|
ایرج مصداقی
|
|
در شمار کسانی که روشنگریهای کتاب «نه زیستن نه مرگ» را بر نمیتابند و احساس میکنند این کتاب واقعیتهایی را بیان کرده که میبایست پنهان بماند! جای یک هوادار دو آتشهی سابق سازمان پیکار خالی بود. پیشتر، افراد و وابستگان گروههای مختلف سیاسی که در کتاب مورد انتقاد قرار گرفتهاند هر چه خواستند گفتند و البته گذشتند. تازه اینها صفحههائی را که پشت سر نویسنده کتاب گذاشته شده! شامل نمیشود و به ظاهر نقدهای انتشار یافته است و از یک نظر بایستی سپاسگزار باشم که حرفهایشان را مکتوب کرده و روی اینترنت انتشار دادهاند تا من فرصت پاسخگویی داشته باشم. به هر روی، در تمام این مدت و با توجه به همهی مشکلات، «نه زیستن نه مرگ» به زندگی ! ادامه داده و برخلاف انتظار و تمایل آنهایی که روشنگری و بیان حقیقت را سمّی مهلک میدانند، به سرعت نایاب شد. در این میان یک چیز روشن است: تلاش برای جلوگیری از آگاه شدن افراد، آنهم در دنیای کامپیوتر و اینترنت بیهوده است. البته این قسمت خالی لیوان بود و نه همهی آن. بودند کسانی که به کمک من و کتاب آمده و با نقد سالم و دلسوزانهی خود مرا نیز متوجهی اشتباهم در برخی زمینهها کردند. به ویژه دوست خوبم محمدرضا معینی که با بلندنظریاش اشتباه مرا در ارتباط با «کانون دفاع از زندانیان» گوشزد کرد و نوشت: « ... تلاش خانوادهها و کانون دفاع از زندانيان در داخل در سال ٦٧ و ارزيابی غير واقعی بودن آن، خطای تاريخی بزرگی ست که بدون شک از بیاطلاعی نويسنده سرچشمه میگيرد».
آقای بهروز جلیلیان، مطلبی با عنوان «همزيستى با مرگ ــ مرورى بر مجموعه چهار جلدى كتاب: نه زيستن نه مرگ»، نخست در مجلهی آرش و سپس در سایتهای مختلف اینترنتی و از جمله «اندشیه و پیکار» متعلق به آقای تراب حقشناس منتشر کرده است. ایشان در نوشتهشان مسائلی را طرح کردهاند که پاسخ به آنها را در راستای بازنگری و نقد فرهنگ سیاسی جامعهی ایران ضروری میبینم.
آقای بهروز جلیلیان نوشته است:
«خود
چند سالى در سال هاى اما بعداً توضیح میدهد که هوادار پیکار است. مرا متهم میکند که نگاه گروهی دارم و پس از سالها زندگی در خارج از کشور هم از دست آن خلاص نشدهام.
من در «اين كتاب[نه زیستن نه مرگ] حجم زيادى از مطالب درست و نادرست را در كنار هم قرار داده كه بررسى و مرور همه آنها نيز حجم زيادى مى طلبد. نگارنده سعى دارد كه به نكات مهم و قابل توجه بپردازد.» تنها اندکی توجه کافیست تا مشخص شود «نکات مهم و قابل توجه» از نظر آقای جلیلیان تنها مطالب مربوط به سازمان پیکار، حسینروحانی و... و ضدیت هیستریک با مجاهدین است. ظاهراً مسئلهای مهمتر از اینها در کتاب نبوده است. برای روشن شدن مطلب و ادعای من، آدرس نوشته ایشان را پایان همین نوشته آورده ام و همه خوانندگان این پاسخ را به خواندن نقد ایشان تحت عنوان «همزیستی با مرگ» دعوت میکنم. البته اسم نقد ایشان به خوبی گویای درون مایهی آن است. فکر میکنم نام هر مطلبی تا حدودی نشاندهندهی شخصیت و منش نویسنده هم هست. اگر مواردی را بی پاسخ گذاشتهام برای جلوگیری از اطالهی بیش از حد مطلب میباشد.
قبل از آنکه پاسخی به نوشتهی آقای جلیلیان دهم مواردی را که حق با ایشان است میآورم تا حق مطلب را ادا کرده باشم. من در کتاب نوشتهام منیژه هدایی، حسین روحانی را جزو «فراکسیونیست» ها معرفی کرد که اشتباه است. او جزو فراکسیونیستها نبوده است. این میتواند ناشی از اشتباه در بیان هدایی در آن لحظه باشد و یا بد متوجه شدن من در جریان بحثهایی که این دو میکردند( که احتمال دومی بیشتر است) چون در آن لحظه هدایی درحالی که بسیار برافروخته بود از مواردی صحبت میکرد که حتا بسیاری از هواداران پیکار نیز اطلاعی نسبت به آن نداشتند.
همچنین من در دفاع از هواداران سازمان پیکار و پایمردیشان در امر مبارزه با رژیم و ضمن تقدیر از علیرضا سپاسی آشتیانی، علیرضا تشید و ...نوشتهام: «اکثر رهبران سیاسی و ایدئولوژیک و تشکیلاتی آن[پیکار] به خدمت جمهوری اسلامی در آمده بودند» بهتر بود مینوشتم رهبران سیاسی ایدئولوژیک و تشکیلاتی دستگیر شده این جریان به خدمت جمهوری اسلامی در آمده بودند و موضوع را ادامه میدادم. اما مگر حسین روحانی رهبر سیاسی و ایدئولوژیک پیکار نبود؟ مگر قاسم عابدینی ار رهبران تشکیلاتی این جریان نبود؟ مگر مهریحیدرزاده کاندید و یکی از بالاترین کادرهای زنان این سازمان نبود؟ دوست من اجازه دهید زیاد در این مورد صحبت نکنیم. منیژه هدایی آنقدر به هنگام بازجویی مورد دیده بود که فکر کرده بود همهی زندان بریده است. او خودش در حسینیه اوین این مطلب را مطرح کرد. البته این موضوع را جهت توجیه اشتباه خودم بیان نکردم بلکه در پاسخ به سؤالی که کرده بودید نوشتم.
در ارتباط با تشکیل مدرسه حقانی به اشتباه نوشتهام این مدرسه در دههی ۵۰ تأسیس شد که دههی ۴۰ صحیح است. آقای جلیلیان ۷ خط را به موضوع فوق اختصاص دادهاند و سر آخر هم نظریه محیرالعقولی را ارائه دادهاند. ایشان نوشتهاند: «مؤسسين اين مدرسه در صدد تربيت منظم و تشكيلاتى كادرهايى براى جناح خود بودند كه پس از انقلاب بخوبى توانستند از آنها در حكومت استفاده كنند.» اما نکته جالب در ادعای شما آن است که ظاهراً بهشتی و قدوسی از دههی ۴۰ پیشبینی وقوع «انقلاب اسلامی» و به دست گرفتن قدرت را داشتند و از همان دوران در صدد تربیت کادر برای قوهی قضاییه و سیستمهای امنیتی رژیم جدید بودند! بهشتی و قدوسی خودشان چنین ادعایی نداشتند.
آقای جلیلیان در باره من مینویسد: «آقاى ايرج مصداقى، نويسنده اين كتاب، با توجه به اين مهم و پس از گذشت سال ها از آزاديش و زندگى در خارج از كشور، متاسفانه نتوانسته گردوغبار يكسونگرى و گاه جانبدارىهاى بشدت افراطى از سازمان محبوبش را از خود بزدايد و چنين اثر پر زحمتى را، پر بارتر به مقصد برساند.» ایشان در خاتمهی نوشتهشان، کتاب «نه زیستن نه مرگ» را « پر حجم و كم محتوا و برکهای بسیار کمعمق» ارزیابی میکند. اما این که کتاب «نه زیستن نه مرگ» « پرحجم و کم محتوا و برکهای بسیار کم عمق» است یا نه را میگذارم به داوری افراد و صاحبنظران. آقای جلیلیان برای به کرسی نشاندن حرف خود به هر چیزی متوسل میشود. از تقطیع جملات گرفته تا وصل کردن چند موضوع به همدیگر بدون توضیح پس و پیش آنها. و ... آنجایی هم که کم میآورد و در دفاع از «سازمان محبوبش» چیزی برای عرضه ندارد، برای اثبات خود به شخصیت و گذشتهی نویسنده میتازد و آن را زیر سؤال میبرد، گویی به این ترتیب واقعیت را میتوان تغییر داد. او که برای دفاع از حسین روحانی از «اخلاق» و «درستی» و... صحبت به میان میآورد وقتی نوبت به من میرسد بیمحابا و با پشتهماندازی و فریب مرا فردی معرفی میکند که «تا مرز فروپاشى و تسليم به دشمن» پیش رفتهام.
ایشان در رابطه با توضیحات مختصر من در ارتباط با سابقهی احمدرضا کریمی مینویسد:
«آقاى مصداقى با مخدوش كردن واقعيت در صفحه
من در صفحهی از کجای جملهی من استنباط میشود که من احمدرضا کریمی را از ابتدا ساواکی معرفی کردهام الا این که بخواهید ایراد بنی اسرائیلی بگیرید؟ آیا احمدرضا کریمی کارهایی که من به او نسبت دادهام را انجام نمی داد؟
آیا تصور میشود که آقای جلیلیان از موضوعات خبر ندارد؟ من از ایشان
سؤال میکنم منبع او در مورد این که احمدرضا کریمی پس از آزادی از
زندان خمینی در مجلهی کلک مقاله مینوشت، کیست؟ چون تنها یک نفر در
این زمینه به عنوان مطلع اظهار نظر کرده است. برای این که نشان دهم
آقای جلیلیان به دنبال کشف حقیقت نیستند بایستی توضیح دهم که آقای فرج
سرکوهی در کتاب «داس و یاس» صفحهی « به دوران پهلوی دوم، ساواک، در مبارزه با گروههای مخفی اپوزیسیون، گاه سازمانهای موازی و مشابه جعل میکرد برای خط دادن و به دام انداختن مخالفان. موفق هم بودند اغلب. به مثل «تشکیلات تهران حزب توده» به رهبری آقای عباس شهریاری (معروف به اسلامی و مرد هزار چهره) که بسیاری را به دام ساواک کشاند. یا گروه آقای احمدرضا کریمی که به نام سازمان مجاهدین همین نقش را بازی کرد. بسیاری به تور ساواک انداخت و خود از آنان بازجویی کرد. ... پس از آزادی از زندان در پوشش فعالیتهای فرهنگی کار خود ادامه داد و در مجلهی کلک و یکی دو نشریهی دیگر با نام احمد کریمی مینوشت» چنانچه میبینید مطالب بالا از من نیست و آن را کسی بیان کرده است که هیچ سابقهی هواداری از مجاهدین ندارد و بر خلاف آقای جلیلیان و منبع مورد نظرشان آقای تراب حقشناس، مدت هشت سال نیز در زندانهای شاه حضور داشته و از نزدیک شاهد بسیاری واقعیتها بوده است. آیا تصور نمیکنید اگر فرج سرکوهی نام آن دو نشریه دیگری را که احمدرضا کریمی در آنها مطلب مینوشت آورده بود در نقد آقای جلیلیان نیز نام آن دو مجله آورده میشد؟ آقای جلیلیان از مطلب منبع مستقلی چون فرج سرکوهی، تنها آنچه را که خواسته آورده است و از آنچه که به ضررش بوده صرفنظر کرده است. آقای جلیلیان توضیحات کشافی راجع به احمدرضا کریمی میدهد اما برای آنکه نشان دهم در ضدیت با مجاهدین تا کجا پیش رفتهاند، توجه شما را به آنچه «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» وابسته به وزارت اطلاعات رژیم که اخیراً کتاب احمدرضا کریمی در ارتباط با تاریخچه مجاهدین را منتشرکرده، جلب میکنم. این مرکز در سایت رسمی خود درباره احمدرضا کریمی و دلیل دستگیری او توسط ساواک چنین مینویسد: «احمد رضا کریمی، در طول سال های ۴۸-۵۱ تماس های غیر تشکیلاتی و بعضا تشکیلاتی با برخی از مجاهدین خلق داشت، از تابستان ۱۳۵۱ همراه با یک دانشجوی عراقی، گروهی مستقل به راه انداخت. این گروه در اوایل سال ۱۳۵۲ توسط ساواک کشف شد. کریمی در یک مصاحبه تلویزیونی شرکت کرد و از آن پس، به همکاری با رژیم متهم شد.»[1]
آقای جلیلیان در این مورد خاص در توصیف کار من مینویسد: «بى اهميت جلوه دادن افراد مسئول سازمان مجاهدين كه در اسارت رژيم به سازش و توبه از گناهانشان مى افتند، تنها به كريمى خلاصه نمى شود. كه چند مورد ديگر را در پى مى آورم. در جلد سوم و در صفحات ۲۴۴-۲۴۵، نويسنده تا آنجا كه ممكن مى داند به تقليل مقام و رتبه سعيد شاهسوندى مى پردازد تا بگونه اى شكستن وى در اسارت را توجيه كند.» در رابطه باهمین نمونه خاص یعنی احمدرضا کریمی که اینهمه قلمفرسایی کردهاند، چنان که دیده شد ایشان از رژیم جمهوری اسلامی هم عقبترند و در ضدیت با مجاهدین کوشاتر. رژیم او را فردی دارای «تماسهای غیرتشکیلاتی و بعضاً تشکیلاتی با برخی از مجاهدین خلق» معرفی میکند که «گروهی مستقل به راه انداخته» و کسی که در رابطه با مجاهدین و سازمان پیکار تحقیق میکند و خود را صاحبنظر هم میداند او را به مرتبهی افراد «مسئول مجاهدین» هم میرساند. آقای جلیلیان وعده میدهد چند تن دیگر که رتبههاشان را پایین آوردهام را در پی می آورد ولی تنها در اینجا به سعید شاهسوندی بسنده میکند. خوب است این مورد را از خود سعید شاهسوندی تحقیق کنند که آیا از سال ۶۵ تا ۶۷ ارتباط ارگانیک و تشکیلاتی با مجاهدین داشتهاست یا خیر؟ آیا در ارتباط با سوابق او چیزی را ناگفته باقی گذاردهام یا خیر؟ آیا به درخواست خود در «عملیات فروغ جاویدان» شرکت کردهاست یا خیر؟ آیا در عملیات مذکور مسئولیتی داشته یا خیر؟ برای راحت شدن کارتان شما را به نوشتههای خود سعید شاهسوندی ارجاع میدهم. آقای جلیلیان یک مورد نیز در انتهای مقالهشان بدون آنکه شناختی از «ولی رضایی» داشته باشد او را از «مسئولین تشکیلات اصفهان مجاهدین» معرفی میکند و بر پایهی آن یک آسمان خراش بنا میکند. در حالی که او تنها یک دانشجو و هوادار سادهی مجاهدین مانند من بود و مسئولیتی در مجاهدین نداشت. من هم در کتاب در بارهی او نوشتهام «او گویا در تشکیلات اصفهان مجاهدین به فعالیت پرداخته بود». امیدوارم ایشان منبعشان در مورد ردهی تشکیلاتی «ولی رضایی» را معرفی کنند. در ارتباط با بقیه مواردی که وعده داده بودند در متن چیزی نیافتم.
آقای جلیلیان وقتی کار به حسین روحانی از رهبران پیکار با آن سابقهی ننگیناش میرسد به جای توضیح راجع به او تلاش میکند چهرهی بالانس شدهای از وی را به نمایش بگذارد. توجه کنید:
«حسين روحانى با وجود حضورش در تلويزيون در انتقاد از مواضع گذشته اش و ستايش رژيم، ضربه بسيار هولناكى به جنبش زد، اما بلافاصله تسليم رژيم نشد و پس از شكنجه تن به اين ذلت داد. وى در روزهاى اول پس از دستگيرى مى توانست باعث دستگيرى عده بسيارى از مسئولين ديگر گردد، كه چنين نكرد و با مقاومت كوتاه مدتش، باعث گريز آنها از چنگ رژيم شد»
حسین روحانی از شرکت در جلسات بازجویی و شکنجه گرفته تا مشارکت در برنامه ریزی طرح «مالک و مستاجر» که باعث دستگیری صدها مجاهد و مبارز و آوارگی و مشقت بسیاری شد حضور داشت. تازه این بخشی از اقدامات او بود. آقای جلیلیان از این مطلب چشم پوشی کرده و تلاش میکند آن را کم رنگ جلوه داده و موضوع را تا حد شرکت در مصاحبهی تلویزیونی و «انتقاد از مواضع گذشتهاش و ستایش از رژیم» پایین بیاورد! حسین روحانی خودش مدعی بود که پیش از دستگیری بسیاری از ارتباطاتش قطع شده بود و حتا جایی برای زندگی نیز نداشت. او خود چنین ادعایی در مورد مقاومتش نداشت. او تنها گفت من پس از اینکه دیدم جیگارهای چارت تشکیلات را بطور نسبی کشیده مواردی را به آن اضافه کردم. این در حالی بود که وی داشت از مقاومتش، در حالی که منیژه هدایی شخصیت ضعیف و زبون او را مورد حمله قرار داده بود، تعریف میکرد. بخشی از اتهامات روحانی علیه جیگارهای هم به این برمیگشت که منیژه هدایی همسر جیگارهای بود و در میان جمع به افشاگری در مورد او پرداخته بود. روحانی در کتاب «سازمان مجاهدین خلق» صفحهی ۲۷۴ مینویسد: «در ۱۴و ۱۵ بهمن، اکثریت اعضای مرکزی و عدهای از مسؤولین و اعضا و کاندید اعضا و هواداران سازمان، دستگیر شدند.» اگر ممکن است نام بسیاری از مسئولین دیگر را که او باعث نجات جانشان شده اعلام کنید. لابد بهانه نمیآورید که به لحاظ امنیتی صحیح نیست چرا که رژیم بایستی به خوبی مطلع باشد. روحانی حتا هنگامی که گفت من بعد از شکنجه اطلاعاتم را دادم، لاجوردی در حضور جمع به او گفت: خیلی بیانصافی. یعنی تو در مقیاس اوین شکنجهی زیادی نشدی. با این حال من حتا شکنجه شدن او را تکذیب نکرده و در همان جا نوشتهام: «بعدها بچههایی که جلوتر نشسته بودند میگفتند آثار شکنجه را در کف پای وی دیده بودند»
من نوشتهام: "بهمن بازرگانى كه زمانى از اعضاى مركزيت مجاهدين بود و
بعد از ضربه سال
«بهمن بازرگانى نه تنها از مركزيت سازمان، بلكه از اعضاى اوليه و
کادرهای سازمان مجاهدين بود كه در سال
خوانندگان منصف را به داوری میخوانم: چه ایرادی در نوشتهی من در
ارتباط با ردهی تشکیلاتی سابق بهمن بازرگانی است؟ آیا او از سال
در ارتباط با سابقهی مارکسیست شدن بهمن بازرگانی گیرم که من اشتباه کرده به جای ۵۲ نوشتهام ۵۴ آیا این همه قلمفرسایی لازم است؟ خوب است به ایشان تذکر دهم بهمن بازرگانی علیرغم این که تغییر ایدئولوژی داده بود ولی تا مدتها از علنی کردن آن به دلایل تشکیلاتی و سیاسی خودداری میکرد. هر خواننده منصفی با خواندن متن کتاب متوجه میشود که قصد من توضیح دلیلی است که لاجوردی به خاطر آن بهمن بازرگانی را به مصاحبه واداشته بود. اشارهی من به یک دوران خاص و تحولات مربوطه است که با یک سرفصل در تاریخ کشور ما شناخته میشود مگر این که بدیهیات را نیز نفی کنیم. نکته جالب آنکه خود ایشان در همان نوشته مینویسد: «آقاى مصداقى همچنان و پس از سال ها آزادى از زندان رژيم جمهورى اسلامى و زندگى در اروپا، همچنان با همان دگم سازمانى، كينه هاى سازمان مجاهدين را از اعضاى ماركسيست اين سازمان كه در سال ۱۳۵۴، اعلام تغيير مواضع كردند و چند سال بعد بيشتر آنها در "سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر" به فعاليت پرداختند بازگويى مى كند»
اگر با منطق ایشان پیش بروم، آیا نمیتوانم در رابطه با تقی شهرام و بقیه اعضایی که در سالهای ۵۲ و ۵۳ اعلام مارکسیست شدن کرده بودند و در این راه از انجام هیچ کاری فرو گذار نمیکردند قلمفرسایی کرده و علیه جملهی آقای جلیلیان مطلب بنویسم و تاریخچه ارائه دهم؟ آیا اعضای مارکسیست این سازمان چنانچه آقای جلیلیان گفتهاند در سال ۱۳۵۴ اعلام تغییر مواضع کردند؟ یا در این سال آن را بیرونی کردند.
آقای جلیلیان، با توسل به آًقای تراب حقشناس، تلاش میکند روابط غیر تشکیلاتی حسین روحانی و زهرا سلیم را توجیه کند. معلوم نیست او برای چه اینقدر به حسین روحانی حساس است؟ آیا این حساسیت از حساسیت آقای حقشناس بر نمیخیزد که مدتهای زیادی با او دوست صمیمی و همراه بوده است؟ امیدوارم اینگونه نبوده باشد. چرا او هیچ حساسیتی نسبت به اشتباه من در بارهی قاسم عابدینی که او هم از مسئولین پیکار بود نشان نمیدهد؟ من نوشتهام «لاجوردی بدون صرف هیچ انرژی» او و همسرش مهری حیدرزاده را به خدمت در آورد که صحیح نیست. از آنجایی که من شاهد بازجویی او نبودهام نبایستی اینگونه قضاوت میکردم. این گونه شقاوت رژیم را نادیده میگیریم. مطمئناً قاسم عابدینی در ابتدای دستگیری مورد شکنجه و آزار و اذیت قرار گرفته بود. منتهی رذالتهایی که او بعدها نشان داد باعث شده که من هم متأسفانه از جادهی انصاف در بارهی او خارج شوم. اما پرسش اینجاست که چرا به این مسئله که به روشنی انتقاد به آن وارد است، پرداخته نشده و لحظه به لحظه تنها حسین روحانی در کتاب دنبال میشود؟ آیا تعجب برانگیز نیست؟ آقای جلیلیان آنقدر به حسین روحانی که به خدمت رژیم درآمده بود حساس است که به خاطر اشتباه من که تاریخ مصاحبه او را به جای فروردین، یک ماه زودتر اسفند نوشتهام(قبلاً هم لااقل در میزگرد «بیداران» توضیح آن را دادهام) به جوش و خروش آمده است. اما همین فرد وقتی نیما پرورش یک زندانی هوادار پیکار به اشتباه در کتاب «نبردی نابرابر» مینویسد: «کسانی که در سال ۶۰ دستگیر شده بودند ماجراها و مصاحبههای فراوانی دیده بودند. تعریف میکردند که حسین روحانی و منیژه هدایی با انجام مصاحبه موافقت میکنند. آنها را به محل تجمع زندانیان در «حسینیه اوین» میبرند و آنها در حضور لاجوردی مصاحبهای میکنند و سازمان پیکار را محکوم و جمهوری اسلامی را تأیید میکنند» سکوت اختیار میکند. این اشتباه بزرگ در ارتباط با منیژه هدایی انجام گرفته است که از میان زندانیان برخاست و ضمن انتقاد از خود دلیرانه به افشای حسین روحانی پرداخت و دست لاجوردی را رو کرد. او جانش را بر سر آن گذاشت. آقای جلیلیان خود بهتر میدانید منیژه هدایی نه در مقابل جمع و نه در حسینیه که در زیر بازجویی و فشار و تنهایی و هنگامی که به لحاظ روحی در وضعیت نابسامانی به سر میبرد و تصور میکرد اکثریت زندانیان بریدهاند تن به آن مصاحبه داده بود. او وقتی پا به بندهای اوین گذاشت چنانچه خود میگفت با دیدن واقعیت و روحیه بالای زندانیان متحول شد. چنانچه ملاحظه میشود نیما پرورش نیز تاریخ مصاحبه را به اشتباه تلویحاً در سال ۶۰ عنوان میکند. این کتاب توسط «اندیشه و پیکار» که مورد علاقه شماست در سال ۷۴ انتشار یافته است. ایکاش آقای حقشناس اندکی از دلسوزیای که راجع به حسین روحانی دارند در رابطه با منیژه هدایی میداشتند تا انتشاراتی که تحت نظر ایشان است چنین خبطی در رابطه با منیژه هدایی نکند. در مورد حسین روحانی و زهرا سلیم من به گوش خودم بیش از توضیحات شما و آقای حقشناس اعتماد دارم. از اینها گذشته، شما که صحبتهای جیگارهای را نشنیدهاید. گناه من چیست دیگران نشنیدهاند، یادشان نیست و یا برایشان صرف نمیکند بگویند. |