این چهارمین فرزند من است که اعدام می شود، شما بگوئید چه کنم .؟
خبر مرگ مادر رضایی، مادری از تبار درد و رنج دل انسان را چنان به درد می آورد که توان گفتن آن نیست .
مادر، رضایی مادری که بهترین سالهای عمر خود را در پشت در زندانهای رژیم گذراند، در اثر سانحه وحشتناکی درگذشت و زندگی پر از درد و رنجش پایانی دردناک یافت.
مادری پیر، با موهای سفید که همیشه با پاهای رنجورش در همه مراسم ها ی خاوران حاضر بود.
خاطراتم را ورق می زنم ، اوایل مهر ماه سال 67 بود بهمراه یکی از بستگانم همچون هزاران هزار خانواده ی زندانیان سیاسی در پی یافتن خبری از عزیز گمشده خود تمام زندانها را می گشتیم ، زندانی ما در اوین بود ولی ما خبری مبنی بر اینکه او در زندان گوهر دشت است را دریافت کردیم. به زندان گوهردشت رفتیم ؛ چند خانواده دیگر هم همراهمان بودند و همین طور مادررضایی که من آنزمان او را نمی شناختم . ما در اتوبوسی عازم کرج و سپس گوهر دشت بودیم ، چهره ی مضطرب و نگرانش توجه ما را بخود جلب کرد . دائم با نگرانی بجلو سرک می کشید و می گفت چرا نمی رسیم .وقتی از اتوبوس پیاده شدیم هوا تقریبا سرد بود و مسیر در اثر باران شب قبل خیس و گل آلود بود مادر رضایی با عجله از اتوبوس پیاده شد و کمی جلوتر از ما رفت . بعد از مدتی مسیرمان یکی شد و او کمی جلوتر به زمین خورد و چون همه جا خیس و تقریبا پر از چاله آب بود ، تمام لباسش خیس و گل الود شد. ما به کمکش شتافتیم. گفت هیچی نیست باید زود بروم وبا سرعت راهش را ادامه داد.
به در زندان که رسیدیم طبق معمول با برخوردهای بی ادبانه و تحقیر آمیز مسئولان مواجه شدیم از زندانیمان پرسیدیم گفتند اینجا نیست ، در راه برگشت مادر رضایی دیگر آن شتاب را نداشت انگار کوهی بر دوشش سنگینی می کرد. بعد از آن اورا ندیدم .
بعد از قتل عامها و پیدا کردن خاوران ، روزی که همه (تقریبا یک هفته بعد از اعلام اسامی و دادن ساکها)با صحنه وحشتناکی روبرو شدیم ، هنوز باور نداشتیم چه اتفاقی افتاده است . باور نمی کردیم که اینچنین راحت وسهل اینهمه سرو جوان به خاک افتاده باشد. هیچ کلامی را یارای بازگویی آن صحنه ها نیست ؛ عده ای از مادران با فریاد و زجه زمینی را که در اثر آب آهک و نمک سختر شده بود را در پی یافتن نشانی از جگر گوشه شان چنگ می زدند و عده ای دیگر بهت زده بودند. در آن میان مادر رضایی را دیدم که عکس جوانی در دست داشت وبا زجه می گفت: این چهارمین فرزند من است که اعدام می شود، شما بگوئید چه کنم . هرگز آن صحنه را فراموش نمی کنم .
بعد از آن همیشه می آمد خاوران ، محل دفن یکی از فرزندانش که در سال 60 اعدام شده بود و گور آن مشخص بود. آنجا می نشست و عکسها ی بقیه فرزندانش را می گذاشت و بطری کوچکی آب که در آن شاخه گلی گذاشته بود. همیشه در مراسم روسری قرمز به سر داشت و فعالانه تمام مسائل مربوط به خاوران را دنبال می کرد .همیشه عضو ثابت قدم در خاوران بود . ساعتها راه می پیمود و همیشه جزو اولین افراد حاضر در خاوران بود. می گفتیم : مادر اینهمه راه رو چه جور می آیی تازه اینقدر زود هم می رسی ؟ با لبخندی تلخ می گفت : می آم ملاقات باید زود برسم.
با حضور و تلاش این مادران و دیگر اعضای خانواده های جانباختگان و با سختی و مشقت فراوان خاوران تا به حال حفظ شده است .
دیروز وقتی مادرم خبر مرگ مادر رضایی را آنهم به آن شکل وحشتناک به من داد، چهره تکیده اما استوارش در خاطرم نقش بست و سنگینی غم این ایام برایم دو چندان شد. با خود گفتم او هم زندگی غم انگیزی داشت وهم مرگ دردناکی .
دریغا که هیچ کلامی گویایی رنج و درد چنین مادران و پدرانی نیست ، شاید مرگ این چنینی مادر رضایی پیامی در خود نهفته دارد و ان اینکه بیشتر قدرشان را بدانیم زیرا که آنان عزیز خود و یاوران خود را از دست داده اند. این یادگاران را در یابیم . و به آنان برای حفظ خاوران یاری رسانیم.
یادش را گرامی و روحیه قوی و خستگی ناپذیرش را توشه راهمان می سازیم .
25اگوست 2005