Welcome to the Website of Kanoone Khavaran
The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran
|
|
| زندانی سياسی آزاد بايد گردد |
خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست
صدای من هم شکست
گفتگو با «مهناز»؛ از زندانیان واحد مسکونی
مجید خوشدل
منبع: www.goftogoo.net
نطفهی
زندان
سیاسی با
دستگیریهای
پراکنده
در
زُهدان
رژیم
اسلامی
بسته شد.
«آقا» که
در ماه
حلول
کرده
بود،
مزمزه
میکرد
تا
عکسالعملها
را محک
زند.
امّا چون
در آغاز
مرگ برای
همسایه
بود و
دستگیریها
چشم گاو
پنداشته
میشدند،
دیری
نپایید
که
شعلهی
استبداد
دینی به
جان جنگل
سرو و
سپیدار
افتاد.
دیگر
برای
جبران
مافات
دیر شده
بود.
فاجعه امّا همانطور که انتظارش میرفت، با دستگیریهای گسترده و شکنجههای طاقتفرسای دوستان و یارانمان آغاز گشت. در آن جدال نابرابر، که حکایت نفرتِ شلاق بود و طراوتِ پوست و گوشت و استخوان؛ و قلبهایی که برای بهروزی و آزادی میطپید، مقاومت بود و پایداری. و هر از گاه مالیده شدن پوزهی «نمایندگان خدا» بر خاک.
امّا این تمام حکایت آن جنگ نابرابر نبود؛ شکستن و شکسته شدن هم بود. دوستان و یارانمان بودند که با شکنجههای طاقتفرسا یکی از پس دیگری فرو میافتادند. برخی دوباره کمر راست میکردند و برخی دیگر به ذرات کوچکتری تقسیم میشدند.
امّا بازخوانی فاجعهی زندانهای رژیم اسلامی در دو سوی مرز هنوز که هنوز است جهتدار، مغشوش و زاویهدار با واقعیتهای گذشته است.
وقایعنگاریها در داخل مرز (و اخیراً توسط عدهای تازه نفس در خارج کشور) دو هدف اصلی را دنبال میکنند: محدود کردن قساوت کشتار هزاران زندانی سیاسی به عملکرد چند عنصر خشن و سرخود!! و دیگر، معدوم کردن برگهای زرین مقاومت در زندانهای ایران اسلامی.
در این سوی مرز اما، هنوز زندانی سیاسی یا مقاوم و اسطوره است و یا خائن و تواب. برای همین اغلب٬ شرح «مقاومت»ها بر نقد نظام زندان سیاسی ارجحیت داشته است. در این جهانبینی، انسان کوه استواری است که زلزله هم نباید در هیبت و شوکت او خللی ایجاد کند. و من بارها در گفتوگوهایم پرسیدهام: اگر از زمین لرزههایی سهمگین «کوه» ترک خورد و از کمر شکاف برداشت، چه باید کرد؟ با دینامیت باید آن را مسطح ساخت؟ و یا اینکه با توش و توان جمعی «لرزهنگار»هایی ساخت تا فاجعه را پیش از وقوع پیشبینی نماید؟
* * *
سالها قبل ازنهاد “Medical Foundation” که مرکزی برای کمک به زندانیان سیاسی شکنجه شده در شهر لندن است، اطلاع میدهند که دو زن زندان سیاسی (سابق) مایلاند با تو دیدار کنند. بعدها دریافتم که آنها از طریق مصاحبههایم راجع به زندان سیاسی که در آن دوره در یکی از نشریات به اصطلاح کثیرالانتشار ایرانی منتشر میشد، خواهان آن ملاقات شده بودند.
در زمانی بیش از شش ماه ما بارها یکدیگر را ملاقات کردیم. پس از چند دیدار نخست هر بار قرار میگذاشتیم که در ملاقات بعد با ضبط صوت نزد آنان باشم و مصاحبهای که خود آنها مایل به انجاماش هستند، انجام پذیرد. دریافته بودم که استخوان تیزی سالهاست در گلویشان گیر کرده و آزارشان میدهد. آنان برای معالجهی بیماری صعبالعلاج خود به لندن آمده بودند.
پس از ماهها امّا مصاحبهای انجام نشد. در آخرین دیدارمان که غروب شنبهای در یکی از مناطق ایرلندی نشین شهر لندن بود، پیش از وداع گونه و پیشانی آن دو را بوسیدم و به آنان یادآور شدم: نگران مصاحبه نباشید. مهم این است که شما اولین قدم را برداشتهاید.
تا آن تاریخ تمام اطلاعات من از «واحد مسکونی» به مشتی نوشتههای نه چندان موثقی محدود میشد که هر کدام برای اهداف و منافع معینی به رشتهی تحریر درآمده بودند.
دیدار با آن دو زن زندانی سیاسی سابق دریچهی دنیایی را به رویام گشود که روح را میسایید و جسم را به گروگان میگرفت. در تجربهای اجتماعی دریافته بودم که آثار و عوارض شکنجههای طاقتفرسای زندانهای رژیم ایران میتواند سالها بماند، ریشه بدواند، به نسلهای بعد منتقل شود، بیآنکه مهابتاش را از دست داده باشد.
این هم بخش کوتاهی از دستنوشتههایم از آن سالهای دور:
«... حالا چند ماهی بود که در واحد مسکونی بودم. از انواع شکنجهها بارها تا مرز سقوط رفته بودم و چند باری هم شکسته شده بودم. دیگر توان مواجه شدن با خودم را نداشتم. هر چه سعی کردم روح انسانیام را حفظ کنم، نشد که نشد... نمیدانستم که این درد الیم کی به پایان میرسد. مثل ابدیها در گوشهای چمباتمه میزدم و روزها و هفتهها به نقطهای خیره میشدم (این را بچهها بعدها به من گفتند)... آرزوی مرگ میکردم، امّا مردنی در کار نبود...»
و حالا یکی از ساکنان «واحد مسکونی» میخواهد برای اولین بار در گفتگویی شرکت کند. پروسهی آماده شدن «مهناز» برای گفتن و گفته شدن بیش از دو دهه زمان برده است.
دژخیمان اهریمن صفت با خواهران و برادران و رفقای ما در کارخانهی انسانیت ستیزشان کاری کردهاند که پس از گذشت ربع قرن از فاجعهی زندانهای ایران، هنوز بیش از هفتاد درصد از زندانیان سیاسی سابق سفرهی دل نگشودهاند. بیتردید سهم تبعید نخنما شده را در حفظ وضعیت موجود نباید از نظر دور داشت.
به باور من برای برآورده شدن شرایط حضور اجتماعی زندانیان سیاسی سابق باید از جان و دل مایه گذاشت و نیز حضور آنان را ارج نهاد.
با هم پای درد دل «مهناز» مینشینیم. گفتوگویی طولانی که به گمان من به چند بار خواندناش میارزد.
* * *
* خانم «مهناز» با سلام و تشکر مضاعف از شرکتتان در این گفتگو.
شکنجه، شکنجه است. از کابل و قپانی بگیریم تا بیخوابی دادن و سر پا ایستادن و سلول انفرادی و... همهی اینها قرار است جان و توان زندانی سیاسی را نشانه بگیرند. با این حال برای اغلب شکنجهها میتوان زمان معینی در نظر گرفت؛ از یک ساعت تا یک روز. حتا یک ماه؛ بیشتر یا کمتر. امّا در زندانهای رژیم اسلامی شکنجههایی اختراع کردند که پایانی برای آنها متصور نبود. «قبر» یکی از آنها بود و دیگری قرنطینهای به نام «واحد مسکونی»، که شما چهار ده ماه را در آن گذراندید.
در ضمن شما اولین زندانی سیاسی واحد مسکونی هستی که بعد از سالها در مصاحبهای شرکت میکند. بگذارید گفتگویمان را با این پرسش شروع کنم: چرا در این مصاحبه شرکت میکنید؟
ـ من خیلی ممنونم از اینکه شما این موقعیت را به من دادید. این گفتگو را به این خاطر میکنم که فکر میکنم الان آمادهی صحبت کردن هستم. من این کار را به خاطر بچههای واحد مسکونی میکنم. به خاطر اینکه فکر میکنم ممکن است آنها دسترسی به وب سایت شما داشته باشند و این گفتگو را بخوانند. در واحد مسکونی امکان این که ما با هم صحبت کنیم بسیار کم بود و وقتی که بیرون آمدم، باز هم امکان آن را نداشتیم. برای همین این مصاحبه میتواند فرصتی دهد که راجع به مسایل گفته نشده، مسایلی که آنجا اتفاق افتاده، و اطلاعاتی راجع به آدمهایی که در واحد مسکونی بودند و خیلی کم در موردشان میدانیم، حرف بزنیم...
* آیا یکی از دلایل صحبت کردنتان این نیست که این کار میتواند به خود شما هم کمک کند؟
ـ صد در صد اینطور است برای من. به خاطر اینکه... منظورتان از «برای خودم» چیست؟
* معمولاً وقتی آدم بعد از سالها راجع به موضوعی صحبت میکند؛ سفرهی دل باز میکند، حس خوبی به او دست میدهد. اینطور نیست؟
ـ صد در صد! ولی یکی از مسایلی که خیلی برایم مهم بوده (همانطور که گفتم ما در واحد مسکونی با هم صحبت نمیکردیم و از این جهت چیزی از آن بیرون نیامد) کسانی آنجا بودند که ما هیچ چیز از آنها نمیدانیم...
* مثلاً؟
ـ مثلاً یکی از بچهها به اسم «اعظم» که فقط ما یک بار او را دیدیم. برای اینکه او دیوانه شده بود و سریع او را بردند. او زمان دستگیریاش چهارده ساله بود و در واحد شانزده ساله شده بود. روزی که او دچار جنون شد، اوّل فکر میکردند که او دارد ادا در میآورد. برای همین آنها [زندانبانها] میخندیدند و او را میزدند، و بعد بردناش. آن روز سیزده نفر از ما در آن اطاق بودند. آن اطاق مثل دارالمجانین [دیوانهخانه] بود؛ یک عده داشتند پوست شان را میکندند، یک عده دیگر در حال کندن موهای سرشان بودند. فقط ما سیزده نفر آن روز اعظم را دیدیم، چون بچههای دیگر وقتی به واحد آمدند، اعظم را برده بودند...
* وقتی به بند عمومی برگشتی چهطور؟ آیا او را دیدید؟
ـ وقتی به بند برگشتم هم هیچوقت او را ندیدم و نمیدانم چه بلایی سرش آمد. فکر میکنم این مصاحبه کمک میکند که این اطلاعات هم بیرون بیاید.
* مهناز عزیز! شاید من این توضیح را پیشتر باید میدادم: برای من و برای هدفی که این گفتگو دنبال میکند، اصلاً اهمیتی ندارد که شما در گذشته چه تعلق سیاسی ـ تشکیلاتی داشتی، و یا در حال حاضر چگونه میاندیشی. این گفتگو تلاشی برای «روشنگری» است؛ برای شناختن ابعادی از شکنجهگاه واحد مسکونی از زبان فردی که آن را تجربه کرده. آن هم حتیالمقدور از طریق بازگویی و روایت آن تجربهها، و لزوماً نه تجربه و تحلیل کردن آنها. البته من آگاهم که یادآوری آن دوران برای شما سخت و طاقتفرسا است. امّا همدلی شما در این راه بهترین کمک به امر روشنگری و مبارزه برعلیه فراموشی است.
با این مقدمه طولانی، از مهناز هفده ساله برایم بگویید که به تازگی دستگیر شده؛ حال و هوای او را برایم شرح دهید.
ـ من هفده سال و نیمام بود که دستگیر شدم؛ به همراه یکی از دوستانام. این قبل از سی خرداد [شصت] بود. من هم هوادار بودم. حال و هوای من در آن روزها حس تعلق به جریانات سیاسیای بود که حس میکردم در سرنوشت من و بقیهی مردم سهیم هستند. وقتی دستگیر شدم، فکر میکردم به زودی آزاد میشوم؛ چون قبل از سی خرداد بود. امّا بعد از دستگیری فکر میکردم که اگر تعهد ندهم، به زودی آزاد میشوم...
* در آن آغاز وقتی تصور آزاد شدن در شما ریخت، از زندان و شکنجه و مقولهی مقاومت چه تصوری داشتی؟
ـ تصورم از مقولهی مقاومت همانی بود که روزهای اول داشتم. حتا در زندان هم، تا قبل از اینکه به واحد مسکونی بروم، همان تصور قبلی بود. امّا این تصور در واحد مسکونی تغییر کرد. مثلاً وقتی در کمیته بودیم، همهی ما را میزدند و تن و بدن بچهها زخمی بود. امّا ما مقاومت میکردیم تا در برابر این شکنجهها سر خم نکنیم.
* من را تصیح کنید: بعد از حدود دو سال از دستگیری به واحد مسکونی منتقل شدی. البته هنوز زود است که مرا به واحد مسکونی ببری. در این دو سال چه نوع شکنجههایی روی شما اعمال شد؟
ـ اگر من به دید امروزم بخواهم به شما بگویم، شکنجههای من از زمان دستگیریام شروع شد. یعنی از زمانی که در کمیته بودیم، کتک میخوردیم. چند شب خیلی شدید کتک خوردیم. بعد که به اوین رفتیم، از همان روز اول با چشم بسته کتک میزدند تا زمانی که ما را به بند فرستادند. در بند هم مسئله گرسنگی بود و ازدحام زندانیان. تازه به هر دلیلی «مجتبی حلوایی» و دیگران میآمدند و چند نفری را برای زدن انتخاب میکردند و بعد آنها را برمیگردانند...
* شما هم جزو این دسته بودی؟
ـ بعضی شبها من جزو این دسته بودم و بعضی شبها نبودم. بعد که به قزل حصار رفتیم از همان اول «حاجی» [حاج داود رحمانی] کسانی که از سازمانشان دفاع میکردند، با اردنگی میفرستاد به سلولهای انفرادی. مشکلات دیگر، ساعتهای سلولهای دربسته، غذای کم، ساعات کم برای دستشویی رفتن، عدم دسترسی به دکتر، عدم ملاقات با خانوادهها و از این چیزها بود. بعد که به گوهردشت رفتیم، سرمای شدید آنجا به مشکلات دیگر اضافه شد. من یادم هست، سلولام آنقدر سرد بود که برف از لای درز پنجرهها به درون میآمد. این زمانی بود که بخشی از گوهردشت تحت بازسازی بود. در گوهردشت آنقدر سردم بود که نمیتوانستم بایستم، انگار رودههایم کشیده میشد و...
* بسیار خوب! کم ـ کم به مکانی میرویم که شکنجهگاه بخشی از زندانیان سیاسی بوده است. خانم مهناز، حالا من را به واحد مسکونی هدایت کن.
ـ از روز اول که به واحد رفتیم... اگر به نقشهی واحد مسکونی نگاه کنید، آنجا مثل یک آپارتمان است. اطاقی داشت به نام اطاق شکنجه. ولی در حقیقت آن اطاق تعزیر بود، برای اینکه همه جای آنجا، جای شکنجه بود. ما از روز اول چشم بسته رو به دیوار بودیم و تعدادی آدمهای فوقالعاده خشن هم شلاق به دست آنجا بودند و دایم ما را میزدند. یعنی اصلاً امکان فکر کردن نبود، مگر زمانی که برگهی بازجویی را جلویت میگذاشتند. تازه آن موقع هم نمیدانستی چقدر زمان داری. ما برای روزها چشم بسته رو به دیوار ایستاده بودیم، بیخوابی داشتیم و سر هر موضوعی شلاق میخوردیم. در طول روز همانطور که چشممان جایی را نمیدید، شلاق میخوردیم و ضعف داشتیم، گاهی یک دفعه با تیزی کفش به پهلوهایمان میزدند...
* این درست است که شما را در بدو ورود بیش از یک هفته بیخوابی دادند؟
ـ چیزی که من یادم است، دوازده روز بود. شش شب اول بیخوابی کامل بود و فقط وقت نماز میتوانستیم حرکت کنیم. بعد از شش شب من یادم هست که دستهایم سِر شده بود و همش غش میکردم؛ چون من مشکل گردش خون هم داشتم. بدنم حالت نیمه فلج پیدا کرده بود. امّا آنجا که نباید چیزی میگفتی و باید مقاومت میکردی... بعد از شش شب گذاشتند روزی یک ساعت بخوابیم. امّا تا آنجا که یادم هست، هیچ وقت کتک زدن و بازجوییهای مستمر قطع نشد که نشد...
* یکی از قوانین حاکم بر واحد مسکونی سکوت بود و سکوت، و باز هم سکوت. این شکنجه را از تجربههای شخصیات برایم شرح دهید؛ فضای این سکوت مرگبار را برایم ترسیم کنید.
ـ این موضوع در رابطه با آدمهای مختلف فرق میکرد...
* شما حس و تجربهی خودت را برایم بگو.
ـ من، سکوت آزارم نمیداد. سکوت هنوز هم مرا آزار نمیدهد. کلاً آدمی هستم که سکوت را دوست دارم. برای خیلیها سکوت سخت است؛ تنها بودن و ساکت بودن. ولی مسئله این بود که شما در آن سکوت هر لحظه باید تصمیم میگرفتی. مسئله این بود که در آن فضا ظاهراً سکوت بود، صدا نبود، ولی آشوبِ دایم بود. به خاطر اینکه شما زیر بازجویی بودی، نمیدانستی چه کسانی با شما هستند، نمیدانستی چه اطلاعاتی از بین رفته. امّا میدانستی که به شما امکان صحبت با دیگری را نمیدهند. به این دلیل که میخواهند همهی اطلاعات را از همه زندانیان تخلیه کنند. شما وقتی مدتی در جمع هستی، اطلاعات زیادی از بقیه داری. وحشتناکی آن سکوت در این بود که نه تو میدانستی چه کسی در کنارت است، و نه میتوانی با او تماس بگیری. نمیدانستی چه اطلاعاتی داده شده، در این حال دایم میآمدند از تو میخواستند که راجع به دیگران و راجع به تشکیلات بن&