Welcome to the Website of Kanoone Khavaran
The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran
|
|
| زندانی سياسی آزاد بايد گردد |
خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست
کتاب شعر
همچون آب
داریوش البرز
سرود زندگی
دوردست ها یکی می خواند مرا
بدانجا رفتم
اما
بجز باد کسی نبود
پائیز بود و دریای خروشان و آسمان کبود
باد لابلای شاخه های درختان می پیچید و
سرود زندگی را زمزمه می کرد
بدان ها نوید میداد امید می داد که
بارورتر خواهیم رویید سال بعد
آری
با دستانی پرتر و کوله باری پربارتر
باز خواهیم گشت
٣٠ شهریور١٣٦٩
٣ نوامبر ١٩٩١
دریا
امواج کوچک دریا
گره های قالی را می ماند
که رنگ آسمان و تو را برخود نقش زده است
ای توی که یک دریا جلوه میکنی در نظرم
می خواهم با تو یکی شوم
همچون ماهی با آب
مهرو عشق خود را بنمای
مرا در خود جای بده
٢ مهر١٣٦٩ ٦ نوامبر١٩٩١
خورشید
عروس بخت برگشته شب
خود را در اعماق جنگل های
تاریک و سیاه پنهان کرده است
از سایه درختهای کهن بیرون آی
به اطراف خود نیک بنگر
خورشید بربام بلندترین قله ها
بر تخت زرین خود نشسته است
و نور گرمی بخشش در همه جا گسترده شده
اینبار می خواهد پرتو خویش را
از لابلای شاخه ها و درختان
به کف تاریک ونمور
جنگلان خموش بگستراند
مرگت فرا رسیده
ای تاریکی نگون بخت
باید که راهی دیار عدم شوی
اما پیش از عزیمتت
این آخرین نبرد را بیاد آور
بعد از این خورشید در سراسر گیتی
پرتو خویش را گسترده خواهد کرد
و همه در نور گرمی بخشش
زنده و جاوید خواهند زیست
پس باید پرده تاریکی را درید
تا پرتو خورشید بتواند
اعماق جنگلان سیاه را روشن کند
تا سرود زندگی در همه جا یکسان خوانده شود
٢٧ بهمن ١٣٧٠
١٦ فوریه ١٩٩٢
* مادر
آه مادر چه موجود عزیز و نازنینی ست
قلبش سرشار از محبت
سینه اش پر مهر
دستانش گرم
چشمان همیشه کنجکاوش
نگران فردای کودک است
عشقی پایان ناپذیر داشتن
نسبت به دلبند خویش
باید به پایت زیباترین گل ها را فشاند و
سر و جان را فدایت کرد
عشق و محبتت را سر مشق کرد
مهرت را در قلب خویش پروراند
و از گرمی دستانت
گرم کرد خانه دل را
مادرم دل نگران مباش
باید تو را گویم حقیقتی
به پاس فداکاری ها و از جان گذشتگی های تو
فردای من
برپادارنده آرمان های زیبای تو خواهد بود
* تقدیم به مادر عزیزم
٢٨بهمن١٣٧٠ ١٧فوریه١٩٩٢
زیبا
ای صنوبرهای باغ
ای یاسمن های دشت های بی کران
ریشه در خاک گور
کدامین نگار دارید؟
که اینچنین زیبا و سرو قامت
ایستاده اید
٢٠ خرداد ١٣٧١
٢٦ جولای١٩٩٣
رهرو
گرچه زندگی رهی ست
بس دراز و ناهموار
مرا باکی نیست
رهروم و چه باک
ز ره دشوار و بی انتها
٢٠ شهریور١٣٧١
٢٦ سپتامبر ١٩٩٣
آزاد
دلم می خواهد همچون اسب های
وحشی گسیخته افسار
در دشت بی کران زندگی
تا سرحد ارضاء بدوم و
آنگاه خود را آزاد یابم
٢٢ دی ١٣٧٢
١٢ جانووری ١٩٩٤
فلک
فلک با ما چه کردی
یکی را مبتلا به درد من کردی نکردی
از تو نالم من همیشه
مجنون را هم مثل من کردی نکردی
بازی با ما حدی داره
چه بازی ها با من سوته دل کردی نکردی
از تو شکوه دارم من همیشه
زندگی را به کام من شیرین کردی نکردی
٣٠ دی ١٣٧٢
١٨ جانووری ١٩٩٤
روی او
خانه به خانه کوی به کوی
بهر وجود روی او
چون باد مست در بیشه ای
هرسو و هرجا میدوم
١۵ بهمن ١٣٧٣
١١ فوریه ١٩٩۵
نوروز
باز به موسم بهار
سبزه شکوفه زار گشت و
چمن لاله زار
نغمه سرداد بلبل از سرشوق
سینه چاک داد غنچه از باد صبا
خوش خواند نسیم فرح بخش نوروزی
که به باده گلرنگ بباید که دل افروزی
جهان گشت به کام عاشقان زان سو
که بتان شدند
ساقی در چنین روزی
٢٩ بهمن ١٣٧٣
١٩ فوریه ١٩٩۵
حُسن
گرچه روی و موی زیبا ست ترا
چون لاله روخ و چو سرو بالا ست ترا
گرچه در عالم دون
غایت هستی ست ترا
کن نظری بر من مسکین
که این گدای درگاه ست ترا
مشو غره زان همه حُسن
چون دو روزی بیش نپاید ترا
١١ اسفند ١٩٧٣
١ مارچ ١٩٩۵
خرابات
در گوشه ی می خانه
هرکه شده دیوانه
با باده گلرنگی
با ساقی مستانه
برخیز نگار من
ای دل ستان من
تا جامی زنیم برلب
با بربط شاهانه
اینجا همگان مست اند
از دیر و مغان رستند
با ساغر و پیمانه
اینجا همه یکرنگ اند
از زهد و ریا جستند
از سرخوش و فرزانه
١ اسفند ١٣٧٤
٢٠ فوریه ١٩٩٦
نهال دوستی
اگر بخواهیم انسان گونه زیست کنیم
از آن رو که آرزومندیم
باید دریچه های دوستی را به روی هم بگشاییم
دوستی که انتظارش را داشتیم
شاید بتوانیم احساس گمشده مان را دوباره پیدا کنیم
احساسی که بتواند تو و من را در بر گیرد
و از آن ما بسازد
احساس بودن و دوست داشتن
عشق و یاری رساندن
همان چیزی که کمبودش
تو و من را می آزارد
در راهی که انتخاب کردیم
باید محکم و استوار گام برداریم
در بین راه بر می چینیم میوه ای را که
نهال دوستی اش را کاشته بودیم
١٠ اردیبهشت ١٣٧٧
٣٠ اپریل ١٩٩٨
دگر باره
شاید این نه خواست تو بود و نه من
ولی باید خشک می شدیم و می لرزیدیم و
برگهای مان فرو می ریخت
***
تا دگر بار بتوانیم
رشد کنیم و جوانه دهیم و
آنگاه به بار بنشینیم
٨ بهمن ١٣٧٨
٢٨ جانووری ٢٠٠٠
عشقی بزرگ
احساس گمشده ام سرگشته و تنها
در پی نیمه دیگر خویش
در سر هر کوی و برزنی
سراغ چهره آشنایی را می گیرد که
در نهانخانه ی دل اش عشقی بزرگ و
مهری بی دریغ باشد
١١ بهمن ١٣٧٨
٣١ جانووری ٢٠٠٠
دل بیگانه
دوش در فراغت
ز من بیگانه شد دل
کجا بودی ببینی
که دیوانه شد دل
چو فریاد می کشید
از درد جانسوز
رفیق و همدم
پیمانه شد دل
١٦ بهمن ١٣٧٨
٦ فوریه ٢٠٠٠
ابروی یار
از تیر جفای ماه رویان
دل شاعر به درد آمد ولی
گره ای ز ابروی یار گشوده نشد
جانا این چه معامله ای باشد
که من تا صبحدم بسی گریه کنم و
یار من همی خوش باشد
٢٠ بهمن ١٣٧٨
١٠ فوریه ٢٠٠٠
عطر خاطره ات
در بوستان آشنایی
غنچه ای بودی در آغوش گلی
من تو را بو کرده ام
عطر خاطره ات در وجودم جاری ست
گلبرگ هایت را می شناسم
ساقه هایت آشناست
در خاک وجودم ریشه دوانده است
شبنم اشگ هایت را دیده ام
رنج هایت را می شنایم
احساس مان مشترک است
دردها و شادی هایمان یکی ست
ای گل هزار برگ
مرا یاد کن
٢۵ بهمن ١٣٧٨
١۵ فوریه ٢٠٠٠
رمزوراز عشق
شکوه می کنم چه آسان ترکم کردند
آیا مجال آن را یافتم خود و تو را تجربه کنم؟
پیش از آنکه بگویم خیر
کوره راه دیگران را پیش گرفته بودی بی هیچ سخنی
آشیانم را خالی یافته ام
تنهایم گذاشته اند و
سراغی از یار خویش نمی گیرند
از مهرورزان می گریزند
از احساساتم یاد نمی کنند
تا مبادا عشق را در آن بیابند
از اندیشه های انسانی ام
زندگی ام
رویاهایم نمی پرسند
از زخم ها و دردهایم گریزانند
آنچنان که گاهی از خویشتن خویش نیز
آرزوهایم چون تکه ابرهای پراکنده
تا دوردست ها با تن باد رفته است و
در گستره افق محو شده است
آنان که نمادیی از مهر هستند
به ناگاه از خویش و از عشق خود می گریزند
تا شاید بدینگونه آرامش را باز یابند
همراهی کردنشان چند گامی نیست
اما دردهایشان باری سنگین بر دوش هایمان تا ابد
نیازی به بهانه جویی نیست
در کلبه ما آزاری نیست
هرآنچه هست محبت و وفاداری به تو
و رویاهای زیبای تو ست
کلبه کوچک ما در انتظاری پر طپش است
در انتظار لحظه ای که تو پا پیش بگذاری
تا دگرباره آرامش در همه جا گسترده شود
سکوت کلبه ام از رمزوراز عشق ما خبر تواند داد
بعد از رنج ها و سردگمی های بسیار در این دنیای پر آشوب
برآنم خود و تو را دوباره بازیابم و
زندگی را از نو آغاز کنم
٢ دی ١٣٧٨
٢٢ فوریه ٢٠٠٠
آشنا
به یاد آر که در بهار دوستی
هم چون گل یاس
سرمست از می ناب آشنایی
در هر باغ و چمن زاری
رایحه افشان بودیم
٢٣ اردیبهشت ١٣٧٩
١٢ می ٢٠٠٠
خورشید فرداها
چه تاریک و سیاه ست
ابرهای طوفان زا
چه بی خبر می گذرند
از فراز محبس ها
از پس این ابرهای باران زا
می درخشد خورشید فرداها
١٧ مهر ١٣٧٩
٦ اکتبر ٢٠٠٠
* مادر قهرمان
این الهه مهر بی کران
در کهکشان هستی
در دی ماه شبی که ستارگان زلال بودند
درود گویان به ماه
نیمه عریان نیمی تنها
مرا به اخترک خاکی رهنمون شد
از نیم جان او
جانی دگر یافتم
با مهرش پرورش یافتم
به عمر خویش پرداختم
چون آزاده و عاشق زاد بود
مرا فراتر از خویش خواند
به رسم نیک ورزان
چنین گذر کرد روزگار شباب
فصل ها گذران شد و در پس آن
چون پهلوانی ناآزموده
زمانه آزمون شد مرا
******
چون به حبس اندر شدم
چه از بخت خوب چه بد
مفتخر شد خویش و بیگانه ز من
کم نبود رنج و مشقت شب و روز
گه و بی گاه چو حلاج نظربازی ما
چو سالی شش بر من گذشت
گویی یا شصت سال بود
آب دیده شد این فولاد سرانجام کار
که هزار آفرین به مادر قهرمان باد
١١ آبان ١٣٨٠
٢ نوامبر ٢٠٠١
* برگرفته از نوشته دکتر عزت مصلی نژاد در نقد کتاب از اوین تا پاسیلا
آزا دی
به ستایش بنشینیم آزادی را
بدون عشق بهاری نیست
بی بهار گل ها شکوفه نمی دهند
بی مهر پهلوانی زاده نمی شود
بدون آزادی عشقی نیست
١۵ آذر ١٣٨٠
٦ نوامبر ٢٠٠١
پیرو آدمیان
با زخم های
مانده بر جسم و جان ام
فریاد برآوردم
زیستن در سرای تو هرگز نتوانم
پیرو آدمیان ام
خسته ز دیو و دد
لحظه ای در این سرای ماتم
درنگ نتوانم
٢٣ آبان ١٣٨٠
١٤ نوامبر ٢٠٠١
آموزشگاه اوین
اینجا زنده به گورانند
سوخته گان آتشین عشق
مخوف تر از همیشه اوین
سالن سه آموزشگاه
نعره پاسدار
باز شدن قفل درب
* رفقا اسماعیل و عباس
ایستاده استوار
راسخ تر از همیشه
سوی مسلخ عاشقان
واپسین نفس ها
امید به شکستن و فرو ریختن
زمستان طولانی و سرد و سیاه
در تابش آفتاب فرداها
٢٩ آبان ١٣٨٠
٢٠ نوامبر ٢٠٠١
* برگرفته از کتاب نبردی نابرابر نوشته ی نیما پرورش
اسماعیل موسایی و عباس رییسی (خالو)
آرمان ام و تو
اعتماد کن به وفادار ماندن ام
آن همه شکنجه
آن همه ستم
آن همه بیداد
هم چنان پایدار ماندن به آرمان ام
ترس از خویشتن ام نبود
از وفادار نماندن به تو بود
در راه اوین
پیچی ست به نام توبه
گذشتن اش نیست
بی عشقی بزرگ
یک سو
ایستاده البرز کوه
دگر سو
ژرفای دره به انتظار
از آن پیچ سرفراز گذشتم
تا وفادار به مانم
به آرمان ام
و تو
٧ آذر ١٣٨٠
٢٩ نوامبر ٢٠٠١
شیفتگان عشق
مجال گفتن ام نیست
تو خود سخن آغاز کن
آه ای دل مسکین
از زخم ها و دردهای برزبان نیامده بگو
از جور و ستم رفته بر فرزندان این مرز و بوم بگو
از فرزانگان و سوخته گان عشق راستین پروانه وار بگو
از صد رمزوراز نهفته در هر کنج این محنت کده بگو
از عشق های تپیده در خون
از سروهای طوفان زده
از هزاران باغ سرخ
خاکستر شده در آتش جنون بگو
از ستم و تجاوز رفته بر نوباوگان
یا آنانی که مجال عشق ورزیدن نیافتن بگو
از دست های گرم و نوازش گر پسرکان و دخترکان بگو
این شیفتگان عشق
این فرزندان خلق
سبزتر از سبز بهاران
بشکفته در بطن زمستان بگو
بگذار تا بدانند
صد گل از این گلستان
بشکفت در زمستان
١٢ آذر ١٣٨٠
٣ دسامبر ٢٠٠١
زمستان
نرم نرمک آهسته آهسته
می بارد دانه های برف
رقص کنان
موج زنان
پرده در پرده
می گریزد از پیش چشمان ام
و به ناز می نشیند برشاخ ساران
کبود آسمان گشته خاکستری
ز ابرهای برف زا
در وجودم تندری از راه می رسد و
احساس خواب رفته ی فصول ام
زیبا و وحشی تبار
هم چون طبیعت خویش
بیدار می شود
سر فرود آورده کاج و صنوبر
در برابر تازه میهمان خویش
نجوا کنان که چند فصلی ست چشم در راهیم
سبز چمن خفته در زیر سفید فرش خویش
تا سر برآورد در بهاری دگر
زمین و آسمان گشته یک رنگ
در پوشش سفید جامه گان
یخ زده شاخ و برگ درختان
در پشت قاب پنجره ام
گویی فصل زمستان
آغاز شده
١٧ آذر ١٣٨٠
١٠ دسامبر ٢٠٠١
چند شعر کوتاه
سپیده دم مه آلود
دستانی چه گرم
عشق هایی چه بزرگ
رویاهایی چه بلند
می تپند و به بار می نشینند
آن همه رمز و راز
در سپیده دمی مه آلود
*****
انسان و راز برملا نشده اش
پرتویی از آفتاب بهاری
در پس ابرهای سرگردان
*****
فرو ریختن آرزوهای آدمی
واسپردن کشتی به امواج دریا ست
بیدار کردن کسی که
امیدی به زندگی ندارد
آغازی دگر است
*****
نوع دوستی مهر می آفریند
عشقی بالنده و پیچیده
از آن رو که انسان نیز هم
هر کلمه ی آری یا نه
باری ست سنگین
آری گفتن به زندگی
یا نه گفتن و خود را رهاندن
*****
کی توان مامنی بود
برای کودکی یتیم
یا زنی بی شوی ؟
پاسخ به آن
سال ها تلاش خواهد بود
برای بهتر زیستن دگران
*****
آن که در قلب خویش
عشقی نهان دارد
صمیمانه تر می تواند
زندگی و رویایش را
با دگران تقسیم کند
پا پیش می گذارم
تا دریچه نیمه گشوده
به رویت باز شود
*****
هر سکوتی رازی ست
از تفکری ژرف
به گذشته
به هم اکنون
به فردای انتظار
و مهرورزی
شعری ست برای تمامی فصول
*****
خود را در دو راهی
مرگ و زندگی یافتن
بی آن که خواهانش باشی
با تمامی وجودم به زندگی خواهم آویخت
تا دگر بار
عشق بورزم و
خروش رودخانه ها را درنگرم
١ فروردین ١٣٨١
٢٠ مارچ ٢٠٠٢
اشگ شوق
در دل شب
می گشایم چشم بر طاق نیلگون
تا که ببینند ستارگان
اشگ شوق من
هرگز نرسد
دست سیاه شب
به دامان نور
بدان گمان که
در کمین نشسته اند
خفاشان شب پرست
برای چیدن سپیده دم
٢٠ خرداد ١٣٨١
٢٠ می ٢٠٠٢
یاد یاران
جنگلی از ستاره در آسمان سحر
روشن و گوهروار می درخشد
در هر کورسوی این محبس
پسرانی از کوههای بلند
با آرزوهای فراخ
دخترانی از بیشه های انبوه
با آرزوهای بی کران
فرزندان پیکارهای دور
بی خستگی کوشیدن
فرزندان هزار شعله آتش
در کوهستان ها
فرزندان بغض در گلو مانده
برای روز انتقام
از کدامین تبارید؟
که اینچنین خشمناک و توفنده
بر سکوتی طوفان زا ایستاده اید
گر بگذرد باد دیوانه از گلوگاه خیال
می شکوفد بهار در دست های بسته تان
خصم به غفلت برکشید شمشیر
برنتافت سر یکی از هزار
یاران را ز مرگ هراسی نبود
هزار پرتو خورشید در قلب شان می درخشید
گرم و زلال
دست های توانای شان
جز برای یاری کردن
سوی کسی دراز نشد
مهرشان راه گشا بود
نویدشان
صلح و
عشق و
آزادی
٢١ تیر ١٣٨١
١٢ جولای ٢٠٠٢
آسمان
در سرخ گون غروبی
در سکوتی پر ز تنهایی
در سلولی دلتنگ
از روزنه ای تاریک
*****
چنان به البرز کوه نگریستم
که در خیال
همچو او مغرورانه
سر بر لوح آسمان ساییدم
١٩ مهر ١٣٨١
١٢ اکتبر ٢٠٠٢
گریه
چنین است که مردگان آن سال
بر ما گریه توانند کرد
چون زندگان این سال
بارگران بر زمین فروگذاردگان اند
٢٦ مهر ١٣٨١
١٩ اکتبر ٢٠٠٢
خاوران
خورشید سرخ
با تمام غرورش
پیروز و دلبسته
از کرانه ی خاور
بر می خیزد
صبح امید
روشن و گوهروار
چون ستاره ی سحر
برستیغ البرز
می نشیند
یاران ما
از دیده پنهان
با ماه و پروین
به بزم و طرب
می نشینند
ز رزم شان
بانگ آزادی
نغمه ی شادی
سرکشیده در
آسمان ها
سرودشان
مهر توده ها
گشته هویدا
هر کرانه ی مام میهن
* سرودوار خوانده شود
٣ آبان ١٣٨١
٢۵ اکتبر ٢٠٠٢
به خورشید رسیدم
در سکوتی سبز شدم
که خاک اش
از آن من نبود
نهالی بی شکوفه
در گذر فصل ها
از روزنه ای گذشتم
به خورشید رسیدم
آیینه ی مهرم
به آزادی
چون یال اسبان وحشی
در قلمرو بادی سرکش
١۵ آذر ١٣٨١
٦ دسامبر ٢٠٠٢
دیو بد خو
شب است و خانه ی
دیوان هیاهو
نشسته در برم
آن دیو بد خو
نگاه اش آتشی
بر جان خسته
به رخ افروخته
چون دوزخ دور
به نعره زهرتلخ
انتقامی
به سان گورکن
صاحب مقامی
دو چشمان شعله ای
از کین و نیرنگ
به لب خاکستری
از بوسه ی مرگ
٢٩ آذر ١٣٨١
٢٠ دسامبر ٢٠٠٢
* سراب
در پرده شب
می گذرد خیال دور
در انزوای کوچه تنها
مرغ شب نشسته در سکوت
سرابی به امید فرداها
دامن فشانده ابر بر بام کلبه ای
نشسته در کام طوفان ها
در بلندای دیواری شکسته
عطر گرفته جان اقاقی ها
در سایه روشن برگ ها
نسیم رویایی
نشسته بر بام آسمان
ورای ابرها
* به یاد مردم غم زده ی عراق
٢٠ فروردین ١٣٨٢
٩ اپریل ٢٠٠٣
ابرها
بال در بال ابرها
گسستم ز سرانگشت موج ها
سپردم جان به تن نسیم
ره بردم بر بام آسمان ها
رساندم درودی به ستاره به مهتاب
کردم سلامی به شاه جهان خورشید یکتا
در آن اوج ناگه در خود پیچیدم
زدم آتش به سرتاپای خویشتن
شدم تندر لغزیدم بر سینه ی کوه
کردم غره به صد نعره و فریاد
شدم اشگی زلال در دل صحرا ریختم
به رویاندم تن خشک زمین را
به چیدم بوسه ای از لب گل ها
شدم ژاله در دل لاله نشستم
به خجلت سر بردم زیر چتر شقایق
کردم عطرآگین تن باد و در صحرا پیچیدم
٦ تیر ١٣٨٢
٢٧ جون ٢٠٠٣
سرفراز
لشکر زهد و ریا نشانده
بر جسم و جان ات زخمی دگر
زهرخندی بر لبان ات
شکسته به غمی آیینه ی چشمان ات
اما ز پای ننشستی
نشکستی
تا کلاغان روسیاه
مرثیه خوان خویش شدند
دگربار شانه به شانه ی کوه ها
سرکشیدی در خلوت گه ستارگان
سرفراز و پر غرور نشستی در گذر آفتاب
نگاه کن چه شرمگینانه سر فرود آورده
بلند قامت دار پیش پای تو
۵ آبان ١٣٨٢
٢٧ اکتبر ٢٠٠٣
ساحل نجات
می تراود مهر ز بام کلبه اش
دریچه ای که گشوده ست
در نهانخانه ی دلی
چراغ خانه ها خاموش و خلق
می هراسد
ز افسون دیو بد دلی
سیه رویان کنج نشین
دست بر آسمان نهاده اند
غافل آن که روزی
در افتند در دام مردمی
سرانگشت موج ها
چون کوهی ز خشم
زند بر کشتی تزویر
که صد پاره بشکافد
تا که نیم جان خسته شان
ره به ساحل نجات برد آخر
٢١ آذر ١٣٨٢
١٢ دسامبر ٢٠٠٣
مهر پرستان
در این سرزمین یخ زده یاس آلود
یکی از جان می زند فریاد
در هر طپش قلبی گرم
آفتاب زمستانی
خشکیده لبخندی ست
در فاصله ی طوفان و تاریکی
سوز سرما شلاقی ست دیوانه وار
بر شاخ و بن درختان
هر نفس کفری ست
که دهان را می آلاید
سکوت ناقوس مرگ است
چون او را زیستن اش نیست
در تنهایی آسمان دوستی ست
و درختان رفیقانی همراه
در این سرای بی کسی
مهر پرستان جمله پویندگان اند
در خواب نهالان بهار گوید
دل قوی دار که خوش می آیم
تو بودن رمزی ست که
زمستان را بدان دسترسی نیست
٢ دی ١٣٨٢
٢٢ دسامبر ٢٠٠٣
هوشیار و بیدار
روح آرامم می شود سرکش
چو می خوانی محزون
در آن نعلبک چوبین
تارو پودم می شود هوشیار
چو می دمی آن شور
در دل نی
چون خرامد حکایتت در جان
رها شوم در هر کران
گر سکوت اختیار کنی ز غم
فنا شوم در خویش
غصه امروز و فردای شیرین ات
ساخت ز زیرو بمم روشنگر
گر نه من آدمکی بودم
فارغ ز درد ایام
هر ترانه ی سازی خواند
غم تنهایی تو
کرد بیدار همه اجزای وجودم
هم آوایی دل ز بیداری توست
ور نه من مسکین کجا و
دل هوشیار کجا؟
١٢ دی ١٣٨٢
٢ ژانویه ٢٠٠٤
زلزله ی بم
به استواری خاکی که
بر آن ایستاده ام
اعتمادی نیست
هنگامی که هر تکه زمین
پاره دهانی شود
برای بلعیدن
دل خاک گشوده شود به قهر
ناله ها خیزد هر کوی و برزنی
کودکانی که ز نعنوی شیرخوارگی
به گهواره ابدیت شتافتند
درد است ارج ننهادن
انسانی را که
شایسته ی زیستن است
زخم خورده دست های برزگر
یادگار پیوند آدم و خاک است
رنج کشیده زن بی شوی را
انتقامی سخت نیازی نیست
هنگامی که ز خانه و کاشانه
تل خاکی باقی نیست
هر نعره جانسوز یتیمی
هر شیون داغدیده مادری
پتک بی اعتمادی ست
بر سرنوشت انسان
* به یاد مردم داغدیده بم ۵ دی ١٣٨٢
١٦ دی ١٣٨٢
٦ ژانویه ٢٠٠٤
راه پُر ستاره
این فریاد میهن است
در مشت توده ها
هرکس دشمن است
در چنگ مردمان
مانده نام او
در قلبم یادگار
جز مهر و یاری اش
نیست حرفی بر زبان
پیوسته هر رفیق
بر اوج آسمان
از شور و عشق او
خلقی در امان
این ره روشن است
پُر ستاره بر مردمان
* سرودوار خوانده شود
١ اردیبهشت ١٣٨٢
٢٠ اپریل ٢٠٠٤
* مصلوب
ناخدایانند در کمین گاه قرون
بر اریکه نشسته گانند کنون
و ساحران خرقه پوش
حجره داران
رنج و نکبت و نیستی
و دخمه های سرد و تاریک
زفاف گاه عشرت دو جهان
یاران هم رزم
دوستان هم دل
در انتظار مسلخ
پسران کوه های مه زده
دختران دشت های شبنم زده
کدام مهر می خواند تو را؟
کدامین شوق می دهد پروازت؟
چه شوری برافروخته جانت؟
کدام رنج مشترک می کند فریادت؟
ابر گریه ست از غم درون
سیل اشگ از رنجی نهان
غم تلخی که از دیده فرو می بارد
آتشی ست از کوره برون می ریزد
آن که میزند فریاد در گرم گاه سینه
یا می کشد چنگ بر شب تیره
نیم جان اخترکی ست
تولد یافته در گوری بی نام
آن که می افشاند گیسو
بر دریاچه های وهم
یا می سراید راز بزرگ زیستن را
در نفس های خسته
ستاره ای ست مصلوب
در هفدهمین بهار بلوغ
تقدیم به کتایون آذرلی