنها گفت من پس از اینکه دیدم جیگارهای چارت تشکیلات را بطور نسبی کشیده مواردی را به آن اضافه کردم. این در حالی بود که وی داشت از مقاومتش، در حالی که منیژه هدایی شخصیت ضعیف و زبون او را مورد حمله قرار داده بود، تعریف میکرد. بخشی از اتهامات روحانی علیه جیگارهای هم به این برمیگشت که منیژه هدایی همسر جیگارهای بود و در میان جمع به افشاگری در مورد او پرداخته بود. روحانی در کتاب «سازمان مجاهدین خلق» صفحهی ۲۷۴ مینویسد: «در ۱۴و ۱۵ بهمن، اکثریت اعضای مرکزی و عدهای از مسؤولین و اعضا و کاندید اعضا و هواداران سازمان، دستگیر شدند.» اگر ممکن است نام بسیاری از مسئولین دیگر را که او باعث نجات جانشان شده اعلام کنید. لابد بهانه نمیآورید که به لحاظ امنیتی صحیح نیست چرا که رژیم بایستی به خوبی مطلع باشد. روحانی حتا هنگامی که گفت من بعد از شکنجه اطلاعاتم را دادم، لاجوردی در حضور جمع به او گفت: خیلی بیانصافی. یعنی تو در مقیاس اوین شکنجهی زیادی نشدی. با این حال من حتا شکنجه شدن او را تکذیب نکرده و در همان جا نوشتهام: «بعدها بچههایی که جلوتر نشسته بودند میگفتند آثار شکنجه را در کف پای وی دیده بودند»
من نوشتهام: "بهمن بازرگانى كه زمانى از اعضاى مركزيت مجاهدين بود و
بعد از ضربه سال
«بهمن بازرگانى نه تنها از مركزيت سازمان، بلكه از اعضاى اوليه و
کادرهای سازمان مجاهدين بود كه در سال
خوانندگان منصف را به داوری میخوانم: چه ایرادی در نوشتهی من در
ارتباط با ردهی تشکیلاتی سابق بهمن بازرگانی است؟ آیا او از سال
در ارتباط با سابقهی مارکسیست شدن بهمن بازرگانی گیرم که من اشتباه کرده به جای ۵۲ نوشتهام ۵۴ آیا این همه قلمفرسایی لازم است؟ خوب است به ایشان تذکر دهم بهمن بازرگانی علیرغم این که تغییر ایدئولوژی داده بود ولی تا مدتها از علنی کردن آن به دلایل تشکیلاتی و سیاسی خودداری میکرد. هر خواننده منصفی با خواندن متن کتاب متوجه میشود که قصد من توضیح دلیلی است که لاجوردی به خاطر آن بهمن بازرگانی را به مصاحبه واداشته بود. اشارهی من به یک دوران خاص و تحولات مربوطه است که با یک سرفصل در تاریخ کشور ما شناخته میشود مگر این که بدیهیات را نیز نفی کنیم. نکته جالب آنکه خود ایشان در همان نوشته مینویسد: «آقاى مصداقى همچنان و پس از سال ها آزادى از زندان رژيم جمهورى اسلامى و زندگى در اروپا، همچنان با همان دگم سازمانى، كينه هاى سازمان مجاهدين را از اعضاى ماركسيست اين سازمان كه در سال ۱۳۵۴، اعلام تغيير مواضع كردند و چند سال بعد بيشتر آنها در "سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر" به فعاليت پرداختند بازگويى مى كند»
اگر با منطق ایشان پیش بروم، آیا نمیتوانم در رابطه با تقی شهرام و بقیه اعضایی که در سالهای ۵۲ و ۵۳ اعلام مارکسیست شدن کرده بودند و در این راه از انجام هیچ کاری فرو گذار نمیکردند قلمفرسایی کرده و علیه جملهی آقای جلیلیان مطلب بنویسم و تاریخچه ارائه دهم؟ آیا اعضای مارکسیست این سازمان چنانچه آقای جلیلیان گفتهاند در سال ۱۳۵۴ اعلام تغییر مواضع کردند؟ یا در این سال آن را بیرونی کردند.
آقای جلیلیان، با توسل به آًقای تراب حقشناس، تلاش میکند روابط غیر تشکیلاتی حسین روحانی و زهرا سلیم را توجیه کند. معلوم نیست او برای چه اینقدر به حسین روحانی حساس است؟ آیا این حساسیت از حساسیت آقای حقشناس بر نمیخیزد که مدتهای زیادی با او دوست صمیمی و همراه بوده است؟ امیدوارم اینگونه نبوده باشد. چرا او هیچ حساسیتی نسبت به اشتباه من در بارهی قاسم عابدینی که او هم از مسئولین پیکار بود نشان نمیدهد؟ من نوشتهام «لاجوردی بدون صرف هیچ انرژی» او و همسرش مهری حیدرزاده را به خدمت در آورد که صحیح نیست. از آنجایی که من شاهد بازجویی او نبودهام نبایستی اینگونه قضاوت میکردم. این گونه شقاوت رژیم را نادیده میگیریم. مطمئناً قاسم عابدینی در ابتدای دستگیری مورد شکنجه و آزار و اذیت قرار گرفته بود. منتهی رذالتهایی که او بعدها نشان داد باعث شده که من هم متأسفانه از جادهی انصاف در بارهی او خارج شوم. اما پرسش اینجاست که چرا به این مسئله که به روشنی انتقاد به آن وارد است، پرداخته نشده و لحظه به لحظه تنها حسین روحانی در کتاب دنبال میشود؟ آیا تعجب برانگیز نیست؟ آقای جلیلیان آنقدر به حسین روحانی که به خدمت رژیم درآمده بود حساس است که به خاطر اشتباه من که تاریخ مصاحبه او را به جای فروردین، یک ماه زودتر اسفند نوشتهام(قبلاً هم لااقل در میزگرد «بیداران» توضیح آن را دادهام) به جوش و خروش آمده است. اما همین فرد وقتی نیما پرورش یک زندانی هوادار پیکار به اشتباه در کتاب «نبردی نابرابر» مینویسد: «کسانی که در سال ۶۰ دستگیر شده بودند ماجراها و مصاحبههای فراوانی دیده بودند. تعریف میکردند که حسین روحانی و منیژه هدایی با انجام مصاحبه موافقت میکنند. آنها را به محل تجمع زندانیان در «حسینیه اوین» میبرند و آنها در حضور لاجوردی مصاحبهای میکنند و سازمان پیکار را محکوم و جمهوری اسلامی را تأیید میکنند» سکوت اختیار میکند. این اشتباه بزرگ در ارتباط با منیژه هدایی انجام گرفته است که از میان زندانیان برخاست و ضمن انتقاد از خود دلیرانه به افشای حسین روحانی پرداخت و دست لاجوردی را رو کرد. او جانش را بر سر آن گذاشت. آقای جلیلیان خود بهتر میدانید منیژه هدایی نه در مقابل جمع و نه در حسینیه که در زیر بازجویی و فشار و تنهایی و هنگامی که به لحاظ روحی در وضعیت نابسامانی به سر میبرد و تصور میکرد اکثریت زندانیان بریدهاند تن به آن مصاحبه داده بود. او وقتی پا به بندهای اوین گذاشت چنانچه خود میگفت با دیدن واقعیت و روحیه بالای زندانیان متحول شد. چنانچه ملاحظه میشود نیما پرورش نیز تاریخ مصاحبه را به اشتباه تلویحاً در سال ۶۰ عنوان میکند. این کتاب توسط «اندیشه و پیکار» که مورد علاقه شماست در سال ۷۴ انتشار یافته است. ایکاش آقای حقشناس اندکی از دلسوزیای که راجع به حسین روحانی دارند در رابطه با منیژه هدایی میداشتند تا انتشاراتی که تحت نظر ایشان است چنین خبطی در رابطه با منیژه هدایی نکند.
در مورد حسین روحانی و زهرا سلیم من به گوش خودم بیش از توضیحات شما و
آقای حقشناس اعتماد دارم. از اینها گذشته، شما که صحبتهای جیگارهای
را نشنیدهاید. گناه من چیست دیگران نشنیدهاند، یادشان نیست و یا
برایشان صرف نمیکند بگویند.
البته من در کتاب مطرح کردهام که او زهرا سلیم را پس از اما چه کنم که شما حداقل پرنسیبپها را نیز رعایت نکرده و گفتگوهای حسین روحانی و بازجویان در ارتباط با ازدواج «شرعی» را که من نقل قول کردهام، گفتههای من جا زدهاید. من در کتاب نوشتهام: «حسین روحانی در شبهای اول دستگیریاش و بعد از کشیدن چارت تشکیلات سازمان پیکار و انجام همکاریهای لازم با رژیم، به عنوان دستخوش، درخواست ملاقات با زهرا سلیم را کرده بود که با ضرب و شتم بازجویان روبهرو شده بود و به او گوشزد کرده بودند که: او بر تو حرام است و شما پیوند "شرعی" مبنی بر ازدواج نبستهاید! حسین روحانی نیز در پاسخ گفته بود: خوب از آقای محمدیگیلانی میخواهم که صیغهی عقد ما را جاری کنند! اینها شنیدههای من از زبان خود حسین روحانی است» آقای جلیلیان مینویسد: «آقاى مصداقى با وقاحت بسيار مى نويسد: ... همچنين اينكه به عدم ازدواج شرعى بين روحانى و همسرش اشاره مى كند كه بيش از پيش در مورد سلامت نظرى آقاى مصداقى به ترديد مى افتم، ايشان انتظار دارند كه رهبر يك سازمان ماركسيستى به ازدواج شرعى و اسلامى تن دهند؟! واقعا اگر اين جملات در اين كتاب نوشته نشده بود، فكر مى كردم كه بازهم يكى ديگر از تبليغات رژيم در مورد داشتن روابط غير اخلاقى از قبيل يافتن قرص هاى ضد حاملگى و مجله هاى پورنو در خانه هاى تيمى است. البته به اعتقاد من تفكر مذهبى و مردسالارانه آقاى مصداقى را هم كه براى زنان هيچ حق و انتخابى قائل نيست را نباستى از نظر دور داشت.» خوانندگان به خوبی میتوانند قضاوت کنند که چه کسی با «وقاحت» مینویسد؟ آیا من صحبتی از «ازدواج شرعی» کردهام یا بازجویان؟ تازه بماند وقتی موضوع در حسینیه اوین مطرح شد کسی نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. آقای عزیز من خواهان «ازدواج شرعی» نبودم. من زیرپا گذاشتن اساسنامه ازدواج توسط روحانی در سازمان پیکار را در همان مطلب مطرح کردهام. مطلب مرا لطف کنید و در صفحهی ۱۱۶ جلد اول دوباره بخوانید. «وی[جیگارهای] همچنین در مورد ازدواجهای درون تشکیلاتی پیکار توضیح داد که ازدواج رسمی و قانونی در پیکار صورت نمیگرفت، بلکه برای انجام این کار "اساسنامه ازدواج" ویژهای که مصوب مسئولان سازمان بود، مورد استفاده قرار میگرفت و افراد بر اساس آن، موظف به ایجاد روابط مبتنی بر ازدواج با یکدیگر بودند.» آقای عزیز این حسین روحانی «رهبر سازمان مارکسیستی» پیکار بود که از گیلانی خواسته بود زهرا سلیم را به «عقد شرعی» او در آورد تا دیداری در زندان حاصل شود. بهتر است شما و آقای تراب حقشناس ارزیابی و روایت جیگارهای عضو مرکزیت پیکار را زیر سؤال ببرید نه نقل مطلب از سوی من را. آقای جلیلیان دفاع از حسین روحانی چنان چشمانتان را بسته است که تشخیص نمیدهید من حساب روحانی را از سازمان پیکار جدا کرده و از سازمان مزبور و روابط آن دفاع کردهام. من از قول مسعود جیگارهای در صفحهی ۱۱۶ جلد اول کتاب نقل کردهام: «اگر بر فرض حسین روحانی از دام جمهوری اسلامی نیز بگریزد، در درون سازمان تنبیه تشکیلاتی خواهد شد و از انحراف اخلاقی او به خاطر نقض اصول و پرنسیبهای سازمانی نخواهند گذشت.»
در جای دیگری آقای جلیلیان در دفاع از حسین روحانی و همسر سابقش مدعی میشود من چرا نام همسر سابق او را نوشتهام. گویا که جرمی مرتکب شدهام؟ من نوشتهام: «حسین روحانی سابقاً در اروپا نیز با یکی از فعالان مجاهدین به نام درخشنده گودرزی ازدواج کرده بود که بعد از گرایشش به مارکسیسم علیرغم مخالفتهای همسرش حاضر به طلاق و ترک او نبود. او بعدها به این موضوع نیز در خلال سخنرانیهایش در حسینیهی اوین، اعتراف کرد.»
و ایشان در رابطه با اظهار نظر بالا، نوشتهاند:
«در لجن مال كردن حسين روحانى، آقاى مصداقى حتى از افرادى كه نقشى در
زندگى وى داشته اند نيز نگذشته و به افشای نام همسر سابق وى در كتابشان
دست مى زنند، اگر چه همين نام هم اشتباه است، اما هيچ از خطاى نويسنده
نمى كاهد. از آقاى مصداقى مى پرسم كه آوردن نام ايشان چه كمكى به كتاب
شما مى كند، آيا از اين خانم، اجازه گرفته بوديد كه نامشان را در كتاب
بياوريد همانگونه كه آوردن نام همسرتان در اين كتاب بى مورد بوده است،
به چه اجازه و اراده اى نام فردى را آورده ايد كه پس از سال آیا جملاتی که من در مورد حسین روحانی و همسر سابقش آنهم به نقل از خود او آوردهام، «لجن مال کردن» کسی است که در نقش بازجو، شکنجهگر و ... ظاهر میشده است؟ آیا این بخوبی نشان نمیدهد که آقای جلیلیان تا کجا حسین روحانی را منزه و مطهر میداند که نقل چنین جملاتی در ارتباط با او را «لجن مال کردن» میداند؟ نمیدانستم برای آوردن نام همسر کسی بایستی از او اجازه هم گرفت. بیچاره تاریخنویسان صبح تا شبشان را بایستی بگذارند تا از زنده و مردهی افراد و ورثهی آنها اجازه بگیرند که نامشان را بیاورند یا نه؟ من نمیدانم ایشان به اجازه چه کسی از سابقهی بهمن بازرگانی که در ایران به زندگی «عادی و خصوصی» خود پرداخته نام برده است؟ آیا ایشان از آقای بهمن بازرگانی اجازه گرفتهاند؟
جهت اطلاع ایشان و آقای حقشناس بایستی بگویم که مقالات کشافی در اواخر
سال در ارتباط با سوءاستفادههای جنسی، از شما که تحقیق کردهاید، سؤال میکنم به چه دلیل فاطمه فرتوک زاده در سال ۵۵ با نارنجک در خرابهای در خیابان بعثت خودکشی کرد؟ من که از زبان مسعود جیگارهای عضو مرکزیت پیکار دوبار دلیل آن را شنیدم. این اعترافات در حالی بود که او از مارکسیسم و سازمان پیکار دفاع میکرد و دلیلی برای لجن مال کردن به قول شما «بخش مارکسیست» نمیدید. در ضمن شما فکر میکنید کسانی که دستشان به خون رفیقانشان آلوده است، از زمینهی لازم برای انجام کارهای «غیراخلاقی» و یا «استثمار جنسی» برخوردار نیستند؟ من این موضوع را وقتی در مورد وحید افراخته توضیح میدهم بیان میکنم. نمیدانم چرا نوشتهی من که در رابطه با وحید افراخته و امثال اوست خون شما را به جوش آورده و به رگ غیرتتان بر خورده است؟ آیا نخوانده و نشنیدهاید وحید افراخته و محسن خاموشی دچار چه وضعی در زندان شدند؟ آیا کسی را سراغ دارید که بیش از وحید افراخته به جنبش خیانت کرده باشد یا در ارتباط با او هم پارهای از اتهامات ثابت نشده است؟ نخواندهاید حسین سیاه کلاه و محسن طریقت منفرد دو تن از رهبران سازمان، دستگیر نشده به چه وضعی دچار شدند. هر دو پیش از انقلاب به خارج از کشور آمدند. حسین سیاه کلاه در قتل مجید و سوزندان جسد او مستقیماً دست داشت. آیا آن را نیز رد میکنید و شایعات جمهوری اسلامی و شاه میدانید؟ ایشان زنده و در خارج از کشور حضور دارند.
در ضمن شما اشاراتی هم به کتاب «بر فراز خلیج فارس» نوشته آقای محسن
نجات حسینی داشتهاید و مرا به آن رجوع دادهاید. بسیار خوب من از آقای
نجات حسینی که هیچ رابطهای با مجاهدین ندارند و از شاهدان آن دوران
بودهاند نقل قول میکنم. ایشان در صفحهی «در دوره اخیر[منظور پس از تغییرات ایدئولوژی] روابط و رفتار صمیمانه و پاک تشکیلاتی به برخوردهای غیرانسانی و غیردموکراتیک رهبری جدید آلوده شده بود. ... جلوهای از عملکرد رهبری داخل در رفتار یزدانی[مسئول تشکیلات خارج از کشور معرفی شده از سوی شهرام و همراهانش] نیز متبلور بود. او تمام افراد مؤثر خارج از کشور را با قضاوتهای نا به جایش به لجن میکشید و از میدان بیرون میکرد.»
آقای جلیلیان منکر وجود فردی به نام جلال که من در کتاب از قول جیگارهای نام بردهام، شده است و شاهدش نیز آقای تراب حقشناس است. اگر میتوانستند منکر وجود حسین روحانی و همکاری او با رژیم هم میشدند. به نظرم در این رابطه کار عاقلانه تر آن بود که گفتههای جیگارهای عضو مرکزیت پیکار را تکذیب کنند نه این که منکر وجود چنین فردی و یا چنان اتفاقی شوند.[1] من نیازی به تکرار و نقل قول جیگارهای از آنچه جلال انجام داده بود نمیبینم.
من در رابطه با شنیدههایم به ویژه آنچه جیگارهای به صورت کشافی
توضیح داد تردیدی ندارم و در نقل آن نهایت دقت را به کار بردهام. اما
منبع مورد استناد شما منظورم آقای حقشناس سابقهی خوبی در این
زمینهها ندارد. من اگر به جای شما و ایشان بودم موضوع فوق را بهم
نمیزدم. آقای حقشناس با آن که از نزدیک در جریان مستقیم به
قتلرساندن مرتضی هودشتیان (یکی از اعضای سازمان مجاهدین) زیر شکنجه در
بغداد در سال آقای جلیلیان مینویسد: «آقاى مصداقى مى توانند مدعى شوند كه تنها بازگو كننده اين رويداد بوده اند، اما ايشان بايستى بياد داشته باشند كه هيچكس ديگرى هم اين ماجرا ها را باز نگفته است و ايشان اين مهم را در كتابشان ثبت كرده اند و مسئوليتش بر عهده خودشان است. واقعا چگونه است که نويسنده در يادآورى اين رويدادها، تنها مواردى را كه به مسائل اخلاقی مربوط بوده، به یاد داشتهاست؟»
فرد بیغرض کافیست نگاهی به کتاب بیاندازد. آیا در ارتباط با مصاحبهی جیگارهای من تنها به ذکر «مسائل اخلاقی» پرداختهام؟ در زیر بخشی از آن را میآورم:
«از محتوای مصاحبهی مسعود جیگارهای مشخص بود که برای فرار از زیر بار
فشار شکنجه، به یک مصاحبهی تلویزیونی تن داده است. او متأسفانه برای
آن که مصاحبهاش مورد قبول مقامات دادستانی قرار گیرد، چارهی کار را
در آن دیده بود که مجاهدین را مورد حمله قرار دهد. جیگارهای به زعم
خود، فرصت را غنیمت شمرده و به نقد و محکومیت حرکت سازمان مجاهدین در
فاز نظامی پرداخت. چیزی که با استقبال از سوی لاجوردی و همراهان او
روبهرو میشد. نقد مجاهدین و عملکرد آنان از ابتداییترین حقوق مسعود
جیگارهای به شمار میرفت ولی هر ناظر بیطرفی تصدیق میکند که زندان
خمینی جای مناسبی برای انجام چنین کاری نبود. او متأسفانه چشم بر این
حقیقت بسته بود که زندانیان نوجوانی که گفتههای وی را میشنوند و در
زیر فشار به سر میبرند، چه عکسالعملی ممکن است از خود بروز دهند. در
حالیکه مجاهدین هیچ فرصتی برای پاسخگویی به انتقادات وی ندارند. وی
اهمیتی نمیداد که وظیفهی انقلابی او به عنوان یک رهبر سیاسی، در جهت
حفظ و ارتقای روحیهی زندانیانی که به خاطر مبارزه با رژیم به زندان
افتادهاند، چیست؟ بدون شک او به نامشروع بودن تریبونی که از آن
استفاده میکرد، واقف بود. او خود را هنوز یک مدافع مارکسیسم و معتقد
به جریان پیکار معرفی میکرد ولی نسبت به مواضع آن به ویژه بعد از
سرانجام نیز گزارش دادهام که : «ولی آنچه که بعدها، از طریق سیمای جمهوری اسلامی برای عموم پخش شد، تنها مربوط به موضوعات و روابط جنسی و چگونگی ازدواج در سازمان پیکار بود که به شکل تحریف شدهای پخش شده و بقیهی موارد را نیز سانسور کرده بودند.»
در رابطه با جیگارهای نیز چنین قضاوت کردهام: « البته من هیچگاه شرایطی را که تقی شهرام و مسعود جیگارهای در آن به سر میبردند، یکسان در نظر نمیگیرم و فشارهای وارده بر جیگارهای جهت انجام یک مصاحبهی تلویزیونی را درک میکنم. اما او میبایست از قبل به نتایج انجام چنین مصاحبهای میاندیشید و سوءاستفادههای احتمالی رژیم را در نظر میگرفت. به عنوان یک زندانی و علیرغم برخورد بعضاً نامنصفانهاش، در دل با او احساس همدردی میکردم چرا که او در زمرهی زندانیان مقاوم بود و هیچگاه به خدمت رژیم در نیامد»
من نوشتهام که «حسین روحانی مرد روزهای سخت نبود.
او این را اوایل دههی پنجاه به خوبی نشان داده بود»
در همانجا اشاره کردهام: وقتی رضا رضایی پس از ضربهی سال
«آقاى مصداقى ، در همين صفحه در مورد حسين روحانى مى نويسد: " ... مرد
روزهاى سخت نبود. " و ادامه مى دهد كه در اوايل سال هاى دهه قبل از هر چیز بایستی بگویم من در کتاب، در ابتدای توضیحاتم راجع به حسین روحانی، به حضور او در جریان هواپیما ربایی که در سال ۴۹ اتفاق افتاده بود اشاره کردهام. خوانندهای که این کتاب را نخوانده باشد لابد فکر میکند من چنین موضوعی را انکار کردهام و یا اساساً بیان نکردهام و یا آقای جلیلیان اطلاعات دست اولی ارائه میدهد. آنچه در بارهی روحانی میگویم مربوط به بعد از دهه پنجاه و مشاهدهی دستگیریها و شکنجههای ساواک و اعدام همهی اعضای مرکزیت به جز مسعود رجوی است. در ضمن او مزه شکنجه را در عراق و در جریان هواپیماربایی چشیده بود. وقایع پیش آمده میتواند هر کسی را به تفکر در مورد حد و اندازه و توان خود بیاندازد. چرا که موضوعات تا حدی برایش عینی شده است. همچنین در دورهی پیش از دستگیری او به خاطر مسائل و مشکلات حادی که در پیکار به وجود آمده بود به شدت ایزوله شده و تحت فشار روحی قرار گرفته بود. احتمالاً این مسئله با توجه به روحیهاش بستری مناسب برای فروپاشی بعدی او در زیر شکنجه فراهم کرده بود. استدلال آقای جلیلیان این است که چون حسین روحانی در عملیات مزبور شرکت داشته میبایستی به خاطر مسائل امنیتی تا آخر عمر در خارج از کشور به سر میبرد و در حساسترین شرایط که حیات سازمان در خطر بود به داخل باز نمیگشت. او توضیحی نمیدهد که چرا رسول مشکین فام فرماندهی عملیات مزبور و محمد سادات دربندی دیگر عضو تیم سه نفری پیشتر به ایران بازگشته بودند؟ او توضیحی نمیدهد خود رضا رضایی که از زندان فرار کرده بود و بیش از همه برای رژیم شناخته شده بود، در ایران ماند و علیرغم همهی توصیهها، حاضر به خروج از کشور نشد.
او میگوید گفتهی من مبنی بر این که «رضا رضایی (به عنوان مسئول
سازمان مجاهدین و نفر هدایتکننده آن از زمستان « براى اين مهم سازمان شهيد محمود شامخى كه در اين مورد فرد مناسب و از نظر مسئوليت مرتبه كمترى داشت به ايران مى فرستد»
آقای جلیلیان متوجه نیست که همین چند جملهای که نوشته اتفاقاً تأیید
گفتههای من است. اگر دعوتی نبوده، چرا محمود شامخی به ایران عزیمت کرد
و «سازمان برای این مهم» او را به داخل فرستاد؟ «این مهم» چیست؟ آیا
«این مهم» همان درخواست بازگشت کادرهای باتجربه به داخل کشور برای
بازسازی سازمان توسط رضا رضایی که من نوشتم نیست؟ چرا آقای روحانی خود
پیشقدم نشد و به کشور بازنگشت؟ معلوم نیست محمود شامخی نیز که در
فلسطین دوره دیده بود و یکی از
سپس من در کتاب به حضور یک ماههی حسین روحانی در سال
آقای بهروز جلیلیان مینویسد:
«آقاى مصداقى در اجحاف به زندانيان كمونيست حتى از آنان که در سال
نمیدانم نوشتن این جمله که رژیم از ابتدا قصد نداشت زندانیان مارکسیست
را اعدام کند چه اجحافی به آنهاست که بالاخره اعدام شدند. در ضمن من
در رابطه با زندانیان مجاهد بند یک گوهردشت هم همین مطلب را نوشتهام
که در ابتدا قرار نبود اعدام شوند منتهی بعداً آیا از این گفته بر نمیآید که در ته دلتان خشنودید که خوب شد زندانیان مارکسیست هم اعدام شدند تا مجاهدین نتوانند برای خودشان دکان و دستگاه راه بیاندازند؟ من شخصاً دلم میخواست هیچ یک از آن بچهها اعدام نمیشدند. کما این که از اعدام نشدن زنان مارکسیست از صمیم قلب خوشحالم. آن را نشانهی ضعف و سستی آنها نمیگیرم و در کتاب هم مطرح کردهام. آن را برخاسته از نگاه یک ایدئولوژی عقب افتاده قرون وسطایی در بارهی زن ارزیابی کردهام. وگرنه آنها پیشتر دلیریها کرده بودند. ای کاش رژیم همان توجیه را برای زنان مجاهد هم به کار برده بود و اعدامشان نمیکرد. از نظر من دنیا با حضور آنها زیباتر بود. کما اینکه امروز با حضور زندانیان زن مارکسیست جان بدر برده از آن قتلعام زیباتر است. ای کاش توجیهی هم برای عدم اعدام زندانیان مرد مارکسیست پیدا میکردند. ای کاش هیچ یک از مجاهدین هم اعدام نشده بودند. اما آقای جلیلیان از من طلب سند و مدرک کردهاست. بسیار خوب به متن فرمان خمینی در بارهی قتلعام رجوع کنید، آیا تردیدی هست که تنها به زندانیان مجاهد اشاره میکند؟ یا در آن هم مغلطه میکنید؟ به متن خاطرات منتظری رجوع کنید که به صراحت میگوید حکم مزبور متعلق به مجاهدین بود، بعدها حکمی نیز در رابطه با کشتار زندانیان مارکسیست گرفته شد. مشخص است که از ابتدا چنین دستوری نبوده و گرنه چه لزومی برای گرفتن دو حکم با فاصلهای یک ماهه بود؟ اگر شما هم توجهی به اطرافتان کنید نیاز به «عالم غیب» نخواهد بود. جهت اطلاع شما باید بگویم که در اکثریث قریب به اتفاق زندانهای کشور به جز تهران، اساساً زندانیان مارکسیست اعدام نشدند چه مرد و چه زن. در اصفهان ۴ نفر غیرمجاهد اعدام شدند. نام دقیق یکی را نمیدانم (مجتبی...؟)، ۳ نفر بقیه سهراب هلاکوئی باغ بهادرانی از گروه شاهپور بختیار، قادر جرار و اسفنديار قاسمی از گروه کشتگر، قادر و اسفندیار را هم که شما اصلاً مارکسیست نمیدانید. موقع میراثخواری خون شهدا که میشود آنها هم مارکسیست میشوند. جلالخالق. البته قادر و اسفندیار از جمله به خاطر بهانه هائی که بازجویان سر مسائل گنبد از آنها گرفته بودند از قبل هم زیر حکم بودند. در مشهد، تبریز، دزفول و اهواز که زندانیان جنوبی در آنجا به سر میبردند، اصلاً زندانیان مارکسیست اعدام نشدند. بروید تحقیق کنید، منبع من تماماً شهادت زندانیان مارکسیست زنده مانده در زندانهای مزبور است.
در زندان مرکزی رشت که زندانیان اکثر شهرهای شمال در آنجا به سر
میبردند ۶ مارکسیست اعدام شدند.
در ضمن، نزدیک به دو سوم زندانیان قتلعام شده مارکسیست در دوران
قتلعام، تودهای و اکثریتی بودند که شما اطلاق مارکسیست به آنها را
توهین به مارکسیستهای عالم میدانید. اینجا که میرسد نمیدانم با
کدام منطق سنگ آنها را تحت عنوان مارکسیست به سینه میزنید. یک بام و
دو هوا تا کجا؟ تعداد زندانیان اعدام شده پیکاری در قتلعام سال
من در کتاب در مورد تفاوت اعدام زندانیان مارکسیست و مجاهدین و زمینههای تصمیم گیری رژیم برای این قتلعام دلایلی را آورده و از جمله نوشتهام: «در آن دوران، آن ها [زندانيان ماركسيست] خطرى بالفعل محاسبه نمى شدند." آقای جلیلیان توضیح می دهد: «آيا چون رژيم زندانيان مجاهد را اعدام كرد آنها خطرى بالفعل بودند؟ واقعا كسانى كه اسير و زندانى هستند اساسا مى توانند هيچ گونه خطر بالفعل و يا بالقوه اى به حساب آيند؟ چرا نويسنده همواره سعى در بزرگنمايى زندانيان مجاهد بر ساير زندانيان حتى در چگونگى شهادت اين دلاوران دارد، آن هم بدين گونه مسامحه گرايانه و كينه توزانه؟»
آیا بیان واقعیت «برخورد کینهتوزانه» است؟ آیا سازمان پیکار وجود
خارجی داشت که هوادار آن در صورت آزادی از زندان به آن بپیوندد و رژیم
از این بابت خطر بالفعلی را احساس کند؟ چرا سفسطه میکنید؟ معلوم است
که برای رژیم زندانیان مجاهد خطر بالفعل بودند و نسبت به آزادی آنها
بسیار بیشتر از زندانیان مارکسیست حساس بود. البته توضیح دادهام که
زندانیان مارکسیست خطر بالقوه بودند. چون به خاطر توان تشکیلاتی و
سازماندهی اگر چه در کوتاه مدت نه ولی همیشه میتوانستند منبع خطر برای
رژیم باشند. به این فاکت توجه کنید،
رفسنجانی در نماز جمعه «این یکی از فتنههایی است که باید از میان میرفت و به این آسانی هم نمیشد این فتنه را خواباند و مدتها طول میکشید تا این بچههای متعصب فریبخوردهای که این همه به اینها در زندانها محبت شد، توبهشان را پذیرفتیم به عنوان "تائب" بیرون آمدند و دوباره به آنجا رفتند و برگشتند که با ملت خودشان بجنگند و برای عراق جاسوسی کنند.»
منبع آن نیز
مشروح خطبه
رفسنجانی در نماز جمعه «آخوند رفسنجانی بعد از نماز شروع میکند به بحث سیاسی کردن. در نیمههای حرفش میگوید: زندانیان، ضدانقلابیون، لامذهبیها باید کشته شوند. و حزبالله با شعارهای خود خواست او را تأیید میکنند.» چنان که ملاحظه میکنید همه تلاش به کار میرود که نام زندانیان مجاهد آورده نشود. چه کسی کینهتوز است؟ چه کسی «گردوغبار يكسونگرى و گاه جانبدارىهاى بشدت افراطى» بر دامانش نشسته است؟
من قصد بحث کلامی با بهروز جلیلیان را ندارم چرا که از نظر من وقت تلف
کردن است. بحث با کسی که « از جمله موارد تبعيض آميز روايت آقاى مصداقى اين است كه ايشان در شرح كشتار غير مجاهد ها و يا ماركسيستها!! كمتر از يك صفحه و در مورد زندانيان مجاهد نزديك به صد صفحه را اختصاص داده است» من مشاهدات خود را از راهرو مرگ ، دادگاهها، سلولهای عمومی و انفرادی و... در روزهایی که قتلعام زندانیان مجاهد ادامه داشت و من در آنجا حضور داشتم و از نزدیک شاهد بودم در حد توانم در صد صفحه تحت عنوان روزشمار قتلعام نوشتهام. زندانیان از سال قبل تفکیک شده بودند و من در آن دوران حتا قادر به دیدن یک زندانی مارکسیست هم نبودم. آیا میتوانستم هنگامی که زندانیان مارکسیست را اعدام میکردند و من در آنجا حضور نداشتم و شاهد چیزی نبودم را نیز در صد صفحه بنویسم؟ آیا منطقی است در رابطه با جایی که نبودهام مطلب بنویسم؟ آیا توقع دارید برای خوشامد شما قصه و روایت بتراشم؟ از دوستانتان بخواهید آن روزها را توضیح دهند. چرا منی که آنجا نبودم این وظیفه را بایستی به دوش بگیرم. آیا در این زمینه من تبعیض روا داشتهام؟ آیا مطرح کردن چنین موارد سطحی و بیپایه و اساسی بهانه جوییهای کودکانه نیست؟ آیا غیرجدی بودن منتقد را نمیرساند؟
نیما پرورش هوادار پیکار در رابطه با آن روزها در صفحههای ۱۰۴ و ۱۰۸ کتاب «نبردی نابرابر» مینویسد: « از آنجایی بندهای زندانیان مجاهد بکلی از قسمت بندهای ما مجزا شده بود نتوانستیم از وضع آنها اطلاع دقیقی بدست بیاوریم....آنچه در این میان – مدتی پس از این وقایع- جلب نظرمان میکرد این بود که پاسداران به هیچ عنوان از تماس بندهای چپ با یکدیگر جلوگیری به عمل نمیآوردند و حتی به نظر میآمد با اطمینانی که از قرنطینه بودن بندهای چپ و جدائی آنان از بندهای زندانیان مجاهد، داشتند مطمئن بودند که آنها نمیتوانند اخبار خاصی را با یکدیگر رد و بدل کنند.»
من در صفحهی ۲۰۴ جلد سوم کتاب نوشتهام: « تحلیل کلی در بند زندانیان مارکسیست این بود که رژیم به خاطر پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در حال عقبنشینی است و یکی از ملزومات پذیرش آتشبس و اتمام جنگ نیز آزادی زندانیان سیاسی خواهد بود. آنان معتقد بودند با روی کار آمدن گورباچف و شروع پروستریکا در شوروی، نسیم جدیدی در دنیا وزیدن گرفتهاست و اثرات آن به ایران و رژیم نیز خواهد رسید و در این راه رژیم نمیتواند مقاومت چندانی از خود نشان دهد و لاجرم باید دست به گشایشهایی در سطح اجتماعی بزند و مسئلهی زندانها و زندانیان نیز در اولویت قرار خواهد گرفت.»
آقای جلیلیان در نفی آنچه من نوشتهام بدون آنکه در آن دوران در زندان بوده باشد مینویسد: «در صفحه ۲۰۴ از جلد سوم، آقاى مصداقى مىنويسد كه زندانيان ماركسيست!! تحليل مى كردند كه با انجام پروسترويكا توسط گورباچف و آغاز تحولات در شوروى، موجش ايران را هم دربرگرفته و رژيم ايران هم دست به اصلاحات زده و در نتيجه موجب آزادى زندانيان سياسى مى شود. واقعا تنها سياه كردن كاغذ سفيد با اين خزعبلات به عنوان واقعيت بى چون چرا، نوبر است. كدام دسته از زندانيان سياسى ماركسيست چنين تحليل احمقانه اى آن هم در زندان مى كند. حداقل تعداد قابل توجه اى از زندانيان گروه ها و سازمان هاى ماركسيستى متعلق به خط ۳، شوروى را سوسيال امپرياليست مى دانستند، چگونه آنها به اصلاحات در آن كشور در جهت آزادى خودشان از زندان در ايران دل خوش مى كنند؟ يا شايد با تعقل اقاى نويسنده آن افراد ماركسيست نبوده اند.»
از قرار معلوم آقای جلیلیان پا به عرصهای گذاشتهاند که به اندازه کافی در آن مطالعه ندارند و از دیگران نیز کمکی نگرفتهاند. آقای نیما پرورش از هواداران سازمان پیکار در کتاب «نبردی نا برابر» از انتشارات «اندیشه و پیکار» در رابطه با موضوع فوق در صفحههای ۱۰۷ و ۱۰۸ چنین مینویسد:
«... با توجه به شکست رژیم در جنگ چندین ساله و موقعیت تضعیف شدهاش، پیشبینی میشد که با اتخاذ سیاست درهای باز و ایجاد فضای باز سیاسی سعی در حفظ قدرت و موقعیت نظام داشته باشد و در این میان، بسیاری از زندانیان گمان میکردند که در آیندهای نه چندان دور، بسیاری از آنان را آزاد خواهند کرد تا در عرصه جهانی، خود را رژیمی دمکراتیک و دارای فضای باز سیاسی جلوه دهند. و یا ....در مجموع با اطلاعاتی که از فضای فکری دیگر بندها بدست آوردیم، بچههای دیگر بندها نیز بیش از همه بر احتمال تضعیف موقعیت رژیم و احتمال آزاد سازی زندانیان بعنوان گامی در جهت دمکراتیزه کردن فضای سیاسی جامعه و اعمال سیاست درهای باز تأکید داشتند.»
من در ادامه همان مطلب نوشتهام: «تقریباً تمامی بندهای زندانیان مارکسیست بر این عقیده پای میفشردند که با تضعیف شدن موقعیت رژیم، آزاد کردن زندانیان به عنوان گامی در جهت دمکراتیزه کردن فضای سیاسی جامعه، بسیار محتمل خواهد بود. بر پایهی همین تحلیل نادرست از شرایط بود که هر خبری مبنی بر اعدام و قتلعام را از اساس بیپایه میدانستند.»
آقای نیما پرورش در همین رابطه و پس از شنیدن اخبار اعدامها در صفحههای ۱۱۰ و ۱۱۵مینویسد: «باور کردن خبر برایمان بسیار مشکل بود، هر چند خبر اعدام و به دار آویختن زندانیان در آمفی تئاتر زندان با اخباری که از طریق بندهای ۷ و ۸ بدستمان رسیده بود جور در میآمد، ولی فاجعهای که رخ میداد، آنقدر هولناک بود که به هیچ عنوان با ذهنیاتی که برای خود ساخته بودیم، تطابق نداشت. و یا «...مسلم بود جریان رخدادها از آنچه که ما در اذهان خویش داشتیم بسیار متفاوت بود»
قضاوت را به عهدهی خوانندگان منصف میگذارم با توجه به آنچه که آقای نیما پرورش نوشته و توسط «انتشارات اندیشه و پیکار» انتشار یافته و بخشهایی از آن به انگلیسی ترجمه شده است و در سایت مورد علاقهی آقای جلیلیان «اندیشه و پیکار» قرار گرفته چه کسی به «سیاه کردن کاغذ سفید با این خزعبلات» مشغول است؟ حرف های چه کسی «نوبر» است؟ چنانچه ملاحظه میکنید نیما پرورش از هواداران پیکار و مورد تأیید گردانندگان سایت «اندیشه و پیکار» معتقد است که نه تنها بند خودشان بلکه بچههای دیگر بندها نیز دارای چنین تحلیلی بودند. منظورشان از بندها هم بندهای زندانیان مارکسیست است. آنها چنان غرق در «ذهنیات» بودند که حتا خبر اعدام را نیز باور نمیکردند. نمیدانم ایشان وقتی کتاب مزبور را میخواندند چرا به رگ غیرتشان بر نخورد و چنین جملات سخیفی را بر زبان نراندند. آیا نبایستی در این رابطه به روایت شاهدان عینی استناد جست؟ شما که در زندان نبودهاید؟ منبع اظهار نظرهای مشعشعتان کیست و کجاست؟ چنانچه ملاحظه میشود در اینجا مبنع من زندانی هوادار سازمان پیکار و مورد تأیید سایت و انتشارات اندیشه و پیکار است.
آقای بهروز جلیلیان مینویسد:
«آقاى مصداقى البته در صدد است كه سازمان محبوبش را يك بار ديگر از اين
اتهامات تبرئه كند و در صفحه
مسئله بسیار ساده و روشن است: بهروز جلیلیان به سادگی یا دروغ میگوید
و مغلطه میکند و یا اساساً دگمهای سازمانی و ایدئولوژیک باعث میشود
که موقع خواندن تمام متن را نبیند. او به سادگی و بدون هیچ پروایی، هر
آنچه که میخواهد از قول من میگوید و به کتاب هم استناد میکند و
بر پایهی آن رهنمود هم میدهد. برای روشن شدن اذهان بایستی بگویم من
در صفحهی «این داستان تحت عنوان گزارش دهم (زندان گوهردشت) در کتاب قتلعام زندانیان سیاسی آمده است. نام نویسنده در کتاب مشخص نیست ولی من تردیدی ندارم که نویسندهی گزارش فوق دوست، همرزم و هم بند سابقم، محمدرضا جوشقانی است» ظاهراً آقای جلیلیان با آنکه «کتابفروشیها و کتابخانهها» را زیر و رو کرده و به من هم آدرس دادهاند، از درک این موضوع ساده غافلاند که من تنها راجع به نویسندهی یک گزارش که در کتاب مزبور تحت عنوان «گزارش دهم» آمده، توضیح دادهام و حرفی در رابطه با نویسندهی کتاب نزدهام که ایشان آسمان و ریسمان را به هم بافتهاند. آقای عزیز کمی دقت کنید. در ضمن من در کتاب «نه زیستن نه مرگ» نه یک بار که دهها بار به این که کتاب مزبور از انتشارات سازمان مجاهدین خلق است اشاره کردهام. البته اگر آقای جلیلیان با بغض و کینه به مسئله نگاه نمیکردند، شاید کمی دقت مشکل ایشان را حل میکرد. تازه این داوری غرضآلوده و یا ناآگاهانهای در حالی است که من برای بیان حقیقت و در ارتباط با گزارش مزبور در ۶ صفحه با دلیل و برهان و استدلال گزارش دوست، همرزم و هم بند سابقم را که اتفاقاً در میان مجاهدین است زیر سؤال برده و صحت آن را رد کردهام. آیا شما چنین کاری کرده و میکنید؟ آیا اگر اسم او را نمینوشتم، آنوقت ادعا نمیکردید که اسم وی را کتمان کردهام؟
من نوشتهام:
«همه آنهايى كه با مجاهدين آشنا هستند و لااقل مجاهدين را در زمان شاه
و به هنگام ضربه سال
آقای جلیلیان با آوردن نقل قول فوق اظهار کردهاند:
اول، اين "همه آنهايى ..." يعنى گذاردن نظر آقاى مصداقى در دهان همه
آنهايى كه با مجاهدين آشنا هستند، نگارنده بخوبى با مجاهدين و تاريخچه
آن آشناست و اصلا اين گونه كه ايشان نوشته اند اعتقاد ندارد. دوم،
عنوان كودتاچى، ضربه سال آقای جلیلیان به نفی بدیهیات میپردازد و در رابطه با جنایات انجام گرفته از سوی تقی شهرام و همراهانش مینویسد: «همانطور كه ملاحظه مى شود فرصت طلبى آقاى مصداقى در تعميم اتفاقاتى كه هنوز تحقيق درباره آنها ناتمام است و گفته هاى بسيارى باقى مانده، صرفاً به معنی تنها به قاضى رفتن و راضى برگشتن ايشان است.» ظاهراً آقای جلیلیان در اینجا سنگ خود را به سینه میزنند. ایشان پیشتر خود را فردی معرفی کرده بود که در رابطه با تاریخچه پیکار و وقایع سازمان مجاهدین تحقیق میکند. گویا تاریخ منتظر میماند تا ایشان تحقیقاتشان تمام شده و گفتههای باقیمانده را به اتمام برساند. دوست عزیز تاریخ سالهاست که قضاوت خود را کرده است. تلاش شما چیزی را تغییر نخواهد داد. از نظر من بدون تردید هر فرد، جریان و یا گروهی حق تغییر عقیده و مرام خود را دارد. من حرفی در مورد ارجحیت دیدگاه مسلمانان و یا مارکسیستها در تغییر و تحولات مربوطه در مجاهدین ندارم. بحث من تأیید دیدگاه ایدئولوژیک یکی و یا نفی دیگری نیست. من حتا مخالفتی با بخشی از دریافتهای کسانی که تغییر عقیده دادند، ندارم. اما بحث من بر سر شیوههای به دست گرفتن قدرت و از میان برداشتن دیگران است. آیا نیازی به اثبات هست که مجید شریف واقفی، محمد یقینی توسط کسانی که شما از ایشان دفاع میکنید کشته شدند و جسد مجید به آتش کشیده شد؟ آیا نیازی به اثبات هست که صمدیه لباف توسط کسانی که شما از آنها دفاع میکنید ترور و زخمی شد و به دست ساواک افتاد؟ آیا نیازی به اثبات هست که تا سالها از نام و امکانات سازمانی استفاده میکردند که به هر دلیل مردم و نیروهای حامی، امکاناتشان را در اختیارش میگذاشتند؟ اگر معنای «لو دادن به پلیس» را نمیدانید، یک بار دیگر بیانیه رسمی همانهایی که شما از آنها دفاع میکنید در ارتباط با عملیات لو نرفتهی مرتضی صمدیه لباف را بخوانید. شما مرا به خواندن «اعلامیه تغییر مواضع» رجوع دادهاید؛ بسیار خوب با هم و به همراه خوانندگان میخوانیم. آقای تراب حقشناس با زرنگی خاص خود و برای پوشاندن حقایق، متن تغییر داده شده بعدی را روی سایت خود گذاشتهاند. متن اصلی اولیه چنین است. من آن را از روی اینترنت پیدا کرده و کپی کردم. حتماُ آقای حقشناس از آن خبر دارند.
«خائن شماره دو مرتضی صمدیه لباف نام دارد که توانست در حین اجرای حکم
اعدام از دست ما بگریزد اما به چنگ پلیس افتاد. وی به احتمال بسیار
زیاد از طرف دشمن نیز محکوم به اعدام خواهد شد، چرا که علیرغم اطلاعات
بسیار زیادی که در اختیار پلیس قرار داده [ ... ] به دلیل شرکت در یکی
دو واقعه نظامی _ از جمله شرکت در واقعه اتفاقی کشته شدن مامور
ژاندارمری که بدنبال جستجوی مواد مخدر قصد بازرسی او را در مسجد
[خیابان ] هاشمی داشته _ نخواهد توانست از این خیانت خود طرفی ببندد»
متن بیانیه تغییر مواضع ص ۷ _ ۱۳۵
اما در صفحهی ۱۱ آنچه که آقای حقشناس روی سایت «اندیشه و پیکار» گذاشتهاند برای پرده پوشی اقدام «غیرمسئولانه» شهرام و شرکا و شاهکاری که انجام داده بودند، چنین توضیح داده شده:
«در چاپهای گذشته «بیانیه» بنا بر اطلاعات و شواهد و قرائنی که در دست بود گفته شده بود که مرتضی صمدیه لباف با پلیس همکاری فعال داشته است. اخبار و اطلاعات بعدی که به دست ما رسید نشان میدهد که گفتهی فوق درست نبوده است، بدین جهت در این چاپ آن را تصحیح کردیم.»
آنها با زرنگی هرچه تمامتر اشارهای به لو دادن عملیات انجام شده توسط مرتضی صمدیه لباف به پلیس نکرده، انتقاد از خود شکلی هم نکرده، و تلاش میکنند اثر انگشت و ردپایشان را نیز پاک کنند. آنها در اطلاعیه و بیانیه رسمی خود موردی را در ارتباط با صمدیه لباف لو دادند که به صدور حکم اعدام منجر میشد، این در حالی است که صمدیه لباف زیر شکنجه ساواک قرار داشت و هیچ یک از ردهایی را که در اختیار داشت به ساواک نداده بود. این ردها میتوانست منجر به دستگیری کسانی که او را ترور کرده بودند و یا دستور آن را داده بودند، بشود. کمی چشمهایتان را باز کنید. من از شما که محققاید و به همهی امور نیز واقف هستید درخواست میکنم لطف کنید و نام کسانی را که معتقدان به آرمان مجاهدین به عنوان مقابله به مثل کشته و یا لو دادهاند بیان کنید. برای من درک و فهم حقیقت از هر چیزی مهم تر است. آیا شما نمیدانید مجاهدین از وجههی مادر رضاییها استفاده کردند تا بلکه رضایت شخصی مادر مجید شریفواقفی را بگیرند تا دست رژیم را برای اعدام تقی شهرام ببندند. من که در جریان امر بودم. اما شما میتوانید برای اطمینان به کتاب «سرود پایداری»، خاطرات مادر سنجری صفحههای ۱۶۴-۱۶۵ در ارتباط با تقی شهرام رجوع کنید. او در بارهی برخورد سازمان چریکهای فدایی خلق و مادر رضاییها که البته مجاهدین را نمایندگی میکرد مینویسد: «من با اینکه دیگر ارتباط قبلی را با آن سازمان[چریکهای فدایی خلق] نداشتم، به آنجا [ستاد میکده] زنگ زدم و بعد از چند تلفن بینتیجه بالاخره یکی، خیلی روشن گفت «مادر، ما خودمان به اندازه کافی دردسر داریم دیگر شما زیادش نکنید. دور پروندهی شهرام گردیدن برای ما مقدور نیست!» اما در همان شرایط مجاهدین به روایت مادر سنجری چنین کرده بودند: ...شنیده بودم مادر رضاییها هم قبلاً پهلوی آنها[مادر مجید شریف واقفی] رفته بوده و خواهشش [دادن رضایت] بینتیجه بوده است.»
نمیدانم آیا باز هم نیازی به اثبات هست که رژیم شاه و مرتجعینی که
بعدها به قدرت رسیدند بیشترین استفاده را از ضربه اپورتونیستی سال
ایشان نوشته اند من فراموش کردهام كه سازمان مجاهدين نیز اعدام هاى اول انقلاب را قويا تاييد مىكرد. آیا من چنین چیزی نوشتهام؟ در کجای کتاب چنین چیزی دیده میشود؟ من یک بخش از کتاب را به این مسئله اختصاص دادهام و برخورد همهی گروهها را با اعدامهای اول انقلاب محکوم کردهام و از آن به عنوان «جنون جمعی» نام بردهام. تازه خودم را نیز مبرا نکردهام. در آن موقع که کتاب را مینوشتم دسترسی مستندی به آنچه که گروهها گفته بودند نداشتم ولی هیچ کسی را مستثنا نکردم.
حال که ایشان اعمال خود و گروهشان را فراموش کردهاند، جهت یادآوری به
ایشان و کسانی که اطلاعی از موضوعات ندارند، به تأیید اعدامهای اول
انقلاب از سوی سازمان پیکار که به زشتترین صورت ممکن انجام گرفته
اشاره میکنم. سازمان «محبوب» ایشان در نشریهی پیکار شمارهی «خشم مقدس خلق! یک بار دیگر شعلههای خشم مقدس خلق در دادگاههای انقلاب تجلی یافت و جاسوسان و جنایتکاران دیگری را در کام خود فرو کشید. روبهکان و فرومایگانی که تا دیروز به چپاول و غارت و خیانت به تودههای رنجدیدهی خلق ما مشغول بودند و با تبختری فرعونی فرمان میراندند، چه نفرتانگیز و تهوع آور در پیشگاه خلق به عجز و لابه در افتادند و برای ادامهی زندگی ننگین خود به التماس و استغاثه دست یازیدند. و چه کوردل و احمقند اینان که میپندارند خلق، خون شهیدانش را و رنج و مشقت سالیان دراز دوران اختناق را به همین سادگی فراموش میکند و تسلیم تضرع و زاری این خائنین و جنایتکاران که دستشان تا مرفق به خون عزیزانش آغشته است، میشود. و چه کوردل تر و احمقترند اربابان این سفلگان که در غرب و اسرائیل جنجال راه میاندازند و برای «حقوق بشر» اشک از دیدگان کثیف خود فرو میریزند و برای «بشر» های زالو صفتی چون القانیان[یک سرمایهدار ایرانی]، اظهار تأثر و تأسف میکنند تا شاید که در ارادهی خلق دایر بر معدوم ساختن خائنین به خود، خللی ایجاد شود و مدافعین و عاملین برای آنان باز پس ماند، تا از منافع استثمارگرانه آنها پاسداری کنند.»
اشتباه نکنید آنچا در بالا آمده است، مسئله «تبختر فرعونی» و... نوشته احمدینژاد و یا حسین شریعتمداری نیست...مو به مو تراوشات فکری قلم به دستان معتقد به پیکار است. یک بار دیگر در کلمات به کار برده شده در جملات بالا دقت کنید. باور کنید دست پخت دشمنان سازمان پیکار هم نیست. در ضمن هنگام بازخوانی آن، حسین روحانی، قاسم عابدینی و ... را نیز به یاد آورید!
همچنین دوستان ایشان در پیکار شماره «به دنبال ملاقات دولت با آیتالله خمینی، یک سری از هدفهای دولت موقت که قبلاً تا حدی با مخالفت امام مواجه بود، صورت تحقق به خود گرفت. یکی از این هدفها که دولت بازرگان همیشه برای رسیدن به آن تلاش کرده است، عفو عمومی برای نظامیان و نیروهای انتظامی (پلیس و ...) است.» آنچه در بالا آمده از نشریه پیکار انتخاب شده است. درست خواندید سازمان پیکار است که خمینی را «امام» هم میخواند. و این تنها مورد نیست. تنهایی به قاضی نروید. من که نظرم را در کتاب با صراحت در بارهی خمینی و این که چه بایستی در رابطه با او میکردیم به صراحت بیان کردم. سپس در نشریه پیکار شماره ۱۲ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۵۸ تحت عنوان دادگاه خلق با جملات تأیید آمیزی خبر از حمله و هجوم عدهای به دادگاه انقلاب بهبهان و قتل سناتور اسدالله موسوی تحت عنوان اعدام انقلابی میدهد.
ایشان سؤال میکنند که چرا مجاهدین در فردای پیروزی انقلاب در حالی که خمینی از بالاترین مشروعیت سیاسی، اجتماعی و مذهبی برخوردار بود از درگیریهای گنبد و کردستان دفاع نکردند. معلوم است که نبایستی چنین کاری میکردند. اگر مجاهدین یک کار عاقلانه کردند همین یکی بود. ضمن آنکه در آن دوران همیشه اقدامات سرکوبگرانه رژیم را محکوم کرده و سعی در برقراری آرامش داشتند. تازه دیری نگذشت فرخ نگهدار، علی کشتگر و جمشید طاهریپور که در تلویزیون و در مناظره با بنی صدر، محسن رضایی و استاندار مازنداران در دفاع از درگیریهای گنبد داد سخن میدادند، به پابوس خمینی و بهشتی و سیاهترین باندهای رژیم رفتند.
آقای عزیز داد از این میدهید که چرا مجاهدین در فروردین
آقای جلیلیان لطفاً چشمهایتان را باز کنید، آخر کجا مجاهدین با رژیم
دست به همکاری زدند؟ آیا نیرویی بیش از مجاهدین پس از انقلاب و در
سالهای
آقای جلیلیان مینویسد: «در جريان جنگ ايران و عراق، [مجاهدین] دوشادوش نيروهاى رژيم جنگيدند و بطور غير مستقيم دست نيروهاى رژيم را براى سركوب انقلابيون در ساير نقاط همچون كردستان، آزاد كرد.» آقای عزیز توجه شما را که مدعی هستید در ارتباط با سازمان پیکار تحقیق میکنید به نظرات حسین روحانی در ارتباط با موضع اولیه سازمان پیکار در رابطه با جنگ ایران و عراق جلب میکنم. به صفحهی ۲۴۸ کتاب ایشان تحت عنوان «سازمان مجاهدین خلق» رجوع کنید. او مینویسد: «قبل از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سازمان در رابطه با درگیریهای متعدد مرزی در کشور، در پیکار ۷۳ اعلام نمود که در صورت تجاوز عراق به ایران، باید در برابر نیروهای عراقی مقاومت نمود و با تمام نیرو آنها را از ایران به پشت مرزها راند. این موضعگیری اگر چه از سوی هیأت تحریریه پیکار اتخاذ گردید، لیکن از جانب مرکزیت نیز ایراد و انتقادی بر آن وارد نشد و عملاً این موضعگیری پیکار ۷۳ به، عنوان موضع رسمی سازمان تلقی گردید. با شروع جنگ به شکل گستردهی آن و حملهی نیروهای عراقی به ایران و بمباران مناطق مختلف، از جمله فرودگاه مهرآباد، برای اکثریت قریب به اتفاق افراد سازمان و همچنین عناصر مرکزی، تردیدی وجود نداشت که در صورت اشغال خاک ایران از سوی عراق، باید به مقابله با نیروهای عراقی برخاست.»
در ارتباط با مواضع سازمان پیکار در ارتباط با اشغال سفارت آمریکا شما را که در حال تحقیق هستید به صفحههای ۲۰۶ تا ۲۰۹ کتاب «سازمان مجاهدین خلق» حسین روحانی ارجاع میدهم. در ارتباط با موضع و نقش سازمان پیکار در جریانات انقلاب فرهنگی و دانشگاه نیز توجه شما را به کتاب حسین روحانی و مصاحبهی مهدی فتاپور نماینده پیشگام و فدائیان جلب میکنم. در واقعه دانشگاه بهتر است توضیحی ندهم که علیرغم شعارهای اولیه به چه شکل از دانشگاه خارج شدید. باور کنید ادعای شما مبنی بر تأیید مجاهدین از تشکیل بسیج توسط خمینی در تضاد با ادعاهای شما مبنی بر عمق و وسعت نظرتان است. آقای عزیز امروز دیگر هر کس الفبای مبارزه و سیاست را خوانده باشد میداند که مجاهدین در پناه آن اطلاعیه به سازماندهی و توجیه کدام سیاستشان پرداختند؟ شمایی که خود را محقق معرفی میکنید بروید نگاه کنید مجاهدین در آن روزها در پناه یک اطلاعیه از سیاست خمینی دفاع نکردند بلکه به توجیه سازماندهی میلیشیا که طبق تحلیلشان پایههای ارتش خلق بر آن استوار میشد همت گماشتند. آقای جلیلیان لطفاً بحث مبارزه با رژیم را پیش نکشید تاریخ ۲۵ سال گذشته پیش روی ماست. کدام نیروی سیاسی بیش از مجاهدین با رژیم جنگیده است؟ من در رابطه با نتایج این مبارزه صحبتی نمیکنم. معلوم است که هنوز به سرنگونی و یا اضمحلال رژیم منجر نشده. مشخص است جدای از شرایط بیرونی، منطقهای، بینالمللی و ... اشکال از خود مجاهدین، تحلیلهایشان و ... هم بودهاست. اما خواهش میکنم دم از «جنبش کمونیستی» نزنید. کجاست این «جنبش»؟ ای کاش این جنبش وجود میداشت. وجود این جنبش به نفع مردم ایران و بیش از همه به نفع مجاهدین بود. یک رقیب قوی، منسجم و در صحنهی عمل باعث اصلاح و رشد آنها هم میشد. یکی از ضعفهای اساسی جنبش ما تنهایی مجاهدین در صحنه است. مجموعهی دیگری وجود ندارد. صد دریغ و افسوس که ادعاهای شما بر روی کاغذ موجود است.
نگاهی به آنچه در تابستان و پاییز ۶۰ بر پیکار رفت بیاندازید و
روایتهای گوناگون در این باره را بخوانید، باور کنید اگر پیکار ضربه
بهمن
آقای جلیلیان از قول من چنین آورده و اظهار نظر کرده است:
«در اينجا، آقا مصداقى وكيل و وصى مقاومت ايران هم شده است. در صفحه
شما تا آنجا در کینهورزی های کور خود پیش رفتهاید که حتا سقوط شهر مهران به دست «ارتش آزادیبخش» را نفی میکنید. اگر دنبال سند و مدرک میگردید گزارش آن در روزنامههای اروپایی و آمریکایی درج شده است. خبرنگاران از محل دیدار کردهاند. غنایم به دست آمده و اسرا نشان داده شدهاند. آیا اینها «تخیلی»اند؟ آخر بر اساس کدام منطق میشود دنیای شما را واقعی پنداشت؟ آیا بسته شدن دانشگاه ها، ادارات، مجلس که در هشت سال جنگ سابقه نداشت و بسیج همه نیروها برای اعزام به کرمانشاه «تخیلی» است؟ آیا نیروهای رژیم با موجودات «تخیلی» میجنگیدند؟ من از بیان واقعیات های بالا قصد نتیجهگیری مبنی بر درست بودن استراتژی و یا تاکتیکهای مجاهدین را ندارم. اینها تاریخ است. چه ما دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم. شما میتوانید با همهی این امور مخالف باشید و صحت این اعمال را زیر سؤال ببرید تا اینجای مطلب من با شما مشکلی ندارم. اما موضوع در اینجاست که شما تمامی رویدادها را «تخیلی» معرفی میکنید. باور کنید من اسرای عملیاتهایی را که شما «تخیلی» معرفی میکنید بعد از آزادی توسط مجاهدین در اوین دیدهام و با آنها از نزدیک صحبت کردهام.
به موردی دیگر توجه کنید. در جلد
«در صفحه آقای جلیلیان به راحتی نوشته را تحریف کرده و بعد به نتیجهگیری دلخواه میپردازد. معلوم نیست ایشان چه پدرکشتگی با دکتر کاظم رجوی دارد که تلاش میکند بیرحمی و شقاوت رژیم در شیوههای به کار گرفته شده به هنگام جنایت را زیر سؤال ببرد؟ قبل از هر چیز بایستی بگویم من ننوشتم که تشابهی میان ترور ابوجهاد و کاظم رجوی بوده است. من تنها نوشتم که :
«بعدها متوجه شدم آنان در ابتدا قصدشان بر این بود که با الگوبرداری از حمله کماندوهای اسرائیلی به شهر بندری تونس و ترور ابوجهاد، به خانهی او حمله کنند و بر خلاف کماندوهای اسرائیلی که تنها به قتل ابوجهاد اکتفا کرده بودند، کلیهی افراد داخل منزل را به قتل برسانند. اما به خاطر مشکلات عملیاتی، از اجرای طرح منصرف شده بودند.» چنان که میبینید آنچه که او نوشته تماماً بیربط میباشد. محقق و آدم منصف که دردش مبارزه با رژیم باشد، میپرسد آیا منبعی برای گفته خود دارید؟ نه آن که هر چه دل تنگش میخواهد به هم ببافد. تازه ایشان مگر برای همه گفتهشان در یک نقد کوتاه منبع اعلام داشتند. البته نسبت به آنچه که نوشتهام مطمئنم. تقصیر من چیست که شما تحقیقات پلیس سوئیس و منابع دیگر و از جمله شهادت ابوالقاسم مصباحی و دیگران را ندیده و نخواندهاید؛ به نشریات سوئیسی دسترسی نداشتهاید و تمایلی هم نداشتهاید که بدانید.
جهت اطلاع شما، در این پرونده حتا یک زن پلیس سوئیسی هم درگیر است.
همان طرحی هم که اجرا شد یکی از پیچیدهترین طرحهای رژیم در ترورهای
خارج از کشور به لحاظ عملیاتی بوده است. در صحنهی ترور دو تیم
عملیاتی شرکت داشتهاند. دکتر کاظم را مانند فیلمهای جنایی به قتل
رساندهاند. او را با دو ماشین تعقیب کردهاند. یک ماشین ابتدا از بغل
به اتوموبیل در حرکت او زده و وی را متوقف ساخته و جوخههای ترور از
ماشین دیگر خارج و او را به رگبار بستهاند. سیزده نفر مستقیماً برای
این عملیات از ایران به ژنو آمده بودند. حکم دستگیری بینالمللی آنها
صادر شده است. اگر شما اطلاع ندارید مگر گناهش به گردن من است؟ حداقل
اگر من از چیزی مطلع بودم و توضیح دادم جرمی را مرتکب شدهام؟ آزموده را نیازمایید. بودند کسانی مانند شما هنگام قتلعام زندانیان سیاسی در گوهردشت، هنگامی که خبر قتلعام را با ریسک روی جان خودمان به آنها رساندیم، همین گونه تحلیل کردند که زندانیان مجاهد دروغ میگویند و برای بزرگ کردن خودشان این اخبار را تولید میکنند. نتیجهی این ارزیابی با خون بهترین بچهها پرداخته شد. آنها ناآگاهانه زمینهی اعدام تعدادی را فراهم کردند. در کتاب توضیح کامل آن را دادهام. اگر باور نمیکنید به کتاب «نبردی نابرابر» نوشتهی نیما پرورش رجوع کنید. او نیز به موضوع اشاره میکند. این ضدیت هستریک چیست که حتا به قیمت زیر سؤال بردن شقاوت رژیم حاضرید هر رطب و یابسی را علیه مجاهدین به هم ببافید. آیا من کینه کشی میکنم یا شما؟ من در کتاب خاطراتم چگونه میتوانم به ترور بختیار و فرخزاد که پس از آزادیام از زندان اتفاق افتاده اشاره کنم و یا در مورد ترور غلام کشاورز که در زندان انعکاسی نیافت اظهار نظر کنم. مگر تحقیق من در مورد ترورهای خارج از کشور بوده است. مگر لیستی از ترورهای خارج از کشور انتشار دادهام که آنها را منظور نکردهام. نام چند مجاهد را میخواهید بیاورم که همان موقع و یا کمی بعد اسیر جوخههای ترور رژیم شدند و من از نزدیک آنها را میشناسم و در کتاب اسمی از آنها نیاوردهام. آیا من خودی و غیرخودی کردم یا شما که همه را خودی میدانید الا دکتر کاظم رجوی؟ آیا برای توضیح شقاوت یک رژیم نوشتن این که جنایتکاران ابتدا قصد داشتند به خاطر دشمنی با دکتر کاظم حتا زن و فرزندان او را نیز بکشند جرم و گناه است؟ آیا شما در کتاب «نه زیستن نه مرگ» نخواندهاید که من به مجاهدین انتقاد کردهام که چرا اسامی زندانیان مارکسیست که در قتلعام ۶۷ به شهادت رسیدند را انتشار نداده اند؟
من در کتاب «نه زیستن نه مرگ» حتا موارد ناروایی را که به گیلانی و
لاجوردی نسبت داده شده بود، نیز به خاطر دفاع از حقیقت رد کردم. مثلاً
این دروغ مشهور که گیلانی حکم اعدام فرزندانش را صادر کرده بود رد
کردم. من در کتاب توضیح دادم که هر دو فرزند وی مهدی و کاظم در درگیری
به شهادت رسیدند و پایشان به اوین نرسید. کمال افخمی زندانبان سابق در
مراسم برگزار شده از سوی مجاهدین در شهر کلن شهادت داده بود که لاجوردی
در قتلعام سال آیا کسی که با دشمنانی چون لاجوردی و گیلانی اینگونه برخورد میکند و حاضر نیست نسبت ناروایی به آنها داده شود در مورد دیگران عکس آن عمل میکند؟ دشمنی من با چه کسی بیش از لاجوردی و گیلانی است؟
آقای بهروز جلیلیان در ادامه ضدیت هستیریک خود با وارونه کردن حقیقت مینویسد:
«نويسنده سپس و مرتب در حال توجيح(توجیه) كار خود در كارگاه زندان و
دوختن لباس براى پاسداران است و اين كار خود را براى رسيدن به هدف
نهاييش قابل قبول مى يابد اگر چه در كشمكش با خود در صفحه |