Welcome to the Website of Kanoone Khavaran

The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran

 

 

 دادخواست

کانون زندانیان سیاسی ایران

كميته بين المللى عليه اعدام

 

کميته بين المللى عليه سنگسار

 
     

زندانی سياسی  آزاد بايد گردد   

 

خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست

 

 

" زنده آنهايند که پيکار مىکنند

آنان که از شيب تند سرنوشتى بلند بالا مىروند

و پيوسته در قلب خويش

هدفى مقدس دارند

و يا عشقى بزرگ"

يادگار مبارزى گمنام،

بر سلول انفرادىاوين

 

 

٭ از اوين تا پاسيلا

٭ د. البرز

٭ چاپ اول، تورنتو، زمستان ١٣٧٩

٭ اسامى جان باختگان راه آزادى و توابين حقيقى است.

٭ پاسيلا اسم زندانى در هلسينکى پايتخت فنلاند مىباشد.

٭ نشانى کامپيوترى:d_alborz@yahoo.com


 

 

تقديم به همه انسانهاى آزاديخواه،

زندانيان مبارز و خانوادههايشان

 

 

پيشگفتار

 

رويدادهايى که در پى خواهد آمد بخشى از سرگذشت واقعى من به عنوان يک زندانى سياسى در سالهاى بحرانى و پر التهاب ٦٦-١٣٦٠ در زندانهاى جمهورى اسلامى و همچنين سالهاى فرار، زندان و گرفتارى تا اواخر سال ١٣٦٩ در خارج از کشور است. نوشتهاى که در پيش روى داريد حاصل مرور و يادآورى جريانات و اتفاقات داخل زندانو نحوه برخورد زندانيان با يکديگر و مقابله آنها با ظلم و فشار رژيم اسلامى است. در قسمتهاى آخر کتاب گوشههايى از مشکلات و دامهاى گوناگون بر سر راه آزادگان و رانده شدگان از ميهن و تلاش بىوقفهام براى رسيدن به مقصدى امن و آسايشى نسبى آورده شده است.پيشنهاد نوشتن و ثبت خاطراتم در زندان، براى اولين بار توسط دخترخالهام مطرح شد و از آنجا که انگيزه چنين کارى در من هم فراهم بود به دنبال فرصت مناسبى مىگشتم تا به اين کار اقدام کنم. تا اينکه در يکى از روزهاى تابستانى سال ١٣٧٠، خودکار و کاغذ به دست گرفتم و در گوشهاى خلوت و دنج اولين سطرهاى اين مجوعه را بر کاغذ آوردم. اما پيدايش اين نوشتار، که در قالب ويرايش نشده به بيش از ٧٠٠ صفحه مىرسيد، در طى مدت هشت سال رنج و تحمل سختىهاى بسيار صورت پذيرفت که بحرانهاى روحى و تلاطمهاى احساسى را بخاطر "زندهکردن خاطرهها" و نه فقط "خاطره نگارى" برايم به دنبال داشت. تصور اوليه مبنى بر اينکه مىتوانم اين ماده خام را در اختيار دوستان بگذارم تا بقيه کار را به انجام رسانند خيلى زود رنگ باخت و مجبور شدم که قسمت عمدهاى از تايپ، تصحيح و ديگر امور کتاب را علاوه بر سنگينى بازبينى رويدادهاى گذشته بر عهده گيرم.

بىگمان ظرافتها و سختىهاى گوناگون حرفه نويسندگى براى من که تجربهاى در اين کار نداشتم خيلى دشوار مىنمود ولى در اين راه شوق آگاهى رسانى و اميد به بازگو کردن حماسه مقاومت و از جان گذشتگى فرزندان خلق و مبارزين راه آزادى همواره مرا در انجام اين امر يارى مىبخشيد. طولانى شدن اين راه و گذر سالها خبر از عمق فاجعه و توانفرسا بودن يادآورى اين خاطرهها دارد.


 

فهرست

 

دستگيرى توسط کميته...................................................... ٦

اوين ........................................................................... ١١

بازجويى در ٣٠خرداد ٦٠ ............................................... ٣١

دادگاه در ٧تير ٦٠ .......................................................... ٣٩

قزلحصار واحد سه ............................................ญญญ............ ٤٨

فرستادن ٢٠ نفر به اوين براى اعدام ................................... ٦٤

تيرباران ...................................................................... ٧١

آوردن زندانيان جديد ....................................................... ٨٦

کتک زدن در نوروز ٦٢ ................................................. ١٢٧

زندانبان جديد .............................................................. ١٥١

خودکشى فيروز الوندى ................................................... ١٥٩

انتقال به واحد يک قزلحصار .......................................... ١٧٥

استقلال گرفتن در زندان ................................................. ٢٠٦

اعتصاب گروهى در قزلحصار ....................................... ٢١٨

بردن به انفرادى براى آزادى ........................................... ٢٣٨

اولين اعتصاب عمومى ما در اوين .................................... ٢٥٥

انفرادى تنبيهى ............................................................. ٢٥٩

بازگشت به سالن سه ...................................................... ٢٧٩

آزادى ........................................................................ ٢٨٦

اسامى اعدام شدگان ....................................................... ٢٩٥

بعد از آزادى ........................................ ...................... ٢٩٦

در تدارک فرار ............................................................ ٣١٢

پاکستان-کراچى ............................................................ ٣١٧

بدرقهى مادر ............................................................... ٣٢١

قرارگاه مرکزى پليس کراچى .......................................... ٣٤٠

فنلاند-هلسينکى ............................................................ ٣٥٠

برنامه ريزى مجدد ........................................................ ٣٥٢

موفقيت آميز بودن نيمى از برنامه ..................................... ٣٥٥

بازداشت به اتهام انفجار هواپيماى پانامريکن ...................... ٣٥٩

رهايى از زندان پاسيلا .................................................. ٣٧١

موفقيت نهايى .............................................................. ٣٧٩

 

با سپاس و قدردانى بسيار از مادر عزيزم براى مهر بىکران، فداکارى و استقامت ستودنىاش، برادر گرامىام براى کمک صميمانه و بىدريغ در تنظيم و ويرايش کتاب و ديگر دوستان عزيزى که با دلگرمى و صميميت مرا در تکميل و پخش کتاب يارى دادند.


 

 

 

 

 

دستگيرى توسط کميته

 

پس از قيام سال ٥٧ حال و هواى ديگرى در ايران حاکم بود و مردم هنوز در روياى آزادى بسر مىبردند. بسيارى از جوانان تحت تاثير مستقيم دوستان و خويشاوندانى که هوادار گروهها بودند شتابزده بسمت سازمانهاى سياسى مختلف کشيده مىشدند و اين کار را با کمترين پژوهشى انجام مىدادند.من نيز به نوبه خود و بهخاطر شرايطى که در آن روزها حاکم بود بيشتر وقتم را در خيابان مىگذراندم و مشتاق بودم از اوضاع و احوال جامعه با خبر باشم. به صحبتها و بحثهايى که در کوچه و بازار صورت مىگرفت گوش مىدادم و مايل بودم از آخرين اخبارى که در سطح کشور جريان داشت مطلع گردم. کمکم با نام سازمانها و گروههايى که در کوچه و خيابان بر سر زبانها بود آشنا شدم. برايم پر جاذبه و غرور آفرين بود وقتى مىشنيدم که ملت ايران چنين فرزندان دلاورى دارد که شجاعانه در برابر ناملايمات قد برافراشته و جان خود را در اين راه گذاشتهاند. موقعيت خوبى براى سازمانها پيش آمده بود که از فداکارىهاى چنين افرادى براى تبليغات و شناساندن خود به جامعه استفاده کنند و هر روز بر تعداد هواداران خودشان بيافزايند. اين کشمکشهاى تبليغاتى و مبارزات سياسى و برخوردهاى عقيدتى همچنان ادامه داشت و از آنجا که در اين زمينه گفتار و نوشتارهاى فراوان عرضه شده است، بررسى و تحليل سياسى و اجتماعى آن مقطع خاص را به صاحبنظران و علاقمندان وامىگذارم مىکنيم.

بعد از ظهر ٢٦ خرداد سال ١٣٦٠ بود که يکى از دوستانم به نام فرهاد به منزل ما آمد و پيشنهاد کرد که براى گردش بيرون برويم و ببينيم اوضاع و احوال چگونه است. به همين منظور به طرف خيابان انقلاب و مصدق به راه افتاديم ولى به نوعى احساس مىکرديم که چهرهى شهر تا اندازهاى عوض شده است. حوالى ساعت چهار بود که به مقابل پارک دانشجو در خيابان مصدق رسيديم. اين خيابان يکى از خيابانهاى شلوغ شهر و يکى از مراکز خريد و گشت و گذار مردم بود. گويا در چهارراه انقلاب و مصدق تظاهرات شده بود و ما بىخبر از اين موضوع در پايينتر از آن محل مشغول گردش بوديم. سازمان مجاهدين به همراه سازمانهاى چريکهاى فدايى خلق-اقليت و راه کارگر براى حمايت از بنىصدر که از مقام رياست جمهورى عزل شده بود راهپيمائى مىکردند. در همين هنگام سر و صدايى از دور بلند شد و از رفت و آمد آمبولانسها پيدا بود که درگيرى بوجود آمده است. من و فرهاد مشغول صحبت و کمک کردن به يکى از رفقاى خود شديم که داشت نشريه سازمانپيکار را مىفروخت. دختر جوانى که از روبرو مىآمد به ما هشدار داد که پاسدارها و کميتهچىها دارند مردم را مىگيرند و بهتر است که پراکنده شويد. همانطور که دور مىشد دوباره تکرار کرد که جوانها را دستگير مىکنند. پس از چند دقيقه ما متوجه شديم که ماشينهاى زيادى از کميته و سپاه در رفت و آمد هستند.

ناگهان يک ماشين پيکان در کنار خيابان ايستاد و دو نفر از آن پياده شدند. يکى از آنها بطرف ما آمد و خواست فروشنده نشريه را دستگير کند که من سد راه او شدم و کميتهچىديگر بطرف فرهاد و جوانک فروشنده نشريه دويد که آنها متوجه قضيه شدند و زود فرار کردند. کميتهچى بدنبالشان دويد ولى موفق به دستگير کردنآنها نشد و پس از لحظاتى هر دو آنها برگشتند و مرا به زور سوار ماشين کردند و راننده براه افتاد.

در طى راه مرتب مرا سئوالپيچ مىکردند و ضمن توهين با مشت به سر و صورتم مىزدند. اولين سئوال آنها اين بود که:

- چرا در تظاهرات شرکت کردى و چرا راهپيمائى به راه انداختهايد؟ وقتى جواب دادم بهطور اتفاقى به آن خيابان آمدهام باورشان نمىشد و مرا متهم به هوادارى از سازمانها مىکردند و سراغ دوستانم را از من مىگرفتند. گفتم:

- از اين دوستانى که شما از آنها صحبت مىکنيد خبر ندارم.

دوباره تکرار کردم:

- براى قدم زدن به اين محل آمده بودم و هيچگونه اطلاعى از اين تظاهرات ندارم.                                                              ولى آنها گوششان بدهکار نبود و با مشت به سر و صورت و پهلوهايم مىزدند. بعد هم مرا بازرسى بدنى کردند و کيف پولم را به همراه مقدارى پول خرد از داخل جيب شلوارم بيرون آوردند و همراه آن نشريه پيکارى را که خريده بودم يافتند. با ديدن نشريه جرىتر شدند و مرا تهديد به مرگ کردند و گفتند:                                - اگر اسامى دوستانت را نگوئى تو را شبانه خواهيم کشت و جسدت را در بيابانهاى اطراف خواهيم انداخت و يا تو را به مسجدى که حزب اللهىها در آنجا جمع هستند مىبريم تا تکهتکهات کنند!

بعد از اين تهديدها نشانى منزل مرا خواستند تا به آنجا بروند و به قول خودشان چيزى پيدا کنند. با خود فکر کردم من که کارهاى نبودم که اينها مىخواهند اينکارها را با من بکنند و حالا اگر بروند خانهمان چه خواهد شد؟ ما که پدرى بالاى سرمان نيست و چه بلايى بر سر اعضاى خانوادهام خواهند آورد؟ به هيچوجه راضى نبودم که پاى خانوادهام به ميان کشيده شود و به همين منظور از دادن نشانى درست منزل خودارى کردم و نشانى ديگرى را به آنها دادم. فقط به ياد دارم که گفتم در کرج زندگى مىکنم و براى خريد به تهران آمدهام. ناگفته نماند که من اسم واقعى خود را براى اينکه پاى خانوادهام به ميان کشيده نشود به آنها نگفتم. ماشين با سرعت خيابانهاى شهر را يکى بعد از ديگرى طى مىکرد و مدتى نگذشت که متوجه شدم در ميدان خراسان هستيم و اينها کميتهچىهاى ميدان خراسان هستند. بعدها شنيدم که آنها در بى رحمى شهرت دارند. به کميته که رسيديم دوتا از پاسدارها با هم صحبت مىکردند که همين حالا من را به بيابان برده و سر به نيست کنند يا اينکه کمى صبر کنند و بگذارند هوا کمى تاريکتر شود. بعد از اين گفتگوها مرا بداخل مقر خود بردند و در اطاقى که دو نفر ديگر هم در آنجا بازداشت بودند انداختند. بعد از نيم ساعت مرا براى بازجوئى بردند و همان سئوالهايى را که قبلا" کرده بودند اينبار در حضور شخص سومى تکرار کردند و در پايان گفتند تو را به زندان اوين مىفرستيم تا در آنجا برايت تصميم بگيرند. هر چه اصرار کردم و گفتم من کارهاى نيستم و کارى به اينکارها نداشتهام به گوششان نرفت. دوباره مرا به همان اطاق برگرداندند. احساس خوبى نداشتم و نمىدانستم چه مدت بايد بلاتکليف بمانم. تا آنروز هيچ تجربهاى از بازداشت و ماندن در کلانترى يا کميته را نداشتم. مىدانستم خانوادهام يعنى وابستگان درجه اول من و بخصوص مادرم خيلى نگران خواهند شد. من در نبود پدر مسئوليت خانواده را داشتم و مىبايست در حد توانايى به آنها کمک مىکردم. از طرف ديگر مطمئن بودم که فرهاد دوستم به منزل ما رفته و خانوادهام را در جريان گذاشته است. روز بعد و قبل از ظهر بود که اسم مرا خواندند و گفتند مىخواهيم تو را به اوين ببريم. بعد مرا سوار ماشين کردند و راننده به راه افتاد. سه نفر داخل ماشين بوديم يعنى من و راننده و نفر ديگرى که گويا مسئول سياسى-عقيدتى آنها بود. در بين راه از آنها پرسيدم چرا آزادم نمىکنند؟ شخص ريشويى که کنار راننده نشسته بود گفت ما کارهاى نيستيم و اوين در اين مورد تصميم مىگيرد. بعد ادامه داد که خدا بزرگ است و شما هر چه زودتر آزاد خواهيد شد. من با کمى اضطراب پيش خود فکر مىکردم که به هيچوجه دلم نمىخواهد پايم به زندان اوين کشيده بشود چرا که هيچکس خاطرهى خوبى از آنجا نداشت.


 

 

 

 

 

اوين

 

ماشين همچنان در اتوبان پيش مىرفت و همه چيز بسرعت از مقابل چشمانم مىگذشت و هيچ معنايى جز سکوت و بهت برايم نداشت. فکر مىکردم آنجا چه به سر من خواهند آورد و کارم به کجا خواهد کشيد؟ کمکم به زندان اوين نزديک شديم و راننده در مقابل در آهنى بزرگى توقف کرد. در آنجا بعد از زدن چشمبند تيره رنگى به چشمانم يک نفر دستم را گرفت و مرا با خود برد. چشمبند مانند پرده سياهى جلوى چشمانم قرار گرفته بود و مرا به سرگيجه مىانداخت. در بين راه هيچ صدائى شنيده نمىشد و انگار هيچ موجود زندهيى در آنجا نبود. ناگهان صداى باز شدن درب بزرگ ديگرى بگوش رسيد و پس ازگذشتن از آن به راه خود ادامه داديم. بعد از چند دقيقه درب آهنى ديگرى باز شد و پاسدار قبل از رفتن به من گفت که چشمبندم را بردارم.

وقتى که به "بند"، يعنى ساختمانى که زندانيان در آنجا نگهدارى مىشدند، وارد شدم مسئول آنجا توضيحاتى در مورد مقررات بند به من داد و سپس مرا به اطاقم راهنمائى کرد. بعدها فهميدم که او يک زندانى عادى است و بهخاطر تجاوز جنسى دستگير شده است.        او مرا به اطاقى به طول چهار و عرض سه متر فرستاد که فاقد تخت بود و پانزده نفر ديگر در آن زندگى مىکردند. در آنجا با يکى از بچههاى کرج به اسم مجتبى آشنا شدم که پسر خوبى بهنظر مىرسيد. او توضيح داد اشخاصى که در اينجا زندگى مىکنند از افراد مختلفى هستند که در ميان آنها ساواکى، ارزى يعنى کسانى که بهطور قاچاق در خيابان ريال ايران را با پول کشورهاى ديگر مبادله مىکردند و از اين راه امرار معاش مىکردند، سارق مسلح، زندانى عادى و همينطور سياسى پيدا مىشود.

مجتبى متوجه شد که من چيز زيادى از زندان و افراد مختلف آنجا نمىدانم و به همين خاطر نصيحت بسيار خوبى به من کرد و گفت: داخل زندان بيشترين احترام را به افراد بگذار و کمترين اعتماد را به آنها بکن!

بعد هم محل دستشوئى و قرار دادن لباسها را به من نشان داد و پيشنهاد کرد که با قسمتهاى مختلف بند آشنا شوم. هنگامى که در حياط بودم مجتبى آمد و گفت بهتر است لباسهايت را عوض کنى و لباس راحتترى بپوشى. گفتم من ديروز بى دليل دستگير شدهام و هر لحظه منتظر دريافت خبر آزادىامهستم. او گفت هر جور که مايلى و بعد گذاشت و رفت.

ساختمان بند يک بناى دو طبقه بود که با ساختمان چسبيده به آن به بندهاى ٥ و ٦ قديم معروف بودند. اين ساختمان توسط پانزده پله به حياط نه چندان بزرگى راه پيدا مىکرد که در گوشهى آن استخر کوچکى قرار داشت و گفته مىشد توسط هواداران گروه فرقان ساخته شده است. در طرف ديگر حياط چند درخت چنار نيز به چشم مىخوردند که جويبار باريکى از کنار آنها مىگذشت و به استخر مىريخت. به گفته يکى از زندانيان اين جويبار از چشمهاى که در بيرون بود آغاز مىشد. در روى بامها نيز هميشه چند پاسدار مشغول کشيک دادن بودند.

آنروز به طبقه دوم بند نرفتم چرا که هر لحظه منتظر بودم اسم مرا بخوانند و آزادم کنند. در مورد طبقه دوم شنيده بودم که مانند طبقه همکف داراى دو اطاق کوچک و بزرگ است که همگى پر از زندانى هستند. طبقات همکف اين بندها در رژيم گذشته گويا سلولهاى انفرادى بودند که بعد از برداشتن ديوارها آنها را بهصورت عمومى در آورده بودند. در مجموع حدود صدوپنجاه زندانى در اين دو بند نگهدارى مىشدند که در بين بازداشت شدگان تعداد زيادى سلطنتطلب و ساواکى نيز وجود داشتند.

يکى از زندانيان جلو آمد و پرسيد:

- آيا تازه واردى؟

- آره.

- کى دستگير شدى؟

- ديروز.

سپس شروع کرد به صحبت در مورد چيزهاى مختلف، آدم فضولى بهنظر مىآمد. خودش را محسنى معرفى کرد و گويا ساواکى بود. پمپ بنزين ميدان محسنى در خيابان ميرداماد هم متعلق به او بود. جالب اينجاست که او تاريخچه تمام گروهها و سازمانها و افراد وابسته به آنها را از حفظ بود.

عصر آن روز شام را بهداخل بند آوردند و مجتبى دنبالم آمد و گفت موقع شام است و ما تا ده دقيقه ديگر شروع به خوردن مىکنيم. غذاى آن شب تخم مرغ پخته و نان لواش بيات شده بود. به او گفتم ميلى ندارم. پاسخ داد تو را درک مىکنم ولى بيا افراد ديگر را ببين و با آنها آشنا بشو.

تعدادى از زندانيان قبل از آوردن شام شروع کرده بودند به دويدن و نرمش کردن در حياط. بعد از ورزش و حمام به اطاقهاى خودشان رفتند و من هم از حياط به راهرو برگشتم.

در سمت راست راهرو اطاق کوچکى قرار داشت که اين اواخر به فروشگاه تبديل شده بود. مقدار کمى جنس از قبيل سيگار، کبريت، کمپوت و غيره براى خريد در آن عرضه مىشد. اطاق ما در انتهاى اين راهرو که به عرض يک مترو نيم بود قرار داشت. از جلوى درب اطاقها که مىگذشتم متوجه شدم ديگران هم سفره انداختهاند و مشغول شام خوردن هستند. وارد اطاق شدم و زندانيان در دو طرف سفرهاى به عرض نيم و طول دو متر نشسته بودند. اطاق ما پنجرهى بزرگى داشت که در مقابل آن ساختمان سلولهاى انفرادى معروف به ٣٢٥ قرار داشت. شيشيههاى پنجره را با ورقههاى آهنى بلند به عرض ده سانتى متر بهطور کامل پوشانده بودند. فقط از درون روزنهها و سوراخهاى کوچکى که بين آنها بود و آن هم به زحمت مىشد طرف ديگر را ديد.

سر سفره کنار مجتبى نشستم و او افرادى را که کنار ما نشسته بودند به من معرفى کرد. بيشتر آنها زندانيان سياسى و هوادار سازمانهاى چپ بودند مگر چند نفرى که به جرم سرقت مسلحانه دستگير شده بودند. در طرف ديگر سفره، سلطنتطلبها، ليبرالها، ارزىها و ساواکىها قرار داشتند. آن شب ميلى به شام نداشتم و نتوانستم چيزى بخورم. بعد از شام چاى آوردند. از مجتبى پرسيدم آيا چاى را هم از بيرون مىآورند؟ پاسخ منفى داد و اضافه کرد زندانيان در همينجا و با استفاده از سيم و دو تکه فلز و يا قاشق آب را در سطل مىجوشانند و بعد هم به آن چاى اضافه مىکنند. البته بعضى از اطاقها که کترى بزرگ داشتند مىتوانستند چاى را در آن دَم بکنند. مجتبى ادامه داد ما اسامى افراد را داريم که به ترتيب هر روز يک نفر از آنها کارگر مىشود و کارهاى اطاق را انجام مىدهد. از او پرسيدم چگونه؟ او گفت به عنوان مثال فردا نوبت خود اوست که کارگر بشود. همانطور که توضيح مىداد گفت سلطنت طلبها و ساواکىها از لفظ "کارگر" استفاده نمىکنند و در عوض کلمه "شهردار" را به کار مىبرند! اين اصطلاحى بود که بهطور معمول زندانيان بندهاى عادى بکار مىبردند. ادامه داد هر روز سر ساعت هشت صبحانه خورده مىشود. کارگر مىبايستى زودتر بيدار بشود و نان و پنير و چاى را آماده کند و بعد هم سفره را بيندازد و ليوانها را براى چاى آماده کند. منظور از ليوان يک تعداد شيشههاى خالى مربا و يا ليوانهاى پلاستيکى قرمز رنگى بود که در اختيار زندانيان قرار داده مىشد.

همچنين به موقع بيدار کردن افراد جزو مسئوليتهاى کارگر به حساب مىآيد و اگر تعداد زندانيان اطاق بيشتر بشود دو نفر به عنوان کارگر انتخاب مىشوند. بعد از صرف صبحانه کارگر اطاق ظرفها، ليوانها و سفره را جمع مىکند و مىبرد به ظرفشوئى و مىشويد. آن محل در واقع دستشوئى بوده ولى چون محل ديگرى وجود نداشت زندانيان مجبور بودند که ظرفهايشان را نيز در همان جا بشويند. بعد از شسته شدن ظرفها آنها را در محل کوچکى که در کنار اطاقو روى زمين بود قرار مىدادند و روى آنها را با روزنامه و يا تکهاى پارچه مىپوشاند. بعد از انجام اين کار نوبت به جارو کردن مىرسيد.ترتيب کار اينچنين بود که کارگر با جاروى کوچکى اطاق را جارو مىکرد و بعد آماده مىشد که ساعت ده به افراد اطاق يک ليوان چاى بدهد و پس از نوشيدن چاى ليوانها را مىشست و منتظر آوردن ناهار مىشد. گاهى وقتها از بيرون بند ميوه و سبزى مىآوردند و در فروشگاه يا همان اطاق کوچکى که در زير هشتى قرار داشت مىفروختند. لازم به توضيح است که منظور از "زير هشت" محل و فضاى مقابل دفتر مسئولين زندان و زندانبانها بود که به اين اسم خوانده مىشد.

اگر خيار، گوجه و کاهو داشتيم کارگر موظف بود که با آنها سالاد درست کند. هر اطاق قابلمه مخصوص خود را داشت و بعد از آوردن ناهار او قابلمه اطاق را مىبرد زير هشت که محل ورود و خروج بند هم بود. مسئول بند وظيفه داشت غذا را به نسبت افراد اطاق در قابلمهها تقسيم کند و بعد يک نفر از هر اطاق مىرفت و ظرف غذا را مىآورد.

کارگر اطاق تقسيم غذا را به عهده داشت و بچهها آن را دست بدست به انتهاى سفره مىرساندند. بعد از صرف ناهار ظرفها جمع مىشد و چاى مىدادند. بعد ليوانها را جمع مىکردند و کارگر آنها را مىشست. بعد از ظهر معمول بود که افراد استراحت کنند و يا براى کمتر از يک ساعت بخوابند و بعد از آن دوباره موقع چاى خوردن مىشد. کارگر همه را براى نوشيدن چاى صدا مىکرد. بعد از تمام شدن ليوانها را مىشست و سر جايشان مىگذاشت و سپس منتظر آمدن شام مىشد. بهطور معمول ظهرها يک وعده غذاى گرمداشتيم و براى شامغذاى حاضرى داده مىشد. کارگر همان کارهايى را که در طى نيمروز انجام داده بود را دوباره براى شام تکرار مىکرد. گاهى وقتها بعد از شام و يا چهار بعد از ظهر اگر ميوه داشتيم کارگر آن را بين افراد تقسيم مىکرد و به اين ترتيب وظايف کارگرى براى آن روز تمام مىشد. ناگفته نماند که ساواکىها، سلطنتطلبها، ارزىها و مجرمين سرقت مسلحانه ترجيح مىدادند کارشان را به تنهائى انجام بدهند چونکه هيچگونه اشتراکى با يکديگر نداشتند و هر کدام از آنها ساز خودشان را مىزدند. به غير از افراد عادى بقيه خودشان را با القابى از قبيل تيمسار و دکتر و جناب سرهنگ و غيره صدا مىکردند و اين باعث غرور و افتخارشان بود يا به نوعى خود را برتر از ديگران مىپنداشتند.

درب حياط تا ساعت ٩ شب باز بود و زندانيان بهطور معمول بعد از صرف شام به حياط مىرفتند و قدم مىزدند. در تمام بند تنها يک تلويزيون وجود داشت که آنهم در اطاقى بود که شخص ثروتمندى در آن بسر مىبرد. او که خيلى چاق بود و حدود سه برابر ديگران وزن داشت از زندانيان عادى بشمار مىرفت ولى نفوذ زيادى داشت و خواستههاى او مبنى بر خريد وسايل از بيرون زندان براحتى بر آورده مىشد. اگر کسى مايل بود مىتوانست به آن اطاق برود و تلويزيون تماشا کند. بر طبق مقررات زندان وقت خواب ساعت ده شب بود که مىبايستى توسط همه افراد رعايت مىشد و هر زندانى موظف بود که در آن ساعت در اطاق خود و سر جاى تعيين شدهاش دراز بکشد. از آن ساعت به بعد درب حياط بسته مىشد و کسى حق تردد نداشت. در روزهاى اول پاسدارها سختگيرى نمىکردند و تمام اين مقررات به گونهاى تقولق بود.

آن شب را با هر ناراحتى که بود به صبح رساندم. زندانبان به هرکس دو يا سه پتوى سربازى مىداد تا بهعنوان پتو و زير انداز از آنها استفاده کند. ناگفته نماند که پتوها کهنه و پر از پرز بودند و شبها راه تنفس را مسدود مىکردند. همچنين پتوها خيلى زمخت و کهنه بودند و باعث خارش پوست بدن مىشدند و خلاصه اينکه خواب راحت با آنها ميسر نبود.

سلطنتطلبها و ليبرالها از امکانات نسبتا بهترى برخوردار بودند. آنها براى خودشان ملافه، پتوى شخصى، راديو و خيلى چيزهاى ديگر که خانواده‌‌ها برايشان آورده بودند در اختيار داشتند. بقيه افراد بنابر شرايط مالىشان از امکانات کم ترى برخوردار بودند.فرداى آن روز زندانى جديدى به بند ما آوردند که جوان هيجده سالهاى بهنظر مىآمد. به ديگران گفته بود اتهام او وابستگى به راه کارگر است که يکى از سازمانهاى سياسى چپ بود. او هنگام پخش اعلاميه دستگير شده بود و تعدادى از اعلاميهها هم به عنوان مدرک بدست کميتهچىها افتاده است. اين زندانىجوان به اطاق ما فرستاده شد و آنروز بدون اتفاق خاصى سپرى شد.

صبح زود از خواب بيدار شدم و بعد از رفتن به دستشويى و شستن دست و صورت از باز بودن درب حياط استفاده کرده و چون هواى داخل بند گرم و سنگين بود به حياط رفتم. فکر مىکنم ساعت حدود ششونيم صبح بود که هوا بهطور کامل روشن شد و تعدادى از زندانيان که بيدار شده بودند به تنهايى يا دو نفرى در حياط مشغول قدم زدن بودند. در بالاى پشت بام دو پاسدار مشغول نگهبانى بودند و اطراف و پائين را زير نظر داشتند.

در آن موقع خيلى نگران خانوادهام بودم و سعى مىکردم که احساس آنها را و بخصوص مادرم را درک کنم. از طرف ديگر بعد از دستگيرى من خانوادهام به کميته، پزشک قانونى و مقر سپاه رفته بودند و سراغ مرا گرفته بودند. آنها هر چه بيشتر مىگردند اطلاع کمترى از من بدستشان مىرسد و در آخر بعد از مدتى پرسوجو خودشان به اين نتيجه مىرسند که من بايد در اوين باشم. به همين خاطر به آنجا آمده و با دادن مشخصاتم سراغ مرا مىگيرند و دست آخر متوجه مىشوند که من در اوين هستم.

وقتى که در مورد وضعيتم پرس و جو مىکنند مسئولين به آنها مىگويند او کارهاى نيست و تا چند روز ديگر آزادش مىکنيم. خانوادهام اصرار مىکنند و مىپرسند چرا همين حالا آزادش نمىکنيد؟ آنها مىگويند چون بعد از دستگيرى اسم و مشخصات واقعى خودش را نگفته است. با بالا آمدن آفتاب سر و صدا و جنب و جوش درون بند هم بيشتر مىشد. افراد بيشترى از خواب بيدار شده و در راهرو و حياط قدم مىزدند تا وقت صبحانه فرا برسد. پس از مسواک زدن از اطاق بيرون رفتم و به حياط سرى زدم. تمام مدت با لباس پوشيده آماده و منتظر بودم در انتظار اين بودم تا براى آزاد کردن به سراغم بيايند.

بند ما هر دو هفته يکبار ملاقاتى داشت به اين معنى که خانوادهى زندانيان در ساعات تعيين شده و هر بار به مدت ده تا پانزده دقيقه اجازهى ديدن بستگان خود را پيدا مىکردند. بهطور معمول خانوادهها پس از دادن اسم و مشخصات زندانىخود در اطاقى به انتظار مىنشستند تا پس از آوردن زندانى اجازه ديدن او را از پشت شيشه پيدا کرده و با تلفن با يکديگر صحبت کنند. لازم به ياد آورى است که تمام مکالمهها تحت کنترل زندان‌‌بان بود. در روزهاى ملاقات پاسدارى به داخل بند مىآمد و اسامى افرادى را که ملاقاتى داشتند مىخواند و همه آنها را زير هشت جمع مىکرد. بعد همه را با چشمبند به محل ملاقات مىبرد. در آنجا پس از پياده شدن از مينىبوس زندانيان به خط مىايستادند تا آنها را به جايگاه ملاقات ببرند. در آنجا اجازه داده مىشد که چشمبندها را بردارند و طبق شمارهاى که مىخواندند به درون باجهها بروند. بعد از ملاقات و زدن چشمبندها زندانى به بند خود باز گردانده مىشد. گاهى وقتها پولى که توسط خانواده براى زندانى فرستاده شده بود را همانجا به فرزندانشان تحويل مىدادند. در ساير اوقات پول و اجناس آورده شده را دم درب بند تحويل زندانى مىدادند.روزهاى دوشنبه نوبت ملاقات بند ما بود. اگر هم خانوادهاى نوبتش را فراموش مىکرد و در روز ديگرى به ملاقات مىآمد، زندانى آنها را با افراد بندى که در آن روز ملاقات داشتند به ديدار خانواده خود مىبردند. ملاقات از حدود هشت ونيم صبح شروع مىشد که تا بعد از ظهر به طول مىانجاميد. در چنين روزهايى بند حال و هواى ديگرى داشت و تعدادى از زندانيان خوشحال و برخى ديگر ناراحت از ملاقات بر مىگشتند. روحيهى افراد بستگى به صحبتهايى داشت که با خانوادهشان کرده بود و اخبارى که از آنها دريافت کرده بودند.

بعد از صبحانه به حياط رفتم و از مجتبى که مشغول قدم زدن بود برنامهى غذائى را پرسيدم. او گفت صبحها چهار روز هفته را پنير مىدهند و سه روز ديگر را کره و مربا. براى ناهار شنبهها چلوخورشت سبزى، يکشنبهها آش، دوشنبهها چلوخورشت قيمه، سه شنبهها آبگوشت، چهارشنبهها چلو مرغ، پنجشنبهها آش و جمعهها عدس پلو مىدهند. براى شام به ترتيب روزهاى هفته کره و تخم مرغ، عدسى، آبگوشت، پنير و خيار، کره و مربا، آش ساده و کره و مربا مىدهند. او همچنين اشاره کرد که بعضى روزها برنامه به هم مىخورد و چيزهاى ديگرى به جاى آن مىآورند. در کل بچهها از برنامهى غذائى راضى بودند و اگر دلخواهشان نبود و يا غذا کم بود اعتراض مىکردند و زندانبان هم سهميه بيشترى در اختيارشان مىگذاشت.

زندانيان تا قبل از ٣٠ خرداد ١٣٦٠ به قدرى آزادى داشتند که اگر بازجو نام آنها را مىپرسيد مىتوانستند از اسم سازمانى که هوادارش بودند استفاده کنند.

بهطور مثال اگر از آنها پرسيده مىشد: فرزند کى هستيد؟

مىگفتند: خلق. بازجوها هم کارى نمىتوانستند بکنند و در نهايت از يک شماره براى شناسائى آنها استفاده مىکردند. اينطور برخوردها را بيشتر بچههاى هوادار مجاهدين مىکردند. حکمهايى که تا قبل از ٣٠خرداد صادر مىشدند به نسبه سبک بودند و اغلب دو الى چهار ماه بودند و حکمهاى سنگينتر تا شش ماه هم مىرسيد. شنيده بودم زندانيان بدون واهمه جلوى کچوئى رئيس زندان مىايستادند و هر چه مىخواستند از وضعيت داخل و خارج مىگفتند و حتى با او بحث کرده و از مواضع خود دفاع مىکردند و يا مىپرسيدند چرا آنها را دستگير کردهاند و بلاتکليف نگه داشتهاند؟ پيش از ٣٠خرداد بيشتر زندانىها يا بلاتکليف بودند و يا به حبسهاى سبک محکوم شده بودند و پس از مدت کوتاهى آزاد مىشدند.

روز ٢٧ خرداد ١٣٦٠ هوا طبق معمول گرم بود و من در محوطه حياط قدم مىزدم و در وضعيت بلاتکيفى بسر مىبردم. دوباره محسنى آمد پهلويم و شروع کرد به صحبت کردن. او فردى باسواد و همچنين بشاش و بذلهگو بود. در طى صحبتهايش خبرى را که در بند شايع شده بود را به من رساند که دولت اعلام کرده آن دسته از ساواکىهايى که با دولت همکارى کنند از زندان آزاد خواهند شد. اين خبر را پيشتر نيز شنيده بودم.

افراد و هواداران سازمانهاى مختلف نسبت به خط سياسى و مواضعى که در بيرون داشتند همان برخوردها و واکنشها را در داخل زندان از خود نشان مىدادند و به همان نسبت نيز زندگىشان سخت و يا آسان مىگذشت. عدهاى خود را دوست و حامى دولت مىدانستند و برخى ديگر خود را در نوک تيز حملههاى رژيم مىديدند.

بچهها يک روز از روزنهپرده آهنى جلوى پنجره اطاقمان سلولهاى انفرادى بند ٣٢٥ را نشانم دادند و گفتند: سعادتى که از اعضاى مجاهدين است در يکى از آن سلولها زندانى است. به دوستان گفتم قرار بود مرا هم به يکى از اين سلولها ببرند ولى چون همه پر بودند مرا به اينجا آوردند. يکى از بچهها توضيح داد که در اثر ازدحام زندانها در هر يک از اين سلولها بجاى يک نفر چندين نفر را زندانى کردهاند. يکى ديگر از بچهها گفت سعادتى را بعضى وقتها براى هواخورى از سلولش بيرون مىآورند و او را مىشود از اينجا به خوبى ديد. هواخورى او اغلب براى بيست دقيقه بود ولى گاهى وقتها به نيم ساعت هم مىرسيد. در دو نوبتى که سعادتى براى هواخورى بيرون آمده بود او را نشانم دادند.

آنروز با مجيد که پسر جوانى بود و بهخاطر پخش اعلاميه دستگير شده بود صحبت کردم. گفت طى ملاقات کوتاهى که با خانوادهاش داشته به او گفتهاند دنبال کارش هستند تا آزادش کنند. وى ادامه داد پدرش از تاجران فرش است و در انجمن اسلامى بازار هم فعال مىباشد. در ضمن پدر مجيد دوستى نزديکى هم با لاجوردى دارد و در تلاش است که هر چه زودتر او را از زندان بيرون بياورد. همينطور هم شد و پس از اينکه لاجوردى رئيس زندان شد و حدود دو هفته بعد اسم مجيد را براى آزاد کردن خواندند. پيش خود فکر مىکردم وضعيت من بهتر از او است و در انتظار بودم که مرا هم به همين زودىها آزاد کنند.

آنروز بعد از ناهار آمدم داخل راهرو و مجتبى از پشت سر آمد و پسرى را که جلوى درب حياط ايستاده بود، به من نشان داد. گفت اسمش اميد قريب است و فوق ليسانس خود را تازه تمام کرده و مشغول گذراندن دوره دکترايش بوده است که او را بازداشت کرده بودند. آدم متين و افتادهاى بهنظر مىآمد و مجتبى اضافه کرد: اميد از افرادى است که خارج از زندان در مورد سرمايه دارى دولتى در شوروى تحقيق مىکرده است. جريان دستگيرىاش از اين قرار بود که دوست اميد که يک خبرنگار خارجى است براى جمع آورى اخبار و تهيه فيلم مستند به ايران مىآيد. اميد قبل از بازگشت اين شخص به خارج نوشتهاى در تحليل از اوضاع سياسى ايران مىنويسد و به خبرنگار مىدهد. اين برگه در هنگام خروج و در تفتيش بدنى در فرودگاه بدست پاسدارها مىافتد. گوئى نوشته حاوى اسم و مشخصات اميد نيز بوده است. از خبرنگار نشانى منزل اميد را مىگيرند و به سراغش مىروند و او را بازداشت مىکنند.

عصر شد و دوباره زندانيان مشغول دويدن و ورزش کردن شدند. عدهاى بازى واليبال را شروع کردند و برخى هم ترجيح دادند که براى شنا به استخر کوچکى بروند که اندازه آن پنج در شش متر مىشد و در کنار حياط واقع شده بود. من به طبقه دوم سر زدم که در آنجا افراد مختلفى با اتهام‌‌هاى مختلف زندانى بودند. يکى از مجرمين جنائى را در راهرو ديدم که ابتکار جالبى براى پختن سيب زمينى به کار برده بود. قابلمه کوچکى روى چراغ خوراک پزى گذاشته و به جاى آب براى پختن سيب زمينىها از نمک استفاده کرده بود و روى آنها را با نمک پوشانده بود و چراغ خوراکپزى را روى درجه کم گذاشته بود تا سيب زمينىها در حرارت پائين پخته شوند.

طبقه بالا همچون طبقه پائين از اطاقهاى تميزى برخوردار بود. از فردى راجع به نظافت پرسيدم و توضيح داد در آخر هر هفته نظافت عمومى دارند. هر جمعه چند نفرى انتخاب مىشوند تا اطاقها را تميز کنند و جمعههاى بعد نوبت به افراد ديگر مىرسد. براى نظافت هر اطاق فهرست کارگرى نوشته و به درب آويزان شده بود. او همچنين توضيح داد که براى نظافت بند هر هفته يک اطاق انتخاب مىشود تا بند را تميز کند. اخبار ساعت پنج بعداز ظهر شروع شده بود و خيلىها براى شنيدن آن جلوى تلويزيون جمع شده بودند. پربينندهترين برنامههاى تلويزيونى شامل اخبار، کارتون و فيلمهاى مستند مىشد. آن شب شام را آوردند و بهرغم تعارف زندانيان طبقه بالا براى صرف شام با آنها ترجيح دادم که به اطاق خودم برگردم. آنشب همچون شبهاى قبل ميلى به غذا نداشتم و بيشتر مايل بودم تا از وضعيت و سرنوشت خودم اطلاعى بدست آورم. زود يک چيزى خوردم و رفتم به حياط. هوا خنک و دلپذير بود و برگ درختان با کوچکترين نسيمى به رقص در مىآمد. اويندرکه و تمام آن منطقه از هواى بسيار خوبى برخوردار بود ولى متاسفانه آن هواى لطيف و دلپذير را در ايامى که در اسارت و زندان بودم مىبايست استنشاق مىکردم.

همه چيز برايم حال و هواى ديگرى داشت و همه اين اتفاقات برايم به خواب و خيالى مىمانست. به اين فکر افتاده بودم که به احتمال زياد فردا يا پس فردا مرا آزاد خواهند کرد. قصد داشتم از همان روز ورزش را شروع کنم ولى بعد گفتم امروز که گذشت ولى به خود قول دادم که از فردا اين کار را شروع کنم. همچنين دوست داشتم با افراد ديگر آشنا بشوم و از وضعيت آنها کسب اطلاع کنم.

آنشب را در حياط ماندم تا موقعى که مسئول بند آمد و از همه خواست که بداخل بروند و بعد هم درب حياط را بست. در داخل بند افراد مختلف در حال رفت و آمد بين اطاقها يا دستشوئى و حمام بودند. به اطاق رفتم و جاى خودم را آماده کردم. دوستان جديد هم اطاقىام دو ملافه اضافى براى پوشاندن تشک و پتويم به من دادند. افراد اطاق به غير از ليبرالها که بيشترشان سرمايهدار بودند و همچنين غير از ساواکىها و سلطنتطلبها بقيه با يکديگر روابط گرم و صميمى داشتند. تعدادى از افراد کم سن و سال نيز در ميان ما ديده مىشدند. بخصوص چند تا از بچههاى کرج با من گرم بودند و دوست داشتند بيشتر با همديگر بجوشيم. وقتى در رختخوابم که اين بار با ملافههاى سفيد رنگ پوشيده شده بود دراز کشيدم احساس راحتترى در مقايسه با شبهاى قبل به من دست داد. آنهايى که چند ماهى بود دستگير شده بودند از امکانات بهترى برخوردار بودند. کف اطاق را با پتوهاى سربازى پوشانيده بوديم تا از آن حالت سردى و سفتى تا حدودى بيرون بيايد. پيش از ساعت خواب پاسدار مىآمد و آمار زندانيان را از مسئول بند مىگرفت و مىرفت.

روز بعد صبح زود بيدار شدم و پس از شستن دست و صورت به حياط رفتم. با خود تکرار کردم امروز ٢٩ام خرداد است و من سه روز پيش دستگير شدم. بعد شروع کردم به قدم زدن در طول حياط. يکى از زندانيان به کنارم آمد و خودش را خسرو معرفى کرد و گفت که اهل کرج است. او فکر مىکرد من هم کرجى هستم. کم سن و سال بهنظر مىرسيد و نوزده ساله نشان مىداد. گفت که هوادار پيکار، سازمان پيکار در راه آزادى طبقه کارگر، است و اتهامش شرکت در راهپيمائى جلوى دانشگاه تهران است. ادامه داد که يک هم پروندهاى هم دارد و گفت هنوز تمام ساچمهها در بدن خودش و هم پرونديش باقى ماندهاند و سفت شدهاند و به رگهاى اعصابشان فشار مىآوردند. بعد از کمى صحبت به او گفتم وقت صبحانه است و بعد از آن با هم بيشتر صحبت مىکنيم و خسرو پذيرفت. افراد اطاق مشغول صرف صبحانه بودند که من رسيدم و با آنها مشغول خوردن شدم. بعد از اتمام ناشتايى طبق قولى که داده بودم به حياط رفتم. خسرو را ديدم که گوشه حياط نشسته است. بچه ساکتى بهنظر مىآمد. او از من نحوه و علت دستگيرىام را جويا شد که به سئوالهايش پاسخ دادم. گويا بهخاطر وضعيت بدنيش چندان علاقهاى به ورزش نداشت. در همان موقع سر و کله هم پروندهايش هم پيدا شد و به جمع ما پيوست. بعد از معرفى و آشنائى مقدماتى با يکديگر معلوم شد سياوش اهل کرمان است ولى در حال حاضر ساکن کرج مىباشد. پسر بيست و دو سه سالهاى بود که لاغر اندام و تکيده به نظر مىرسيد ولى از روحيه خوبى برخوردار بود. سياوش هم گمان مىکرد من از اهالى کرج هستم. هرکه از وضعيت من آگاه مىشد مىگفت آزاد خواهى شد. اين دو نفر زير حکم بودند و وضعيتشان معلوم نبود. به افرادى که بلاتکليف بودند و حکمى در مورد زندان و مدت ماندنشان داده نمىشد به اصطلاح زير حکم مىگفتند.

خسرو را از داخل بند صدا زدند و او رفت. سياوش گفت که هم پروندهاىاش قبل از اين که هوادار سازمان بشود در بسيج کرج بوده که به تدريج به سازمان پيکار گرايش پيدا کرده است و همچنين اين فرد در خانوادهاى از طبقات پائين جامعه بزرگ شده بود.

به او گفتم که مىخواهم قدم بزنم و بعد از جدا شدن از او در حياط مشغول راه رفتن شدم.

با خود مىانديشيدم که هيچيک از زندانيانى که در اين مدت کوتاه با آنها آشنا شده بودم نمىدانستندکه فردا چه اتفاقى برايشان خواهد افتاد. بجز هواداران مجاهدين و اقليت که آزادى زودرسى را و آن هم به دست مردم براى خودشان پيش بينى مىکردند. لازم به توضيح است که مجاهدين از سازمانهاى سياسى مذهبى مسلمان ايران است و اقليت يکى از شاخههاى سياسى سازمان چريکهاى فدائى خلق و پس از انشعاب آن به دو گروه اقليت و اکثريت بود. ساعت ده که بهطور معمول چاى مىدادند من به اطاق نرفتم و همچنان به قدم زدن ادامه دادم تا وقت ناهار شد. امروز گرسنهتر از روزهاى ديگر بودم و اين شايد بهخاطر راه رفتن زياد بود. آن روز اطاق حالت ديگرى برايم داشت. بيرون هوا به اندازه کافى گرم بود و تعدادى از زندانيان به درون استخر رفته بودند. درون بند صداى همهمه شنيده مىشد و زندانى جديدى که اتهامش ارزى بود و بخاطر خريد و فروش غير قانونى ارز دستگير کرده بودند را به اطاق ما فرستاده بودند. تا وقت انداختن سفره افراد مختلفى با او مشغول صحبت شدند. آمدن يک تازه وارد به بند براى همه جالب بود و بند را از حالت يک نواختى بيرون مىآورد و ترکيب زندانيان شکل جديدى به خود مىگرفت.

براى خوردن ناهار به اطاق رفتم و همه سر سفره نشسته بودند و سر موضوعهاى مختلف با هم مشغول گپ زدن بودند. بعد از ناهار چاى نوشيده شد و بعد از آن تعدادى براى قدم زدن به حياط رفتند و برخى براى ديدن دوستان خود به اطاقهاى ديگر سر زدند و تعدادى نيز همانجا ماندند تا استراحتى کرده باشند.

با مجتبى گرم صحبت شدم و گفتم:

- مىخواهم از امروز ورزش کنم.

- خيلى خوب است. آيا لباس ورزش دارى؟

- نه.

- لباس ورزشى تميز دارم، بيا بگير و استفاده کن.

- پس خودت چى؟

- براى خودم يک دست ديگر دارم.

گويا خانوادهاش به رغم اينکه هر بار مىگفته چيزى احتياج ندارد و چيزى برايش نياورند ولى هر دفعه که به ملاقات مى‌‌آمدند يک ساک پر براى او لباس مىآورند. موقع ورزش فرا رسيد و لباسهاى ورزشى را پوشيدم و شروع به دويدن دور حياط کردم. به علت کوچکى محوطه بعد از مدت کوتاهى احساس سرگيجه به آدم دست مىداد و بعد از دويدن کمى نرمش کردم و به اطاق برگشتم. پس از برداشتن لباسهايم براى دوش گرفتن به حمام رفتم. تعداد دوشها نسبت به زندانيان خيلى کم بود و بايد مدتى را هر بار در انتظار مىايستاديم ولى افراد رعايت مىکردند و زود بيرون مىآمدند. حمام کردن پنج تا ده دقيقه طول مىکشيد و بعد نوبت به ديگرى مىرسيد. بعد از حمام حوله و لباسهايم را در حياط روى طناب انداختم تا زودتر خشک بشوند.

به طبقه بالا که رفتم با صحنه جالبى روبرو شدم. در يکى از اطاقها شخصى را ديدم که سرگرم درس خواندن است و يک کتاب تحصيل ابتدائىرا پيش رو دارد و از روى آن چيزهائى مشق مىکند. يکى از افراد اطاق که متوجه رد نگاهم شده بود گفت اين فرد تازه شروع به خواندن و نوشتن کرده است. گويا جرم او سرقت مسلحانه بود. جلو رفتم و با او احوالپرسى کردم و آدم خوش مشربى بهنظر مىرسيد. به او گفتم:

- خيلى برايم جالب است که شما داريد درس مىخوانيد.

- در اينجا وقت آزادترى دارم و وقتى بيرون بودم بهخاطر زن و بچهاز چنين امکانى برخوردار نبودم.

او را به حال خود گذاشتم تا مزاحم درس خواندنش نشوم.

کمکم به موقع پخش اخبار تلويزيون نزديک مىشديم و براى تماشاى آن به جمع ديگران پيوستم. بعد از پايان اخبار دوباره به پائين برگشتم و از آنجا که نزديک موقع شام بود به کارگر اطاق براى انداختن سفره، چيدن ليوان، قاشق و نان کمک کردم. بعد از شام بدون معطل شدن براى صرف چاى به حياط رفتم تا پيش از بسته شدن درب از هواى آزاد يک کمى بيشتر استفاده کنم. مدتى بعد تعداد بيشترى به حياط آمدند و در دستههاى چند نفرى در گوشهاى نشسته و يا ايستادند و گرم صحبت با يکديگر شدند. حياط منظره جالبى داشت و نورافکنها به درختان پرتو افکنده بودند و سايه برگها بر ديوار با وزش نسيم ملايمى به حرکت در مىآمدند. صداى آب باريکهاى که در جويبار روان بود و به استخر مىريخت حال و هواى ديگرى به آن محوطه داده بود. گاهى وقت‌‌ها جلوى آب چشمه را مىگرفتند ولى آن شب آب در جويبار همچنان روان بود و نواى آن آرامش خاصى را به انسان مىبخشيد. آن شب تا پيش از خوابيدن به درختى که در کنار جويبار بود تکيه دادم و با يکى از زندانيان در مورد مسائل مختلف مشغول صحبت شدم تا اينکه وقت خاموشى رسيد و براى خواب مىبايست بداخل بند باز مىگشتيم. همه افراد پس از مسواک زدن و غيره خود را براى خواب آماده کردند و به اطاقهاى خودشان رفتند. ولى بعضى ها نيز بعد از اعلام سکوت همچنان در رفت و آمد بودند.

صبح روز ٣٠خرداد ٦٠ طبق معمول روزهاى ديگر از خواب بيدار شدم و پس از شستن دست و صورتم به حياط رفتم و مشغول قدم زدن شدم. احساسى در وجودم به من مىگفت که امروز صدايم خواهند کرد ولى فکرش را نمىکردم که اين صدا زدن براى غير از اعلان خبر آزادىام باشد.

وقت ناشتائى رسيد و من نيز مانند ديگران براى صرف صبحانه به اطاق مراجعت کردم و بعد از آن به مرور روزنامهها پرداختم. سپس به حياط رفتم و در آنجا خبر يافتم که زندانيان بندهاى مختلف سهميه روزنامه دارند تا بدينگونه بتوانند از جريانات و اخبار درون جامعه مطلع شوند و البته روزنامههايى که به زندانيان داده مىشد تنها شامل اطلاعات و کيهان بود.

هوا آن روز کمى گرمتر از روزهاى قبلى بود. يک راست به سراغ لباسهايم که خشک شده بودند رفتم و آنها را جمع کرده و به اطاق بردم و سپس براى قدم زدن به حياط بازگشتم. احساس مىکردم امروز آخرين روزى است که در زندان خواهم بود و طبق روال معمول و مانند بقيه بايد زودتر آزادم کنند. ناگفته نماند که مسئله خانوادگى بيشتر از همه چيز فکرم را به خود مشغول کرده بود.اينبار متوجه آوردن غذا نشده بودم و وقتى به بند بازگشتم ديدم افراد اطاقهاى ديگر مشغول ناهار خوردن هستند. به اطاقم رفتم و سر سفره نشستم و ناهارم را از کارگر گرفتم و مشغل خوردن شدم. بعد از غذا پىبردم که بقيه افراد هم مانند من منتظر بودند که از زير هشت اسم مرا بخوانند. بدون اينکه چاى بنوشم برگشتم داخل حياط و مدتى به درختانى که پشت ديوار زندان در رودخانه ده درکه روئيده بودند خيره شدم. بعد نگاهم به هتل اوين افتاد و به خود گفتم آن زمان که آزاد بودم چطور بى اعتنا از کنار آن مىگذشتم ولى حالا اينگونه به تمام جزئيات آن دقت مىکنم. از پلهها پائين رفتم و داخل حياط مشغول قدم زدن شدم.

ساعت نزديک دو بعد از ظهر بود که متوجه شدم اسمم را صدا مىکنند که به زير هشت بروم. از حياط خودم را بداخل رساندم در آنجا پاسدارى منتظرم بود. اسمم را تکرار کرد و پرسيد:

- اين شخص تو هستى؟

- بله.

- لباسهايت را بپوش بيا زير هشت بايست.

مسئول بند هم در آنجا حضور داشت و شروع کرد به سئوال کردن در مورد چيزهايى راجع به بند. به اطاقم برگشتم همه فکر مىکرديم که يک بازجوئى مختصر است و بعدش آزاد مىشوم. مسئول اطاق پرسيده بود که آيا کليه وسايلش را همراه بياورد؟ او گفته بود نه. آماده شدم و رفتم زير هشت. چشمبندم را زدم و کورمال کورمال پشت سر پاسدار براه افتادم.


 

بازجويى در ٣٠ خرداد ٦٠

 

نمىدانستم من را کجا مىبردند و پاسدار هم چيزى در اين باره به من نمىگفت. از درب آهنى بزرگى که آن بخش از زندان را از قسمتهاى ديگر جدا مىکرد گذشتيم و به راه خود ادامه داديم. هوا بهنظر خيلى گرم مىآمد، پس از مدتى راه رفتن به محوطهاى رسيديم که جلويش چمن کارى شده بود و باغچه جلوى ساختمان مرکزى بود. پاسدار دست مرا گرفت و پس از گذشتن از پلههاى ورودى ساختمان به داخل برد. پس از ورود از پاسدار پرسيدم: - مرا کجا مىبرى؟

- پاسخى نداد.

با هم وارد راهروئى شديم و پس از گذشتن از چند پيچ مقابل درب يکى از اطاقها ايستاديم. به من گفت همانجا بمانم و بعد خودش رفت. داشتم فکر مىکردم چرا مرا به آنجا آوردهاند و قصد پرسيدن چه چيزهايى را دارند. مدت کوتاهى از ايستادنم در آنجا نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم شخص ديگرى در کنارم ايستاده است! هر که بود آهسته و بى سر و صدا آمده بود که من متوجهى او نشوم. بدون پرسيدن چيزى مرا با خود بداخل اطاقى برد و روى صندلى نشاند و گفت چشمبندم را بردارم. همينکار را کردم. در مقابل من چهار مرد ميان سال در طرف ديگر ايستاده بودند. پشتم بطرف پنجره بود و در طرف چپ دخترى روى صندلى نشسته بود و مشغول نوشتن چيزى روى کاغذ بود. اطاق نسبتا بزرگى بود به عرض پنج و طول شش متر. آنها شروع به سئوال کردن در مورد اسم و نشانى من کردند. مشخصات درست خودم را به آنها گفتم ولى نشانى منزلمان را اشتباه دادم. متوجه شدم که اين چهار نفر همگى بازجو هستند. در اول فکر مىکردم فقط يک نفر بازجو است ولى حالا چند نفر را در مقابل خود مىديدم که به چهار شيوه مختلف بازجوئى مىکردند. مرا متهم به هوادارى از سازمانهاى چپ کردند و بعد گفتند چرا از اول اسم و مشخصات درست خودم را به آنها ندادم؟ از من خواستند مشخصات افرادى را که مىشناسم با اسم حقيقى و يا مستعار به آنها بگويم. به بازجوها گفتم اسم و مشخصاتم را به دلايل شخصى ندادم چون فکر نمىکردم سر از زندان اوين در بياورم. توضيح دادم من در زمان شاه پايم به کلانترى هم نرسيده بود و در دوران بعد از انقلاب نيز پايم به هيچ کميتهاى کشيده نشده بود.

نگاهم به دخترى افتاد که در طرف ديگر اطاق روى صندلى در جلوى ميزى نشسته بود و داشت فکر مىکرد. بازجو متوجه رد نگاهم شد و گفت نگاه نکن! نگاه کوتاهى به آن دختر انداختم براى اينکه به بازجو حالى کنم که ربطى به او ندارد.

هر کدام از آنها شيوهى مختلفى براى بازجوئى انتخاب کرده بودند. اولى خيلى آرام صحبت مىکرد، دومى داد و فرياد مىکرد، سومى سعى داشت مودبانه برخورد کند و چهارمىحالت ميانجى به خودش گرفته بود و مىگفت اين کار را نکنيد و خودش راحت همه مسائل را خواهد گفت.

آنها اصرار داشتند تا بدانند چه کسانى را مىشناسم ولى هر بار با انکارم روبرو مىشدند.

قبل از اين معنى "جوّ سازى" را نمىدانستم و بعد از بازجوئى بود که متوجه شدم چه فشارى را روى من گذاشته بودند تا مرا وادار کنند مطلبى را روى کاغذ بنويسم و به دستشان بدهم. انتظار چنين برخوردى را اصلا نداشتم و داخل بند از ديگران شنيده بودم که بازجوها بهطور معمول مودبانه برخورد مىکنند. مىتوان گفت پيش از ٣٠خرداد چنين بوده ولى حالا عکس تمامى آن گفتهها را در عمل مىديدم. بازجوها تمام مدت حالت تهاجمى داشتند تا بتوانند چيزى از من در بياورند ولى من چيزى براى گفتن نداشتم. در حين بازجوئى در حال رفت و آمد به بيرون از اطاق هم بودند و مىشد خشم را در نگاهشان خواند که پيوسته برخوردشان بدتر و بدتر مىشود. بعد از چند ساعت بازجوئى به پايان رسيد. يکى از آنها گفت چشمبندت را بزن و بعد دستم را گرفت و به بيرون برد. چند دقيقه بعد يک پاسدار آمد و دست مرا گرفت و برد.

بعد از بازجوئى گيج و منگ بودم. از پلکان جلوى ساختمان مرکزى گذشتيم و از همان راهى که آمده بوديم برمىگشتيم. هوا رو به تاريکى مىرفت و ديگر آن گرماى چند ساعت پيش را نداشت. احساس کردم از قفسى آزاد شدهام و از خيابان عبور کرديم و با گذشتن از درب بزرگى به ساختمان بند رسيديم. دوستان متوجه غيبت طولانىام شده بودند و از آنجا که بازجوئىام به درازا کشيده بود هر يک حدسهاى مختلفى زده بودند. نفسى تازه کردم و بعد رفقا پرسيدند آيا شام خوردهام؟ گفتم نه. داخل اطاق غذا جلويم گذاشتند و شروع کردند به سئوالکردن. برايم بازگو کردن صحنهاى که ديده بودم دشوار مىنمود. زندانيان مىپرسيدند چرا اينقدر دير آمدهام؟ گفتم تا حالا در بازجوئى بودم. آنها فکر کرده بودند شايد پاسدار مرا دير به بند آوردهچون گاهى وقتها اتفاق مىافتاد که پاسدارها اعتنائى به اين کار نمىکردند. به سئوالها در طى خوردن غذا پاسخ مىدادم و جزئيات را برايشان تعريف مىکردم. براى آنها شدت و نحوه برخورد بازجوها با من غير قابل باور مىنمود. بعد از نوشيدن چاى هنوز همان حالت گيجى را داشتم.

از عصر آن روز به بعد بند يک حالت حکومت نظامى به خود گرفت و شبها زودتر از دفعههاى قبل به زندانيان دستور داده مىشد که به داخل برگردند. تعداد زيادترى پاسدار براى سرکشى به داخل بند رفت و آمد مىکردند و واضح بود که مىخواستند مراقبت و کنترل بيشترى داشته باشند. مرتب داخل اطاقها سرک مىکشيدند تا ببينند چيز خاصى نظرشان را جلب مىکند يا خير. پيش از ساعت سکوت يکى از پاسدارها آمد و به مسئول بند دستورات لازم را داد و رفت. بلافاصله مسئول بند اعلام کرد که فردا درب حياط بسته خواهد شد و يادآور شد که هيچکس حق استفاده از راديو و تلويزيون را ندارد. برخورد پاسدارها و مسئول بند خشنتر از هميشه شده بود و حالت تهاجمى به خود گرفته بود.

ساعت سکوت و خواب فرا رسيد و مسئول بند اعلام کرد که هيچکس حق رفت و آمد به اطاقهاى ديگر را ندارد. در حالى که شبهاى قبل اين کار مجاز بود و حتى تا چند شب پيش زندانيان مىتوانستند در حياط بخوابند و با هم صحبت کنند. بعد از مقررات جديد اغلب زندانيان در بهت و شگفتى بودند که چه خبر شده است.در تمام مدت شب پاسدارها همچنان همه جا را سرکشى مىکردند. صبح همانطور که از قبل گفته شده بود درب حياط بسته ماند و همه ما زندانيان مجبور بوديم تا اطلاع بعدى داخل بند بمانند. روز ٣١ خرداد بود و همه صحبتها در حول و حوش اين بود که در بيرون چه خبر شده و ما چرا اجازه نداريم از اخبار مطلع شويم؟ در هر گوشهتعدادى دور هم جمع شده و مشغول بررسى مسائل داخل و خارج زندان بودند و طبيعى بود که هر کدام از ما نظر خاص خودش را داشت. تنها زندانيان مجاهد بودند که بر خلاف ديگران خوشحال بهنظر مىرسيدند. شايد هواداران اين سازمان انتظار چنين واقعهاى را داشتند و فقط راجع به زمان دقيق آن چندان مطمئن نبودند.

برخورد پاسدارهايى که به بند مىآمدند نسبت به روز قبل تغيير فاحشى کرده بود و پاسخهاى سربالا به سئوالهاى زندانيان مىدادند. صحبتهايشان جنبه دستورى پيدا کرده بود و مشکوکانه همه را تحت نظر داشتند. به مسئول بند هم گفته شده بود که بيشتر مواظب رفتار زندانيان باشد و مرتب به اطاقهاى آنها سرکشى کند و اگر چيز مشکوکى ديد بلافاصله اطلاع بدهد. همينطور جيره غذائى خيلى کم شد تا به حدى که افراد مجبور بودند لبهنانهايى که خمير بودند و پيشتر بيرون مىريختند را جمع کرده و بهصورت نان خشک مصرف کنند.

بدينگونه اعدامها و محاکمههاى مجدد شروع شدند. روز ٣٠خرداد نقطه عطفى بود در سرنوشت زندانيان و از جمله خود من که در آن روز بازجوئى شدم. همانطور که گفتم روز ٣١ خرداد درهاى بند بسته بود و تا چند روز بعد هم همچنان بسته ماند. دستگيرىها از همانروز شروع شده بود و همينطور ادامه داشت. گروه گروه مردم را دستگير مىکردند و مىآوردند داخل زندان و آنها را در سلولهاى انفرادى که حالا چند نفره شده بود مىانداختند و يا با چشمبند داخل راهروى دادستانى نگهمىداشتند. کسانى که با سلاحهاى گرم و سرد دستگير شده بودند را بدون معطلى به جوخههاى آتش مىسپردند. اعدامها در محوطهى باز زندان و در جلوى تپهاى که آنجا قرار داشت انجام مىگرفت. صداى تيرباراندر فضا مىپيچيد و بعد از آن صداى تک تير مىآمد که معلوم مىشد دارند تير خلاص مىزنند. صداى شليک گلولهها در تمام بندها شنيده مىشد و باعث مشوش شدن افکار زندانيان مىگرديد و رژيم با علم به اين موضوع دست به چنين کار ضد انسانى مىزد.

دوم تير ماه شد و هوا همچنان گرم و تابستانى بود. ما از اخبار بيرون کاملا بى اطلاع بوديم هواداران سازمانها بنا به ديد خودشان يا از اين بابت خوشحال بودند و يا با ديد منفى و بى تفاوت به اين قضيه برخورد مىکردند. بهخاطر ممنوعيتها و سختگيرىها ما از تمامى جرياناتى که در بيرون اتفاق افتاده بود بى خبر بوديم. بعدها بر اساس اخبار رسيده از زندانيان تازه دستگير شده مطلع شديم که در روز ٣٠خرداد سازمان مجاهدين به همراهى سازمانهاى اقليت و راه کارگر تصميم به تظاهرات و راهپيمائى مىگيرند و در انتها به درگيرى و زد و خورد مسلحانه با پاسدارها مىپردازند. همينطور هواداران بنى صدر رئيس جمهور برکنار شده نيز در اين درگيرىها شرکت داشتند. در اين درگيرىها تعداد زيادى کشته و زخمى بر جاى مىمانند و عده زيادى دستگير شده و روانهى اوين، کميتهها و زندان دادگسترى مىشوند. از طرف ديگر دولت در رسانههاى عمومى همهى سازمانهاى غير دولتى و هر گونه تظاهراتىرا غير قانونى اعلام مىکند و هشدار مىدهد که هرکس مسلحانه دستگير شود اعدام خواهد شد. به اين صورت يک فضاى اختناق بر پايتخت و تعدادى از شهرهاى کشور حاکم مىشود و تعداد بسيارى از مبارزان جان خود را از دست مىدهند. آنطور که از شواهد بر مىآمد اعدامهاى خيابانى از همين روز آغاز مىشود و پاسدارها دستگير شدگان را جلوى چشم مردم به جوخههاى آتش مىسپردند. فرار و تعقيبهاى بسيارى رخ داده بود که خيلى از جوانها کشته و يا گرفتار شده و روانهى زندانها شده بودند. آنگونه که بعدها با خبر شديم اين تلفات و کشته شدگان از هر دو جناح در حال ستيز بوده است. حادترين و اصلىترين مسئله آن روزها عدم حمايت مردم از تظاهر کنندگان بوده است. در اصل آنها آمادگى چنين کارى را نداشتند و شايد هم بر اين تصور بودند که سازمانها به نمايندگى از آنها مىتوانند انقلاب کنند!

دولت اسلامى رفته رفته ماهيت ضد بشرى و چهرهى کريه خود را نشان مىداد. آغاز مبارزات مسلحانه از سوى سازمانها دست آويز لازم را به دولت براى سرکوب و اعدامهاى دامنهدار و اخته کردن جنبش داده بود. چند روز پس از ٣٠خرداد افرادى که بلاتکليف بودند دوباره محاکمه شدند و مجازاتهاى سنگينى براى آنها بريده شد و براى برخى نيزحکم اعدام صادر شد.

در روزهاى اول تيرماه ٦٠ جوّ خشکى بر تمام زندان حاکم شده بود و ديگر به حرف زندانيان گوش داده نمىشد و هر کارى را که خودشان دوست داشتند انجام مىدادند. در اين شرايط تنها هواداران سازمانهايى که مشى مسلحانه داشتند راضى و خرسند به نظر مىرسيدند چرا که در اين رويا بودند که همين روزها مردم به پا خاسته و انقلاب خواهند کرد و سيل مردم بطرف زندانها روان شده و قهرمانهاى خود را از آنجا آزاد خواهند کرد. ولى حقيقت عکس اين بود و تمام چيزهائى که آنها در فکر داشتند ذهنيتى بيش نبود. چنان که بعدها معلوم شد مردم آمادگى انقلاب را نداشتند و در ضمن سازمان انقلابىاى هم وجود نداشت که بتواند مردم را در زير يک پرچم و شعار گرد آورد و متحد کند. کسى گوشش به اين حرفها بدهکار نبود و هرکس بر طبق ذهنيت خودش حرکت مىکرد و به همين دليل تعداد زيادى از دستگير شدگان مىبريدند و حزب اللهى مىشدند. در بيرون از زندان يکى از مسئولين زندان به مادرم قول داده بود که تا چند روز ديگر مرا آزاد خواهند کرد ولى پس از ٣٠خرداد وقتى خانوادهام براى چندمين بار براى پرسوجو در مورد تاريخ آزادىام به اوين مراجعه کرده بودند بر خلاف دفعات قبل به آنها گفته شده بود به دليل درگيرى مسلحانه و به دستور دادستانى کل کشور تا دستور ثانوى هيچکس حق آزاد شدن از زندان را ندارد تا ببينيند اوضاع و احوال چگونه خواهد شد. براى خانوادهام شنيدن اين خبر ضربه سنگينى بود و همينطور براى خود من چرا که هيچکس نمىدانست فردا چه پيش خواهد آمد و چه سرنوشتى در انتظار او است.

من و خانوادهام براى چنين مسائلى آمادگى قبلى نداشتيم. اين حادثه اثر بدى روى مادرم گذاشته بود تا به آن حد که وقتى او به همراه ديگر اعضاى خانواده به منزل برمىگردند شب هنگاه مادرم تصميم به خودکشى مىگيرد و مىخواهد خودش را از طبقه چهارم به پائين بيندازد ولى بقيه متوجه شده و جلوى او را مىگيرند. به مادرم يادآورى مىکنند که شما فرزندان ديگرى هم دارى که کسى عهده دار سرپرستى و نگهدارى از آنها نيست و اگر خودکشى کنى چه کسى از آنها مراقبت خواهد کرد. خلاصه با اين حرفها او را از اين کار منصرف کرده بودند ولى ديگر هيچکس خواب و خوراک نداشت و به قول معروف آب خوش از گلوىشان پائين نمىرفت.

 


 

 

 

 

 

دادگاه در ٧ تير ٦٠

 

روز هفتم تير فرا رسيد. بعد از ظهر آن روز اسم من را زير بند صدا زدند. همگى فکر مىکرديم اينبار ممکن است براى آزادى باشد. از پاسدارى که به بند آمده بود پرسيدم با کليه وسايل بيايم؟ جواب داد نه. معلوم شد مسئله آزادى در ميان نيست! لباسم را پوشيدم و با دمپايى رفتم زير هشت چون با کفش اجازه نداشتيم از بند بيرون برويم. چشمبندم را زدم و بهدنبال پاسدار راه افتادم. احساس مىکردم هوا خيلى گرم است و احساس خفگى به من مىداد. راهى که در پيش گرفته بوديم به ساختمان مرکزى ختم مىشد و آنجا که رسيديم مرا به طبقه دوم برد و روى صندلى داخل راهرو نشاند.

جاى ساکتى بود و براى مدتى همانجا ماندم. يک باره متوجه شدم صندلىاى به کنارم کشيده شد و دو تا پا نمايان شد. فردى که روى آن نشسته بود رو به من کرد و گفت چشمبندت را بالا بزن. اين کار را کردم و درست در يک وجبى صورتم چهرهى ريشو و کريه فردى را ديدم. با دقت که نگاه کردم متوجه شدم او اسدالله لاجوردى رئيس زندان اوين است. در مورد شخصيت او پيشتر از دوستانم چيزهايى شنيده بودم.

او بدون مقدمه شروع کرد به بازجويى کردن و گفت:

- اگر دوستانت را معرفى نکنى اعدام خواهى شد!

- من هوادار هيچ سازمانى نيستم و بنابراين دوستى ندارم که به شما معرفى کنم.

اطراف ما را چندين پاسدار احاطه کرده بود و يکى از آنها هم پسر خود لاجوردى بود که هيکل درشتى داشت. بهنظر مىآمد آنها محافظين مخصوص لاجوردى هستند. طورى نگاه مىکردند که گويا من يک کبوتر اسير در دستان يک باز شکارى هستم و هر کارى که بخواهند مىتوانند انجام دهند. لاجوردى دوباره حرفش را تکرار کرد و من هم پاسخام را تکرار کردم. خشم و کينه در چشمانش هويدا بود و گفت:

- اگر نگوئى تيرباران مىشوى!

- چيزى ندارم بگويم.

با عصبانيت از کنارم بلند شد و پاسدارهايى که ما را احاطه کرده بودند نيشخند تلخى به من زدند. لاجوردى چند قدمى بيشتر دور نشده بود که با صداى بلند که توام با کينه بود گفت:

- من تخم هرچى کمونيست است را از روى زمين برمىدارم!

متوجه آخوندى شدم که در گوشهى ديگر راهرو روى صندلى نشسته بود. بعد از دور شدن اسدالله و محافظينش جلو آمد و با صداى بلندى گفت:

- آيهاى در قرآن است که مىفرمايد خداوند دشمنان ما را از احمقها آفريده است.

بعد رو به من کرد و گفت:

- هرچه مىدانى بگو و راحت شو و براى خودت شر درست نکن. همينطور هاجوواج مانده بودم که اين چه طريقه برخورد رئيس زندان با يک زندانى است. در افکار خودم غوطهور بودم و به صحبتهاى لاجوردى فکر مىکردم. مدتى به همين منوال گذشت و بعد شخصى آمد و چوبى جلوى چشمهايم گرفت و گفت چوب را بگير و دنبالم بيا. در نظرش من يک شخص ناپاک و نجس بودم و او يک آدم پاک و با خدا.

مرا به اطاقى راهنمائى کرد و پس از وارد شدن گفت چشمبندت را بالا بزن. اين کار را کردم. آنجا دادگاه بود و روبرويم حاکم شرع که گويا آيت الله نيرى بود در پشت ميز نشسته بود. چند نفر هم در اطرافش ايستاده بودند و با او صحبت مىکردند و هى حاج آقا حاج آقا مىگفتند. اطاق هفت در هفتى بود که يک رديف صندلى در کنار ديوار آن چيده شده بود. بدون اين که وکيلى داشته باشم تا بتواند از من دفاع کند مرا به دادگاه آورده بودند. مرا روى صندلى مقابل حاکم شرع نشاندند و او بدون معرفى کردن خودش مستقيم رفت سر اصل مطلب و پرسيد:

- نام و مشخصات تو ... است؟

- بله.

- جرم تو فروش نشريه است؟

- آن اتهام درست نيست.

- اگر دوستانت را معرفى نکنى تيرباران خواهى شد.

- من هوادار هيچ سازمانى نيستم و دوستى هم ندارم که معرفى کنم.

- اگر نگويى اعدام مىشوى!

من هم دوباره پاسخم را تکرار کردم.

- بنابراين تيرباران مىشوى!

او سپس کاغذى از داخل کشوى ميزش در آورد و بعد هم مشغول نوشتن چيزى روى آن شد. دادگاهم تنها ده دقيقه طول کشيده بود و بعد حکم اعدامم نوشته شد و امضاء گرديد. کاغذ را به شخصى که در آنجا ايستاده بود داد و گفت ببريدش. آن شخص آمد پيشم و گفت ببين اين حکم اعدامت است و بعد کاغذ را نشانم داد. ديدم که حکم اعدامم را صادر کرده است. ادامه داد:

- اگر چيزى نگويى همين الان تو را به محوطه تير باران مىبرم.

- چيزى براى گفتن ندارم، بجز اينکه من هوادار هيچ سازمانى نيستم و کسى را هم نمىشناسم که معرفى کنم.

تمام زيبايىهاى دنيا و عواطفم نسبت به خانوادهام و دوستانم يکباره در جلوى چشمانم ظاهر شدند. داشتم فکر مىکردم با کمى چاخان گفتن مىتوانم از معرکه جان سالم بدر ببرم ولى از طرفى ديگر نمىخواستم خودم را بفروشم يا به خلق پشت کنم. به همين دليل چيزى را قبول نکردم و جواب منفى به آنها دادم. ناگفته نماند که من تا حد کمى از سازمانها و سياست آگاهى داشتم ولى خوب مىدانستم که من آدم فروش نيستم و با اعمال زور و فشار هم به اين کار تن نخواهم داد. چشمبندم را پائين آوردم و دنبال شخصى که حکم اعدامم را داشت بهراه افتادم. اين لحظه نقطه عطفى در زندگى من بود و بعدها بود که توانستم به ژرفا و سنگينى تصميمى که گرفته بودم پى ببرم. از اطاق بيرون رفتيم و وارد راهرو شديم و بعد شروع کرديم از پلهها پائين رفتن. در بين راه تمام مدت پاسدار مىگفت بيا دوستانت را معرفى کن و از اعدام شدن خلاص شو. من هم در جواب مىگفتم کسى را نمىشناسم که بخواهم به شما معرفى کنم. نمىدانم چند طبقه پائين رفتيم و در آن لحظات بيشتر به شکل و چگونگى اعدام و کشته شدنم مىانديشيدم. تمام زيبائىهاى دنيا و هرچه در آن بود مانند فيلم سينما از جلوى چشمانم مىگذشتند و در اين فکر بودم که چه راحت يک انسان را مىکشند و او را از هستى ساقط مىکنند. در يکى از پاگردها متوجه پاهاى پاسدار ديگرى شدم که به کنار شخصى که داشت مرا مىبرد آمد و با او يواشکى شروع به صحبت کردن نمود. دقايقى بعد پاسدارى که آمده بود گذاشت و رفت. شخص که مرا مىبرد مصرانه از من مىخواست که مصاحبه کنم. در جواب گفتم: - چيزى براى گفتن ندارم ولى اگر بخواهيد حاضرم همين چيزهايى را که در اينجا مىگويم در آنجا هم تکرار کنم.

بعد از کمى مکث گفت:

- حالا برويم به اطاق مصاحبه. در اطاق مصاحبه دوربين به طرف من گرفته شده بود و در پشت آن هم کسى قرار نداشت. فيلم دو دقيقهاى از من گرفته شد و تمام صحبتام اين بود که: "من هوادار هيچ سازمان، گروه و دستهاى نبوده و نيستم و اين سازمانها در خط جمهورى اسلامى و مردم مسلمان حزب اللهى قرار ندارند."

سه پاسدارى که در اطاق رفت و آمد مىکردند گفتند: - اين که مصاحبه نيست و تو بايد اول از همه هوادار بودن خودت را بگويى و بعد هم همهى سازمانها را محکوم کنى.

من از انجام اين کار سر باز زدم. يکى از آنها گفت:

- حالا برو بعد به حسابت مىرسيم!پاسدارى مرا از اطاق بيرون برد و پس از گذشتن از يک راهروى نسبتا طولانى خودم را در فضاى بازِ جلوى ساختمان مرکزى يافتم. پاسدار مرا در محل مخصوصى که زندانىها را به بندها منتقل مىکردند رها کرد و پيش از دور شدن گفت: برو به بند خودت.مدت کوتاهى در آنجا منتظر شدم و بعد عدهاى را سوار مينىبوس کردند و راننده به راه افتاد. مرا جلوى بند پنج پياده کردند و به پاسدارى که محافظ آن محوطه بود سپردند. به بند راهنمائى شدم و وقتى به داخل رفتم برخى از دوستانم که در راهرو ايستاده بودند پيشم آمدند. گويا آنها هم متوجه خراب بودن اوضاع شده بودند. اين بردن و آوردن يک مسئله غير عادىبود و همه با من احوالپرسى مىکردند و جوياى حالم بودند. دادگاهم اينقدر طول کشيده بود که ديگر تاريک شده بود و زندانيان شام خود را خورده بودند. بچهها به سئوال کردن خودشان ادامه دادند و در لابلاى صحبتها دل نگرانى خودشان را هم ابراز مىکردند و مىگفتند ما حدس زديم مبادا تو را برده باشند براى اعدام چون هيچ دادگاهى معمول نبود که اينقدر طولانى باشد. گفتم دادگاه بودم و هر آنچه را که در آنجا گذشته بود را برايشان توضيح دادم بجز قضيهى حکم اعدام گرفتن را چون که نمىخواستم ناراحتشان کرده باشم. آنها از بازگشتن من خيلى خوشحال بودند و من هم از ديدن دوبارهشان دلشاد بودم. دوستان پرسيدند شام خوردى؟ جواب دادم نه. گفتند در دادستانى به تو شام ندادند؟ پاسخ دادم نه. برايشان ناباورانه بود چون در آنجا معمول بود که به کسانى که غذا نخورده باشند شام مىدادند. غذايم را خوردم و آن شب تا دير وقت دوستانم بهسراغم مىآمدند و احوالم را مىپرسيدند و سئوال مىکردند که کجا بودم.

بعدها متوجه شدم ٧ تيرماه سال ٦٠ مصادف بود با انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى که در آن واقعه بيش از صد تن کشته شده بودند. من و بقيه زندانيان از اين موضوع بى اطلاع بوديم. حکومت مثل مار زخم خورده شده بود و من هم درست در همين اوضاع و احوال به دادگاه رفته بودم.

در طى هفته بعد که در بند بودم اسامى چند نفرى را که تازه دستگير شده بودند را خواندند و کمى بعد خبر يافتيم که اعدامشدند. از جمله يکى از بچههاى مجاهدين که عضو هيئت تحريريه نشريه مجاهد بود و همچنين شخصى که سرهنگ ارتش بود و مىگفتند که در کودتا شرکت داشته اشت و بعلاوه يک زندانى عادى که مواد مخدر از او گرفته بودند و در ضمن متهم به لواط هم بوده است.

جوّ زندان روز به روز بدتر و سختتر مىشد. چند روز پيش از انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى يکى از پاسدارهاى نفوذى هوادار مجاهدين به نام محمد کاظم افجهاى، کچوئى رئيس زندان اوين را با گلوله هدف قرار مىدهد و او را مىکشد. گويا بعد اين شخص را دستگير و اعدام مىکنند.

همه اين جريانات اوضاع را وخيمتر و شرايط بدترى را بر زندانها حاکم مىکرد. هر کارى که در بيرون مىشد رژيم تلافىاش را بدتر بر سر زندانيان در مىآورد. البته اين مورد شامل حال زندانيان عادى، ساواکى و تودهاىها نمىشد. در چنين اوضاع و احوالى سعادتى را هم اعدام کردند. زندانيان از شرايط و چيزهايى که در بيرون مىگذشت اطلاعى نداشتند و به همين دليل همچون گذشته از روحيه خوبى برخوردار بودند. در مجموع همه چيز برايشان عادى جلوه مىکرد و به مانند روزهاى قبل از ٣٠خرداد مىمانست.

در يکى از روزهاى گرم بعد از ٧ تير اسمم را زير هشت خواندند و بعد مرا با چشمبند بيرون بردند. به محلى رفتيم که محکومين را در آنجا شلاق مىزدند. خارج از نوبت مرا روى تختى خواباندند و بيش از پنجاه ضربه شلاق به پشتم زدند. در مراحل اوليه احساس درد نمىکردم و صدايى از خودم در نمىآوردم همين امر باعث شد که آنها جرىتر شوند و با شدت هرچه بيشترى ضربات تازيانه را به پشتم وارد کنند بهطورى که تمام بدنم تير مىکشيد. در آخر صدايى گفت بلند شو و بعد يکى از پاسدارها دستم را گرفت و به جلوى درب راهنمايىام کرد. در آنجا از من پرسيد آيا مىلرزى؟ من که بى خيال ايستاده بودم يکهو به خود آمدم و به او گفتم آره! داره دست و پايم مىلرزه، تا دوباره مرا براى شلاق زدن نبرد. ناگفته نماند دو نفرى که شلاق مىزدند افراد درشت اندامى بودند و گويا به هنگام زدن شلاق قرآنى نيز در زير بغلشان گرفته بودند.

وقتى به بند برگشتم ديدم که بچهها به رغم هشدارهاى پاسدارها دارند داخل حياط ورزش مىکنند. دوستان از من پرسيدند کجا بودى؟ پاسخ دادم براى شلاق زدن برده بودند و در همان حال که صحبت مىکرديم لباسهاى ورزشىام را پوشيدم و براى دويدن آماده شدم. بچهها که پشتم را ديدند از رفتنم جلوگيرى کردند. کمرم مثل غذاى استانبولى که سوخته باشد قرمز و سياه شده بود. به آنها گفتم الان بر مىگردم و بطرف حياط رفتم. از پله ها سرازير شدم و درست چند پله مانده بود که به کف حياط برسم يکباره صداى پاسدارى از روى پشتبام بلند شد و گفت همه آنهايى که داشتند ورزش مىکردند به صف شوند و بيايند زير هشت. بلافاصله پاسدارى در جلوى درب ظاهر شد و همه بچهها را برد بيرون.

من که روى پلهها بودم به داخل اطاق برگشتم. بچهها زود برايم شربت آب ليمو درست کردند و گفتند بخور. بعد پشتم را با کمى روغن زيتون که نمىدانم از کجا پيدا کرده بودند چرب کردند. چند ساعت بعد که بچهها برگشتند معلوم شد آنها را برده بودند داخلى اطاقى و کتک مفصلى بهشان زده بودند و گويا از زنجير هم نيز براى زدن استفاده شده بود.

دوستانم تجربيات خوبى داشتند و شربتى که به من داده بودند جلوى ضعفم را گرفت ولى تا چند شب متوالى نتوانستم روى پشتم بخوابم و تنها با قوس زدن روى گردنم بود که مىتوانستم از اين پهلو به آن پهلو شوم. وضعيت غذاى زندان بد شده بود و جيرهى نان را کم کرده بودند. مىخواستيم در اين مورد به زير هشت اعتراض کنيم ولى فکر کرديم ممکن است رژيم واکنش بدى نسبت به اين قضيه در مورد زندانىهاى سياسى که اتهام چپ و مذهبى داشتند نشان بدهد. به همين دليل بچههاى سياسى چپ و مذهبى خود را کنار کشيدند و تنها آنها که باقى ماندند در اين مورد اعتراض کردند که باعث شد مقدار سهميه نان کمى بيشتر شود. همان روز يکى از زندانيان را که همزمان با من دستگير شده و جرمش پخش اعلاميه بود با کليه وسائل صدا کردند و بردند براى آزادى. ناگفته نماند پدر اين فرد تاجر بود و با پارتىبازى توانسته بود پسرش را آزاد کند.

روزها به همين منوال مىگذشت و همچنان صداى تيربارانها در فضاى باز روبروى تپه به گوش مىرسيد. ناگفته نماند که اين کار چند روز هفته و در صبحها و عصرها تکرار مىشد. چندى بعد يک روز پاسدارى آمد جلوى درب بند و فهرستى را به مسئول بند داد و گفت اين اسامى را بخوان و بگو که تا نيم ساعت ديگر با کليه وسائل حاضر شوند.

تعداد بيست نفرى مىشدند، بعد از حاضر شدن آنها را بيرون بردند. پس از مدت کوتاهى انتظار در بيرون بند بعد سوار مينىبوسشان کردند و بردند. بند داشت يواش يواش خالى مىشد و دولت گفته بود ساواکىهايى که با آنها همکارى کنند را آزاد خواهند کرد و به همين دليل خيلى از آنها را در مدت زمانى کوتاه آزاد کردند.

چند روزى گذشت و هفته بعد دوباره فهرستى را آوردند و تعدادى ديگرى از اسامى را خواندند که من هم جزو آنها بودم. مسئول بند گفت همه با کليه وسايل آماده شوند.بعد از مدت کوتاهى پاسدارها آمدند و ما چشمبندهايمان را زديم و وسايلمان را برداشتيم. آنها ما را به بيرون بردند و در نزديکى بند ٣٢٥ نگهداشتند. نيم ساعت بعد مينىبوسى آمد و ما را سوار کردند و بهراه افتاديم. از محوطهى زندان که خارج شديم بهما گفتند چشمبندهايتان را برداريد.


 

 

 

 

 

قزلحصار واحد سه

 

دو ماشين سوارى شخصى با پاسدارهاى مسلح که در آنها نشسته بودند مينىبوس ما را همراهى مىکردند. در بين راه چقدر لذتبخش بود ديدن دوباره مناظر بيرون و در آن هوا نفس کشيدن. وجد و شور ديگرى در بچهها بود و با ديدن آدمها، مناظر و ماشينهايى که در رفت و آمد بودند شوق و حال ديگرى داشتيم. مينىبوس از خيابانى گذشت و وارد اتوبان تهران-کرج شد. ما را به زندان قزلحصار مىبردند که در حد فاصل کرج و حصارک بود. پيش از داخل شدن به محوطهى زندان دوباره چشمبندها را زديم. آنجا زندان بزرگى بود که سه تا واحد داشت. واحدهاى يک و سه به بزرگى همديگر بودند ولى واحد دو به تنهايى به اندازهى آن دوتاى ديگر ظرفيت داشت. اين مجموعه سه واحدى در دست شهربانى بود که زندانيان عادى و مواد مخدرى را در آنجا نگهدارى مىکردند. لاجوردى واحد سهزندان قزلحصار را از شهربانى گرفته بود و زندانيان عادى آن را به واحدهاى ديگر منتقل کرده بود. اين واحد شامل هشت بند عمومى و مجردى مىشد. چهار بند عمومى بزرگ در طرف راست راهرو قرار داشتند و چهار بند مجردى در طرف چپ واقع شده بودند. ديوارهاى بلندى به طول تقريبى ده متر محوطهى زندان را احاطه کرده بودند و هفت برجمراقبت در گوشه و کنارههاى محوطه ديده مىشدند که همواره يک تعداد ديدهباندر آنجا کشيک مىدادند. در فاصلهى بين ديوار و بندها محوطهى بزرگى قرار داشت که خاکى و نيزار بود.

رئيس زندان قزلحصار شخصى به نام حاج داوود رحمانى بود که اندام درشتى با شکمى گنده و قدى بلند داشت. معاون او حاج احمد بود که در غياب او کارها را انجام مىداد. بعد از ورود به راهرو سرشمارى و ثبت نام شديم و بعد ما را فرستادند به بند دو عمومى. آنجا بهنظرم ساکت، کم نور و مرموز مىرسيد. زندانيان در طول راهرو به قدم زدن مشغول بودند و با وارد شدن گروه جديد همه آمدند پشت ميلههاى زير هشت تا تازه واردين را از نزديک ببينند. زير هشت به محوطهى مستطيل شکلى خطاب مىشد که زندانيان هنگام وارد شدن و خروج از بند در آنجا مىايستادند.

پس از رد و بدل شدن صحبتهاى معمول بين پاسدار و مسئول بند ما را به اطاقهاى بزرگ فرستادند. در بندهاى بزرگ بيستوچهار اطاق وجود داشت. هشت اطاق آنکه بزرگتر از بقيه بودند به اندازهى چهار در پنج متر بودند و شانزدهتاى بقيه که کوچکتر بودند اندازهشان چهار در دومترونيم بود. در اطاقهاى بزرگ دوازده زندانى زندگى مىکردند و در اطاقهاى کوچک شش نفر. دوستانى که از بند پنج اوين با من بودند مرا بردند نزد خودشان. آنجا اطاق بزرگى بود که در وسط راهرو قرار داشت. همه چيز سياه و کثيف بهنظر مىآمد و وقتى علت را جويا شدم گفتند که در قبل زندانيان عادىدر اينجا بودهاند. زندانبان بندها را تميز نمىکرده و آن زندانيان هم گويا همتى از خود نشان نداده بودند. بچههايى که پيش از ما آمده بودند زحمت زيادى براى تميز کردن بند کشيده بودند. تمامى درها، ديوارها، راهرو، ميلههاى جلوى اطاقها، دستشوئى و آبريزگاه را با مايع ضد عفونى کننده که از قبل داشتند چندين بار شسته بودند. بعد از معرفى شدن به بچههايى که آنجا بودند سراغ حياط را گرفتم. يکى از دوستان گفت حياطى بزرگ در حد فاصل هر بند وجود دارد و اين محوطه که پشت پنجره است متعلق به بند ما است ولى در حال حاضر درب را بستهاند و ما را از هواخورى محروم کردهاند. دو عدد زيلوى پوسيده کف اطاق را پوشانده بود. به دليل سردى کف اطاق بچهها چند تا از پتوهاى سربازى را انداخته بودند زير پاهايشان تا دچار دردهاى استخوانى نشوند. در ضمن به من هم دو تا پتوى سربازى دادند. پرسيدم آيا اينها نو هستند؟ گفتند نه مال همه همينطور است. از اطاق بيرون رفتم و شروع به قدم زدن داخل راهرو کردم. بند، تلويزيون نداشت و راديو را هم از بيرون روشن مىکردند، و ما از بلندگوهاى داخل راهرو صدايش را مىشنيديم. بعد از مدت کوتاهى قدم زدن به اطاق برگشتم و تخت خودم را مرتب کردم.

در داخل هرکدام از اطاقهاى بزرگ شش تا تخت سه طبقه و در اطاقهاى کوچک سه تخت قرار داشت. يک تخت در اطاقهاى کوچک و دو تخت در اطاقهاى بزرگ مخصوص گذاشتن ليوان، قاشق، ظرفها و همچنين کيسه پلاستيکى کوچکى محتوى لباسهاى معمولى دمدست بود. متوجه شدم بچهها براى درست کردن چاى خودشان آب را به شيوههاى گوناگون مىجوشانند و چاى درست مىکنند. وقتى خواستم آب بنوشم به من گفتند مواظبباش که شن و ماسه ته ليوان را نخورى! هنگامى که به ظرفشوئى رفتم و ليوان آب را پر کردم متوجه شدم که به اندازه نيم بند انگشت شن ته آن نشسته است. آب آشاميدنى داخل بندها از چاهى که در محوطهى زندان بود تامين مىشد و به همين خاطر بيشتر وقتها گل آلود بود. در ضمن منظور از ظرفشوئى همان دستشوئى بود که نيمى از آن را بهعنوان ظرفشوئى استفاده مىکردند.

از دوستى پرسيدم که مسئول بند در آنجا کيست. پاسخ داد که پاسدار بند يکى از زندانيان را به عنوان مسئول بند انتخاب کرده و او هم پذيرفته است. فرد انتخابى از بچههاى مجاهدين بود. در اينجا زندانيان از سازمانهاى مختلف بودند ولى هيچکدام به اندازهى مجاهدين تمايل به مسئول بند شدن نداشتند. آنها فکر مىکردند از اين طريق يکى از ارکان قدرت را در دست گرفتهاند و اين برايشان مهم بود. اين را در رفتار و کردار و و تلاش و کوششى که براى مسئول بند شدن انجام مىدادند مىشد تشخيص داد.

زندانبان براى آزار روحى زندانيان بلندگوها را از صبح تا شب روشن مىگذاشت و صداى وز-وز و ززز-ززز آن مانند صفحهى گرامافونى که با آخر رسيده باشد يکنواخت به گوش مىرسيد و در فضاى بند پخش مىشد. در وحله اول ناچيز مىنمود ولى مدتى که مىگذشت بهنظر مىآمد که متهاى روى گيجگاه آدم گذاشتهاند و دارند آن را سوراخ مىکنند.

هفتهى بعد درب حياط را باز کردند. بيرون رفتيم و در مقابل نور آفتاب ايستاديم. در آن لحظه به آسمان روشن نگاه کردن چقدر دشوار بود و ما را دچار سرگيجه و کورى موقت مىکرد. بناچار مدت کوتاهى چشم از آسمان دزديدم و بعد از چند دقيقه که عادت کردم چقدر لذت بخش بود تماشاى خورشيد و حس کردن دوباره گرماى مطبوع آن.

هر از گاهى تعدادى زندانى جديد وارد بند مىشدند که برخى از آنها آشنا و بقيه غريبه بودند. يک روز پاسدار از زندانيان پرسيد آنها که به نانوائى، آشپزى و قصابى آشنائى دارند و مىخواهند در بيرون بند کار کنند اسم خودشان را به مسئول بند بدهند تا ما آنها را به اين کارها بگماريم. از فرصتى که براى هواخورى پيش آمده بود استفاده کرديم و پتوها و لباسهايمان را در جلوى آفتاب پهن کرديم تا ضد عفونى شوند. بعد از تکاندنپتوها خيلى پرز و خاک از آنها بيرون آمد که باورکردنى نبود.

چند روزى از باز شدن درب هواخورى نگذشته بود که در يک بعداز ظهر سخنرانى خمينى را از راديو پخش کردند. چکيده صحبتهايش اين بود که: "ما با دشمنان خود مانند حضرت على رفتار مىکنيم و اگر لازم باشد همانند او در يک روز چهارهزار نفر را از دم تيغ مىگذرانيم!" اين سخنرانى آب پاکى را روى دست همه جناحهاى رژيم ريخت و چراغ سبز را به جلادان داد تا هر جنايتى را که مىخواهند مرتکب شوند.

يکروز درب باز شد و عدهاى تواب وارد بند شدند و جوّ ساکت زندان را بهم زدند. بهانهشان اين بود که همهى آنهايى که در اينجا هستند منافقاند. چند ساعتى از ورودشان نگذشته بود که مسئول بند را عوض کردند و يکى از خودشان را بر سر کار آوردند. آنها خودشان را تيپ ٩٠ حزب الله معرفى کردند و بعدها معلوم شد که از هواداران مجاهدين بودهاند که در خانهاى در نازى آباد و هنگامى که جلسه داشتند دستگير شدهبودند. تکو توکى موفق به فرار مىشوند ولى بقيه را دستگير مىکنند. تعدادى از آنها اعدام شده بودند، برخى هم بريده بودند و ديگر کارى به چيزى نداشتند و عدهاى هم از جمله اينها تواب شده بودند.آنها شروع کردند به جاسوسى و زير نظر گرفتن همه افراد تا سر از کار همه در بياورند و بهطور علنى بر عليه زندانيان جاسوسى مىکردند و گزارش مىدادند. يکى از اطاقهاى سه در چهار متر زير هشت را کرده بودند آبدارخانه خودشان و اطاق دوم را که خيلى بزرگتر بود و اندازهاش به پانزده در بيست متر مىرسيد را مسجد کرده بودند. در گوشهى چپ مسجد اطاقکى بود که بعدها آن را به عنوان فروشگاه مورد استفاده قرار دادند. چيزهايى از قبيل سيگار، کبريت، بيسکويت، خودکار، کاغذ و غيره را که از زير بند به داخل آورده مىشد را در آن محل به زندانيان مىفروختند. در طرف راست مسجد چهارپايهى بلندى بود که تلويزيونى روى آن قرار داشت.

از طرف لاجوردى رئيس زندان اوين و حاج داوود ابلاغ شده بود که توابين مىتوانند هر گونه آزار و اذيتى را که لازم مىدانند بر ديگر زندانيان اعمال کنند. هنوز يک ماه از ورودشان نگذشته بود که يک روز اسامى عدهاى را خواندند که من هم جزوشان بودم. مسئول بند گفت که با کليه وسائل برويم زير هشت. اول فکر کردم در رابطه با حکم اعدامم مىخواهند مرا برگردانند به اوين ولى اينطور نبود.

ما را به بند هفت مجردى بردند و در زير هشت پاسدار مسئول بند آنجا را صدا زد و زندانيان جديد را به او تحويل داد. بعد گفت اسامى همه را بنويس و بده زير بند. اينجا نورش کمتر از بند قبلى بود و درب و ديوارش سياهتر بهنظر مىرسيد. بند مجردى داراى هشت سلول کوچک بود که طول و عرض هر کدام به اندازهى يکونيمدر دوونيممتر بود. در هر اطاق يک تخت دو يا سه طبقه وجود داشت که بعضى از آنها شکسته و غير قابل استفاده بودند. تمام بند بوى مشمئز کنندهاى مىداد. از حمام به عنوان ظرفشوئى نيز استفاده مىشد و کاشىهاى کف آنجا لق شده بود و آب و لجن زيرشان جمع مىشد و بو گرفته بود. اين بوها در هواى گرم داخل بند با کوچکترين نسيمى به هر طرف پخش مىشد و سرگيجه و سر درد دچارمان مىکرد. اين مجردى داراى حياط براى هواخورى بود ولى براى تنبيه زندانيان درب آن را قفل کرده بودند تا کسى نتواند از هواى بيرون استفاده ببرد.در هر سلول اين بند که گنجايش دو يا سه نفر را داشت تعداد پانزده تا بيستنفر را به زور داخل آن چپانده بودند. روزهاى اول که هنوز در اطاقها را نبسته بودند اين قضيه چندان حاد بهنظر نمىرسيد. بعد از چند روز گفته شد همه بروند داخل اطاقها و کسى حق استفاده از راهرو را نيز ندارد! اطاقها بقدرى کوچک و تنگ بودند که بجز چمباتمه نشستن و يا سر پا ايستادن چارهديگرى نداشتيم. پاسدارها اطاقهاى جلويى را خالى کرده بودند و همه را در چند تا اطاق ته بند جا داده بودند.

همه چيز دست بدست هم داده بود و شرايط را طاقتفرسا مىکرد از جمله کمى نور اطاقها و راهرو، هواى گرم داخل بند، بوى لجن زير کاشىها، نداشتن هواخورى، ممنوع بودن تردد در راهرو و همينطور کمبود شديد جا و حتى عدم امکان دراز کردن پاها در تمام طول روز و شب. در سلول ما که تنها يک تخت سه طبقهوجود داشت در طبقه بالايى پنج يا شش نفر مىنشستند و روى طبقه پايين و وسط هم به همين تعداد ولى با اين فرق که بايد کمرشان را خم مىکردند تا بتوانند در آن فضاى کوچک و سقف کوتاهجا بشوند. در سلولهايى که تنها يک تخت دو طبقه وجود داشتند وضعيت بدتر هم بود و زندانيان بهخاطر کمبود جا مجبور بودند که از پنجرهى سلول نيز آويزان بشوند! آب گرم براى استحمام روزانه وجود نداشت و فقط هفتهاى يک يا دو بار و آن هم تنها براى مدت ده تا پانزده دقيقه آب گرم جارى بود. براى هر گروه ده نفرى زندانيان تنها سه دوش وجود داشت که تازه بعضى از دوش ها نيز خراب بودند و فاقد يک يا هر دو شير فلکهها بودند و بايد از دوش کنارى استفاده مىکرديم. در اين بند هيچگونه امکاناتى در اختيار نداشتيم که بتوانيم با آن چايى درست کنيم. در روزهايى که حمام داشتيم کارگران اطاقها آب گرم حمام را برمىداشتند و با آن چاى درست مىکردند. اين مجردى يک دستشوئى و دو آبريزگاه وجود داشت که براى اين همه زندانى کافى نبود. در دستشوئى يک منبع آب گذاشته بودند که هنگام قطع شدن آب از آن استفاده مىکرديم. براى شستن لباسها تنها چند عدد طشت قرمز پلاستيکى در حمام وجود داشت که مجبور به استفاده مشترک اين وسايل با افرادى که بيمارىهاى پوستى داشتند بوديم.

يک روز زندانىاى را وارد بند کردندکه سبيلهاى بلندى داشت. پاسدارها که او را ديدند گفتند که بايد سبيلهايش را بزند و بعد وادارش کردند که آنها را بخورد! تنها مواقعى که مىتوانستيم از اطاقها بيرون بيائيم براى ناهار، شام و يا خواب بود. تعدادى از ما مجبور بوديم توى راهرو در زير نور مهتابى بخوابيم. سلول ما يک تخت سه طبقه معمولى داشت که روى طبقه تحتانى آن به جاى يک نفر سه نفر مىخوابيدند. در طبقات ميانى و فوقانى به ترتيب هرکدام چهار نفر مىخوابيدند. نحوه خوابيدن روى تختها اينگونه ميسر مىشد که نيمتنه بالاى کمر خود را روى تخت مىگذاشتند و پاهايشان را به ديوار سلول تکيه مىدادند تا موقع خواب از آن بالا روى کسى نيفتند . کسى حق رفتن به دستشوئى نداشت مگر بهصورت قاچاقى که مسئول بند مىگفت برود. در غير اينصورت طرف مىبايست کار خودش را داخل اطاق انجام مىداد.تعداد زيادى از زندانيان بند را بچههاى کرج تشکيل مىدادند که بعضى از آنها ابتدا به اصطبل باغى که متعلق به تيمسار جهانبانى بود برده شده بودند. آنها را در اصطبلو در عوض بازداشتگاه نگه داشته بودند که منجر به شپش زدن تن و بدن تعدادى از آنها شده بود و سپس آنها را به بند ما منتقل کرده بودند. اين گروه تعريف مىکردند که اصطبلها فاقد آبخورى بوده و آنها مجبور بودند از آبشخور اسبها آب بنوشند. پاسدارها از هر بهانهاى براى آزار زندانيان استفاده مىکردند و به عنوان مثال اجازه آوردن ميوه را به درون بند نمىدادند و بعضى وقتها نيمههاى شبمىآمدند و برپا مىدادند که همه بيايند داخل راهرو بنشينند و بعد از پانزده دقيقه مىگفتند به اطاقها برگرديد.

گاهى وقتها حاج داوود براى سرکشى به بند مىآمد و تعدادى از بچهها را جدا مىکرد و مىگفت با کليه وسايل بروند زير هشت و بعد هم به بند عمومى منتقلشان مىکرد. با آوردن تعداد بيشترى زندانى از اوين و کرج کمکم داشتند اين واحد را پر مىکردند.

در بند ما هر روز يکى از اطاقها مسئوليت نظافت، پخش غذا و شستن ديگها را بر عهده داشت. يک روز حاج داوود براى سرکشى وارد بند شد و يکى از زندانيان از او پرسيد:

- آيا درب حياط را باز مىکنيد که برويم هواخورى؟

- ما شما را آورديم اينجا براى اينکه آفتاب به تنتان نخورد و استخوانهايتان نرم بشوند!

بهخاطر کمبود امکانات بهداشتى من و بعضى ديگر گلودرد مزمن گرفته بوديم و علاوه بر آن، رنگ و رويمان هم مثل گچ سفيد شده بود.

قضيه انتقال زندانيان به قزلحصار به خانوادهها اعلام شده بود و داشتند روزهاى ملاقات براى بندهاى مختلف تنظيم مىکردند. از اينرو حاج داوود مصلحت ديد آنهايى که خيلى وقت بود در مجردى بودند به بند عمومى ببرد تا کمى رنگ و رويشان بهتر شود. به همين منظور تعدادى از قديمىها و از جمله من را انتخاب کردند و برگرداند به بند دو عمومى. اوضاع و احوال خيلى تغيير کرده بود. اينبار مسئول بند مرا به يکى از اطاقهاى کوچک فرستاد. در آنجا نُه نفرى زندگى مىکرديم. طى مدتى که در مجردى بوديم بند عمومى را رنگ زده بودند و شعارهايى روى ديوارهاى بزرگ زير هشت نوشته بودند. عکسهايى از خمينى، منتظرى و بهشتى را روى ديوارهاى مسجد و اطاقهاى جلويى که در آنها توابين زندگى مىکردند چسبانده بودند.

زندانيان را به لحاظ سر موضعى و يا منفعل بودن آنها تقسيم بندى کردند و توانين و بريدهها را در اطاقهاى جلوئى و ميانى قرار دادند و در انتهاى بند افرادى که از نظر آنها سر موضع خود ايستاده بودند. البته به غير از تودهاىها که در اطاق بيستوسه بودند. آنها از همه گونه امکاناتى از قبيل راديوى شخصى، چراغ خوراک پزى، انواع ترشى جات و آرشيو روزنامه و غيره برخوردار بودند. تودهاىها و اکثريتىها بهخاطر سياست سازشکارانهشان با رژيم در خارج از زندان و همينطور در داخل زندان از امکانات رفاهى نسبى برخوردار بودند.

نماز جماعت توسط توابين هربار در راهروى بند در دو رديف انجام مىگرفت. نادمين کارشان منظم شده بود و حساب شده به شکار افراد مختلف مىرفتند تا آنها را هم ببرانند. از طرف ديگر فروشگاه هم فعال شده بود و وسايل معمولى مورد نياز زندانيان را مىآوردند و مىفروختند. از زمانى که نماز جماعت را بر پا کرده بودند براى کسانى که در آن شرکت نمىکردند حساب و کتاب جداگانهاى باز کرده بودند و مرتب افراد را مثل سايه تعقيب مىکردند تا ببينند با چه شخصى يا افرادى ارتباط دارد و صحبت مىکند.

تنها خوبى بند عمومى اين بود که براى هواخورى و ورزش مىشد بيرون رفت ولى پرداختن به اين کارها در حکم تيرى بود که به چشم زندانبان و توابين مىرفت. در مدت کوتاهى که در اين بند بودم دوباره اسم عدهاى را خواندند و گفتند که با کليه وسايل بروند زير هشت و در ميان آنها عدهاى تودهاىهم بودند.

دو هفتهاى از اين موضوع گذشت و ما داشتيم کمکم در بند جا مىافتاديم که يک روز دوباره آمدند و اسامى عدهاى را خواندند که در ميان آنها اسم من هم بود. گفتند زود با کليه وسايل بيائيد زير هشت. من اسباب و لوازم مختصر خودم را برداشتم و رفتم زير هشت ايستادم، البته با دمپائى چون که کفشهايمان را گرفته بودند. بعد از نيم ساعت پاسدار آمد و ما را برد به بند پنج مجردى.

آنجا هم مانند مجردى قبلى بود با اين تفاوت که اينجا روشنتر و تميزتر بود. مسئول بند شخصى بود به نام مجتبى که از هواداران سابق اقليت بود که بعدها تواب شده بود. معاون او شخصى بود از هواداران سابق اکثريت که آدمى جَلب و موذى بود. در مجموع معاون بند خط دهنده بود و مجتبى را در صحنه داشت و خودش در واقع کارگردانى مىکرد.

تودهاىها و اکثريتىها از رفتن ما به آنجا ناخشنود بودند. آنها بر اين باور بودند که بندشان ساکت و آرام است و نمىخواستند به هيچ قيمتى آرامششان را از دست بدهند. به همين خاطر شخصى به نام طالقانى که گويا سخنگوى آنها بود مراتب نارضايتى خودشان را به لاجوردى که براى سر کشى آمده بود ابراز داشت ولى او هيچگونه اعتنايى به اين حرفها نکرد.

در اين برهه در بيرون از زندان شرايط بدى وجود داشت که همه حول و حوش کشتن و ترور کردن افراد رده بالاى حاکميت و امام جمعهها از طريق بمب گذارى، عمليات انتحارى، کشتن با اسلحه يا تله گذارى بود. تمامى اينها اثرات مستقيمى داخل زندان داشت و دست رژيم را در سرکوب و آزار زندانيان بازتر مىگذاشت. اينجا ديگر مثل مجردى قبلى نبود و ما مىتوانستيم داخل راهرو راه برويم. يک اطاق معمولى در زير هشت بود که توابين آن را براى خودشان برداشته بودند. مجتبى بر اساس اتهام با افراد برخورد مىکرد و کارى نداشت که اين اتهام درست است يا نه! او طرز تفکر حاجى را قبول داشت که مىگفت: "تو يا با مايى يا برما" و اينکه کسى کارى به چيزى نداشته باشد را قبول نمىکرد. در اينجا فشار بيشتر بود ولى به يک شکلديگر و بهطور مثال مىگفتند همه بايد نماز بخوانند و آنهايى که مىخواندند بيشتر زير فشار برده مىشدند.

يکروز مسئول بند با صداى بلند در زير هشت اعلام کرد که من ابلاغيه کتبى لاجوردى را دارم که از هرکسى که بخواهم مىتوانم بازجوئى کنم و برايش پرونده تشکيل بدهم. برگهى ابلاغيه را نشان داد، دروغ نمىگفت چون بعد از آن به همان منوال عمل کرد. هرکس که توسط جوخههاى سرخ سازمانهايى که اعلام جنگ مسلحانه کرده بودند در بيرون کشته يا ترور مىشد تاوانش را زندانيان بايد پس مىدادند. هرکس که در بيرون به قتل مىرسيد توابين برگهاى را مىآوردند که شما بايد اين عمل را محکوم کنيد. بعضىها مصلحتى آن را امضاء مىکردند ولى بقيه اينکار را انجام نمىدادند. اين امضاء نکردنها جوّ خراب بند را بدتر مىکرد. مجتبى يک زندانى عادى را که اتهامش سرکردگى اراذل و اوباش بود را پيش نماز کرده بود. بيچاره يکه خورده بود ولى چارهاى نداشت چرا که وضعيت در آن روزها بحرانى بود. تا مدتى اين شخص پيش نماز بود تا اينکه يک روز بردنش زير هشت و به او پرخاش کردند که فلان فلان شده چرا هنگام نماز وقتى که ظرف غذا را مىبينى زود نماز را تمام مىکنى و ديگر اينکه چرا بعدش مىروى داخل اطاق شماره چهار که هيچکدامشان نمازخوان نيستند؟ او قسم خورده بود که چنين چيزى صحت ندارد اما گوش آنها بدهکار نبود. به او اتهام بدترى هم زده شده بود که تو در آخر نماز بجاى دعا کردن به مسئولين جمهورى اسلامى نفرين مىکنى که همه به سگ و گربه بدل بشوند! بيچاره هرچى گفته بود به گوش کسى نرفته بود و دست آخر برايش پروندهاى سازى کردند و او را از پيش نماز بودن خلع کردند.

هر روز شرايط بدتر و بدتر مىشد. توابين شبها کشيک گذاشته بودند تا ببينند چه کسانى با هم حرف مىزنند. من داخل اطاق چهار بهعلت کمبود جا مجبور بودم که بصورت عرضى بخوابم. چند روز اول را به سختى خوابيدم چون نمىتوانستم پايم را بهطور کامل دراز کنم همينکار باعث شده بود که اثر بدى روى من بگذارد. دلم مىخواست با پا بکوبم و ديوار را پس بزنم تا بتوانم راحتتر پايم را دراز کنم. از طرف ديگر مهتابىهاى بالاى سرمان در طول شب روشن بودند و چشمان ما را خيلى اذيت مىکردند. اگر نصف شب مىرفتى دستشوئى و بر مىگشتى ممکن بود که جا براى خوابيدن گيرت نيفتد و بهطور مثال کافى بود که بغل دستىات يک غلت بزند. ما در آنجا مانند مجردى قبلى مجبور بوديم که به پهلو و بهصورت کتابى بخوابيم.

در بين زندانيان چند نفرى هم از اهالى مسجد سليمان بودند که دو نفر از آنها به نامهاى شاهرضا بابادى و محمدشاه از بقيه کم سن و سالتر بودند و هيجده ساله بهنظر مىرسيدند. شاهرضا شبها دير خوابش مىبرد و وقتى که به دستشوئى مىرفت در هنگام برگشت توابين او را صدا مىکردند و به اطاق خودشان مىبردند. از او سئوال و جواب مىکردند و چيزهايى راجع به هم پروندهايش يعنى محمدشاه مىپرسيدند. آنقدر اينکار را ادامه دادند تا او را براندند و توابش کردند. او هوادار پيکار بود و سعى مىکردند از طريق فشار آوردن به محمدشاه او را هم ببرانند اما موفق نشدند. از آن به بعد بازجوئىهاى شبانه روزى بهطور رسمى شروع شد. مجتبى نيمههاى شب که در خواب ژرف بودم بيدارم مىکرد و براى بازجوئى مرا به اطاقى در زير هشت مىبرد. کارهايشان مثل بازجوهاى اوين بود. چون با جواب منفىام روبرو مىشدند اينکار را در شبهاى ديگر هم تکرار مىکردند. تا اينکه يک شب مجتبى حرف آخرش را زد و گفت:

- ما داريم تعدادى را مىفرستيم اوين براى بازجوئى مجدد اگر با ما همکارى نکنى تو را هم با اين عده مىفرستيم.

- چيزى ندارم که بگويم و هر کارى مىخواهى بکن!

در اصل توابين داشتند براى تعداد مشخصى از زندانيان دوباره پرونده سازى مىکردند تا آنها را راهى اوين کنند. متاسفانه شرايط بيرون هم طورى بود که امکان هرگونه ارعاب و اعمال فشارى را به رژيم مىداد.

دى ماه بود که يک روز بعد از ظهر مرا صدا کردند و گفتند بيا زير هشت. چشمبندم را زدم و بردندم به اطاق ملاقات. پاسدار گفت چشمبندت را بردار و برو روى صندلىبشين. بعد از دقايقى مادرم را ديدم. بعد از هشت ماه از ديدن او خيلى خوشحال شده بودم. از مسائل زندان چيزى به روى خودم نياوردم تا مادرم را ناراحت نکنم. سعى کردم با خنده و شوخى آن لحظهها را بگذرانم. مادرم از ديدن دوبارهى من خيلى خوشحال شده بود. خانوادهام فکر کرده بودند پاسدارها مرا کشتهو جسدم را گموگور کردهاند. آنها خيلى بدنبال من گشته بودند تا بلاخره ردم را با هزار دردسر در قزلحصار يافته بودند. بعد از چندين بار آمدن و سراغم را گرفتن در آخر مادرم توانسته بود آن روز مرا با يکى از بندهاى ديگر که ملاقات داشت ببيند.خانوادهام ماشين نداشتند و مجبور بودندصبح خيلى زود راه بيفتند و وقتى که هوا کاملأ تاريک بود به قزلحصار بيايند. در گرما و سرما بيرون رفتن يک زن تنها و يا با يکى از افراد خانواده در آن تاريکى کار بسيار خطرناکى بود. آنها بايد اتوبوس پيدا مىکردند تا خود را به قزلحصار برسانند. متاسفانه گاهى وقتها گير سگهاى ولگرد مىافتادند که مىخواستند آنها را بدرند. در مجموع ملاقات خوبى داشتم و احساس خوشحالى مىکردم. وسايل ملاقاتىام را به من دادند. مادرم برايم پتو، ميوه، پول و چيزهاى ديگر فرستاده بود. پاسدار وسايلم را به من تحويل داد و سپس مرا به بند برگرداند.

يکروز از زير بند به مجتبى گفتند که به تودهاىها بگويد راديو، آرشيو روزنامه و غيره خودشان را بگذارند زير هشت. رژيم با اينکار امتياز داشتن اين چيزها را از آنها گرفت ولى دليلى وجود نداشت که مسئول بند آنها را زير ضرب ببرد. در همين اوضاع و احوال توابين يکى از بچههاى راه کارگر را که دانشجوى پزشکى بود را تواب کردند. بهخاطر عمليات انتحارى سازمانها و کشته شدن تنى چند از امام جمعهها دوباره مسئلهى امضاء کردن کاغذ از طرف توابين در بند مطرح گرديد که با مخالفت تعدادى از زندانيان روبرو شد. همين کار باعث شد تا مسئول بند پروندهى تعدادى از بچهها را کامل کند و به زير بند بفرستد. چند روز بعد پاسدار فهرستى را به مسئول بند داد و گفت بگو اين افراد هرچه زودتر با کليه وسايل بيايند زير هشت. افرادى را که اسامي آنها را خوانده بودند بيست نفر مىشدند اسم من هم در ميان آنها بود. با اينکه ما عمليات سازمانها را در بيرون قبول نداشتيم ولى از طرف ديگر هم نمىخواستيم دست آويزى بدست پاسدارها بدهيم. رژيم از موقعيت بدست آمده به بهترين وجه ممکن به نفع خودش استفاده کرد. هنگامى که ما داشتيم وسايلمان را جمع مىکرديم مجتبى با صداىبلند سخنرانى مىکرد که اينها داخل بند تشکيلات زدهبودند و بنابراين بايد بروند اوين و دوباره تجديد محاکمه شوند. البته مسئله تجديد بازجوئىها را بارها در مجردى قبلى هم مطرح کرده بودند و من هميشه اينطور فکر مىکردم که مرا در زندان اعدام خواهند کرد و ديگر رنگ بيرون را نخواهم ديد. پيش از اين که به زير هشت بروم نگاهى به افرادى که داشتند وسايلشان را جمع مىکردند انداختم و متوجه شدم که بيشتر آنها اتهام مشابهى داشتند. همگى از بچههاى هوادار پيکار بودند بجز يک نفر که هوادار سهند بود. در واقع رژيم با اين حرکت مىخواست جوّ سرکوب و اختناق را هر چه بيشتر در زندانها حاکم کند. در مدت کوتاهى همگى حاضر شديم و ما را از زير هشت به راهروى اصلى واحد سه بردند.


 

 

 

 

 

فرستادن ٢٠ نفر به اوين براى اعدام

 

از راهروى اصلى واحد سه ما را يک راست به بيرون از ساختمان زندان بردند و سوار يک کاميون کردند که همه دور و اطرافش پوشيده بود و تنها در سقف آن به اندازه يک سکه کوچک روزنهاى براى تنفس وجود داشت. کاميون نه جاى نشستن داشت و نه دستگيرهاى براى تکيهگاه موقع ايستادن. از روزنه سقف به آسمان خيره شدم و ديدم که اولين برف زمستان آغاز به باريدن کرده است. اواخر دى ماه سال ١٣٦٠ بود و من که عاشق برف بودم با خود فکر مىکردم چرا در اين اوضاع و احوال و اينگونه شاهد بارش اولين برف زمستانى باشم؟

ماشين از جا کنده شد و با شتاب در مسير جاده به راه افتاد. عجله داشتند که هر چه زودتر ما را به اوين برسانند و تکليف همگى را روشن کنند. راننده بىخيال و گويى که کالا يا محمولهاى غير از آدميزاد حمل مىکند بدون توجه به دست اندازها و پيچ و خمها با شتاب رانندگى مىکرد و يا به شدت ترمز مىگرفت. بعد از يک ساعت به زندان اوين رسيديم.گويا آنها از پيش در انتظار آمدن ما بودند و به همين دليل ما را يک راست به انفرادى٣٢٥ بردند که در مقابل بندهاى پنج و شش قديم قرار داشت. سلولهاى انفرادى آنجا در دو رديف بودند که رديف اول آن در پائين و رديف بعدى کمى بالاتر قرار داشت. هرکدام از ما را جداگانه در سلولى انداختند. من را در سلولى انداختند که يک نفر ديگر هم در آنجا بود.

او يکى از بچههاى خيلى خوب مجاهدين بود. از من پرسيد براى چى تو را به اينجا آوردهاند. برايش همه چيز را راجع به قزلحصار توضيح دادم. من هم از آوردن او به اوين جويا شدم. گفت که به احتمال زياد او را اعدام خواهند کرد چونکه در تظاهرات مسلحانه شرکت داشته و از او نارنجک و اسلحه گرفتهاند. اين حرفها را از طرف بازجويش مىزد. همينطور اضافه کرد که بازجويش به او گفته اگر با آنها همکارى بکند در حکمش تخفيف خواهند داد ولى او از اينکار امتناع کرده بود. او جوان بيست و سه سالهاى بود به نام محمد که قد متوسطى داشت. آدم خوب و خوش برخوردى بهنظر مىرسيد و واقعيات را آنچنان که بود مىديد.

شب اول با اينکه هر کدام دو عدد پتوى سربازى روى خودمان کشيده بوديم و دو تا هم در کف سلول قرار داشت ولى با اين حال هر دو احساس سرما مىکرديم. تنها يک بخارى قديمى در راهروى باريک جلوى سلول قرار داشت که فقط در طول روز روشن بود. خودمان را در هواى سرد و کوهپايهاى اوين و سلول سيمانى و نمناک، نمىتوانستيم با دو تا پتوى کهنه و مندرس گرم نگه داريم. طول و عرض سلول يکونيم متر در دوونيم متر بود که به زحمت با نور کم رنگ لامپى که در حد فاصل ديوار سلول و راهرو قرار داشت، روشنى مىگرفت. عرض راهروى جلوى سلول يک متر يا يک کمى بيشتر بود و تعداد کل سلولهايى که در آنجا بود به بيستوپنج تا مىرسيد. بيشتر وقتها صداى نگهبان شنيده نمىشد ولى يکهو مىديدى که درب سلول باز مىشد و پاسدار تو را صدا مىکرد. در داخل سلول آبريزگاه وجود نداشت و به همين دليل روزى سه نوبت زندانيان را به دستشوئى مىبردند. نوبت اول بعد از بيدارباش و قبل از ساعت هفت صبح بود و دفعه دوم بعد از ناهار و نوبت آخر پيش از ساعت نُه شب بود که بعد از آن وقت سکوت و خاموشى بود. هفتهاى دوبار هم حمام داشتيم که در اولين نوبت بهخاطر نداشتن حوله من و محمد خودمان را با روزنامه کهنهاى که در آنجا بود خشک کرديم.

از محمد پرسيدم وقتى در تظاهرات مسلحانه بودى آيا مردم از شما حمايت مىکردند؟ اول کمى مکث کرد و بعد گفت راستش را بخواهى نه! از او خوشم آمد چون نمىخواست دروغ بگويد يا بزرگنمايى کند. پرسيدم راجع به خودت چه فکر مىکنى؟ گفت الان ديگر دير شده که براى خودم فکر کنم چون زير حکم اعدام هستم ولى اميدوارم برادرم که کوچکتر است متوجه بشود که چه راهى را بايد در زندگى انتخاب کند. اگر هم بخواهد قهرمان يا فرد سرشناسى بشود راه کسانى را انتخاب کند که امتحان خودشان را به درستى پس داده باشند.

يکروز صبح در سلول باز شد و نگهبان اسم مرا خواند و گفت چشمبندت را بزن و بيا بيرون. بعد همان موقع رفت سراغ سلولهاى بعدى و چند نفر ديگر را هم آماده کرد. ما را برد پائين پلهها و چند نفرى را هم که در سلولهاى پائينى منتظر بودند با ما در يک صف کرد و گفت پيراهن همديگر را بگيريد و دنبال هم راه بيفتيد. از آنجا ما را به ساختمان مرکزى بردند. در آنجا راهرويى بود که مانند اطاق انتظار بود. کمى بعد شخصى اسم مرا خواند و بداخل اطاقى برد. دوباره همه چيز از اول شروع شد و به بازجويى بعد از دستگيرىام مىمانست منتها با اين تفاوت که اينبار با زدن و شکنجه همراه بود. زندانيان ديگرى هم در آنجا بودند که داشتند بازجويى پس مىدادند. بهنظر مىآمد که آنها به تازگى دستگير شدهاند و بازجوها مىخواهند از آنان اطلاعاتى بدست بياورند. يکى از افراد به اسم شاهرضا که قبلأ در بند ما بود و تواب شده بود در اينجا کمک بازجو شده بود و از ما سئوال و جواب مىکرد. در بازجويى که از من شد چون بازجوها نتوانستند چيز خاصى بدست بياورند تصميم گرفتند مرا به تخت ببندند و به کف پاهايم شلاق بزنند. آنها منتظر بودند تا بازجوى ديگر کارش با تخت تمام بشود. شاهرضا گفت:

- دوستانت همه چيز را گفتهاند و اطلاعاتى هم راجع به تو دادهاند. من چيزى را نپذيرفتم. بى خبر نشسته بودم که ناگهان جسم محکمى بر سرم خورد و مرا به سرگيجه انداخت. بازجو با دست گچ گرفتهاش چند بار محکم به سرم ضربه زد. مدتى منتظر خالى شدن تخت شدند ولى گويا کار آنها به درازا کشيده بود و به همين دليل مرا دوباره به راهروى انتظار بردند. سپس تعدادى از ما زندانيان را به بيرون از ساختمان بردند و در آنجا سوار مينىبوس کردند و به سلولهاى خودمان برگرداندند. محمد منتظر آمدنم بود و پرسيد کجا رفته بودى؟ موضوع را برايش تعريف کردم ولى به او نگفته بودم که من هم زير حکم اعدام هستم. فقط راجع به وضعيت و شرايط موجود با هم صحبت کرديم و دو روز بعد محمد را صدا کردند و بردند. بعد از چند ساعت او را برگرداندند. پرسيدم کجا رفته بودى؟ گفت بازجويش مىخواسته او را ببيند و به محمد گفته تو مسلحانه دستگير شدى و حکم تو اعدام است ولى اگر با ما همکارى کنى در حکمت تخفيف داده خواهد شد. در ضمن يادآور شده بود که بزودى او را به بند عمومى منتقل مىکنند. همينطور هم شد و روز بعد پاسدار محمد را صدا کرد و برد. در طى اين مدت مىشنيدم که نگهبانها مىآمدند و افرادى را صدا مىکردند و بعد فهميدم آنها دوستان هم بندى سابقم هستند. گاهى وقتها هم به اشتباه اسم آنها را در يک سلول ديگر صدا مىزدند. معلوم بود هر روز يک تعداد از بچهها را مىبرند بازجوئى تا بتوانند از آنها چيزهايى بدست بياورند.

چند روز بعد دوباره اسم من را براى بازجوئى خواندن و خوشبختانه اينبار از شکنجه و کتک زدن خبرى نبود. بازجو گفت اگر حرفى دارى بزن و اگر فکر مىکنى چيزى هست که نگفته باشى بگو. جواب دادم چيزى براى گفتن ندارم. بازجو گفت پروندهى شما بيست نفر کامل شده و حکم اعدام هم براى بعضىها صادر شده است و بعد مرا به راهرو فرستاد.

از زير چشمبند ديدم پاسدارى دارد دخترى را مىبرد که آن دختر روى زانوهايش خودش را به جلو مىکشيد! در طرف ديگر راهرو بازجويى در کنار دختر جوان ديگرى ايستاده بود و آن دختر داشت تلفنى با مادرش صحبت مىکرد و مىگفت که او همه چيز را به بازجويش گفته است و بزودى آزاد خواهد شد. گفت چيز نگران کنندهاى نيست و ادامه داد که من راجع به فلانى و فلانى هم به بازجويم گفتهام. کمى بعد ما را بردند و سوار مينىبوس کردند و جلوى انفرادى پياده شديم و از آنجا به داخل سلول برگرداندند.

شبها هواى سلول بسيار سرد و منجمد کننده مىشد و به همين دليل يکروز صبح که از خواب بيدار شدم نتوانستم از رختخواب برخيزم. متوجه شدم که پاهايم مرا يارى نمىکنند. اول جدى نگرفتم ولى بعد متوجه شدم که بايد اتفاقى افتاده باشد و نگران شدم که نکند فلج شده باشم. پاهايم را با دست خوب ماليدم تا کمى جان گرفتند و بعد از دو ساعت توانستم روى آنها بايستم. گويا از شدت سرما خشکشده بودند.از اواخر دى ماه تا نيمهى دوم بهمن ٦٠ در انفرادىهاى اوين بسر بردم. روز نوزده بهمن مصادف شده بود با درگيرى مجاهدين با حکومت که در طى آن موسى خيابانى کشته مىشود. همينطور در ششم بهمن ماه همان سال اتحاديه کمونيستها آغاز به درگيرى مسلحانه با حکومت در جنگلهاى شمال مىکند. همهى اينها دستبدست هم داده بود و فشار داخل زندان را چندين برابر کرده بودند.

گاهى وقتها پاسدار يکمرتبه درب سلول را باز مىکرد و مىگفت بيا جلوى درب و بنشين روى زمين. يک يا چند نفر با ماسکهايى که تمام کلهشان را پوشانده بود مىآمدند جلوى درب مىايستادند و زندانى را نگاه مىکردند. بعدها فهميدم که آنها توابين سازمانهاى مختلف هستند که براى شناسايى ديگران مىآيند تا مبادا کسى بتواند از زير دستشان جان سالم به در برد. به همين طريق خيلىها شناسائى و اعدام شدند و اين توطئه جديد رژيم بود.

طى مدتى که در سلول بودم فرصت بيشترى براى انديشيدن و مرور اتفاقات داشتم و به عنوان مثال پى بردم چرا در آن روزى که در بازجوئى بودم به يکى از بازجوها تلفن شده بود. نمىدانم از پشت گوشى به او چه گفتند ولى او رو کرد به دوستانش و گفت: "در شمال خبرهايى شده و بايد هر چه زودتر برويم آنجا!" خبر در رابطه با درگيرى اتحاديه کمونيستها در جنگلهاى شمال بود که در آن لحظه متوجهاش نشده بودم. براى حدود يک ماه که در آنجا بودم چند بار روزنامه آوردند و فروختند. يک بار مطلبى را که در صفحهى اول روزنامهى اطلاعات نوشته بود را خوب به ياد دارم که مىگفت: "شب سبو گذشت و لب تنور گذشت." در آن هنگام با خود فکر مىکردم که بىترديد اين وصف اوضاع و شرايط بحرانى من در آن روزهاى زندان است. آخر ماه بهمن بود که پاسدارى آمد و اسمم را صدا کرد و گفت: "وسايلى را که در داخل سلول دارى بردار و بيا بيرون." چيز خاصى درون سلول نداشتم و فقط وسايلى را که از قزلحصار آورده بودم را به اضافهى کمربند و کيف پولم را به من برگرداندند. ما را به سمت سلولهاى پائين بردند و در آنجا تعداد ديگرى به گروه ما اضافه شدند و سپس همه را به رديف در کنار خيابان نگهداشتند. کمى بعد ما را سوار مينى بوس کردند و راننده به راه افتاد.


 

 

 

 

 

تيرباران

 

از محوطهى زندان اوين که خارج شديم به ما گفتند چشمبندهايتان را برداريد. به يکديگر نگاه مىکرديم تا مطمئن شويم همگى در آنجا هستيم. متاسفانه از بيست نفرى که رفته بوديم تنها دوازده نفرمان برگشتيم. همه از اين بابت ناراحت بودند. يادم مياد اميد قريب با سر اشاره مىکرد و سراغ محمدشاه را که جوانترين فرد بين ما بود را مىگرفت. به اميد گفتم از او اطلاعى ندارم. داخل مينىبوس زياد نمىشد حرف زد. به همديگر و اطراف نگاه مىکرديم و در اين فکر بوديم که چه به سر بقيه آمده است. مينى بوس وارد اتوبان تهران-کرج شد و بعد هم مسير حصارک را در پيش گرفت. از کنار کاخ اشرف پهلوى و باغهاى سيب او گذشتيم تا اينکه به قزلحصار رسيديم. در بيرون زندان چشم بندها را زديم و مينىبوس پس از وارد شدن به محوطه ما را پياده کرد.

به صف شديم و بعد به راهروى واحد سه هدايت شديم. داخل راهرو که مىرفتيم اميد گفت به احتمال زياد بقيه را اعدام کردهاند. پذيرش اين مطلب برايم خيلى سخت بود و از طرف ديگر باور نمى کردم که دوباره به قزلحصار برگشتهام. فکر مىکردم که در اوين همه چيز تمام خواهد شد و ما را خواهند کشت. بعد از بازگشت به قزلحصار حاج داوود ما را به مجردى پنج فرستاد.

درب بند باز شد و يکى يکى وارد شديم. شور و هيجانى در بند به پا شده بود و همه مىگفتند ارواح آمدهاند! مىگفتند اين روح شما است که به اينجا آمده و خود شما نيستيد! در همان لحظات اول تا چشم مجتبى به اميد افتاد زود رفت زير بند پيش حاج داوود و وقتى برگشت رو کرد به اميد و پرسيد تو چرا آمدى؟ تو را اشتباهى فرستادهاند! اميد تازه از زير هشت آمده بود داخل راهرو و بچهها دورش را گرفته بودند و داشتند روبوسى مىکردند که مسئول بند او را صدا کرد و گفت با کليه وسايل بيا زير هشت. همه مات و مبهوت مانده بوديم که باز چه خبر شده؟ توجههمه به زير هشت بود تا ببينيم با او چکار مىکنند. مجتبى اميد را بيرون برد و ما ديگر او را نديديم. اميد را مستقيم برگردانده بودند به اوين و اعدامش کرده بودند! در ضمن هشت نفرى ديگر هم که در ابتدا جزو گروه بيستنفرى ما بودند و با ما برنگشته بودند همگى تيرباران شده بودند! اين مسئله غير قابل تصور و ناباورانه مىنمود. برخى از آنها حتا حکمشان تمام شده بود و در اصل مىباييست چندين ماه قبل آزاد مىشدند. ناگفته نماند که بچههايى که تيرباران شدند به لحاظ شخصيتى در سطح بالايى بودند و آدم از مصاحبت با آنها بسيار لذت مىبرد. سواى مسائل سياسى، اعدام شدگان انسانهاى والايى بودند که بهترينها را براى مردم مىخواستند و به خاطر همين خار چشم رژيم شده بودند. دژخيم چشم ديدن رفقا را نداشت و خيلى زود آنها را از شاخه چيد! همهى دوستان زندانى و هواداران سازمانها از تيرباران شدگان بهخاطر انسان دوستى آنها با نيکى و احترام ياد مىکردند. بعضى از خصوصيات و ويژهگىهاى بارز رفقاى اعدام شده: متانت، افتادگى، مقاومت و انديشمندى والاى آنها بود. دوستى من با برخى از آنها بهخاطر شخصيتشان صورت گرفته بود و آگاهى از خط سياسى آنها دخالتى در برقرارى اين پيوند دوستى نداشت. در اينجا گوشهاى از خاطراتم از ياران تيرباران شده را آنگونه که در ذهن سپردهام بازگو مىکنم:

سعيد جاويد از بچههاى متولد مازندران بود که فقط شش ماه حکم داشت. چند ماهى بود که حکمش تمام شده بود و از او خواسته بودند که براى آزاديش مصاحبه انجام دهد ولى او از انجام اين کار خوددارى کرد.

غلامرضا بهروان صداى قشنگى داشت و گاهى وقتها براى ما آوازى را زمزمه مىکرد تازه شش ماه بود که عروسى کرده بود. يک روز که از خيابان رد مىشده مىبيند که عدهاى چماقدار دارند دخترى را که در حال فروش نشريه است اذيت مىکنند. با آنها وارد بحث و مشاجره مىشود و به همين علت دستگيرش مىکنند. در دادگاه چهار ماه برايش حکم مىبرند و اتهامى که به او مىزنند شرکت در راهپيمايى سازمان پيکار بوده است. بدون توجه به اينکه او اشاره مىکرد روز قبل از راهپيمائى دستگير شده است و چطور مىتوانسته در آنجا حضور داشته باشد؟!

محمدشاه، از اهالى مسجد سليمان بود و حدود هيجده سال داشت. هم پروندهاش که شاهرضا نام داشت تواب شده بود. به او اتهام زده بودند که مىخواسته کميته را منفجر کند.

سعيد پسنديده، در مورد او شنيده بودم که جلوى همه زندانيان با کچوئى که رئيس زندان بوده بحث مىکند و بعد عصبانى مىشود و کشيدهاى به گوش کچوئى مىزند. گفته مىشد پاسدارها به تلافى اين عمل او را اعدام کردند.

مهدى بخشايش از بچههاى اهالى آذربايجان بود که ساکن تهران شده بود. به او گفته بودند که شناسائى شده است و گويا از طريق تازه دستگير شدهها لو رفته بود.

اميد قريب که بهخاطر نوشتن تحليلى از اوضاع سياسى ايران و دادن آن به دوست خبرنگارش دستگير شده بود و به زندان افتاده بود.

چند نفر از رفقا از بچههاى تهران و مابقى از بچههاى تشکيلات معلمان کرج بودند. کرج در مقايسه با تهران شهر کوچکى به شمار مىرفت ولى اعدامى بسيار داشت. همزمان با تيرباران کردن بچههاى کرج که با ما به اوين منتقل شدند، دخترى از بند زنان به نام زهره شکارى که هوادار پيکار و عضو تشکيلات معلمان کرج بود را پيش از آزادى شناسائى و اعدام مىکنند. دستگيرى زهره گويا به اين شکل بوده که او را به همراه تعداد ديگرى به جوخه آتش نمايشى مىفرستند. بعد از تيرباران کردن بقيه خود را به زمين مىاندازند ولى زهره همچنان سرپا ايستاده بوده بنابراين او را در زندان نگهمىدارند و بقيه را آزاد مىکنند.

بعد از بردن ما به اوين از طريق بلندگو در تمام بندها اعلام کرده بودند که بيست نفر از زندانيان را به علت زدن تشکيلات فرستادهاند اوين و همهشان اعدام خواهند شد. بعد از آن جوّ خفقان در زندان برقرار شده بود و تعداد زيادى قرآن و نهج البلاغه داخل بند آورده بودند. به همه گفته بودند که بايد نماز بخوانند. به همين طريق توانسته بودند افراد بيشترى را تواب کرده و ببرانند.قزلحصار پر از زندانى شده بود و در بند يک عمومى سلطنت طلب‌‌ها، ليبرالها، ساواکىها، ارزىها و عادىها بودند. بيشتر سرمايهداران که همان ليبرالها بودند از زندانيان عادى به عنوان پيشخدمت استفاده مىکردند تا کارهاى روزانهشان را انجام دهند. پولدارها اهل تميز کردن بند نبودند و فقط فکر و ذکرشان بزرگ جلوه دادن خودشان بود و خودىها را با عنواندکتر و سرهنگ و غيره معرفى مىکردند. بيشتر اين افراد در عمل براى پاسدارها جاسوسى مىکردند و همديگر را هم چندان قبول نداشتند و حمايت نمىکردند. به همين دليل امکاناتى را که در بند وجود داشت را هر کدام بهطور مستقل و جداگانه براى خودشان مىخواستند. به قول معروف آنجا بند کودتاچىها بود و هرکس که مىتوانست عليه ديگرى کودتا مىکرد. اما بيشترآنها عليه بچههاى چپ و مذهبى که گهگاه در آنجا نگهداشته مىشدند فعاليت مىکردند.

تعداد افراد بند دو عمومى دو برابر ظرفيتاش شده بود. حدود هفتصد نفر زندانى در آنجا در حبس بودند در صورتى که حد نصاب تنها سيصد نفر مىبايست باشد. بند سه عمومى هم مملو از زندانى بود. بندهاى پنج، شش و هفت مجردى براى تنبيه و سرکوب زندانيان مرد و از بند هشت مجردى براى تنبيه زندانيان زن استفاده مىشد.

هم زمان با حاکم شدن جوّ اختناق در سراسر زندان در بند سه عمومى توابين تيپ ٩٠ حرکت ديگرى را شروع کرده بودند. کار آنها از آنچه که مسئول بند ما انجام داده بود تا اندازهاى متفاوت بود. توابين در ساعت سکوت و به هنگام خواب داخل بند اعلام مىکردند که هيچکس حق رفتن به دستشوئىها را ندارد. دستور مىدادند همه سرهاى خود را زير پتو بکنند. بعد افرادى را که از قبل شناسائى کرده بودند را جدا مىکردند و مىبردند داخل حمامى که در انتهاى بند قرار داشت. به زندانيان اخطار کرده بودند اگر صداى جيغ و فرياد شنيدند نبايد سرشان را از زير پتو بيرون بياورند. در داخل حمام شروع به آزار و اذيت و شکنجه دادن بچهها مىکردند. بهعنوان مثال يکى از دوستانم به نام حميد را اول کتک زده بودند و بعد ميخى در کتفش فرو کرده بودند. گاهى وقتها هم شمع روشن مىکردند و قطرهاى ذوب شده را روى باسن زندانيان مىريختند که صداى جيغو فريادشان به آسمان مىرفت. بعد از اتمام کار هم خونهاى ريخته شده را مىشستند تا کسى آنها را نبيند.

حميد مىگفت يکى از کارهاى ديگر توابين اين بود که افراد کم سن و سال را جدا مىکردند و مىبردند داخل مسجد و درب را مىبستند. سپس آنها را لخت روى زمين کنار هم مىخواباندند و شروع به غلت زدن روى آنها مىکردند. گويا همزمان با اين کار خودشان را هم ارضاء مىکردند! اين شده بود کار هر شبآنها تا بتوانند جوانترها را از اين طريق ببرانند و يا تواب کنند.

بند دو عمومى پر شده بود از زندانى که بيشتر آنها مجبور بودند داخل راهرو، مسجد و زير هشت بخوابند. صبحها براى آوردن آبجوش بهداخل بند بايد زندانيانى را که جلوى درب خوابيده بودند بيدار مىکرديم که راه باز شود. يک هفته بعد از آمدنم به قزلحصار ملاقات داشتم. مادرم پرسيد ملاقات قبلى کجا بودى؟! گفتم مرا برده بودند اوين و بعد هم برگرداندند و چيز خاصى نبوده است. از چيزهايى که بر من گذشته بود صحبتى نکردم و حتى راجع به حکم اعدام هم چيزى به او نگفتم. از اين بابت ناراحت بودم و دلم مىخواست که از شرايط من آگاه باشد ولى او طاقت شنيدن اين خبرها را نداشت. در عوض با مادرم شوخى مىکردم و حواس او را از جريانات پرت مىکردم. او مىگفت که بهخاطر نداشتن وسيله نقليه آمدن به آنجا برايش سخت شده است و صحبتهاى ديگر. در ادامهگفت همه چيز درست مىشود و بعد هم مرا دلدارى مىداد که غصه نخورم و ناراحت نباشم. ناگفته نماند که شرايط ملاقات براى خانواده ها بدتر شده بود چونکه پاسدارها برادر و خواهرهاى جوان خانوادهها را جدا مىکردند و به بازجويى مىبردند تا بتوانند سر نخى از آنها بدست بياورند. به اين طريق تعدادى از اعضاى خانوادهها را دستگير کرده بودند. اوائل ملاقاتها هر ماه فقط يکبار بود ولى بعدها هر دو هفته يکبار شد. به مادرم گفتم زمستانها آمدن به اينجا برايت سخت است و از او خواهش کردم که دفعات کمترى را به ديدنم بيايد ولى او قبول نکرد.

يک هفته بعد پاسدار اسامى عدهاى را خواند که اسم من هم در بين آنها بود. گفت که با کليه وسايل بيائيد زير هشت و ما را بردند به بند دو عمومى. داشتند بند پنج را براى زندانيان جديدى که از کرج و اوين مىآوردند خالى مىکردند. در اينجا مسئول بند به اندازهى مجتبى هار نبود و به همين دليل او را زود عوض کردند. مرا فرستادند اطاق بيستوسه که در انتهاى بند قرار داشت و در چند قدمى دستشوئى، ظرفشوئى، حمام و آبريزگاه واقع شده بود. محل پر سر و صدايى بود و امکان استراحت در اينجا کمتر ميسر بود چرا که از صبح زود تا آخر شب هميشه در آنجا تردد و رفت و آمد وجود داشت. همينطور بهخاطر نزديکىاش به دستشوئى سردتر از بقيه جاها بود و بخصوص در زمستان دستگاه حرارت مرکزى آنچنان قدرتى نداشت که بتواند گرما را به اطاقهاى انتهاى بند برساند.

توابين بند را تقسيم کرده بودند و اطاق ما در نوک تيز حملهى آنها قرار داشت. بقيه اطاقها به ترتيب در نظر گرفتن ساکنين آنها و طرز تفکرشان و تعداد توابين، منفعلين و افراد سر موضع تقسيم بندى شده بود. انتهاى راهرو به سر موضعىها اختصاص داده شده بود و برعکس هر چقدر به جلوى راهرو نزديکتر مىشدى انفعال، بريدگى و تواب بودن بيشتر بهچشم مىخورد. در اطاق بيستوسه هيجده نفر زندانى بوديم و اين بار تعداد تخت خوابها به اندازه کافى بود. اين اطاق پيشتر در اختيار تودهاىها و اکثريتىها بود که بعدها نصف آنها را به اطاقهاى جلويى بردند و بقيه را همانجا نگهداشتند. بقيه افراد را هواداران سازمانهاى مختلف تشکيل مىدادند. براى غذا خوردن دو تا سفرهى جداگانه مىانداختيم و سر يک سفره تودهاىها و اکثريتىها مىنشستند و در طرف ديگر ما مىنشستيم.

بعد از مدتها به اين بند و آن بند و اين زندان و آن زندان فرستادن در آخر مرا در اين اطاق نگهداشتند. بعدها درون بند فهميدم که تصميم فرستان افراد به اطاقهاى مختلف توسط يک نفر اکثريتى دو رژيمه به نام محسن درزى و دوست تودهاى او حميد رضوانى از اعضاى حزب توده صورت مىگرفت. محسن که هم در رژيم شاه و هم در رژيم خمينى زندانى شده بود و از کادرهاى مرکزى به شمار مىرفت بيشتر اين جابجايىها را انجام مىداد بدون اينکه کسى متوجه آن باشد. محسن درزى به مجتبى ميرحيدرى مسئول بند خط مىداد که زندانيان مختلف را در کدام اطاقها نگهدارند. محسن نقش خود را خيلى خوب بازى مىکرد و ديگران را جلو مىانداخت تا چهرهى خود را در پشت سر آنها پنهان کند. غافل از اينکه در آخر نقاب از صورت او خواهد افتاد و مردم چهرهى واقعى او را خواهند شناخت.

تعداد توابين زياد شده بود و آنها نماز صبح، ظهر و عصر را در راهرو مىخواندند. پيش از نماز آنها شروع به خواندن آياتى از قرآن مىکردند. بند عمومى با مجردى تفاوت داشت و به همين منظور ما مىتوانستيم اخبار بيشترى را بشنويم و از تعداد اعدامهايى که مىشد تا حدودى اطلاع داشته باشيم. اين خبرها بهطور معمول از طرف خانوادهها و يا راديو و تلويزيون به گوش ما مىرسيد. نوروز در پيش روى بود و زندانيان شروع کرده بودند به نظافت و تميز کارى از جمله شستن لباس، پتو و ملافه که براى سال نو همه چيز پاکيزه باشد. بعضى از بچهها که کار خاصى به آن صورت نداشتند شروع کرده بودند به درست کردن حياط. البته بقيه هم کمک مىکردند و طرح حياط را طورى ريخته بودند که در آنجا بشود هم قدم زد و هم دويد. در ضمن يک حوض متوسط هم در وسط آن ساخته بودند. اطراف بند ما و بند پهلويى شده بود پياده رو و در وسط هم يک ميدانکوچک وجود داشت که حوضى در مرکز آن قرار گرفته بود. جلوى پلههاى ورود به حياط شده بود زمين بازى و در حد فاصل بين ميدانگاه و پياده روها باغچهها قرار گرفته بودند. خاک باغچهها براى کاشتن زير و رو شده و کرت بندى شده بود. از آنجا که آب لوله کشى براى آبيارى باغچهها کافى نبود از آب حوض استفاده مىکرديم. آن حياط خاکى و کثيف اوليه داشت شکل سرسبز و بهترى بخود مىگرفت.

در همان زمان که تعدادى از بچهها در باغچه کار مىکردند عدهاى هم به بيرون بند و داخل محوطهى باز زندان رفته بودند و مشغول در آوردن ريشه نىها از زمين شده بودند. از آنجا که زمين آنجا حالت نيزار را داشت هر دفعه تعدادى را صدا مىزدند و مىبردند بيرون تا خاک را زير و رو کنند و ريشهها را که در عمق يک مترى و يا بيشتر بود را از زمين بيرون بياورند. قصد داشتند زمين آنجا را براى کشاورزى و صيفى کارى آماده کنند. شرکت در اين کار سخت بهدلخواه زندانيان نبود و البته عدهاى بودند که داوطلبانه آن را انجام مىدادند ولى چون پولى از اين بابت دريافت نمىکردند در اصل بيگارى محسوب مىشد. استفاده از وسايل اوليه و کهنه نيز کار سادهاى نبود در ضمن همه هم با طرز استفاده از داس براى درو کردن نىها آشنايى نداشتند.خانوادهها سعى مىکردند براى زندانيان چيزهاى ضرورى از قبيل لباس، ملافه، پتو، خوراکى و ميوه بياورند. پاسدارها گفته بودند از اين به بعد ميوه را قبول نمىکنند چون قرار شده فروش ميوه در بندها توسط توابين انجام گيرد. توابين چيزهايى از قبيل چاى، نبات و دارو براى افراد مريض را مىگرفتند و به زندانى تحويل مىدادند. ما هنوز از هيچگونه امکانات درمانى از جمله پزشک، دندانپزشک و دارو برخوردار نبوديم. بهعلت نبود امکانات بهداشتى خيلىها به بيمارىهاى پوستى از جمله قارچ و گال دچار شده بودند. مجبور بوديم بعد از مشخص شدن بيمارىهاى پوستى در افراد مختلف به توسط زندانيانى که رشته پزشکى خوانده بودند وسايل آنها را از بقيه جدا کنيم. براى کسانى که قارچ گرفته بودند طشتهاى جداگانهاى در نظر گرفته بوديم تا بتوانند لباسهاى خود را در آنها بشويند. درضمن طناب رخت جداگانهاى در مقابل آفتاب براى بيماران پوستى در نظر گرفته شد بود تا از آنها استفاده کنند.

در يکى از همان روزها، شاهرضا که در اوين مرا بازجوئى مىکرد دوباره به قزلحصار برگشت و وارد بند ما شد. پيش از نوروز توابين آمدند جلوى درب اطاقها و پرسيدند که چقدر ميوه و شيرينى مىخواهيم و خواستند تا مقدارش را بنويسيم و کاغذ را به اطاق شماره يک تحويل بدهيم. همه اطاقها اين کار را کردند و دو روز بعد ميوهو شيرينىها را آوردند و تقسيم کردند و پولش را هم گرفتند. اين اولين بارى بود که شيرينى مىآوردند و مىفرختند. فروشگاه بند هم فعال شده بود و وسايل معمولى و ميوه مىفروخت.

داشتند قسمتى از راهرو داخل زندان را که پيشتر جاى ورزش بود را به محلى براى ديدن مريضها تبديل مىکردند. به اين صورت اشخاصى که مايل بودند و از حرفهى پزشکى، چشمپزشکى و دندانپزشکى سررشته داشتند را تشويق مىکردند که به بيماران کمک کنند. به همين منظور شروع کردند به اسم نويسى از مريضها. ياد آور شوم که تعداد بيماران بند در اين اواخر افزايش يافته بود و انواع و اقسام بيمارىها در داخل زندان شيوع پيدا کرده بود. با نزديک شدن نوروز همه در فکر نظافت و تميزکارى بودند. اين مسئله براى پاسدارها و توابين ناراحت کننده بود. آنها دوست نداشتندکه اين قبيل جشنها و شادمانىها باعث آن شود که ذهن زندانى از مسئله در حبس بودن بيرون بيايد و به رقص و پايکوبى بپردازد.

با فرا رسيدن نوروز همراه با ديگر دوستان لباسهاى نو خود را پوشيديم و اصلاح کرديم و تر و تميز به پيشواز اين جشن باستانى رفتيم. در داخل همهى اطاقها و در آنجا که مقدور بود سفره هفت سين انداخته شده بود و روى سفره ميوه و شيرينى و يا چيزهايى که خانوادهها در ملاقات داده بودند مرتب چيده بوديم. جالبتر از همه شور و هيجان بچهها براى تحويل سال نو بود. همه در اطاقهاى خودشان نشسته بودند و گرم صحبت، شوخى، لطيفه و بذله گويى بودند و نمىخواستند خودشان را در حال و هواى زندان احساس کنند. آنها پيوند خودشان را با بيرون همچنان حفظ کرده بودند.

هنگام تحويل سال شور و شوقى در بند برپا شده بود و بعد از روبوسى در داخل اطاق به راهرو رفتيم و همينکار را در آنجا ادامه داديم و سالهاى بهترى را براى همديگر آرزو کرديم. در اطاقهاى مختلف دوستانى که خطشان خوب بود به کار خطاطى پرداخته بودند و در و ديوار را با آنها مزين کرده بودند. همينطور آنهايى که نقاشىشان خوب بود تابلوهايى رنگ آميزى کرده بودند و در معرض ديد همگان قرار داده بودند. برخى هم که کار دستى بلد بودند هنر خود را به نمايش گذاشته بودند. تمامى اين هنرها با امکانات بسيار اوليه صورت گرفته بود و شرايط طورى بود که بچهها وقت اضافى داشتند و آن را صرف اينجور آفرينشها و سرگرمىها مىکردند. در آن روزها کتابى براى مطالعه در اختيار نداشتيم و فقط يک يا دو عدد روزنامه کيهان يا اطلاعات به هر اطاق داده مىشد.سعى کردم در مدت کوتاهى يک قاليچه زينتى بيست در بيستوپنج سانتىمتر را تمام کنم و آن را به مادرم هديه دهم. در ملاقاتهاى اوليه مىشد اين کار را کرد ولى بعدها جلوى آن را گرفتند. نقش صفوى را بر روى قاليچه انداخته بودم و هر يک از تارهايش دو گره داشت. در گذشته تا حدودى با نحوه بافتن قالى آشنايى داشتم ولى فراموش کرده بودم که توانستم با راهنمائى يکى از بچههادوباره آن را به ياد آوردم. نخى که براى بافتن استفاده مىکرديم از جنس کاموا بود و چيز ديگرى در اختيار نداشتيم. ديگران هم اين کار را کرده بودند و قاليچههاى مختلف و زيبايى درست کرده بودند. کارهاى دستى هم رونق خود را داشت و چيزهايى با استخوان، هسته زيتون، چوب و هسته خرما ساخته شده بودند.

همه شروع به رفتن و سر زدن به اطاقهاى يکديگر براى تبريک گفتن و خنديدن کرده بوديم. بچههايى که هنرى داشتند شروع کردند با وسايل اوليه چيزى شبيه ساز و ضرب را مهيا کردن تا بتوانند ديگران را سرگرم کنند. يکى دو نفر آواز مىخواندند و بعضىها هم دلقک بازى در مىآوردند و صداى شخصيتهاى مختلف را تقليد مىکردند که مورد علاقه همگان بود. بهخاطر حساسيتى که پاسدارها روى ما داشتند تعداد زيادى از رفقا در اطاق ما جمع شده بودند تا به اين طريق با ما احساس همدلى کنند. دليل ديگرى هم براى اين کار وجود داشت و آن زير ضرب بودن بچههاى اطاق ما غير از تودهاىها و اکثريتىها آن بود. در طى يک ساعتى که دوستان نزد ما بودند بعضىها شروع به آواز خواندن کردند و بعد از مدتى همه به اطاقهاى خودشان رفتند و پراکنده شدند. تعدادى به حياط رفته و برخى هم در راهرو شروع به قدم زدن کرده بودند. بعضىها هم رفتند داخل مسجد و پاى برنامههاى نوروزى تلويزيون نشستند. هواى بيرون بهارى و دلنشين بود. تا به آن موقع نمىدانستم که آب و هواى حد فاصل بين کرج و قزوين تا به اين اندازه لطيف و مطبوع است و غروبى به اين اندازه زيبا دارد. در هر گردشى که به دور حياط مىکردم افق رنگ و شکل تازهاى به خود مىگرفت و همچون بوم نقاشى هر بار طرح و جلوه خيره کنندهاى به خود مىگرفت.

روز سوم فروردين سال ٦١ بود که تک و توکى از دوستان متوجه شدند توابينى که شبها کشيک مىدادند نيمههاى شب به قسمت خلوت و کم رفت و آمدى از جمله حمام مىرفتند و همجنس بازى يا لواط مىکردند. اين کار به دفعات در شبهاى بعد هم نيز تکرار شده بود.

حاج داوود در ادامه يک طرح از پيش برنامهريزى شده مراقبت از بندها را به پاسدارهاى جديدى سپرد که آنها قبلا جزو مجرمين و از زندانيان عادى بودند. پاسدارها که بويى از انسانيت نبرده بودند بسيار بيرحم و سنگدل نيز بودند. بهعنوان نمونه يکى از همين پاسدارهاى جديد که داخل راهرو اصلى زندان کشيک مىداد مرد مسنى بود که ريش بلندى هم داشت. گويا اين شخص قبل از دستگيرى در کميته کار مىکرده و شايع بود که از نفوذى تودهاىها بوده که بعدها حزب اللهى شده بود. يک روز که با صاحب خانهاش جر و بحثمىکرده عصبانى مىشود و با هفت تير به او شليک مىکند و او را به قتل مىرساند. چندتاى ديگر از پاسدارها که جوانتر بهنظر مىرسيدند گويا مدتى از دوران خدمتشان را در کردستان گذرانده بودند. دوران خدمت آنها هم زمان با درگيرى مسلحانه سازمانها و گروهها با سپاه پاسداران و ارتش بوده است. در يک از درگيرىها عدهاى اسير گرفته مىشوند که بايد به منطقهى ديگرى فرستاده مىشدند. اين اسرا به دست همين چند نفر پاسدار سپرده مىشوند که به محل مورد نظر برده شوند. آنان اسرا را تحويل گرفته و راهى مىشوند ولى در بين راه به بهانهى اينکه در تله و حلقهى محاصره پيشمرگان افتادهاند، اسرا را به رگبار مىبندند و همه را در جا به قتل مىرسانند. بعد هم متوجه مىشوند که تلهاى در کار نبوده است. حالا همين افراد بىرحم و جانى سر از زندان در آورده بودند و مسئوليت مراقبت از ما را به عنوان پاسدار بند عهدهدار شده بودند.

تعدادى ديگر از پاسدارها از اهالى کرج بودند که براى سرکشى زندانيان کرجى به آنجا مىآمدند. آنها هميشه بين کرج و قزلحصار در رفت و آمد بودند. بچههاى کرج اسم يکى از اين پاسدارها و برادرش را گذاشته بودند "گرگ شب." اين دو برادر به نامهاى سليمان و محمد سورى مشهور به بىرحمى و شقاوت بودند. برادر سوم اينها در درگيرىهاى کردستان کشته شده بود و همين بهانه ديگرى به آنها داده بود تا بدتر و سنگدلتر بشوند. در مجموع پاسدارهاى جديد حالتهايى از جنون و ديوانگى داشتند. به عنوان مثال اين دو پاسدار کرجى اشخاصى را که دستگير شده بودند را بهطور جنون آميزى آزار و اذيتمىکردند و بدجورى کتک مىزدند. ناگفته نماند که حاکم شرع کرج غلامرضا سلطانى هم آدم شر و خبيثى بود و هيچگونه رحم و مروتى نداشت.

برنامهى قزلحصار در مقايسه با گذشته کمى جا افتاده بود و به خانوادهزندانيان علاوه بر ملاقات عادى هر چند هفته يک بار ملاقاتى خصوصى هم داده مىشد. شکل آن به اين طريق بود که خانوادهى سلطنتطلبها، ليبرالها و کودتاچىها مىتوانستند در روزهاى جمعه براى ملاقات زندانيان خود بيايند و در محوطهى واحد يک بنشينند و غذائى کنار هم بخورند و گردش کنند. دولت چون با تعداد زياد دستگير شدگان مواجه شده بود سعى داشت تا محوطهى بزرگى را که در داخل شهر کرج بود را براى خود بگيرد. اين محل در زمان شاه گداخانه بوده و پاسبانها موظف بودند که افراد ولگرد را که در خيابان جمع مىکردند به آنجا برده و تحويل مسئولين بدهند. حاج داوود دو بار تمام افراد بند را سوار اتوبوس کرد و برد به آن محل تا آنجا را براى بهره بردارى تميز و مرتب کنند. گويا نقشهى لاجوردى اين بود که اين محل را تبديل به کارگاه کند و افرادى را که حکم بالا داشتند و مايل به کار بودند را به آنجا بفرستد. زندانيان در طى سپرى کردن دوران حبس خود مىتوانستند کارى توليدى انجام بدهند و در انتها هم ممکن بود که پول ناچيزى به دستشان برسد. گويا اين کار براى حاج داوود بصرفه نبود يا به هر دليل ديگر به مرحله عمل نرسيد.

از سوى ديگر لاجوردى در فکر آماده کردن زندان گوهردشت بود و يک چنين جايى در مقايسه با طرح قبلى بيشتر مورد قبول و تاييد حاکميت بود. آنها سعى و کوششخودشان را کردند تا محل جديد را هرچه زودتر آماده کنند. زندان جديد که بسيار بزرگتر بود در نزديکى شهر کرج و در محلى به نام گوهردشت قرار داشت که بيشتر سلولهاى آن انفرادى بودند.

 

 

 

 

آوردن زندانيان جديد

 

هر روزى که مىگذشت تعداد بيشترى زندانى را به قزلحصار مىآوردند. ابتدا بيست نفر از زندانيان بلوچ را از بلوچستان به بند ما آوردند و در روزهاى بعد عدهاى ديگر از مسجد سليمان، بندربوشهر، رشت، بندر عباس، کردستان و مياندوآب نيز به آنها اضافه شد.

انتقال بچههاى بلوچ به اين علت بود که تعدادى از زندانيان تصميم مىگيرند که از زندان زاهدان فرار کنند و به طرف ديگر مرز بروند. در موقع انجام اين نقشه پاسدارها متوجه شده و تعدادى را دستگير مىکنند ولى بقيه موفق به فرار مىشوند. دستگير شدهها را چند روز بعد اعدام مىکنند. ناگفته نماند که پاسدارهاى بلوچ از اجراى حکم تيرباران خوددارى مىکردند چرا که مىدانستند مورد خشم و غضب مردم قرار خواهند گرفت. اجراى حکم توسط پاسدارهايى که از اصفهان، قمشه و شهرضا رفته بودند صورت مىگيرد. لازم به يادآورى است که همين پاسدارهاى اعزامى در اوين، کردستان و جبهههاى جنگ هم فعال بودند. زندانيان بلوچ تعريف مىکردند که براى پاسدارهاى اصفهانى که براى اولين بار به بلوچستان آمده بودند نماز خواندن پاسدارهاى بلوچ که سنى بودند خنده دار بود. چرا که بلوچها در هنگام نماز خواندن دستشان را بالاى شکم و جلوى سينهشان مىگرفتند. مىگويند اين تمسخر پاسدارهاى اصفهانى از نحوه نماز خواندن پاسدارهاى بلوچ چندين بار تکرار شده بود. تا اينکه يکروز يکى از پاسدارهاى بلوچ به خشم مىآيد و مسلسل خود را برمىدارد و نماز گزاران شيعه را به رگبار مىبندد که باعث کشته و زخمى شدن تعدادى از آنها مىشود. بعد از ارتکاب اين عمل هم گويا فرار مىکند و از مرز مىگريزد.

بيشتر بچههاى بوشهرى که دستگير شده بودند از کارگران کشتى سازى بودند. وقتى که کارگران براى افزايش دستمزد اعتصاب مىکنند پاسدارها به آنها يورش برده و تعدادى را به عنوان عاملين اصلى دستگير مىکنند. حاکم شرع بوشهر هم براى همگى آنها حکم ابد صادر مىکند.

تعدادى از زندانيان که از کردستان منتقل شده بودند، هوادار سازمانهاى فعال در منطقه بودند که حکم چند تن از آنها حتى اعدام بود. تک و توکى نيز بريده و تواب شده بودند ولى بهخاطر شرکت در درگيرىهاى مسلحانه هنوز زير حکم اعدام بودند. بقيه آنها جزو مردم عادى بودند که بهخاطر شرايط حاد منطقه دستگير شده بودند. اين عده زندگى روزمره خودشان را طى مىکردند و نماز مىخواندند و چشم انتظار بخشودگى بودند تا اجازه برگشت به نزد خانوادهشان را پيدا کنند. زندانيانىکه از شمال آورده شده بودند از بچههاى رشت بودند. به گفته آنها يکبار در زندان رشت آتشسوزى اتفاق مىافتد و هرچقدر زندانيان فرياد مىکنند که سوختيم و درها را باز کنيد، پاسدارها اعتنايى نمىکنند. آتش هم وسعت مىگيرد و وقتى آتش نشانى به محل مىرسد ديگر فرصت از دست رفته و عدهاى از زندانيان جان خود را بىگناه از دست داده بودند. اين واقعه مورد اعتراض شديد خانوادهها قرار مىگيرد ولى به دستگيرىهاى بيشتر مىانجامد. بهعلت وسعت دستگيرىها در گيلان، دادستان آنجا عدهاى از زندانيان را به قزلحصار مىفرستد.

سال ٦١، سال ادامه فشار، سرکوب و فضاى رعب و وحشت در زندانها بود. از طرفى نيز حرکتهاى نسنجيده سازمانها در بيرون فرصتمناسبى به حکومت براى سرکوب بيشتر زندانيان داده بود.

در هفتههاى ابتداى سال جديد توابين اقدام به راه انداختن دعاى توسل و کميل در شبهاى سه شنبه و پنج شنبه کرده بودند. بهخاطر تعداد زياد و تمرکز توابين تعدادى از آنها به جاسوسى گمارده شده بودند و از طرف ديگر لاجوردى هم حسينيه اوين را براى مصاحبهها به راه انداخته بود. اين حسينيه مکان بزرگى بود که توسط توابين ساخته شده بود. ناگفته نماند که با بيگارى آنها ساختمانهاى متعددى در اوين ساخته شده بود از جمله ساختمان آسايشگاه که زندان جديدى بود و در نزديکى زندانهاى انفرادى قرار داشت.

از ديگر اقدامات لاجوردى سرکشى از قزلحصار بود که بهطور غير منتظرهو بىخبر انجام مىگرفت. در اين مواقع به زندانيان دستور داده مىشد تا به حياط بروند و بعد پاسدارها و توابين مىريختند داخل بند و شروع مىکردند به تفتيش و سرکشى اطاقها و وسايل افراد براى پيدا کردن بهانه يا چيزى. اين کار بهطور معمول ساعتها بهطول مىانجاميد و در اين مواقع حتى زندانيان بيمار هم مجبور بودند مانند سايرين در حياط بمانند تا کار آنها تمام شود. از تفتيشهاى ديگرى که لاجوردى مرسوم کرده بود اين بود که تعداد زيادى از توابين اوين را به همراه خود به قزلحصار مىآورد. و يکهو از طريق بلندگوها در داخل بند اعلام مىشد که همه بيايند بيرون و در راهرو بنشينند. در چنين مواقعى هيچکس حق استفاده يا بودن در دستشويى، آبريزگاه، حياط، ظرفشوئى و ديگر اطاقها را نداشت. به ناگهان درب بند باز مىشد و تعداد زيادى نقابدار وارد راهرو مىشدند که فقط چشمانشان معلوم بود. آنها براى شناسائى افراد مىآمدند تا مبادا کسى از چنگ رژيم جان سالم بدر ببرد. در اين مواقع وضعيت بدى در زندان حاکم مىشد و اگر کسى شناسائى مىشد براى بازجوئى مجدد روانهى اوين مىگرديد.

ارديبهشت ماه بود که به يک بهانه واهى درب اطاق ما را بستند و گفتند شما حق هواخورى نداريد. و اين در حالى بود که تعدادى زندانى ديگر را نيز به اطاق ما فرستاده بودند و تعداد ما به سىوپنج نفر رسيده بود. اطاق پنج در پنج و کوچک ما گنجايش اين تعداد افراد را نداشت. در ضمن دو تا از تختها را هم براى دو نفر توابى که به اطاق ما فرستاده بودند خالى کرده بوديم. آنها مانند دوربينهاىمخفى فروشگاهعمل مىکردند و تمام کارهاى و معاشرتافراد را زير نظر داشتند. از جمله اينکه کى با کى صحبت مىکند و راجع به چه موضوعى و يا چه روزنامهاى را مطالعه مىکنند و چه مقالهاى برايشان جالب بوده است. اين دو تواب مکانمناسبى را براى جاسوسى در اطاق ما انتخاب کرده بودند و از بالاى چند تختکه بيشترين ديد را از داخل اطاق و راهرو داشت، همه را زير نظر داشتند.

در هنگام پخش غذا درون بند، بهترين قسمت آن به اطاقهاى جلويى و مابقى به اطاقهاى ميانى و ته ماندهاش به اطاقهاى انتهايى راهرو مىرسيد. به عنوان مثال اگر غذا آبگوشت بود ماهيچه و آبش را توابين و بقيه نورچشمىها بر مىداشتند و تهمانده و استخوان ريزههايش براى ما مىماند. بعد از ورود توابين و مشاهده اينکه ما دو سفره جدا براى غذا خوردن مىاندازيم و با تودهاىها و اکثريتىها سر يک سفره نمىنشينيم، گفتند که بايد سفرهها يکى شود و سر يک سفره روبروى هم نشسته و غذا بخوريم. ما ابتدا از پذيرفتن سر باز زديم ولى چاره ديگرى نبود. از کارهاى ديگرى که اجبار کرده بودند جدا کردن افراد و همينطور ارزاق از يکديگر بود. به اين صورت که هر کسى بايد خوراکى خودش را جدا مىکرد و همه چيز مىبايست از حالت جمعى بودن در مىآمد. هرکس مىبايست بشقاب خودش را مىشست و ظرف جداگانه خودش را مىداشت. حتى پنير نيز تقسيم شده و هر فرد مجبور بود سهم خود را جداگانه نگهدارى کند. اين قاعده شامل ميوهو ساير موادى که بهطور جمعى به مصرف مىرسيد نيز مىشد. ما اعتراض مىکرديم که جاى کافى براى اين کار نداريم ولى توابين نمىپذيرفتند و ما را مجبور مىکردند که فردى عمل کنيم. ناچار بوديم که بخشى از اين وسايل را حتى در قسمت بالايى فضاى تخت يا روى تختخوابخود جا بدهيم.نزديک به سه هفته از بستن درب اطاق ما مىگذشت تا اينکه سرانجام اجازه داده شد براى هواخورى به حياط برويم. تعداد توابين زيادتر از قبل شده بود چرا که عدهاى از زندانيان بندرعباس، بلوچ، کرد و شمالى بريده و به جمع آنها پيوسته بودند. بريدن و تواب شدنشايد به گفتار ساده باشد ولى پىآمدهاى سختى به دنبال داشت. تغيير از يک وضعيت و حالت روحى و روانى و رسيدن به يک مرحلهديگر احتياج به برسى و بحث روانکاوانه خاص خود دارد. اغلب اين افراد قبل از بريدن منزوى مىشدند و در خود فرو مىرفتند. به کارهاى جمعى نيز کمتر علاقه نشان مىدادند و سعى در کاهش روابطخود با ديگران و رساندن آن به پائينترين حد ممکن مىکردند. اين کار باعث مىشد که شخص عصبى بشود و از عوارض روحى و روانى که عارضههاى بعدى بودند رنج ببرد. در اينچنين وضعيتى شخص خود را در بن بست مىديد و دچار بحران فکرى مىشد و اين بحران خود را به اين شکل نمايان مىکرد که فرد مزبور بهدنبال جايگزين کردن انديشهى سياسى خود با يک طرز فکر جديد مىگشت. چه بسا اگر نمىتوانست اين کار را بکند تعادل روحى خود را بهطور کل لز دست مىداد. تعداد اين نمونه افراد در زندان کم نبودند.

برخى از اين بچهها که تواب مىشدند باور کردنش براى انسان سخت بود که روزى اين شخص ببرد و نادم شود. بعد از توبه کردن قضيه برعکس مىشد و شخص تواب چنان رفتار و خوى وحشيانهاى مىگرفت که برخى از آنها از زدن تير خلاص به اعداميان نيز ابايى نداشتند. آنها از اين طريق مىخواستند پشيمانى خود را به حاکميت ثابت کنند. خيلى از آنها حتى اعضاى خانوادهى خود را لو مىدادند تا به اين نحو خود را از زير بار فشار خلاص کنند. بهخاطر تعداد زياد افرادى که در محوطهى زندان کار مىکردند و هميچنين آنها که منفعل شده بودند، يکى از بندهاى مجردى را تبديل به بند کارگرى کردند. آنها از امکانات بيشترى نسبت به بقيه برخوردار بودند. به علت کوچک بودن بند مجردى، چندى بعد پاسدارها بند سه عمومى را نيز تبديل به بند کارگرى کردند. همچنين افرادى که در آشپزخانه، قصابى و نانوايى کار مىکردند را به همين بند سه فرستادند. ناگفته نماند که از زندانيان بندهاى مختلف براى تخليه ميوه و آرد استفاده مىشد. ما بارها با چشم خود موشهاى بزرگى را ديده بوديم که در کيسههاى آرد به اينطرف و آنطرف مىدويدند. قزلحصار پر از موش بود و به همين نسبت در نانوايى و آشپزخانه نيز تعداد زيادى موشهاى چاق و چله ديده مىشد. از همه بدتر افرادى بودند که در آشپزخانه کار مىکردند و برخى از آنها خيلى کثيف بودند و هيچ رعايت بهداشت را نمىکردند.

يکروز پاسدار بند اعلام کرد که کتابخانهزندان شروع به کار کرده و تعداد زيادى کتاب در اختيار همگان قرار خواهد گرفت. روز بعد در گوشهاى از زير هشت يک ميز گذاشتند و آنجا را کتابخانه کردند. مدتى بعد کتابخانه به مسجد انتقال داده شد. لازم به يادآورى است کتابهايى که به بند آورده مىشدند همه اسلامى بودند. بيشتر نويسندگان اين کتابها از افراد فکرى حاکميت از قبيل بهشتى و جعفرى و غيره بودند. رساله خمينى نيز در بين کتابها پيدا مىشد. در بين خانوادهها تبليغ کرده بودند که امکانات زيادى در اختيار زندانيان گذاشتهشده است و به موازات اين حرکت جديد، زندانبان تعدادى افراد سياسى-عقيدتى را هم وارد کارزار کرد.

يکروز از بلندگو اعلام کردند که همه بيايند و داخل راهرو بنشينند. فرد ريشو و لاغر اندامى که قد متوسطى داشت خودش را معرفى کرد و گفت:

- من مسئول سياسى-عقيدتى سپاه در زنجان هستم ولى بهخاطر اينکه گفته شده که زندانيان در قزلحصار احتياج بيشترى به من دارند سعى کردهام که بخشى از وقت خودم را براى شما بگذارم. چند روز در هفته بيايم اينجا و با شما مسائل سياسى گروهکها را مورد نقد و بررسى قرار بدهيم.

بعد ادامه داد:

- شما از وضعيت خوبى برخوردار هستيد و امکاناتى که در اينجا هست در هيچ جاى دنيا وجود ندارد! به عنوان مثال در زندانهاىمجردى انگليس که تنها بايد دو يا سه نفر زندگى کنند، پنج يا شش نفر و گاهى وقتها بيشتر هم زندگى مىکنند. با شنيدن اين حرف ما خندهمان گرفت. من و بعضى ديگر که مدتى را در مجردى گذرانده بوديم با خود مىگفتيم اگر در زندانهاى مجردى انگليس در هر سلول اين تعداد زندگى مىکنند، ما حتى بيست نفر يا بيشتر در يک سلول کوچک دو يا سه تخته زندگى کردهايم. بنابراين مىشد نتيجه گرفت که اين رژيم روى زندانبانهاى انگليسى را هم سفيد کردهاست. او در آخر اضافه کرد که فردا هم به بند ما خواهد آمد و اگر سئوالى داريم طى نيم ساعتى که وقت دارد با ما صحبت مىکند ولى فردا مدت بيشترى را پيش ما خواهد ماند. توابين براى مصمم شدن در راه جديدى که انتخاب کرده بودند به نزد او مىرفتند تا خودى نشان بدهند.

روز بعد دوباره همان شخص که اسمش موسوى بود به بند ما آمد و از همه زندانيان خواسته شد که در راهرو بنشينند. راهرو خيلى سرد بود و بچهها مجبور بودند هر دفعه که مىخواستند براى مدت طولانى آنجا بنشينند چندتايى از پتوهاى سربازى اطاق را براى انداختن زير پايشان با خود ببرند. سخنرانى مسئول سياسى-عقيدتى اينگونه شروع شد:

"امروز مىخواهم نظريه داروين را براى کمونيستها رد کنم چونکه مىدانم تعداد زيادى کمونيست در اين بند هست."

بعد شروع کرد به توضيح اينکه اين نظريه را به چند دليل قانع کننده رد مىکند و گفت:

"اول اينکه، ميمون باباته!

دوم اينکه، اگر آدم ميمون بوده پس دمش کو؟!

سوم اينکه، چرا ميمونهاى حالا آدم نمىشن؟!

چهارم اينکه، چهارم نداره!!

همين چند دليل کافى است براى رد کردن نظريه داروين!"

توابين هم با فرستادن تکبير دلايل او را تائيد کردند! بعد از سخنرانى اعلام شد که از فردا سخنرانىهاى مختلفى از مراجع از طريق ويدئو براى زندانيان در مسجد پخش خواهد شد. چون تعداد زياد بود و همه نمىتوانستند داخل مسجد بنشينند بنابراين آنها يک چهار پايه بلند چرخ دار براى انتقال تلويزيون درست کردند. از آن به بعد تلويزيون را در راهروى بند مىگذاشتند. هنگام پخش برنبرنامهها کسى حق نداشت بخوابد و حتى اگر فرد مريضى روى تخت دراز کشيده بود توابين او را بيدار مىکردند. نادمين که معتقد بودند بلندگوهاى بند صداىشان به اندازه کافى بلند نيست چهار تا بلندگوى جديد را به اين تعداد اضافه کرده بودند که صداى آنها گوش خراش و آزار دهنده شده بود.

چند روز بعد حاج داوود به داخل راهرو آمد و به مسئول بند گفت که مىخواهد بچههاى مذهبى و چپ را از هم جدا کند. به همين منظور تعدادى از بچههاى مجاهد را از بند ما جدا کرد و برد. اين شگرد جديد نتوانست بيش از چند ماه دوام پيدا کند چرا که بندهاى ديگر هم پر از زندانى بودند. به همين خاطر برخى دوباره به بند دو بازگردانده شدند که در بين آنها تعدادى زندانى مجاهد نيز به چشم مىخورد.

در کنار برگزارى سخنرانىهاى گوناگون توسط لاجوردى و برخى نمايندگان مجلس و غيره، بعضى وقتها نيز شروع به پخش مصاحبهافراد رده بالاى گروهها و سازمانهاى مختلف کردند. در اين مصاحبهها کادرهاى مرکزى و اعضاى هيئت تحريريه اظهار پشيمانى و ندامت مىکردند و خواستار اين بودند که به آنها فرصتى داده شود تا به حاکميت ثابت کنند که از کارهاى خود پشيمان هستند و بهطور جدى نادم شدهاند. لازم به يادآورى است که اين افراد براى شکار ديگران حتى با اکيپهاى ويژه سپاه پاسداران همکارى مىکردند. تعداد زيادى از بچههاى مبارز در جريان همين گشتزدنها دستگير شدهبودند.انجام مصاحبهدر اوين و قزلحصار متداول شده بود. چنين گفته مىشد که در اوين در موقع انجام اين مصاحبهها افراد را از بندهاى مختلف به حسينيه مىبردند تا به آنها گوش کنند. وقت و بىوقت هم توابين شروع مىکردند به سر دادن شعارهايى از قبيل: مرگ بر منافق و تودهاى، مرگ بر اقليت، اکثريت، امتى، با پيکار لعنتى. درود بر رزمندگان اسلام، سلام بر شهيدان.

هم زمان با مصاحبهها در اوين، توابين قزلحصار هم شروع کردند به برگزار کردن دعاى کميل و توسل در راهروى اصلى زندان. از همه مىخواستند که در اين مراسم شرکت کنند ولى خيلىها تمايلى به اين کار نشان نمىدادند و داخل بند مىماندند.

تعدادى از هواداران با شنيدن اينکه بعضى از اعضاى کادر مرکزى سازمانهاى مختلف شروع به مصاحبه و اظهار پشيمانى و توبه کردهاند، تصور مىکردند که اين مصاحبهها نمايشى است. مىگفتند فلان شخص کادر مرکزى محال ممکن است که بريده باشد. بعد که واقعيت را مىديدند دچار افسردگى و نااميدى مىشدند و به خيل منفعلين مىپيوستند. به اين ترتيب بار بيشترى بر دوش آنهايى که هنوز مقاومت مىکردند گذاشته مىشد.

يک روز يکى از نمايندگان مجلس به نام هادى غفارى براى سرکشى به قزلحصار آمد و از بندهاى مختلف ديدن کرد. گويا در بند هشت مجردى زنان که سر موضعىها در آنجا بودند با اعتراض عدهاى روبرو مىشود. آنها خواستار اين بودند که شير بهطور رايگان در اختيارشان گذاشته شود ولى در نهايت خواستهى اعتراض کنندگان با مخالفت حاج داوود روبرو مىشود. غفارى به بند ما هم آمد که با پيشواز توابين روبرو شد و سخنرانى کوتاهى ايراد کرد. او گفت ما اميدواريم شما هر چه زودتر از زندان آزاد شويد و به کانون گرم خانوادهتان باز گرديد و اينبار فرد مفيدى براى انقلاب و کشور باشيد. غفارى پس از ديدن مسجد و کتابخانه و کمى گفتوگو با توابين بند را ترک کرد.

صبح روز بعد وقتى بچهها براى دويدن و نرمش کردن ِبه حياط رفته بودند متوجه مار بزرگى که در گوشه هواخورى بود مىشوند. چند نفرى مار را کشته و مردهاش را مى‌‌آورند داخل بند و به بقيه نشان مىدهند. توابين که متوجهى اين کار شده بودند مار را مىگيرند و مىبرند به زير بند تحويل مىدهند. اين چندمين بارى بود که در حياط زندان مار مىديديم. من و ديگر دوستان چندتايى از همين مارها را در محوطه زندان ديده بوديم که مشغول بالا رفتن از لاى درز و شکافهاى ديوار اصلى بودند.

زندان گوهردشت که به اتمام رسيد تعدادى زندانى را از اوين به آنجا بردند و ناگفته نماند که اين انتقال بيشتر جنبه تنبيهى داشت. همان روز که اين خبر را شنيديم بعد از ظهرش حاج داوود وارد بند شد و يک نفر زندانى را با کليه وسايل همراه خود آورد و او را به مسئول بند سپرد. آن شخص يک زندانى عادى بود که براى تنبيه از بند يک به آنجا آورده بودند. بعد از مدت کوتاهى که در بند ما بود يک روز حاج داوود آمد داخل حياط و او را ديد. از او پرسيد که آيا آدم شدهاى؟ آن فرد گفت اگر مدت ديگرى اينجا بمانم من هم سياسى خواهم شد. حاج داوود گفت زود برو وسايلت را جمع کن و زير هشت منتظر باش. بعد هم او را براى هميشه از بند ما بردند.

دادستانى کرج دست از سر زندانيان کرجى بر نمىداشت و هر چند وقت يکبار تعدادى از آنان را صدا مىکرد تا دستگير شدگان را شناسائى کنند. در اين برهه لاجوردى واحد يک قزلحصار را که شامل هشت بند بود را از شهربانى گرفت و آنجا را هم پر از زندانى کرد. او عدهاى از بچههاى مجاهدين را دوباره از بند ما به واحد يک برد. واحد دو نيز که نزديک به دو برابر واحدهاى ديگر بود براى نگهدارى تعداد زيادى از اسراى جنگى عراقى استفاده مىشد.

بعد از اعتراضهايى که در بند هشت مجردى صورت گرفته بود حاج داوود تعدادى از دختران را جدا کرد و آنها را به زندان گوهردشت فرستاد. ترکش اين قضيه به بند ما هم اصابت کرد و فهرست بلند بالائى به مسئول بند داده شد که اسامى را بخواند و از آنها بخواهد که هر چه زودتر آماده شوند. اسامى در بلندگو خوانده شد و از افراد نام برده خواسته شد که در عرض پنج دقيقه حاضر شوند و به زير هشت بروند. توابين با عجله جلوى درب اطاقها مىرفتند و افراد را صدا مىکردند. همه زود آماده شدند و رفتند زير هشت. مسئولبند چندبار با پاسداربند تماس گرفت و گفت که اينها آماده هستند. نيم ساعت بعد همه را با چشمبند بردند بيرون و آنها را به انفرادىهاى گوهردشت فرستادند.

من و برخى ديگر حدس زده بوديم که کمى بعد توابين به سراغمان خواهند آمد و اينبار اسم ما نيز در آن فهرست خواهد بود. وقتى مسئول بند براى سرکشى آمد تا ببيند چند نفر از هر اطاق رفتهاند به من و چند نفر ديگر اشاره کرد و با تاکيد گفت دفعهى بعد نوبت شما است. با گذشت زمان فشارها بيشتر مىشد. چند روز بعد اسامى تعداد ديگرى را خواندند و گفتند با کليه وسايل بروند زير هشت بايستند. اين عده کمتر از تعداد قبلى بود و توانين مىگفتند که اين دنبالهى فهرست اولى است. در بين اين افراد پسرى بود به اسم فرزاد که در شلوغىو بگيربگير جوانان بعد از تظاهراتى که از جانب سازمان مجاهدين در خيابان مصدق انجام شده بود دستگير شده بود. او دکهى کوچکى در کنار خيابان داشت و سياسى نبود. بهخاطر شرايط سخت آن زمان ده سال حکم براى او بريده بودند. فرزاد آدم شوخ و بذلهگويى بود و ماهرانه مىتوانست آهنگها و سازهاى مختلفى را لب بزند. او در تقليد صداى شخصيتهاى گوناگون هم خيلى با استعداد بود و از آنجا که گاهى وقتها توابين را مسخره مىکرد، آنها هم به تلافى اسم او را به زير بند رد کرده بودند.

از زمانى که وارد بند دو عمومى شده بوديم اين چندمين بارى بود که زندانيان بدون حکم را زير هشت صدا مىزند. تعداد کمى از زندانيان هنوز حکم نداشتند از جمله خود من که برگه رسمى دريافت نکرده بودم. در زير هشت بعد از پرسيدن يک سرى سئوال و نوشتن اسم و مشخصاتما مىگفتند برويد.

نيمههاى سال ٦١ بود که يک روز اسم چند نفر را در بلندگو خواندند و اسم من هم در بين آنها بود. رفتم زير هشت ومسئول بند پرسيد حکم دارى؟ جواب دادم نه. گفت بگير اين حکم تو است و برگهاى را به دست من داد. در آن لحظه برايم باور کردنى نبود که حکم جديد گرفته باشم. در برگه حکم، نام و نام خانوادگىو تاريخ دادگاهم را نوشته بودند و ذکر شده بود که به پنج سال زندان محکوم شدهام. در سطر آخر نيز نوشته شده بود که يک روز پيش از خاتمهى حکم به دفتر زندان گزارش بدهم تا در جهت آزادىام اقدام شود.

با اينکه اين حکم برايم خيلى زياد بود ولى خوشحال بودم که از زير حکم اعدام بيرون آمدهام. بيشتر از اين بابت راضى بودم که مىتوانستم به مادرم بگويم حکم دارم و آن را به او نشان بدهم تا بلکه دلش کمى آرام بگيرد. او هميشه از من سئوال مىکرد تو چرا حکم ندارى؟ و بقيه همبندىهاى تو برگه گرفتهاند. چند روزى از بردن بچهها به گوهردشت نگذشته بود که باز فهرست بلند بالايى را از زير بند به مجتبى دادند که مسئول بند بود و خواسته بودند اين افراد هر چه زودتر با کليه وسايل به زير هشت بيايند. اسامى را خواندند و اسم من هم در بين آنها بود. در بند همه به تکاپو افتاده بودند و مىخواستند بدانند اين افراد چه کسانى هستند و چه اتفاقى براى آنها خواهد افتاد. خيلىها مىدانستند که بيشتر اين افراد از اطاق ما خواهند بود. همگى زود حاضر شديم و رفتيم زير هشت. وسايلمان را جمع کرديم و جلوى دست گذاشتيم. دمپايىهايمان را پا کرديم و چشمبندهايمان را برداشتيم که وقتى صدا کردند ديگر دنبال چيزى نگرديم. اينبار کمى بيشتر از حد معمول زير هشت معطل شده بوديم.

در اين ميان مسئول بند و معاون او سعى مىکردند از بچههايى که تمايل داشتند در قزلحصار بمانند تعهد بگيرند و آنها را در موضع ضعف قرار دهند. در اين بين پاسداربند چند دفعه به داخل بند سرکشى کرد و چندين بار آمد و رفت کرد. خيلى منتظر شده بوديم و نمىدانستيم آخر چه خواهد شد. رفت و آمد مجتبى به زير بند همچنان ادامه داشت و به اين ترتيب چند ساعتى گذشت و ما همچنان منتظر ايستاده بوديم. شام را تقسيم کردند ولى ما همچنان در انتظار صدا کردن و انتقال به گوهردشت بوديم. هوا ديگر بهطور کامل تاريک شد و بعد از پنج ساعت ايستادن در آنجا به ما گفتند که به اطاقهاى خود برگرديم. همهى بچهها از برگشت و باقى ماندن ما خوشحال شدند.در بند اعلام شده بود که از اين به بعد هيچکس حق درست کردن کاردستى را ندارد. پاسدار نمىخواست بچهها فکرشان را با اين کارها سرگرم کنند. يک روز در بلندگو گفته شد که از فردا همه بايد قبل از ساعت هفت صبح به حياط بروند و شروع به ورزش کنند. من خودم ورزش را دوست داشتم و برايم مسئلهاى نبود ولى آنهايى که مىخواستند استراحت کنند مجبور بودند تحت فشار به حياط بروند. اين عده حتى شامل کسانى که مريض بودند و يا نمىتوانستند شبها زود بخوابند هم مىشد. چند روزى همه را بردند هواخورى و شروع کردند به نرمش دادن ولى اين کار موثر واقع نشد و بعد از مدتى منتفى گرديد. شايد به اين خاطر که خود توابين صبحها بيشتر از بقيه مى‌‌خوابيدند و علاقهاى به ورزش نداشتند.

دويدن و نرمش کردن بدون کفش کار سختى بود. برخى از بچهها سليقه به خرج داده و دمپايىها را بهصورت کفش در آورده بودند تا موقع دويدن از پاهايشان نيفتد. برخى ديگر هم از کفشهايى که ته آنها از بين رفته بود استفاده کرده بودند و با دوختن کف دمپايى بجاى کف سوراخ شده قبلى مىتوانستند هنوز با آنها بدوند.

گاهى وقتها مشاهده مىشد که تک و توکى از بچههايى که شناس و بقول معروف پارتى داشتند آزاد مىشدند يا حکمهاى آنها تقليل پيدامىکرد. اين قضيه از اين نظر حائز اهميت بود که در چنين شرايط سخت و دشوارى که همه زير تيغ رژيم بودند بعضى اشخاص مى‌‌توانستند با پارتىبازى يک تعداد از زندانيان را آزاد کنند.ماه رمضان شروع شد و تعدادى از زندانيان مجاهد با شروع روزه زودتر از موعد، به پيشوازرفتند. توابين نسبت به اين کار بيشتر علاقه نشان مىدادند. برنامهىماه رمضان در بند اعلام شد و از اين به بعد قرار بود سحر يک وعده غذاى گرم داده شود که در ضمن صبحانه هم محسوب مىشد. عصر هم يک وعده غذاى گرم داده مىشد که ناهار و شام به حساب مىآمد. در بلندگوها اعلام کردند هيچکس حق ندارد روزهخوارى کند. وسيلهاى هم نداشتيم تا غذاى نگهداشته شده را گرم کنيم و موقع ناهار بخوريم. تنها يکبار چند عدد يخدان داخل بند آوردند و فروختند و از آن روز به بعد يخ هم فروخته مىشد. ما چيزهاى فاسد شدنى را در يخدان نگهدارى مىکرديم. گاهى وقتها هم که يخ نبود احتمال فاسد شدن غذاها و مسموم شدن بچهها زياد مىشد.

ما غذاىمان را در وقت ناهار بهطور معمول مىخورديم. بچههاى اطاقهاى کنارى هم همينکار را مىکردند. هر اطاق پردهاى جلوى نردهها مىکشيد و دو تا سفره انداخته مىشد و بعد شروع به غذا خوردن مىکرديم.

بند در حالت عادى خودش به اندازه کافى کسل و خسته کننده بود. بخصوص با فشارهاى آنچنانىو نمايش ويديو که روزانه برايمان جيره بندى شده بود. ماه رمضان به نوبهى خود تاثير بدتر و منفىترى بر اين مسائل مىگذاشت. آنهايى که روزه مىگرفتند بيشتر مىخواستند استراحت کنند و بخوابند و به همين دليل در اين يک ماه هر وقت مىرفتيم داخل حياط و بر مىگشتيم مىديديم عدهاى خوابند. تمام بندو اطاقها بهخاطر خواب شبانه روزى بو گرفته بود و روزهگيرها نيز بعد از چند روز ترشرو و عصبى مىشدند و دهانشان بوى بد مىگرفت.

در طى اين يک ماه بچههاى چپ هم صبحها زود از خواب بيدار مىشدند. درب حياط که باز مىشد مىرفتيم هواخورى و مشغول قدم زدن و مشاهده طلوع خورشيد از پشت سلسله جبال البرز مىشديم که منظرهاى بى نهايت زيبا و وصف ناپذير بود.

توابين به جنب و جوش افتاده بودند و شبانه روز فعاليت مىکردند و تمرکزشان در زمينههاى عقيدتى، سياسى، تبليغى، فرهنگى و هنرى بود. در کنار فعاليتهاى اينچنينى هر روز براى عدهاى هم برنامه مىريختند و به اصطلاح روى آنها کار مىکردند. تعداد توابين کم نبود و به همين خاطر يکى مىرفت و ديگرى مىآمد، خلاصه اينکه کارشان تمامى نداشت. آنها با گماردن توابين در اطاقهاى مختلف دقيقا فهميده بودند هر فرد در چه شرايطى است و بايد روى چه کسى نيرو گذاشته شود تا بتوانند او را تواب يا منفعل کنند.

به موازات اين گونه فعاليتها در بند، توابين بند کارگرى نيز سرگرم ساختمانسازى در داخل محوطه زندان بودند. آنها تعدادى ساختمانهاى يک طبقه با امکانات کامل مىساختند و تعدادى از زندانيان بند يک عمومى هم به کمکشان مىرفتند. از جمله اين افراد امير انتظام، سخنگوى دولت موقت بازرگان بود که براى کارگرى و ساختمان سازى بيرون مىرفت. گفته مىشد مخارج اين خانهها را سرمايهداران بند يک پذيرفته بودند و به اين ترتيب توانسته بودند اجازه ساختن آنها را از حاج داوود بگيرند. اين خانهها براى اين ساخته مىشد که زندانيان بند يک که عادى و سياسى بودند و بخصوص سرمايه دارانى که مخارج آن را پذيرفته بودند بتوانند روزهاى آخر هفته زن و بچهى خودشان را به آنجا ببرند تا به مسائل زناشوئى و خانوادگى خود بپردازند. ناگفته نماند که خانوادهها مىتوانستند همه نوع غذا براى خوردن از خانه بياورند. در کنار اين خانه سازىها، بخش بزرگى از محوطهى واحد سه را که نىزار بود براى درختکارى و صيفىکارى آماده مىکردند. به همين منظور يک چاه بزرگتر در کنار چاه قبلى که آب زندان را تامين مىکرد حفر کردند تا از آب آن براى کشاورزى نيز استفاده کنند.

لاجوردى براى مقابله با افشاگرىهاى رسانههاى داخلى و خارجى از شرايط نامساعد و غير انسانى زندانهاى رژيم، تصميم گرفت هربار تعدادى از توابين سازمانها را به نماز جمعه ببرد تا براى نمازگزاران صحبت کنند و دلايل بازگشت خود به دامان جمهورى اسلامى را براى آنها توضيح دهند. همچنين از مجلهاى که در زندان توسط توابين چاپ مىشد به عنوان سند براى ادعاهاى خود استفاده مىکرد. براى برخى از افراد سياسى که در بيرون بودند باور اين مسئله دشوار بود که بعضىها اينگونه تواب شدهاند و به نماز جمعه مىروند. بهعنوان نمونه، يکى از بچههاى اتحاديه کمونيستها به نام بابک که در بيرون بوده و پذيرش اين قضيه برايش غير قابل قبول بود، تصميم مىگيرد به نماز جمعه برود تا با چشمخودش از نزديک همه چيز را ببيند. او فکر مىکرده که رهبران سازمانها مصلحتى اين کار را کردهاند. او يک روز جمعه به سمت دانشگاه تهران و محل برگزارى نماز به راه مىافتد. بابک تصميم مىگيرد که اطراف محل برگزارى نماز را بگردد تا شايد بتواند يکى از فعالين اتحاديه کمونيستها را در آنجا ببيند. وقتى که مشغول گشتن زدن بوده سرانجام در سر يکى از کوچههاى نزديک دانشگاه تهران گويا وحيد سريع القلم را مىبيند. او براى اينکه جلب توجه کند به مقابل وحيد مىرود و شروع به يواشراه رفتن مىکند. فکر مىکرده که وحيد او را خواهد ديد و به دنبالش خواهد آمد ولى اينطور نمىشود. بابک مىفهمد که وحيد متوجه او نشده است. دوباره به مقابل او مىرود و اينبار نگاهى مکثدار به او مىاندازد و بعد شروع به راه رفتن مىکند. ناگهان وحيد شروع به فرياد مىکند و به پاسدارها مىگويد که دستگيرش کنيد. بابک دستگير و روانهى زندان مىشود. او را به زير ضرب مىبرند ولى چون چيز خاصى از او نداشتند موقتا دست از سرش برمىدارند. بازجويش به او گفته بود اگر چيزى از تو پيدا کنيم پدرت را در مىآوريم. او را به بند عمومى مىفرستند. يکى از توابين بابک را شناسايى مىکند و چيزهايى از او رو مىشود. دوباره او را به زير ضرب مىبرند.در قزلحصار پاسدارها و توابين مکانى را درست کرده بودند به اسم گاودانى که در بين ما زندانىها به "قيامت" معروف بود. اطاقى بود که آن را به بخشهاى کوچکتقسيم کرده بودند. عرض هر بخش به اندازهى شانههاى يک نفر بود. افراد را با چشمبند مىگذاشتند داخل اين محل دخمه مانند و مجبور مىکردند به صورت نشسته در آن قرار بگيرند. زندانى در آنجا تنها بودند و نه چيزى مىديد و نه حرفى مىشنيد. هنگام غذا جيرهشان را مىدادند و مىرفتند و آنها هيچوقت اجازهى برداشتن چشمبندهايشان را نداشتند حتى نيمه شبها و فقط موقع غذا خوردن مىتوانستند آن را کمى بالاتر ببرند.

توابين عدهاى از زندانيان را جدا کرده و به "قيامت" فرستادند. آنها اينبار سعى مىکردند کسانى را انتخاب کنند که با آوردن کمى فشار بتوانند آنها را منفعل کنند. حاج داوود اين کار را در گوهردشت هم انجام داده بود. او بيشتر بسراغ سلولهاى انفرادى دختران مىرفت تا ببيند آنها در چه وضعيت جسمى و روحى هستند. چند هفتهاى گذشت و بچههايى را که به گاودانى برده بودند برگرداندند. برخى همچنان بر سر مواضع قبلى خود بودند و بعضى ديگر منفعل شده و در اطاقهاى کوچک جلوى بند جاى داده شدند.

برنامههاى ويديوئى زياد شده بود بهطورى که در دو نوبت صبح و بعد از ظهر آنها را پخش مىکردند. ديگر کسى وقت آزاد براى خودش نداشت و به اجبار بايد تمام سخنرانىها را تماشا مىکرديم بدون اينکه اجازه هيچگونه تنوع و زنگ تفريحى داشته باشيم. در يکى از همين روزها که دوباره سر وکله لاجوردى پيدا شد و توابين طبق معمول شعار "صلى على محمد يار امام خوش آمد" را سر دادند. چند دقيقه بعد لاجوردى به مسئول بند گفت به همه بگو بيايند داخل راهرو بنشينند. بعد از اعلام اين خبر توابين رفتند تمام گوشه کنارها را نگاه کردند تا مبادا کسى در جايى پنهان شده باشد. يک مرتبه درب بند باز شد و عده زيادى نقابدار وارد شدند و از همان ابتداى راهرو شروع به خيره نگاه کردن به تکتک بچهها کردند. به انتهاى راهرو که رسيدند دوباره به سر بند برگشتند و اين عمل را تکرار کرده تا مطمئن شوند که همه را ديدهاند. در اين بين کسانى را که نشان شده بودند با اشاره به زير هشت بردند. در آنجا بعد از پرسيدن چند سئوال مشخص مىشد که آيا آنها اوين رفتنى هستند يا خير.

اين قضيه گذشت تا اينکه چند روز بعد به بهانهى واهى که شما توابين را مسخره کردهايد دوباره درب اطاق ما را بستند. چند هفتهاى را به همين منوال سپرى کرديم. در ملاقاتبا مادرم خيلى دلم مىخواست پس از احوالپرسىچيزهايى راجع به شرايط زندان برايش بگويم تا او هم در جريان قرار بگيرد ولى متاسفانه خيلى چيزها بود که نمىشد به او گفت.

در اين برهه توابين خيلى حساب شده کار مىکردند و تمام زندانيان را زير نظر داشتند. هيچکس حق نداشت چيزى به کسى تعارف کند و اگر توابين مىديدند، سريع به اتهام اشتراکى غذا خوردن افراد را زير فشار روحى مىبردند و برايشان پرونده سازى مىکردن. در اين مقطع صف نمازگزاران طولانىتر از هميشه شده، به انتهاى بند رسيده بود و عدهاى مصلحتى و فقط بهخاطر اينکه زير فشار نروند دست به اين عمل مىزدند. توابين براى زير نظر گرفتن بچهها ابتکار تازهاى به خرج داده بودند. به اين صورت که بعضىشان مىآمدند وسط حياط مىنشستند و اسم افرادى را که با هم راه مىرفتند را مىنوشتند. در يکى از همان روزها براى قدم زدن دور حياط بهسراغ يکى از دوستانم رفتم ولى او تمايلى نشان نداد، از او جدا شدم و کمى که به اين مسئله فکر کردم متوجه شدم حق با او بوده است. چرا که با هرفرد با توجه به توان و شرايط خودش مىبايست برخورد کرد. من چون شرايط دوستم را نمىدانستم بنابراين حق را به او دادم. چند لحظه بعد با يکى ديگر از رفقا مشغول قدم زدن شدم.

توابين زندانيان نوجوانان را وادار مىکردند که تنها قدم بزنند. برخى از زندانيان داوطلبانه اين کار را انجام مىدادند. نادمين در بند اعلام کرده بودند که هيچکس حق ندارد با بچههاى کمتر از هيجده سال حرف بزند يا طرح دوستى بريزد. به همين خاطر نوجوانها را که حدود پانزده نفر بودند درون دو اطاقکوچک که در جلوى بند بود جاى دادند. دو نفر آنها از بچههاى بلوچ بودند که اسم يکىاسحاق بود. او پسر خوب و مودبى بود و با من و ديگران رفيق بود و شوخى مىکرد. خيلىها با بچههاى زير هجده سال دوست بودند و شوخى مىکردند. توابين براى آنکه روحيه اين افراد را بشکنند به جدا کردن جوانترها دست زده بودند چون مىدانستند اگر بريدن در ميان باشد آنها زودتر از بقيه خواهند بريد. حدس توابين درست بود چون بعد از مدتى نيمى از آنها بريدند و تواب يا منفعل شدند. در ادامهى شوخىهاى گذشته وقتى داخل حياط راه مىرفتم ناگهان فردى محکم با مشت به پشتم مىزد. وقتى برمىگشتم دوستم اسحاق را پشت سر خود مىديدم، او يواشکى مىخنديد و دور مىشد. به او مىگفتم حواست باشد چون توابين از پشت پنجرهى آبدارخانه نگاه مىکنند. شرايط خانوادگى او را مىدانستم و به همين دليل دوست نداشتم که فشار ديگرى روى او آورده شود. همهى بچههاى بلوچ ملاقاتى داشتند غير از اسحاق. چرا که پدر او نابينا بود و مادرش هم کرج را خوب نمىشناخت به همين خاطر نمىتوانست تنها براى ديدن فرزند خود به تهران بيايد. حدود دو سالى که دوستان بلوچ دربند ما بودند اسحاق هيچوقت ملاقاتى نداشت. براى من ناراحت کننده بود که او را در اين اوضاع و احوال نامناسب تنها بگذارم. مدت زمانى که با هم بوديم هيچوقت او را از شوخى کردن با خودم منع نمىکردم چرا که اين کار مىتوانست اثرات روحى نامناسبى روى داشته باشد. در طى اين مدت اسحاق براى خودش جوان چهارشانه، بلندقد و نيرومند شده بود که در مقايسه با روزهاى اول خيلى تفاوت کرده بود. چندتايى از بچههاى کم سن و سال ديگر نيز بودند که کم و بيش در اينچنين شرايطى بسر مىبردند.

تعدادى از افراد خارج کشورى، يعنى آنها که زمان شاه خارج از کشور بودند و پس از قيام به ايران آمده به دلايل مختلف دستگير و زندانى شده بودند، و همچنين اشخاص دو رژيمه، يعنى آنها که در زمان شاه نيز زندانى سياسى بودند، بعد از دستگيرى در زير فشار زندان بريدند و تواب شدند. ناگفته نماند که برخى از آنها در زندان جمهورى اسلامى نيز مقاومت خوبى از خود نشان داده بودند.

شرايط داخل بند طورى شده بود که افراد خيلى زود سمت و سو مىگرفتند. فرصت خوبى براى تودهاىها و اکثريتىهاى تواب پيش آمده بود که بسراغ هواداران سازمانهايى که گرايش فکرى بسمت آنها داشتند و يا فصل مشترک با آنها ساخته بودند بروند. اين مسئله براى پاسدارها هم خوشآيند بود چرا که خوب مىدانستند خط فکرى تودهاىها مثل مار بدون نيشى مىماند که به راحتى مىتوانند با آن کنار بيايند.

يکبار يکى از بچههاى اکثريتى به من گفت آيا شنيدهاى که شوروى از نقض حقوق بشر در ايران انتقاد کرده؟ او اين حرف را با خوشحالى مطرح مىکرد و اينطور نتيجه مىگرفت که پس شوروى کشور سوسياليستى و خوبى است. از او پرسيدم پس چرا وقتى که شوروى از رژيم فعلى به عنوان يک حکومت ضد امپرياليستى دفاع مىکرد حرفى نمىزدى؟! گويا تو فقط آن چيزهايى را که خودت دوست دارى مىبينى و بر روى بقيه چيزها خط بطلان مىکشى. از اينکه شوروى چنين حرفى زده ناراحت نيستم ولى يک فرد بايد تمام جوانب و گفتهها را در نظر بگيرد و يک بعدى فکر نکند.

ناگفته نماند که در برههاى که من اين حرفها را مىزدم فشار در داخل بند آنچنان بالا بود که هيچکس مايل نبود راجع به چنين چيزهايى موضع گيرى کند. ولى من چون از حرف طرف مقابل عصبانى شده بودم کمى با او بحث کردم.

مصاحبهى تعدادى از اعضاى کادر مرکزى حزب تودهکه بعد از دستگيرى تواب شده بودند، از طريق ويديوى سراسرى در تمام بندهاى قزلحصار پخش شد. به اين طريق زير پاى تودهاىهاى داخل بند تا حدود زيادى خالى شد و به همين خاطر چندتايى از تودهاىهاى اطاق ما به اطاقهاى کوچکتر جلوى راهرو نقل مکان کردند. بعضىاز تودهاىها هم سرشان را پائين انداخته بودند و زندگى خودشان را مىکردند. ولى من رابطهى دوستى خودم را با آنها سواى طرز تفکرشان حفظ کرده بودم.

آمار بيماران هر روز بالاتر مىرفت و تعداد افراد مبتلا به قارچ پوست و "گال" زياد شده بود. همچنين تعداد افرادى که معده درد داشتند و به اصطلاح به آنها معدهاى مىگفتند نيز رو به افزايش گذاشته بود. عدهاى نيز کمر درد گرفته بودند و به جمع بيماران اضافه شدند. ناگفته نماند اشخاصى که قارچ گرفته بودند مىبايست هر روز جلوى آفتاب دراز مىکشيدند تا بلکه در اثر نور خورشيد زودتر درمان شوند.

افراد بند روابط خوبى با يکديگر داشتند و در اينجور مواقع به يارى يکديگر مىآمدند. به عنوان نمونه بيشتر زندانىها چيزهايى از قبيل دارو، ميوه، قرص، لباس و يا هر چيز ديگرى که از خانوادهى خود درياقت مىکردند را در اختيار کسانى که ملاقاتى نداشتند مىگذاشتند تا اين اشخاص از اين بابت احساس کمبود نکند. توابين که از اين موضوع عصبانى بودند، مىخواستند به هر طريقى که شده جلوى اين کار را بگيرند.

در هر نوبت دو گونه گزارش به زير بند فرستاده مىشد. يکى گزارش معمولى روزانه بود که توسط توابين نوشته مىشد و ديگرى توسط افرادى بود که تازه نادم شده بودند. نادمين براى اثبات ادعاى ندامت خودشان گزارش مىنوشتند. اين طومارها عليه افرادى بود که آنها را در قبل از دور يا نزديک مىشناختند. مراحل تواب شدن به اين ترتيب بود که ابتدا فرد مورد صحبت در خودش فرو مىرفت و بعد هم از ديگران کنارهگيرى مىکرد. در کل اين کارها شرايط مساعدى براى ديگر نادمين مهيا مىکرد تا به سراغ او بروند. وقتى فرد مزبور مىبريد و به طرف ديگر مىرفت.، از فرداى آن روز شروع به ورزش و دويدن و خنديدن و بالا و پائين پريدن مىکرد. گويى اين شخص ابتدا در زندان بوده و آن هم زندانى که خودش براى خودش درست کرده بود و بعد از رفتن به طرف ديگر خود را آزاد مىيافت. شايد خيلىها فکر مىکردند که با رفتن به طرف ديگر آزادىشان حتمى مىشود. چرا که توابين راحتتر آزاد مىشدند و يا حکمآنها تقليل پيدا مىکرد.

حاج داوود براى هرچه بهتر برگزار کردن دعاى کميل و توسل در زندان، مرتضوى را که شعارگوى قبل از خطبههاى نماز جمعه تهران محسوب مىشد را به قزلحصار آورده بود. به توابين گفته شد به همه بگويند بيايند بيرون و داخل راهروى اصلى زندان بنشينند. گاهى وقتها به علت طولانى نشستن پاى ويدئو، بچهها شروع به چرت زدن مىکردند که توابين اجازه نمىدادند و به آنها گوشزد مىکردند. شايد تنها مواقعى که مىشد با خاطر آسوده چرت زد زمانى بود که چراغراهرو را خاموش مىکردند. اين قبيل برنامهها نزديک به دو ساعت به درازا مىکشيدند. يکبار داخل بند اعلام کردندکه مىخواهيم سم پاشى کنيم. دستگاهى که براى سمپاشى آورده شده بود از نوع باغبانى بود که براى از بين بردن آفات درختان استفاده مىشد. ما هم از فرصت استفاده کرديم و تمام تشکها و پتوها را کف زمين پهن کرديم تا آنها را سمپاشى کنند. با اينکه اين نحوهى سمپاشى با اصول بهداشتى مغايرت داشت ولى چاره ديگرى نداشتيم و بايد پراکنده شدن سم در اطرافمان را تحمل مىکرديم. تقسيم کار کرده بوديم و يک تعداد در اطاق مانديم تا وسايل را پشت و رو کنيم. بقيه هم پتوها و تشکهاى سمپاشى شده را به حياط مىبردند تا جلوى آفتاب پهن کرده به اين طريق بوى آنها تا حدودى از بين برود. تا قبل از بسته شدن حياط آنها را داخل هواخورى به همان حالت مىگذاشتيم و هر از چندگاهى آنها را پشت و رو مىکرديم. قبل از آوردنبه اطاق نيز آنها را تکانديم که کار سخت و خسته کنندهاى بود. نظافت اطاق و مرتب کردن وسايل در مرحلهى آخر انجام شد.

در روزهايى که هوا گرم بود لباسهايمان را مىبرديم داخل هواخورى و آويزان مىکرديم تا تمام روز آفتاب بخورند. به اين طريق مىخواستيم از شپش زدن آنها جلوگيرى کنيم.

اوضاع و احوال بند خراب، و همه چيز تحت تسلط توابين بود. با کوچکترين بهانهاى بچهها را مىفرستادند پيش حاج داوود تا فکرى براى چگونگى تنبيه آنها بکند. اين کار اغلب منجر به انتقال شخص به بندهاى ديگر و کتک خوردن و سرپا نگهداشتن او براى مدت طولانى در اطاقهاى زيربند مىشد. چندتايى سرمايه‌‌دار در بند ما بودند حاج داوود و توابين به آنها هيچ کارى نداشتند بخصوص يکى از آنها فرد ثروتمندى بود منوچهر نام داشت. توابين هنگام پخش غذا هميشه سعى مىکردند يک تکه ماهيچهو يا گوشت در بشقاب او بگذارند. منوچهر اغلب با حاج داوود شوخى مىکرد و هريک سعى مىکردند حرفهاى خودشان را در قالب متلک انداختن به ديگرى بزنند. منوچهر از شرکت کردن در هرگونه برنامهاى که براى بند گذاشته مىشد معاف بود. خودش با خيال راحت کتاب و دفتر انگليسىاش را بر مىداشت و مىرفت به حياط وشروع به خواندن زبان خارجى مىکرد.

بعد از زير ضرب رفتن حزب توده عدهاى از اعضاى اين سازمان را که در ارتش فعاليت مىکردند را نيز دستگير کردند. اين عده بعد از گذراندن مراحل اوليه بازجويى به بند ما فرستاده شدند. به دستور مسئول بند اطاق را تخليه کرديم. هرکدام از ما را به اطاقى فرستادند. همهى ارتشىها را به اطاق بيستوسه بردند. در ضمن دو تا از توابين را به عنوان نفوذى با آنها انداختند. بعد از مدتى که خبر خاصى در آنجا نشد توابين عدهاى را جدا کرده به اطاقهاى جلويى فرستادند و بعد از مدت يک ماه آنجا را خالى کردند.

دوباره اسامى عدهاى را خواندند و گفتند به اطاق بيستوسه برويد. اسم من هم در بين آنها بود. اينبار از بچههايى که به اطاق بيستوسه فرستاده بودند تعداد کمترى را تودهاى و اکثريتىها و اغلب را بچههاى سازمانهاى چپ از جمله پيکار، اقليت، راه کارگر و چريکها تشکيل مىدادند. بر خلاف گذشته اينبار کسى از بچههاى مجاهدين به اطاق ما فرستاده نشد. چند روز بعد شخص تازهواردى به بند ما فرستاده شد و او را يکراست به اطاق ما فرستادند. اسمش هوشنگ بود و يکى دو نفر از هواداران اکثريت با او در اوين هم اطاق بوده و هوشنگ را از نزديک مىشناختند. يکى از تختها را براى او خالى کرديم تا بتواند راحتتر در آنجا استراحت کند. هوشنگ تا حدودى تعادل روحى و روانى خودش را از دست داده بود. افرادى که او را از اوين مىشناختند مىگفتند که خانواده او از وضع مادى به نسبه خوبى برخوردارند. هوشنگ حتى براى ادامه تحصيل مدتى را در خارج کشور گذرانده بود و سپس به ايران برگشته بود. گويا بعد از مراجعت به سازمان پيکار گرايش پيدا کرده بود و در همين رابطه هم دستگير و شکنجهشده بود. هم اطاقى سابق هوشنگ مىگفت متاسفانه هوشنگ پس از هر بازجويى و شکنجهکه به اطاق بر مىگشت مورد تمسخر و آزار بعضى از بچههاى مجاهدين قرار مىگرفت. گويا به او لقب خارج کشورى داده بودند. در مجموع فشارها و تمسخرهاى مضاعف باعث شده بود که هوشنگ تعادل روحى خود را تا حدودى از دست بدهد. بچهها از شنيدن سرنوشت او متاثر شدند. کوته بينى عدهاى باعث مىشد که زندگى بعضىها جور ديگرى ورق بخورد و به گونهاى از مسير اصلى خودش خارج شود.

در اين راستا آنهايى که شناخت درستى از طرف مقابل خود نداشتند، دو برخورد متفاوت و گاه متضاد با هوشنگ مىکردند. برخى دوست داشتند در تمام کارها با هوشنگ همکارى کنند و از طرف ديگر تکوتوکى هم بودند که به هوشنگ به ديد يک کانال تلويزيونى نگاه مىکردند از جمله همان فرد اکثريتى هم اطاق سابقاش در اوين. هر وقت که احتياج به تفريح و خنده داشتند سراغ هوشنگ مىرفتند و شروع به سربسر گذاشتن او مىکردند تا چيزى بگويد و واکنشى نشان دهد که براى آنها جالب باشد. من به شخصه هيچکدام از اين دو برخورد را قبول نداشتم و موافق کارهاى اين افراد نبودم.

در اين زمان تعداد افراد اطاق به بيش از سى نفر رسيده بود. هيجده نفر روى تختها، دوازده نفر کف زمين و بقيه داخل راهرو مىخوابيدند. به علت فشار زيادى که به انواع مختلف به زندانيان وارد مىشد عدهاى به مرز جنون رسيده بودند. يکى از بچههاى مازندران به اسم فرشيد جعفرى را به اطاق ما فرستاده بودند. برادر فرشيد که فرخ نام داشت از بچههاى بالاى سازمان چريکهاى فدائى بود که بعد از دستگيرى در مراحل بازجويى مىبرد و تواب مىشود. او به همکارى با رژيم مىپردازد و عدهاى را در گشتهاى خيابانى شناسائى و روانه زندان مىکند. گويا فرخ قبل از دستگيرى و بريدن، از جمله افرادى بوده که به فلسطين مىرفته تا به مبارزان آنجا کمک کند. بعد از اتمام کار دادستانى او را به بند ما فرستادند ولى چون برادرش آنجا بود و هميشه با هم بحث مىکردند فرخ را به بند کارگرى منتقل کردند. ناگفته نماند که فرشيد هنگامى که به ملاقات فرخ آمده بوده، توسط او لو مىرود و دستگير مىشود. حاکم دادگاه شرع هم براى او حکم هفت سال زندان صادر مىکند.

حاج داوود چون برادر فرشيد را مىشناخت سعى بر اين داشت که فرشيد را هم به تسليم بکشد. حاجى مزورانه او را به بحث مىکشيد و او هم سادهلوحانه گول مىخورد. فرشيد پيش از اينکه به مرز جنون برسد بارها توسط من و بقيه نصيحت شد که با توابين و حاج داوود بحث نکند ولى او تندروى مىکرد و گوش به اين حرفها نمىداد. آن روزها توابين براى آوردن فشار بيشتر به زندانيان جيره سيگار را کاهش دادند. من و بعضى ديگر تصميم گرفتيم که براى سيگارىها سهميه بگيريم و به همين خاطر گاهگدارى مجبور بوديم جلوى توابين سيگار بکشيم. در ابتدا که سيگار زياد بود بچهها چند بستهاى براى خود ذخيره کرده بودند. من هم دو بسته سيگار پيش خودم نگهداشتم. اين قضيه هر روز حادتر مىشد بهطورى که هر از چندگاهى سيگار مىآوردند و مىفروختند. بعد از مدت کوتاهى ديگر خبرى از آوردن و فروش سيگار نشد. مدتى که گذشت سيگارىها به فکر چاره افتادند. آنها شروع به تقسيم کردن يک نخ سيگار به دو قسمت کردند تا بتوانند در دو نوبت جداگانه آن را بکشند ولى باز از آوردن سيگار به بند خبرى نشد. اينبار يک نخ سيگار را به چهار قسمت تقسيم کردند تا بتوانند حداقل در هر نوبت پُکى به آن بزنند. بعد هم چون ذخيره سيگار بند تمام شد نوبت گذارى کردند تا بتوانند در طول روز فقط يک پُک به سيگار بزنند.

در اين هنگام بعضىها و از جمله خود من شروع به صحبت و بحث با سيگارىها کرديم. محور بحثدر مورد ضررهاى سيگار کشيدن بود. سيگارىها نمىپذيرفتند که سيگار کشيدن جنبهى روانى دارد. اين تصور آنها غلط به نظر مىرسيد که کشيدن سيگار موجب رفع خستگى و يا آرامش اعصاب در افراد سيگارى مىشود. براى آنها سيگار کشيدن معنى ديگرى هم داشت و بر اين باور بودند که تنها با تکيه بر سيگار مىتوانند بخشى از فشارهاى موجود در بند را از روى دوش خود بردارند. مانند يک فرد الکلى که وقتى مشروب مىنوشد ديگر به امور و جريانات پيرامون خود چندان نمىانديشد.

وضعيت بحرانى سيگار به حد اعلاى خود رسيده بود و تنها در اين ميان اکثريتىها و تودهاىها تعداد کمى سيگار ذخيره داشتند که آن هم بهلحاظ امکانات خوب قبلىشان بود. بهطور کلى آنها همه چيز را به مقدار زياد خريدارى و انبار مىکردند. بعضى از سيگارىها شروع به خشک کردن برخى از سبزيجات کردند تا با پيچاندن آنها در کاغذ روزنامه بتوانند از آنها بجاى سيگار استفاده کنند. ما اين مورد را به سيگارىها يادآورى کرديم که اين کار نشان دهنده ضعف و سستى شما است.

با آوردن مثالهايى از کتابو روزنامهسرانجام توانسيتم ثابت کنيم که اين کار آنها اشتباه مىباشد. ناگفته نماند که در شرايط نابسامان حاکم بر زندان اولويت بحث در مورد چنين موضوعاتى نبود ولى از طرف ديگر چارهاى نداشتيم و بايد بعضى چيزها براى همه مشخص مىشد.

بعد از آخرين بحث با افراد سيگارى، آنها بدون تنگ نظرى اشتباه خود را پذيرفتند. من هم براى آنکه حسن نيت خودم را با آنها ثابت کنم رفتم دو بسته سيگارى را که نگهداشته بودم را آوردم و کف دست فيروز الوندى گذاشتم. او جوان خوب و پر جنب و جوشى بود. وقتى سيگارها را کف دستش ديد با شک و ترديد به آنها نگاهکرد. متوجه نگاهش شدم و گفتم شک نکن خالى بندى نيست. خوشحال شد گويى که به ميهمانى دعوت شده بود. به بچههاى سيگارى خبر داد که جشن بگيريم و همين حالا نفرى نيم نخ سيگار بکشيم. بقيه هم که منتظر چنين فرصتى بودند زود چند نخ از سيگارها را بين بچههاى بند تقسيم کردند.

چند روزى بود که توابين سرودى را بصورت گروهى تمرين مىکردند. اين کار به نوبت در مسجد و در راهروى بند انجام مىگرفت. اين سروده توسط يکى از بچههاى کرد که گفته مىشد هوادار سابق کومله بوده سر هم بندى شده بود. بعضى از سرودههاى همين شخص را با آب و تاب و عکس و تصوير در مجلهى زندان چاپ مىکردند. اسم شعر جديد او "من توبه کردم" بود:

مىخواهم حرفم را بگويم اى مسلمان

حرفى نه از روى ريا بلکه ز ايمان

من توبه کردم، من توبه کردم، من توبه کردم

قطعه ديگر او در رابطه با جنگ ايران و عراق بود که اينچنين خوانده مىشد:

پيروز دارش در جبهههاى حق و باطل

صداميان ترسان ز نام پاسداران

اى نام تو.....

پيروز دارش در جبهههاى حق و باطل

آخرين قطعه او خطاب به امريکا بود و مضمونى اينچنين داشت:

ظالم و ظلم هست هنوز هم اگر

ظلم به هر گوشه نشسته کمين

مرگ به شيطان بزرگ امريکا

مرگ به شيطان بزرگ امريکا

توابين اين سرودها را مىخواندند تا خودشان را براى مراسمى که در بيرون از بند اجرا مىشد آماده کنند. بر حسب اتفاق يکى از مسئولين عقيدتى زندان سرزده براى بازديد وارد بند شد که توابين با خواندن سرود و سردادن شعار به پيشواز او رفتند.

به سال ١٣٦٢ نزديک مىشديم و هوا رنگ و بوى بهارى به خود گرفته بود. من برنامهى هواخورىام را به سه قسمت تقسيم کرده بودم که شامل ورزش بامدادى، قدم زدن در نيمروز و راه رفتن شامگاهى پيش از بسته شدن درب حياط مىشد. به اين طريق مىتوانستم بيشترين استفاده را در طول روز از هواخورى بکنم و بقيه روز را براى مطالعه و خواندن روزنامه در داخل بند بگذرانم. عدهاى ديگرى هم بودند که همين برنامه را داشتند.در کل ديدگاه بچههاى بند در مورد هواخورى را مىشد به سه دسته تقسيم کرد: يک، تعدادى از بامداد تا شامگاه داخل حياط پرسه مىزدند و مشغول بازى و تفريح مىشدند. عدهاى هم حد وسط را انتخاب کرده بودند و از مطالعه و هواخورى به تناسب و مقدار نياز خود استفاده مىکردند. و دسته آخر که بى تفاوت به اين موضوع برخورد مىکردند يعنى برايشان در درون بند بودن يا به هواخورى رفتن فرق چندانى نمىکرد.

در مجموع مىشد زندانيان را نيز به سه گروه تقسيم کرد: گروه اول سر موضعىها بودند که در نوک پيکان حملهى پاسدارها قرار داشتند. گروه دوم افراد منفعل بودند که فقط حکم خودشان را مىکشيدند و کارى به چيزى نداشتند. دسته آخر هم نادمين يا توابها بوند که از آنجا که بريده بودند خود را در خدمت جمهورى اسلامى قرار داده بودند.

برحسب عادت پيش از بسته شدن هواخورى به حياط رفتم و به قدم زدن پرداختم. در باغچه وسط حياط يکى از زندانيان به نام حاجى زارع بنا به عادت سرگرم بذر پاشى و آبيارى کرتها بود. او و چند زندانى ديگر کار باغبانى را عهدهدار شده بودند و با جديت و علاقه سرگرم مرتب کردن باغچهها بودند. زارع فرد ميان سالى بود که شغل اصلىاش روزنامه فروشى در يک دکهکوچک در شهر کرج بود. او در زير تابش نور خورشيد از اين کرت به آن کرت مىرفت و با بيلى که در دست داشت مشغول زير و رو کردن خاکها و خرد کردن کلوخها مىشد.

غروبها آسمان جلوه گاه ترکيب و دگرگونى رنگها بود با گذشت هردم رنگى نو بر بوم بىکران هستى نقش مىبست و زيبايى زندگى بر تاروپود زندانى مىدويد. عدهاى از بچهها به ديوار انتهاى حياط تکيه داده محو تماشاى افق بودند و هر يک به گونهاى در خاطرات خود، غوطه مىخورد و از بازى رنگها سرشار از لذت مىشد. هواخورى تمام شد و درب حياط را بستند. چهارچرخهى شام وارد بند شد و غذا مثل هميشه بين اطاقها تقسيم گرديد. بعد از غذا و جمع کردن سفرهها و تکاندن پتوهاى زير سفره در داخل حمام، عدهاى براى قدم زدن به راهرو رفتند و برخى ديگر براى تماشاى تلويزيون راهى مسجد شدند. من و چند نفر ديگر داخل اطاق مانديم. من روى لبهى تخت اول و نزديک ميلههاى درب نشسته بودم. نفر بعدى در انتهاى اطاق و روى تخت بالايى نشسته بود و ديگرى مابين ما ايستاده بود. چند تا از بچهها هم روى تختها دراز کشيده بودند. در همين هنگام سعيد معاون بند از جلوى درب اطاق ما گذشت و به دستشوئى رفت و بعد زود برگشت و به اطاق خودش رفت.

گويا سخنانى بين سعيد و مسئول بند رد و بدل شد و بعد او آمد جلوى درب اطاق ما و به ما سه نفر اشاره کرد و گفت:

- برويد زير هشت بايستيد.

- براى چى؟

- شما داشتيد بحث مىکرديد.

- چنين چيزى نبوده است!

- اين شکلى که شما نشسته بوديد بهنظر مىآمد که داشتيد بحث مىکرديد.

يکى از بچهها گفت:

- از سر اطاق با ته اطاق چگونه مىشود بحث کرد تا شما که دارى از راهرو رد مىشوى نشنوى؟

سعيد گفت:

- با من بحث نکنيد و هرچه زودتر برويد زير هشت.

نفر سوم به او گفت:

- ما سه نفر اتهامهاى جداگانه داريم و بحثى نداريم که با همديگر بکنيم.

معاون بند اضافه کرد:

- حالا برويد زير هشت بعد معلوم خواهد شد.

از آنجا که صحبت کردن با او بيفايده بود رفتيم زير هشت ايستاديم. مسئول بند پاسدار را صدا کرد و چيزهايى راجع به ما به او گفت. سعيد به ما گفت:

- رو به ديوار بايستيد و پاهايتان را چهار کاشى يا يک متر از يکديگر باز بگذاريد!

همه با جورابهاى نازک روى کاشىهاى سرد زير هشت ايستاده بوديم. در ساعتهاى اوليه درد چندانى حس نکردم ولى هرچقدر که مىگذشت فشار زيادى روى مهرههاى انتهايى کمرم احساس مىکردم. درد کمر تصاعدى بالا مىرفت تا به آن اندازه که فکر مىکردم بى حس شدهام و ديگر بدنم تحت فرمان من نيست. ساعت سکوت بند فرا رسيد و کمکم بچهها آمادهى خوابيدن شدند.

هرلحظه که مىگذشت فشار بيشترى روى کمرهايمان احساس مىکرديم. حدس مىزديم که اين مسئله چند ساعتى بيشتر نبايد بطول بينجامد ولى واقعيت خلاف اين بود. فقط يکبار نيمهشب ما را به دستشوئى بردند و بعد هم به سر جاى اولمان برگشتيم. سرپا ايستادن تا بامداد روز بعد ادامه پيدا کرد.

دو روز بعد يکى ازبچههاى اکثريتى که با ما زير هشت برده شده بود منفعل شد. به توابين گفته بود که ديگر نمىخواهد در اين اطاق بماند و آنها هم پيشنهاد او را پذيرفتند و به يکى از اطاقهاى کوچک منتقلش کردند.اين روزها سر توابين خيلى شلوغ بود. همينطور خودکار و کاغذ بود که براى نوشتن گزارش کار روزانهى زندانيان مصرف مىکردند. اين گزارشها بيشتر شامل حال افرادى بود که پاسدارها روى آنها حساسيت داشتند. توابين براى اينکه رفت و آمدهاى ما را تحت نظر بگيرند کنار نردهى آهنى اطاق آينه کار گذاشته بودند که با آن بتوانند راهرو را بهطور کامل زير نظر داشته باشند و وقتى هم که به حياط مىرفتيم آنها از پشت پنجرهى اطاقهايى که مشرف به هواخورى بود مراقب رفتار و حرکات ما بودند. از نظر توابين دو نفرى و يا چند نفرى حرف زدن، قدم زدن يا روزنامه خواندن دليل و نشانه سر موضع بودن شخص بود. تمام گزارشهاى نوشته شده توسط مسئول بند به دست حاج داوود مىرسيد. گزارشهاى رسيده شده بايگانى مىشد تا در موقع لازم براى زندانيان به صورت پرونده درآيد.

در وصف حماسه مقاومت و پايدارى زندانيان و بچههايى که در مقابل شکنجههاى جسمى و روحى رژيم ايستادگى مىکردند دو بيت شعر زير جايگاه خاصى براى من دارد:

هرگز دل ما ز خصم در بيم نشد در بيم ز صاحبان ديهيم نشد

اى جان به فداى آنکه پيش دشمن تسليم نمود جان و تسليم نشد

اين دو بيت شعر که از سرودههاى فرخى يزدى است، مقام و ارزشى خاص در دل من دارد که حضور در زندان و تحمل آن شرايط سخت مفهوم و عمق معنى والاترى را بر من آشکار کرده است.

هوشنگ دوست هم اطاقى ما که در اثر شکنجه شدن اختلال حواس پيدا کرده بود، گهگاه کارهاى عجيب و غريبى مىکرد که براى ما تازگى داشت. به عنوان نمونه يک بار که ماست خريده بود مقدار کمى را همان روز مصرف کرد و بقيهرا در قوطى شير خشک ذخيره کرد و زير تخت خود گذاشته بود تا در روزهاى بعد مصرف کند. چند روز بعد گويا ماست درون قوطى شير خشک مىترشيد و يک شب وقتى که همه در خواب بودند نيمه شب با صداى ترکيدن چيزى عدهاى وحشت زده از خواب پريدند. اول کمى به اطراف نگاه کرديم که ببينيم چه خبر شده اما چيز خاصى جلب توجه نکرد. چون صدا از اطاق ما بود مجبور شديم که زير تختها را نگاه کنيم که يکباره چشممان به درب قوطى شير خشک افتاد که مقدارى ماست در اطراف آن ريخته بود. تازه متوجه شديم که موضوع از چه قرار بوده. ناگفته نماند که درب قوطى شير خشک که فلزى بود هم زمان با پريدن محکم به زير تخت خورده بود و در آن سکوت شب دو چندان صدا کرده بود.

از کارهاى ديگر هوشنگ اين بود که براى نماز خواندن صبحها از روى پاى بچهها رد مىشد و همه را لگد مىکرد. لازم به يادآورى است که کف اطاق دوازده نفر مىخوابيدند و فضايى نبود که بخواهيم براى رفت و آمد او خالى بگذاريم. هنگامى که حالت روانىاش عود مىکرد مقدارى ماست برمىداشت و مىريخت درون بشقاب و بعد مقدارى پوست پرتقال روى آن مىريخت و بعد کاغذ دور پرتقال را هم خرد مىکرد و به مجموعه اضافه مىکرد و در انتها کمى فلفل و نمک روى آنها مىريخت و بعد از اضامه کردن کمى آب ليمو شروع به خوردن آن مىکرد. به او يادآورى مىشد که از انجام اين کارها خوددارى کند ولى او گوشش به اين چيزها بدهکار نبود و اگر هم اصرار مىکرديم واکنش نشان مىداد. او لباسهاى کثيفش را داخل طشت مىگذاشت و مقدارى آب روى آنها مىريخت و بعد کمى آنها را پشت و رو مىکرد و مىگفت که شسته شدهاند. بعضى از بچهها پيش دستى کرده و به هوشنگ پيشنهاد مىکردند که بهتر است براى شستن لباسها او را نظارت کنند و به اين ترتيب او را تشويق مىکردند که به کارهايش نظم و ترتيب بدهد. هوشنگ در کل خواهان شسته شدن لباسهاى خود بصورت معمولى نبود و در مقابل اين پيشنهاد مقاومت نشان مىداد و اغلب لباسهاى خيس خوردهاش را مىآورد و مىانداخت زير تشکش و بعد هم مىرفت روى آنها مىخوابيد. براى مدتى کارش همين شده بود و ديگر نه به هواخورى مىرفت و نه قدم مىزد و فقط روى تخت دراز مىکشيد و با پتو صورتش را مىپوشاند. کسانى که متوجه لباسها شده بودند او را وادار مىکردندکه به حياط برود و آنها را روى طناب آويزان کند. اوايل انجام اين کار برايش سخت بود و مقاومت مىکرد ولى چون مىديد همه به او يادآورى مىکنند مجبور شد که رعايت کند. هر از چند وقت و بنابر شرايط روحى گاهى لباسهايش را در حياط خشک مىکرد و بعضى وقتها هم به همان شکل سابق رختهاى مرطوب خود را زير تشک مىگذاشت و بعد مىرفت روى آنها دراز مىکشيد.

مجموع کارهاى هوشنگ مرا وادار کرد که به فکر چارهو راه حلى بگردم. مىدانستم که او چايى خيلى دوست دارد بنابراين از اين موضوع کمک گرفتم. صبح يکى از روزها سفره چاى را انداختم و فلاسکها را هم در کنار آن گذاشتم. با صداى بلند گفتم هرکس چايى مىخواهد ليوانش را بياورد. بعد هم رفتم روى تخت و پيش بقيه بچهها نشستم. هوشنگ پتويش را کنار زد و روى تخت نشست و بعد هم ليوانش را برداشت و آمد پائين و روى سفره گذاشت. هر چقدر معطل شد ديد کسى نيست که برايش چاى بريزد. کمى که گذشت ليوانش را برداشت و رفت سر جاى اولش. عصر شد و دوباره همين کار را تکرار کردم و هوشنگ بلند شد و ليوانش را آورد گذاشت روى سفره ولى بعد متوجه شد از چاى خبرى نيست. سپس به بچههاى اطاق گفت که بگوئيد به من چاى بدهد و سربسرم نگذارد. دوستان از طرف من به او گفته بودند که دو شرط دارد و او پرسيده بود که شرطها کدام است. گفته بودند ديگر نبايد ماستت را زير تخت بگذارى و او هم پذيرفته بود. بچهها شرط دوم را هم با او در ميان گذاشتند و گفتند که صبحها وقتى که مىخواهى بروى براى وضو گرفتن بايد از لگد کردن پاهاى ديگران خوددارى کنى و او آن شرط را نيز پذيرفته بود. در فاصله کوتاهى که بيرون رفتم و برگشتم بچهها برايم گفتند هوشنگ چى گفته که به تو بگوئيم. گفتن شرطها با پيش دستى بچهها بود چونکه من اول مىخواستم واکنش او را ببينم حالا که کار به اينجا کشيده بود و در قدردانى چندين بار ليوانش را پر از چايى کردم و به او دادم تا بنوشد.

او مىگفت که کمرش درد مىکند و به او گفتم دراز بکشد تا پشتاش را بمالم. از آن به بعد هوشنگ روى حرفهاى خود ايستاد و اين تجربهى خوبى شد براى هر دو طرف. از فرداى آن روز دورهاش مىکرديم و نمىگذاشتيم که بعد از خوردن غذا روى تخت دراز بکشد. او را مىکشيديم به حرف زدن تا چيزهايى بگويد و کمکم داشتيم عادتهايش را ترک مىداديم. ديگران هم ما را يارى مىدادند و با حرفهاى خود او را سرگرم مىکردند. هوشنگ هم بنوبهى خود آنها را سرگرم مىکرد تا اينکه خوشبختانه اين عادتها از سرش افتاد.

زندانيان مشغول آماده کردن خود براى مراسم نوروز بودند و هر يک قسمتى از کار نظافت اطاق را به عهده گرفته بودند. چند تا از بچهها هم لطف کرده و کار آرايشگرى را انجام مىدادند. هرکس که مايل بود مىرفت پيش آنها و موهاى خود را کوتاه و يا مرتب مىکرد.در اين اوضاع و احوال پنج نفر از کارگران کارخانه وانت سازى زامياد را به بند ما آوردند. همگى متاهل بودند و بچه داشتند و اتهامشان هم هوادارى از سازمان مجاهدين بود. آنها در کرج دستگير و دادگاهى شده و حکم گرفته بودند. مدت کوتاهى را در يکى از زاندانهاى کرج گذارنده بودند و بعد به قزلحصار منتقل شده بودند. يکى از اين پنج نفر در وضعيت روحى خوبى نبود چرا که بعد از دستگيرى با همسر خود اختلاف پيدا کرده بودند. اين زن و شوهر داراى طفل کوچک چند ماههاى نيز بودند. پدر خانواده علاقمند بود که کودکش را ببيند منتها چون خانواده همسرش حزب اللهى بودند رابطهى خوبى ميان آنها بر قرار نبود. همين فشارها باعث افسردگى و در خود فرو رفتن اين شخص شده بود.

نفر دوم اسمش ميکائيل بود که اندامى درشت و قوى داشت. بيشتر وقتها داخل حياط با توپ پلاستيکى فوتبال بازى مىکرد. آدم ورزشکارى بود و با نماز و روزه هم کارى نداشت. او درست بر خلاف دوست اولىخود بود که هميشه در حال نماز و نيايش بود. نفر سوم کلاهيان نام داشت که نسبت به بقيه فرد پختهترى بهنظر مىرسيد. برادر اين شخص در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى کشته شده بود و خودش را هم به اتهام وابستگى به گروههاى ضد انقلاب دستگير کرده بودند. نفر چهارم و پنجم هم اشخاصى بودند که بيشتر از بقيه با يکديگر جور بودند. يکىشان آدم به نسبه چاقى بود که گويا دو تا بچه هم داشت و نفر آخر که اسمش حميد بود نسبت به بقيه از قد بلندترى برخوردار بود و مدت کوتاهى بود که ازدواج کرده بود و به تازگى صاحب نوزادى شده بود. يکروز حميد را براى ملاقات صدا کردند و بعد از برگشتن عصبانى بود. يکى از دوستانش علت عصبانى بودن او را جويا شد. گفت که همسر و کودکش را در ملاقاتى که داشته ديده است و همسرش خيلى عصبانى بوده و داشته گله مىکرده که ما تازه ازدواج کرديم که تو افتادى زندان، بچه گريه مىکند و پدرش را مىخواهد و ما پول به اندازه کافى براى خريد مايحتاج نداريم و از طرف ديگر هم نمىدانم چطور بايد پول کرايه خانه را پرداخت کنم؟ حميد در جواب مىگويد اينها مهم نيست و خدا بزرگ است. زن پس از شنيدن اين حرف بيشتر عصبانى مىشود و به شوهرش مىگويد که خدا براى آدم نان و آب نمىشود، خدا که براى آدم اجاره خانه نمىشود، صاحب خانه پولش را مىخواهد من چگونه مىتوانم آن را به او پرداخت کنم؟ حرفهاى اينجورى زدن همسرش همچون پتکى به سر حميد فرود آمده بود.

يک سال بعد حميد توى لاک خودش فرو رفت. به مرور زمان نه تنها حميد بلکه دوست چاقش هم هر دو منفعل شدند. آنها از آن شور و حال اوليه افتادند و شروع به فاصله گرفتن از بچهها کردند. اين جريان براى مدتى ادامه داشت تا اينکه هر دو آنها خودشان را به بند کارگرى منتقل کردند.

در روز ملاقات، بچهها نوروز سال ٦٢ را پيشاپيش به خانوادههايشان تبريک و تهنيت گفتند و خوشحال و سرحال برگشتند. خانوادهها هم ابراز خوشحالى کردند و مقدارى وسايلى که همراه خود آورده بودند را به فرزندانشان دادند. در مجموع مىتوان گفت که عدهاى از زندانيان هميشه ملاقاتى داشتند و برخى نيز گاهى وقتها. کسانى هم بودند که هيچگونه ملاقاتى نداشتند. اين مسئله به رابطهى زندانى با خانواده خود بستگى مستقيم داشت.

خانوادههايى هم بودند که از شهرستانهاى دور و نزديک براى ديدن فرزندانشان مىآمدند که کار سختى با توجه به تحمل مشکلات سفر و هزينه رفت و آمد به حساب مىآمد. ناگفته نماند که تعدادى از زندانيان عضوى از خانوادهشان را در همين رفت و آمدها و در اثر تصادف ماشين از دست دادند. با تبليغاتى که رژيم مىکرد مىخواست به خانوادهها بقبولاند که فرزندانشان در مهمانسرا زندگى مىکنند و از تمامى امکانات رفاهى برخوردار هستند و به عنوان مثال براى آزاد شدن تنها کافى است که نماز بخوانند. تعدادى از خانوادهها که سادهانديش بودند اين حرفها را باور مىکردند و برخى ديگر نيز بهخاطر برخوردارى از بينش و آگاهى بيشتر گول اين قبيل ترفندها و تبليغها را نمىخوردند.

در روز ملاقات نگرانى را در چشمان زيباى مادرم مىديدم. گفت که در اطاق انتظار مسئولين زندان به او گفتهاند اگر زندانيان نماز بخوانند آنها را آزاد خواهند کرد و مىپرسيد که آيا اين حقيقت دارد؟ پاسخ دادم چنين چيزى نيست و بعد سعى کردم به او بگويم که آزاد شدن از ديد پاسدارها برابر است با تواب شدن و آدم فروشى کردن. بديهى بود که خانوادهها نمىخواستند فرزندان دلبند خود را در چنگال اين دژخيمان ببينند.

در ضمن رژيم تبليغات ديگرى را به مناسبت سال نو به راه انداخته بود و در رسانههاى همگانى اعلام کرده بود که به تعدادى از زندانيان عفو داده خواهد شد. لازم به يادآورى است که اين عفوها در وهلهى اول تنها شامل حال زندانيان عادى مىشد و در مرحلهى بعدى شامل حال توابين.


 

 

 

 

 

کتک زدن در نوروز ٦٢

 

نوروز سال ١٣٦٢ از راه رسيد و از همان صبح زود همه شروع به اصلاح کردن و پوشيدن لباسهاى نو و تميز کردند. روى زيلوى کهنه و پوسيده اطاق را با پتوى سربازى پوشانديم و ميوهها و شيرينىهايى را که خريده بوديم مرتب داخل ظرفها چيديم. همه در اطاقها نشسته و مشغول گپ زدن بودند. آخرين لحظههاى سال را سپرى مىکرديم و تمامى زندانيان براى شروع سال جديد ثانيه شمارى مىکردند. سال نو آغاز شد و دوستان به روبوسى و تبريک گفتن پرداختند. عدهاى هم رفته بودند داخل راهرو و يکديگر را در آغوش مىکشيدند و تهنيت مىگفتند. لحظاتى خيره کننده و شورانگيز بود و در عين حال ناباورانه به نظر مىرسيد. همه ما شاد بوديم و آرزوى سالهاى بهترى را براى يکديگر مىکرديم ولى در همين حال توابين مثل مار زخم خورده بودند و همه چيز را زير نظر داشتند. ذوق و شوق اوليه کمى فروکش کرد و بعد بچهها براى ديد و بازديد به اطاقهاى يکديگر رفتند. بعضى از زندانيان که هنرى داشتند آن را به نمايش مىگذاشتند. فرزاد يکى از همين افراد بود که به خوبى صداى حيوانات، وسايل نقليه موتورى، سازها و شخصيتهاى مختلف را تقليد مىکرد. او با استعدادى که داشت شروع به سرگرم کردن بچهها کرد و از صداى ابوالحسن بنى صدر، رئيس جمهور سابق گرفته تا صداى ماشين ژيان و صداى هيتلر را بهخوبى تقليد کرد. همينطور صداى سازهاى گوناگون را با دهان و دستش در مىآورد و کارهايش براى بچهها جالب و سرگرم کننده بود. در اطاقهاى ديگر اشخاصى که صداى قشنگى داشتند، شروع به خواندن آوازهاى لرى کرده بودند.

بعد از تمام شدن هنرنمايى فرزاد، تعداد زيادى از افراد بند به اطاق ما آمدند تا آنجا که ديگر جايى براى رفت و آمد باقى نمانده بود. ما از همه پذيرايى کرديم و در همان حال که بچهها مشغول خوردن ميوه، شيرينى و شکلات بودند، يکى از دوستان که اسمش انوشيروان بود و صداى گرم و دلنشينى داشت شروع به خواندن آواز کرد. اول ترانهاى را به فارسى و به دنبال آن ترانه ديگرى را به لهجهى کرمانشاهى خواند. توابين به بهانهى رفتن به دستشوئى از جلوى درب اطاق ما مىگذشتند و نگاهى به داخل اطاق ما مىانداختند. از اينکه اين همه زندانى در يکجا جمع شده بودند ناراحت بودند. آنها روى اطاق ما حساسيت داشتند و مىخواستند ما را داخل بند از ديگران منزوى کنند ولى در عوض مىديدند که چقدر از بچهها براى ابراز دوستى و صميميت خودشان پيش ما آمده بودند.

معاون بند جلوى درب اطاق ظاهر شد و يادآورى کرد که يواشتر سر و صدا کنيم. بچهها در پاسخ گفتند که صداىما بلند نيست. او با ناراحتى گذاشت و رفت. تعدادى از دوستان متوجه رفت و آمد غير معمول و بيش از حد توابين شده بودند و شک کردند که ممکن است خبرى شود و بنابراين بلافاصله بعد از تمام شدن آواز از اطاق خارج شده و به راهرو رفتند. گويا مسئول بند با پاسدار بند در اين مورد صحبت کرده بود و تصميماتى گرفته بودند. ناگهان دو تا از توابين در راهروى جلوى اطاق ما ظاهر شدند و بلافاصله درب را بستند و گفتند که کسى حق بيرون رفتن ندارد. کمى نگذشته بود که سر و کلهى حاجى داوود داخل بند پيدا شد. زير هشت ايستاده بود و معاون بند به او توضيح مىداد که اطاق بيستوسهاىها توابين را مسخره کردهاند. حاجى هم با شتاب از بند رفت بيرون و اينبار با لباس نظامى به همراه چند تن از پاسدارهاى معروفش وارد بند شد.

به همه ما دستور دادند برويم زير هشت بايستيم. وقتى به آنجا رسيديم بعضى از بچهها خواستند توضيح بدهند که چنين چيزى نبوده که حاجى نه تنها به حرفشان گوش نکرد بلکه يکهو همگى بهطرف ما يورش آوردند و شروع کردند با پوتين و مشت و لگد به همه جاى ما زدن. بدون رعايت اينکه پوتين و لگد سنگين آنها اگر به جاهاى حساس بدن مثل چشم و بيضه و گيجگاه اصابت کند دخل ما خواهد آمد. آنها به اين طريق ما را به توسط ضرب و شتم و کتک زدن از يک طرف زير هشت به طرف ديگر روانه مىکردند و در گوشه ديگر دوباره ما را زير مشت و لگد خودشان مىگرفتند و به کنج ديگرى بر مىگرداندند. به بقيه زندانيان دستور داده شده بود که به اطاقهاى خودشان بروند. توابين هم جلوى بند صف کشيده بودند و داشتند کتک خوردن ما را تماشا مىکردند و لذت مىبردند. گويا با اين کتک زدنها تازه جشن و سرور آنها آغاز شده بود. زندانيان از داخل اطاقها سرک مىکشيدند تا ببينند چگونه وحشيانه ما را به باد کتک گرفتهاند. در اين بين تنها کارى که مىتوانستيم انجام دهيم اين بود که با دست جلوى قسمتهايى را که حساس بودند را حفاظ کنيم تا بلکه بتوانيم از مهلکه جان سالم بدر بريم.

کتک زدنها ادامه داشت تا اينکه حاجى جلاد و پاسدارها خسته شدند. او سپس نطق کوتاهى کرد و اضافه کرد:

- تا شما باشيد ديگر روى حرف توابين حرف نزنيد!بعد همه ما را به اطاقهاى خودمان فرستادند. حاج داوود مدت کوتاهى زير هشت ايستاد و با نادمين صحبت کرد و بعد با غرور و افتخار بهخاطر موفق آميز بودن عمليات قهرمانانهاش از درب بند خارج شد.

به اطاق که برگشتيم، جوياى حال يکديگر شديم و خوشبختانه بچهها با زرنگى و هوشيارى نگذاشته بودند که صدمه اساسى ببينند ولى جراحات و زخمهايى برداشته بوديم. هوشنگ روى تختش نشسته بود و نظارهگر اوضاع بود و به خوبى مىدانست که در بند چه مىگذرد. من بعدها متوجه شدم که بهخاطر همين فشارها و رعب و وحشت بود که هوشنگ هميشه دوست داشت روى تخت دراز بکشد و صورتش را با پتو بپوشاند تا به اين طريق شاهد چيزهايى که در بند مىگذشت نباشد و ترجيح مىداد که در دنياى خاموش و تاريک زير پتو باقى بماند. او به آرامى از ما پرسيد که حالتان چطور است؟ و جوياى سلامتىما شد. براى ما جالب بود که هوشنگ با لحنى نگران اينگونه از ما احوالپرسى مىکرد. به او گفتيم که خوب هستيم و نگران نباشد و شروع به شوخى کردن و چيزهاى خنده دار گفتن کرديم. سعى در حفظ روحيه خودمان داشتيم تا لطمهى کمترى به شادى آن روز دوستان بخورد. بچهها يک به يک مىآمدند و جوياى حال ما مىشدند. بعد هم براى قدم زدن به حياط رفتيم. از اين به بعد پاسدارها بيشترين نيروى خود را روى افراد منفعل متمرکز کرده بودند تا بتوانند آنها را تواب کنند و راحت به خواستهاى خود برسند. واضح بود که بعد از تواب کردن فرد مورد نظر او را وادار خواهند کرد تا عليه دوستان و هم اطاقىهاى سابقش گزارش بنويسد بخصوص کسانى که به او خط مىدادند و سعى در حفظ روحيه کرده بودند. به اين ترتيب وضعيت زندان طورى بود که هر لحظه در انتظار وقوع حادثهاى بوديم. پيش از اين رژيم روى شکنجهى جسمى بيشتر تاکيد مىکرد ولى حالا به اين نتيجه رسيده بود که براى زودتر براندن زندانيان بايد آنها را زير شکنجه روحى قرار داد.

مدت کوتاهى از سال نو نگذشته بود که دوباره سر و کلهى لاجوردى و نقابدارهايش پيدا شد. طبق معمول توابين بند با شعارهاى "صل على محمد يار امام خوش آمد!" به پيشواز لاجوردى و دار و دستهاش رفتند و در جلوى بند محافظهاى لاجوردى او را در ميان گرفته بودند. از زندانيان خواسته شد که در راهرو بنشينند و بعد هم طبق معمول توابين همه جاها را گشتند تا مبادا کسى در جايى پنهان شده باشد. درب بند باز شد و نقابدارها وارد شدند اينبار گويا بيشتر آنها از افراد بالاى سازمانها بودند چون با دقت و مکث زندانيان را ورانداز مىکردند. بعد از اينکه کارشان تمام شد همگى از درب بند خارج شدند.

بعد از ظهر همان روز مسئول بند از بلندگو اعلام کرد هرکس که اتهامش پيکار، سهند، رزمندگان و بقيه طيف خط سه است بياد جلوى اطاق شماره دو بايستد. با عدهاى از زندانيان به آنجا رفتيم. از بلندگو تصحيح شد که فقط بچههاى دستگيرى تهران به آنجا بروند. مسئول بند اسم و مشخصات و تاريخ بازداشت همه را نوشت و گفت برويد. صبح روز بعد و پيش از ساعت نُه معاون بند شروع به خواندن اسامى عدهاى از پشت بلندگو کرد و گفت هرچه زودتر بيايد زير هشت بايستيد. اسامى خوانده شده به ترتيب حروف الفبا بود و عدهاى با چشمبند رفتند زير هشت ايستادند. پاسدارى آمد و آنها را به بيرون از بند برد و نزديکهاى ظهر آنها را به بند برگرداند. بچهها از دوستانى که بيرون برده شده بودند علت را جويا شدند. گفتند سه نفر از اعضاى هيئت تحريريه اتحاد مبارزان کمونيست‌‌(سهند) دارند از همه بازجويى مىکنند. تعدادى به اين ترتيب پيش بازجوها مىرفتند و بعد از طى مراحل بازجويى دوباره به بند بازگردانده مىشدند.

روز بعد نوبت من و برخى ديگر رسيد و ما را هم به اطاق بازجويى بردند. بازجو اسم و مشخصات مرا پرسيد و بعد کاغذى در مقابلم گذاشت که تعدادى سئوال روى آن نوشته شده بود که مىبايست به آنها جواب مىدادم. چيزى براى نوشتن نداشتم و فقط توضيح دادم که من هوادار اين سازمان نبودهام. بيست دقيقه بعد يکى از بازجوها آمد بالاى سرم و پرسيد که چرا چيزى ننوشتى؟ جواب دادم چيزى ندارم که بنويسم. پرسيد آيا هوادار بودى؟ پاسخ دادم نه. گفت آيا هيچوقت با هواداران اين سازمان کوه رفتى؟ جواب دادم کوه رفتم اما نه با آنها. پرسيد کسى از هواداران اين سازمان را مىشناسى؟ پاسخ دادم نه. بعد کاغذ را گرفت و رفت. لحظاتى بعد شخصى دستم را گرفت و از اطاق خارج شديم و در راهرو گفت همينجا بايست. لازم به يادآورى است که من در بازجويىهاى قزلحصار و اوين هرگز نشانى صحيح منزلمان را به بازجوها نداده بودم. هميشه در بازجويىها آدرس کامل و دقيق زندانى خواسته مىشد و هرگونه انکار از طرف زندانى در شرايط متفاوت مىتوانست به شکنجه و حتى اعدام آن شخص منتهى شود. بعد از تمام شدن کار بازجوها همه ما را به بند برگرداندند.

بعد از ساخته شدن چند دستگاه از ساختمانهاى يک طبقه در محوطه زندان، حاج داوود به دار و دسته سرمايهداران اجازه داده بود که هفتهاى دو شب با زن و بچهى خود در آنجا بمانند. مىشد گفت که تمام امکانات داخل و خارج زندان در خدمت پولداران بود تا آنها در رفاه بيشترى بسر ببرند. گاهگدارى اتفاقات جالبى در بند روى مىداد که اشاره به برخى از آنها خالى از لطف نيست. در آن اواخر تعدادى کارگر را از کارخانجات مختلف دستگير کردند و به بند ما فرستاده بودند. يک نفر از آنها با يکى از بچههاى قديمىبند آشنا در آمد. او در واقع کارگر نگهبان کارخانهاى واقع در راه تهران-کرج بود و اين يکى کارمند آن کارخانه. بعدها که با يکديگر بيشتر صحبت مىکردند معلوم شد که بعد از ممنوع شدن فعاليت سازمانهاى سياسى، از ورود اعلاميه و نشريه به داخل کارخانهها جلوگيرى به عمل مىآيد ولى برخى براى آگاه کردن کارگران همچنان به کار خود ادامه مىدادهاند. فرد نگهبان به شوخى به دوست کارمند خود مىگفت توخيال مىکردى من نمىدانستم که بعضى از شما نشريه و اعلاميه به داخل کارخانه مىآورديد؟ من اين را مىدانستم و به همين دليل بود که شما را بهطور سطحى تفتيش بدنى مىکردم ولى نگهبان ديگر که حزب اللهى بود خيلى مراقب بود که کسى نتواند اين قبيل چيزها را به درون کارخانه ببرد.

بعد از دستگيرى اين کارگر نگهبان و بردن او به اوين وى به بازجو گفته بود کسى را ندارد که کرايه خانهاش را بپردازد و مخارج زن و بچهاش را بدهد. پاسدارها به خانهى او که در پائين شهر قرار داشت رفته بودند. زن و کودک خردسالش را مىبينند که روى گليمى زندگى مىکنند و به نان شب هم محتاج هستند. بعد از مشاهده اين صحنه و بازرسى اطاق مقدار کمى پول به همسر او مىدهند و بعد هم آنجا را ترک مىکنند. فرد کارمند گفت او را در منزلش بازداشت کرده بودند و بعد از بردن به اوين حاکم شرع برايش هفت سال حکم بريده است. پاييز سال ٦٢ بود که يکروز صبح فرشيد جعفرى، هم اطاقى سابق ما که چندى قبل به يکى از اطاقهاى بزرگ وسط راهرو منتقل شده بود، به همه اعلام کرد که هفتصد صفحه گزارش بر عليه سر موضعىهاى بند نوشته است. در ابتدا اين کار او ناباورانه به نظر مىرسيد ولى خودش بارها اعلام کرده بود که تواب شده است. فرشيد خوشحال و راضى بهنظر مىآمد و خيلى راحت با پاسدارها تماس مىگرفت و سعى مىکرد که نظر مسئول بند و حاج داوود را در مورد گزارشهايى که مىنوشتبداند. اين قضيه براى ما که زمانى با او هم اطاقى بوديم گران تمام مىشد.

چند روز بعد از اين ماجرا و در حالى که به تنهايى مشغول قدم زدن دور حياط بودم متوجه فرشيد شدم که در گوشهاى ايستاده است. تبسمى روى لب داشت و به روى هر که از جلويش رد مىشد خنده مىزد. همينکه چشمش به من افتاد زود جلو آمد تا دست بدهد ولى بعد کمى مکث کرد و گفت دستهايش کثيف هستند. متوجه منظورش شدم. فرشيد مىخواست به اين طريق به من بفهماند که پشت سرم گزارش نوشته است. به شوخى گفتم مىتوانى دستت را بشويى و بعد با هم دست بدهيم. ادامه داد که نوشته است من به بقيه بچههاى اطاق مىگفتم که حرفهاى خصوصى را به فرشيد نگوئيد چرا که او با اين کارهايى که انجام مىدهد چپ روى مىکند و احتمال اين هست که روزى ببرد. در ضمن يادآور شد تا آنجا که مىتوانسته بر عليه من و ديگران نوشته و گزارش رد کرده است. فرشيد تاکيد کرد چيزهايى که بر ضد من نوشته به مراتب بيشتر از ديگران بوده است. به او گفتم اگر گزارشى بر عليه من نوشتىاى مسئلهاى نيست و فقط اميدوارم آنچه را که حقيقت داشته نوشته باشى نه اينکه از طرف خودت چيزهايى ساخته باشى و قلم فرسايى کرده باشى! بعد از اين برخورد از يکديگر خداحافظى کرديم و من به قدم زدن خود ادامه دادم. در مرحلهى اول از کارى که فرشيد کرده بود ناراحت شدم ولى چون به وضعيت روحى و روانى او پى برده بودم ايرادى به او نگرفتم. از نظر روحى در شرايط خوبى قرار نداشت و فکر مىکرد با اين کارها مىتواند آزادى را براى خودش بخرد، غافل از اينکه رژيم تنها قصد شکستن شخصيت او را داشت. فرشيد بيش از اندازه سعى مىکرد خودش را به زندانبان نزديک کند و در همين راستا يکروز لباس يکى از پاسدارها را پوشيد و خوشحال و خندان وارد بند شد و شروع به قدم زدن و خودنمايى کرد. هميشه يک حالت تندروى در کارهايش بود همانطور که قبل از بريدنش با حاج داوود بحث مىکرد و مىگفت کمونيست است، حالا هم که تواب شده بود بجاى اينکه کارهاى عادى خودش را دنبال کند به اين قبيل کارهاى افراطى دست مىزد.

با خبر شديم برادر فرشيد آزاد شده است و آزادى فرخ موجب خرسندى فرشيد شد چرا که فکر مىکرد او را هم به زودى آزاد خواهند کرد. ولى مدتى گذشت و از آزاد کردن او خبرى نشد. اين قضيه تاثير بدى در روحيه فرشيد گذاشت تا به آن اندازه که اعلام کرد امام زمان شده است. من دوستى خودم را با فرشيد ادامه دادم و هيچگونه خصومتى از او به دل نگرفتم چون مىدانستم اينجور افراد در شرايط عادى به حالت طبيعى خود بر مىگردند. ولى در اثر افراط مدتى بعد حالت روحى او رو به وخامت گذاشت تا آنجا که اينبار ادعا مىکرد شمشير هم دارد و در ملاقاتى که با خانوادهاش داشت به مادرش گفته بود شمشير او را برايش بياورند. بعد از ديدن يک ويديوى طولانى از صبح تا بعد از ظهر، طرفهاى غروب بود که دوباره سر وکلهى مسئول سياسى-عقيدتى داخل بند پيدا شد. بچهها بهطور اتفاقى شروع به صحبت کردن در مورد ازدياد بيماران روحى کردند. او بجاى عرضه کردن راه حلى منطقىدر اين مورد، شروع به مقايسه کردن بند ما با بند زنان را کرد و گفت در بند زنان هفتاد نفر تعادل روحىشان را از دست دادهاند. که ما براى اولين بار از اين موضوع با خبر شديم.

در رابطه با فشارها و دشوارىهاى اجتماعى نيز بچههاى کرج صحبتهايى داشتند که نقل قول آنها جالب است. يک بار دادستان کرج چند نفر از زندانيان کرجى را فراخواند. اين دوستان بعد از بازجويى مجدد دوباره به قزلحصار برگردانده شدند. بچهها در آنجا با افراد مختلفى آشنا شده بودند و اتفاقات عجيبى را تعريف مىکردند که يک مورد آن را در زير بازگو مىکنم.

گشت ثارالله کرج هنگام گشتزنى شبانهى خود به دو جوان مشکوک مىشود و آنها را دستگير مىکند. گويا تنها به اين خاطر که آنها هنگام خوابيدن به يکديگر چسبيده بودند. به آن دو نفر اتهام همجنس بازى زده مىشود. به ظاهر آن دو جوان بهخاطر سردى هواى نيمهشب ناخودآگاه به يکديگر چسبيده بودند و چيز خاصى هم در ميان نبوده. از طرف ديگر گشت ثارالله بهخاطر چند فقره بچه دزدى که در کرج رخ داده بود به آنها مشکوک شده بود.

آندو جوان در بازجويى مىگويند که ما خانه و کاشانهاى نداريم و مجبوريم که شبها را در خيابانبخوابيم. در ضمن دراز کشيدن در کنار هم دليل بر همجنس باز بودن نيست. بازجو از يکى از آنها مىپرسد اسم دوست تو چيست؟ جواب مىدهد موسى خيابانى. از ديگرى مىپرسد اسم دوست تو چيست؟ مىگويد رحيم. از رحيم مىپرسند هر چيزى که در مورد موسى مى‌‌دانى بگو. او جواب مىدهد، فقط مىدانم که موسى بدبخت وبيچاره است و سرپناهى ندارد و شب و روز را در خيابانها پرسه مىزند. هر دو نفر به دروغگويى و کتمان حقيقت متهم مىشوند. بعد از رفع اتهام از عمل لواط اين بار آنها را متهم به بچه دزدى و همکارى با گروهکها در کرج مىکنند. بازجو به آنها مىگويد ما به دنبال موسى خيابانى مىگشتيم و راستش را بگوئيد که خانه تيمى شما کجا است؟ ناگفته نماند که بازجو به دليل تشابه اسمى اين فرد با موسى خيابانى که زمانى از سران سازمان مجاهدين بود اين سئوال را مطرح کرده بود. ولى اين فرد که در کرج بازداشت شده بود هيچ ارتباطى با سازمان مجاهدين نداشت و فقط يک تشابه اسمى داشته است. بعد از کتک خوردنهاى زياد رحيم مىگويد ما به او لقب خيابانى داديم به اين خاطر که موسى شبها را در خيابان مىخوابيد. تا ثابت شدن اين قضيه مدت زيادى اين دو نفر تحت آزار و شکنجه قرار گرفته بودند. بعد از تبرئه شدن از به اصطلاح موسى خيابانى بودن، دوباره آنها را به اتهام بچه دزدى مورد ضرب وشتم قرار مىدهند تا به آن حد که رحيم و موسى از روى ناچارى مىپذيرند که بچه دزد هستند تا بلکه به اين گونه از شکنجه شدن خلاص شوند.

بعد از پذيرش اتهام از آنها سئوال مىشود که رئيس شما کيست؟ آنها مىگويند ما همينطورى نشانى منزل او را نمىدانيم، برويم به خيابان براى گشتزنى تا شايد او را پيدا کنيم. اين دو نفر را سوار ماشين سپاه مىکنند و مىبرندشان به خيابانهاى مختلف تا شايد مسئول آنها را دستگير کنند. رحيم و موسى که در اصل رئيسى نداشتند فکر مىکردند که اگر کسى را به چاخان به پاسدارها معرفى کنند اينها دست از سرشان خواهند برداشت، وگرنه دوباره به زير شکنجه خواهند رفت. همينطور که در خيابان گشت مىزدند، اين دو نفر به همديگر اشاره مىکنند و به دروغ شخصى را که در کنار خيابان وسيله نقليهاش را پارک کرده بود و گويا از سر و وضع خوبى هم برخوردار بوده به پاسدارها نشان مىدهند که اين فرد رئيس ما است. به شخص مضنون گفته مىشود که ما چند تا سئوال از شما داريم و خواهش مىکنم همراه ما به کميته بيائيد. وقتى که پاى آن فرد به کميته مىرسد تازه متوجه مىشود در چه مخمصهاى گرفتار شده است. به اتهام رئيس باند بچه دزدها در کرج مورد بازجويى قرار مىگيرد. از او خواسته مىشود که اسم و نشانى بقيه همکاراناش را در اختيار سپاه بگذارد. از يک طرف اين شخص نمىخواسته زير فشار بازجويى قرار گيرد و از طرف ديگر دامادى داشته که با او بد بوده و به قول معروف آبشان توى يک جوى نمىرفته است. بنابراين او نيز تصميم مىگيرد دامادشان را به عنوان معاون خود به پاسدارها لو بدهد. اسم و مشخصات داماد و نشانى خانه او را در اختيار سپاه قرار مىدهد تا به سراغش بروند و او را نيز دستگير کنند.

سپاه هم بلافاصله به منزل شخص مربوطه مىرود و او را جلب مىکند. در بازرسى خانه يک قبضه اسلحه ژ-سه نيز پيدا مىکنند و همين قضيه باعث مىشود که به اين پرونده توجه بيشترى شود تا سرنخهاى ديگرى هم پيدا کنند. داماد را به کميته مىبرند و به او دو تا اتهام جداگانه مىزنند. يکم اينکه بچه دزدى کرده و دوم اينکه اسلحه غير مجاز در منزل نگهدارى کرده و به همين خاطر او متهم به همکارى و ارتباط با گروهکهاى ضد انقلابى مىکنند. داماد طبق معمول مراتب بازجويى و شکنجه را طى مىکند. او هم بنوبهى خود اسامى تعداد ديگرى را در اختيار سپاه قرار مىدهد. به اين گونه يک عدهدستگير مىشوند و اين مراحل را طى مىکنند تا به آنجا که تعداد بازداشت شدگان به دوازده نفر مىرسد. بعد از طى مراحل بازجويى حکم نهايى که از طرف دادستان کرج براى آنها ابلاغ مىشود، اعدام هر دوازده نفر است. اين حکم قرار بوده يک ماه بعد از ابلاغ به مورد اجرا در بيايد که بهطور اتفاقى دو هفته بعد چند نفر در کرج دستگير مىشوند که آنها از اعضاى اصلى شبکهى بچه دزدى بودهاند. همين قضيه باعث مىشود که از آن دوازده نفر رفع اتهام بشود وگرنه قرار بوده است چند روز بعد آنها را تيرباران کنند. بعد از بازداشت اعضاى باند بچه دزدى آنها اقرار مىکنند که چند تا بچه دزديدهاند و هم اکنون آنها کجا هستند. بيشتر آن دوازده نفر آزاد مىشوند، و چندتاى بقيه را به اتهامهاى مختلف دادگاهى مىکنند.

در آن زمان رژيم تبليغات زيادى بر سر دستگيرى فردى مىکرد که بگفته آنها در کشتن سه پاسدار دست داشته است. اين شخص مجيد نام داشت که از اعضاى سازمان مجاهدين به شمار مىآمد. صحبتى که در اينجا بيان مىشود گفتهى دوستم قاسم است که براى بازجويى مجدد به اوين رفته بود و مدتى با مجيد در يک بند بود. قاسم تعريف مىکرد که مجيد بعد از بازداشت و افتادن به زندان در زير شکنجه مىبرد و تواب مىشود. مجيد درد دل مىکرده که ايکاش او را در همان مراحل اوليه بعد از بازداشت تيرباران مىکردند و يا در موقع دستگيرى کشته مىشد. حالا که زنده مانده بود احساس مىکرد که در واقع هزار بار دارد مىميرد. قاسم پرسيده بود چرا؟ مجيد گفته بود بهخاطر اينکه کار او فقط به مصاحبه تلويزيونى ختم نشده است و بايد در اجتماعهاى مختلف از جمله زندانيان، خانوادهى شهدا، خبرنگاران خارجى و خانوادهپاسدارها حضور پيدا مىکرد و صحبتها و ندامتهاى خودش را تکرار مىکرد که او منافق بوده است و حالا توبه کرده است و غيره و غيره. ناگفته نماند که به خبرنگاران خارجى فقط بندهاى کارگرى و کارگاه بافندگى را نشان مىدادند تا به کشورهاى غربى اينگونه وانمود کنند که در ايران زندانى سياسى وجود ندارد. مجيد همچنين مىگفت کار اين مصاحبهها با چند بار آمدن و رفتن اين و آن تمام نمىشود. به هر عنوانى او را مىفرستند پشت بلندگو تا مسئله منافق بودنش را براى ميهمانان خارجى يا دسته جديدى از زندانيان بازگو کند. او از ته دل آرزو مىکرده ايکاش در همان اوايل کشته يا اعدام مىشد و ديگر هزار بار مرگ را با چشمان خود نمىديد. ترتيب مصاحبه اجبارى براى زندانيان قزلحصار در واقع آخرين ترفند و خط جديد حاج داوود رحمانى بود. به همين خاطر حاجى گهگاهى به زندان گوهردشت مىرفت و به سلولهاى انفرادى سر مىزد تا در جريان اوضاع و احوال زندانيانى که براى مدت طولانى در آنجا بودند قرار بگيرد. اين بازديدها وقت مشخصى نداشت و با توسل به اينکار متوجه شده بود که عدهاى از زندانيان دختر و پسر بريدهاند. او هم براى برگرداندن آنها به قزلحصار و انجام مصاحبه تلويزيونى وقت را مناسب ديده بود. به همين خاطر ما پيش از آغاز سال ٦٣ شاهد آوردن تعدادى از بچههاى گوهردشت بوديم. با آمدن اين عده و مصاحبه حضورى در مقابل ديگر زندانيان جاى پخش سخنرانىهاى ويديوئى در داخل بندها را گرفت. اين مصاحبهها شامل حال کسانى بود که حکمشان تمام شده بود و مىبايست آزاد مىشدند ولى رژيم به سادگىها دست از سر هيچکس برنمىداشت. حاج داوود و لاجوردى مىخواستند مطمئن شوند که هرکه از زندان پايش را بيرون مىگذارد شخصيتش به کلى شکسته شده باشند. براى انجام مصاحبهها در تمام بندها از طريق بلندگو اعلام شد که تا ده دقيقه ديگر همه بيايند بيرون و داخل راهروى اصلى زندان بنشينند. راهروى اصلى زندان عرضش شش متر و طول آن به صدوپنجاه متر مىرسيد. پنج متر از پهناى راهرو را با موکت پوشانده بودند و يک متر بقيه را براى رفت و آمد خالى گذاشته بودند. توابين براى مصاحبه شوندگان چندتايى صندلى در جلوى موکتها قرار داده بودند. در کنار اين صندلىها يک ميز و صندلى جداگانه براى حاج داوود در نظر گرفته شده بود. از آنجا که کسانى که در راهرو نشسته بودند نمىتوانستند صورت مصاحبه شوندگان را به وضوح ببينند، دستور داده شد که چند تا تلويزيون جلوى درب بندها گذاشته شود. توابين اگر اعتراضى عليه مصاحبه شوندگان داشتند آن را روى تکه کاغذى مىنوشتند و به حاج داوود مىرساندند و يا اينکه يکمرتبه شروع به شعار دادن عليه فرد مزبور مىکردند.

در انتهاى راهرو و در حد فاصل بين بندهاى سه و چهار پردهاى کشيده بودند تا زندانيان دختر و پسر نتوانند يکديگر را در موقع رفت و آمد و نشست و برخواست ببينند. اسم هر مصاحبه شونده را حاج داوود از پشت بلندگو مىخواند و آن شخص مىرفت و روى صندلى مىنشست. پيش از آغاز هر برنامه يکى از توابين پشت بلندگو مىرفت و شروع به خواندن آياتى از قرآن مىکرد. بعد هم طبق معمول توابينى که هميشه در رديفهاى جلويى بودند شروع به شعار دادن مىکردند و بقيه توابين دختر که در انتهاى راهرو بودند با آنها هم صدا مىشدند. هر مصاحبه شونده ابتدا خودش را معرفى مىکرد و اتهام و مدت محکوميتش را مىگفت. حاج داوود از او مىخواست سازمانى را که هوادارش بوده و همچنين بقيه سازمانها را محکوم کند. اگر آن شخص ابراز مىکرد که ديگر هوادار آن سازمان و گروه نيست و قبولشان ندارد، حاج داوود دست بردار نبود. بعد توابين شروع مىکردند به سر دادن شعارهاى مرگ بر منافق و مرگ بر کمونيست. اگر فردى همه سازمانها را محکوم مىکرد و مىگفت که تمامى آنها ضد انقلاب هستند و سران آنها خود فروختهاند، نادمين شروع به تکبير گفتن و دادن شعارهاى ديگر مىکردند. برخى از شعارها به اين معنى بود که اين شخص مورد تائيد توابين بند است و مسئله خاصى براى آزادى او نيست. آنهايى که از نظر رژيم بعد از انجام مصاحبه صلاحيت آزاد شدن را نداشتند هم بدون دادن حکم جديد همچنان در زندان باقى مىماندند.

هرچه که مىگذشت، زمان مصاحبهها هم طولانىتر مىشد. اوايل فقط صبحها بود ولى مدتى بعد شامل ظهرها و عصرها هم شد. خيلى وقتها بلافاصله بعد از خوردن ناشتايى شروع به پخش آهنگ مخصوصى مىکردند که يادآور آغاز مصاحبهها بود. عدهاى که در صف دستشويى، ظرفشويى و حمام بودند مىبايد تما کارهايشان را نيمه مىگذاشتند و يا هولهولکى آنها را تمام مىکردند. بهطور کلى در اين روزها کار کارگر اطاقها سختتر از هميشه بود. دوباره همين کار در بعد از ظهر هم تکرار مىشد. اين بدوبدوها ادامه داشت و گويى که تمامى نداشت. ديگر وقتى نمىماند که افراد بيمار